پیشگوئیهای امیر المؤمنین علیه السلام

سید محمد نجفی یزدی

شهادت شش نفر از یاران حجر

سپس شروع کردند یاران حجر را یکی یکی کشتند تا شش نفر، دو نفر باقیمانده پیشنهاد کردند ما را نزد معاویه بفرستید، وقتی نزد معاویه آمدند یکی از آنان بنام کریم بن عنیف گفت: خدا را خدا را ای معاویه تو از این دنیای فانی می روی و به جهان باقی خواهی شتافت و در آنجا از این تصمیم که در مورد ریختن خون ما گرفته ای بازخواست خواهی شد.
معاویه گفت: در مورد علی چه نظری داری؟ او گفت من با تو هم عقیده ام و از دین علی بیزارم، معاویه با شفاعت شمر او را بخشید مشروط بر اینکه یک ماه زندانی شود و تا معاویه حکومت می کند به کوفه وارد نشود.
سپس به نفر دوم گفت: در مورد علی چه می گوئی؟ او گفت: من شهادت می دهم که علی از کسانی است که یاد خدا را زیاد می نمود و امر به معروف و نهی از منکر می کرد و خطای مردم را عفو می نمود، معاویه گفت: نظر تو در مورد عثمان چیست؟ گفت: او اولین کسی است که درهای ستم را گشود و درهای حق را به لرزه انداخت.
معاویه گفت: خودت را کشتی، آن مرد گفت: بلکه تو را کشتم، آنگاه معاویه که از جملات او به شدت ناراحت بود در نامه ای به زیاد یعنی حاکم کوفه نوشت: این مرد بدترین آن گروهی است که برای ما فرستادی، او را به گونه ای شکنجه کن که شایسته آن است و به بدترین صورت بکش، و چون نامه به زیاد رسید دستور داد تا او را زنده به گور کردند.
و به این ترتیب همچنانکه حضرت امیر علیه السّلام خبر داده بود هفت نفر از آنان کشته شدند. شهادت حجر و یاران او در دل مسلمانان بسیار گران آمد

اعتراض شدید سیدالشهداء به کشتن حجر و یاران او

امام حسین علیه السّلام در نامه ای به معاویه در ضمن جملاتی چنین فرمود:
مگر تو قاتل حجر بن عدی و نمازگزارانی که از ظلم برآشفته و بدعت را سنگین می دانستند نیستی؟ همانها که در راه خدا از سرزنش کننده هراس نداشتند و تو آنها را به ظلم کشتی با آنکه به آنها پیمانهای سخت داده و قسمهای محکم خورده بودی.
و موضوع شهادت حجر و یاران او یکی از مواردی بود که مسلمانان بر معاویه به سختی اعتراض می کردند، گویند معاویه در هنگام مرگ می گفت: روزگار بدی برای من از حجر در پیش است.(170)

پیشگوئی حضرت در مورد قنبر و قتل او

روزی حجاج بن یوسف ثقفی به اطرافیان خود گفت: میخواهم مردی از اصحاب ابوتراب را (کنیه ای که دشمنان حضرت بعنوان تحقیر از حضرت علی علیه السّلام یاد می کردند) به قتل برسانم و با خون او نزد خداوند تقرب جویم!
به او گفتند (اکنون) هیچکس را مثل قنبر غلام علی به او نزدیکتر نمی شناسیم، حجاج مأموری را فرستاد تا قنبر را دستگیر کرده آوردند.
حجاج گفت: توئی قنبر؟ جواب داد: آری، گفت: ابو همدان؟ گفت: آری، حجاج گفت: علی بن ابی طالب مولای توست؟ قنبر گفت: مولای من خداست و علی صاحب نعمت من است، حجاج گفت: آیا از دین علی بیزاری می جوئی؟ گفت: اگر از دین او بیزار شوم، مرا به چه دینی برتر از او راهنمائی می کنی؟ (حجاج که از این پاسخ کوبنده درمانده شد، سخن را عوض کرده) گفت:
تو را می کشم، خودت بگو دوست داری چگونه کشته می شوی؟ قنبر گفت: من اختیار را به تو دادم، حجاج پرسید: برای چه؟ قنبر گفت: زیرا هرگونه که مرا بکشی همانطور تو را (در آخرت) خواهم کشت و همانا امیرالمؤمنین به من خبر داده است که مرگ من از روی قتل و به ظلم و ناحق خواهد بود، حجاج دستور داد تا سر او را بریدند.(171)