پیشگوئیهای امیر المؤمنین علیه السلام

سید محمد نجفی یزدی

پیشگوئی حضرت در مورد شهادت حجر بن عدی و یاران او

حجر بن عدی بعد از ضربت خوردن امیرالمؤمنین علیه السّلام توسط ابن ملجم - که لعنت خدا بر او باد - به عیادت حضرت آمد و با گفتن اشعار فصیح و زیبائی حضرت را تمجید و تأسف خود را ابراز نمود که اول آن اشعار این بود:
bbفیا اسفی علی المولی التقی - ابوالاطهار حیدرة الزکیbbb
ای افسوس بر مولای با تقوا، پدر پاکان، حیدر پاک.
وقتی نگاه امیرالمؤمنین علیه السّلام به او افتاد و اشعار او را شنید به او فرمود: چگونه ای وقتی تو را برای بیزاری از من دعوت کنند، چه خواهی گفت؟
حجر گفت: ای امیر مؤمنان بخدا سوگند اگر مرا با شمشیر قطعه قطعه کنند و برای سوزاندنم آتش برافروزند و مرا در آن اندازند، اینها را بر بیزاری جستن تو ترجیح خواهم داد!
حضرت فرمود: به هر خبری موفق باشی ای حجر، خدا به تو از جانب خاندان پیامبرت خیر دهد(168) و در یک پیشگوئی دیگر امیرالمؤمنین علیه السّلام فرمود:
ای اهل عراق به زودی از شما هفت نفر در سرزمین عذراء کشته می شوند، مثل آنها همانند اصحاب اخدود است (که داستان آنها در قرآن آمده است و به جرم قبول مذهب حق در گودالهای آتش سوزانده شدند).
و سرانجام حجر و و اصحاب او به دست عمال معاویه در عذراء به شهادت رسیدند.(169)

داستان شهادت حجر و یاران او

حجر بن عدی، از بزرگان و خواص اصحاب امیرالمؤمنین علیه السّلام است که به زهد و کثرت عبادت و نماز معروف بود، گویند در یک شبانه روز هزار رکعت نماز می خواند.
او در کودکی پیامبراکرم صلی اللّه علیه و آله وسلم را درک کرده بود و با این حال از بزرگان صحابه شد، او که از ناسزاگوئی حاکم کوفه بنام مغیرة بن شعبه که به حضرت علی علیه السّلام و شیعیان او ناسزاگوئی می کرد، به شدت به تنگ آمده بود، شروع نمود به اعتراض کردن، تا اینکه مغیره مرد و پس از او جنایتکار خونریز و حرامزاده ای بنام زیاد والی کوفه شد، شیعیان اطراف حجر را گرفتند و کم کم جمعیتشان زیاد شد تا اینکه در یک اعتراض علنی نماینده حاکم را بر روی منبر سنگباران کردند، حاکم به تعقیب حجر پرداخت، تا اینکه دوازده نفر را با او دستگیر کردند، و قرار شد آنها را به نزد معاویه در شام بفرستند تا او قضاوت کند و همراه آنها نامه ای نوشت و در آن حجر و اصحاب او را به جنگجوئی و آشوبگری و تهیه لشکر و تفرقه افکنی و لعنت بر خلیفه و برکناری معاویه و کفر، متهم نمود و دستور داد تا بزرگان شهر بر آن گواهی دهند و حتی نام برخی را به دروغ پای نامه نوشت.
این عده را که تعداد آنها به چهارده نفر رسیده بود به طرف شام حرکت دادند تا اینکه به منطقه ای بنام مرج عذراء در چند مایلی دمشق رسیدند، در اینجا معاویه نمایندگان کوفه را که پیام رسان زیاد بودند به حضور پذیرفت، معاویه دو نفر را که یکی از آنها یک چشم بود به نزد حجر در یک تفأل گفت: نصف ما کشته می شود و نصف دیگر نجات می یابد.
شش نفر از آن گروه با شفاعت بزرگان شام نجات یافتند آنگاه به افراد باقیمانده گفتند: ما دستور داریم بیزاری از علی و لعن بر او را بر شما عرضه کنیم، اگر انجام دادید شما را رها خواهیم کرد وگرنه خواهیم کشت، معاویه خون شما را به خاطر گواهی همشهریان شما حلال می داند ولی شما را با این شرط عفو می کند، از علی بیزاری بجوئید تا آزاد شوید.
آنها یکصدا گفتند: ما چنین نخواهیم کرد، آن شب را به آنها مهلت دادند، کفنهای آنها را آماده کردند آنها تمامی شب را به نماز پرداختند.
صبحگاه یاران معاویه گفتند: ای گروه ما دیشب دیدیم شما نماز طولانی و زیبا دعا می کردید، به ما بگوئید نظر شما در مورد عثمان چیست؟ جواب دادند: او اولین کسی است که در حکومت ستم کرد و به غیر حق عمل کرد.
اهل شام گفتند: معاویه شما را بهتر می شناخت سپس دوباره پیشنهاد کردند که از علی علیه السّلام بیزاری بجویند، آنها گفتند: هرگز، بلکه ما ولایت او را می پذیریم. آنگاه هر کدام از آن جماعت یکنفر از اصحاب حجر را گرفته می برد تا بکشد، حجر گفت: بگذارید دو رکعت نماز بخوانم، که من هرگز وضوء بدون نماز نگرفته ام. پس از نماز گفت: بخدا که نمازی کوتاهتر از این نخوانده بودم و اگر نه این بود که اینان برداشت کنند که از روی بی تابی است دوست داشتم زیاد نماز بخوانم، یکی از آنها با شمشیر برهنه بطرف حجر آمد، حجر لرزید، آن مرد گفت: تو که پنداشتی از مرگ واهمه نداری (چرا ترسیدی؟)، اکنون اگر بیزاری بجوئی تو را رها می کنیم! حجر گفت: چرا هراسناک نشوم وقتی قبری آماده و کفنی باز و شمشیری برهنه می بینم، ولی بخدا سوگند اگر هراس کردم، اما چیزی که خدای را به خشم آورد نخواهم گفت، سپس او را شهید کردند. رضوان خدا بر او باد.

شهادت شش نفر از یاران حجر

سپس شروع کردند یاران حجر را یکی یکی کشتند تا شش نفر، دو نفر باقیمانده پیشنهاد کردند ما را نزد معاویه بفرستید، وقتی نزد معاویه آمدند یکی از آنان بنام کریم بن عنیف گفت: خدا را خدا را ای معاویه تو از این دنیای فانی می روی و به جهان باقی خواهی شتافت و در آنجا از این تصمیم که در مورد ریختن خون ما گرفته ای بازخواست خواهی شد.
معاویه گفت: در مورد علی چه نظری داری؟ او گفت من با تو هم عقیده ام و از دین علی بیزارم، معاویه با شفاعت شمر او را بخشید مشروط بر اینکه یک ماه زندانی شود و تا معاویه حکومت می کند به کوفه وارد نشود.
سپس به نفر دوم گفت: در مورد علی چه می گوئی؟ او گفت: من شهادت می دهم که علی از کسانی است که یاد خدا را زیاد می نمود و امر به معروف و نهی از منکر می کرد و خطای مردم را عفو می نمود، معاویه گفت: نظر تو در مورد عثمان چیست؟ گفت: او اولین کسی است که درهای ستم را گشود و درهای حق را به لرزه انداخت.
معاویه گفت: خودت را کشتی، آن مرد گفت: بلکه تو را کشتم، آنگاه معاویه که از جملات او به شدت ناراحت بود در نامه ای به زیاد یعنی حاکم کوفه نوشت: این مرد بدترین آن گروهی است که برای ما فرستادی، او را به گونه ای شکنجه کن که شایسته آن است و به بدترین صورت بکش، و چون نامه به زیاد رسید دستور داد تا او را زنده به گور کردند.
و به این ترتیب همچنانکه حضرت امیر علیه السّلام خبر داده بود هفت نفر از آنان کشته شدند. شهادت حجر و یاران او در دل مسلمانان بسیار گران آمد