پیشگوئیهای امیر المؤمنین علیه السلام

نویسنده : سید محمد نجفی یزدی

روایتی از میثم در مورد غربت حضرت علی علیه السّلام

میثم تمار گوید: شبی از شبها مولای من امیرالمؤمنین علیه السّلام با من به بیرون از کوفه آمد و در مسجدی که آنجا بود چهار رکعت نماز گزارد بعد از سلام نماز و گفتن تسبیح عرضه داشت:
خدایا چگونه تو را بخوانم با آنکه نافرمانی ترا کرده ام، و چگونه تو را نخوانم بعد از آنکه ترا شناخته و محبت تو در دلم جای گرفته است، دستی را بطرف تو دراز کردم که از گناه پر است و چشمی که امیدوار (به بخشش و کرم) توست - سپس دعائی طولانی کرد و صدا را آهسته نمود و سر بر خاک نهاده سجده کرد و یکصد مرتبه گفت: العفو العفو، آنگاه برخاست و بیرون رفت، من به دنبال حضرت به صحرا رفتم، حضرت خطی برایم کشید و فرمود:
مبادا از این خط بگذری! آنگاه خودش تنها رفت، شب تاریکی بود با خودم گفتم:
تو مولای خود را رها کردی با آنکه او دشمنان بسیار دارد، در پیشگاه الهی و نزد پیامبر او چه عذری خواهی داشت، بخدا که دنبالش خواهم رفت و مراقب او خواهم بود گرچه از فرمان او سرپیچی کنم. به همین جهت دنبال حضرت حرکت کردم، مقداری که آمدم دیدم حضرت سر را تا نصف بدن درون چاهی فرو برده و با چاه سخن می گوید و چاه نیز با حضرت سخن می گوید، که ناگاه حضرت متوجه من شده فرمود: کیستی؟ گفتم: میثم.
فرمود: آیا نگفتم از آن خط عبور نکنی؟ عرض کردم:ای مولای من از دشمنان بر شما ترسیدم دلم آرام نگرفت فرمود: آیا از حرفهای من چیزی شنیدی؟ عرض کردم: نه فرمود:
ای میثم: در سینه عقده هائی است که وقتی سینه ام از آن تنگ می شود با دست زمین را گود می کنم و اسرار خود را برای آن بازگو می کنم، از این عقده های من است که زمین می روید و آن گیاه اثر بذر من است. (166) و امام باقر علیه السّلام به ابوخالد کابلی فرمود: علی بن ابی طالب علیه السّلام نزد شما بود در عراق و با اصحاب خود با دشمن می جنگید ولی در میان (آن جمعیت انبوه) پنجاه نفر که او را درست بشناسند و به رهبری او حقیقتاً آگاه باشند نبود. (167)

پیشگوئی حضرت در مورد شهادت حجر بن عدی و یاران او

حجر بن عدی بعد از ضربت خوردن امیرالمؤمنین علیه السّلام توسط ابن ملجم - که لعنت خدا بر او باد - به عیادت حضرت آمد و با گفتن اشعار فصیح و زیبائی حضرت را تمجید و تأسف خود را ابراز نمود که اول آن اشعار این بود:
bbفیا اسفی علی المولی التقی - ابوالاطهار حیدرة الزکیbbb
ای افسوس بر مولای با تقوا، پدر پاکان، حیدر پاک.
وقتی نگاه امیرالمؤمنین علیه السّلام به او افتاد و اشعار او را شنید به او فرمود: چگونه ای وقتی تو را برای بیزاری از من دعوت کنند، چه خواهی گفت؟
حجر گفت: ای امیر مؤمنان بخدا سوگند اگر مرا با شمشیر قطعه قطعه کنند و برای سوزاندنم آتش برافروزند و مرا در آن اندازند، اینها را بر بیزاری جستن تو ترجیح خواهم داد!
حضرت فرمود: به هر خبری موفق باشی ای حجر، خدا به تو از جانب خاندان پیامبرت خیر دهد(168) و در یک پیشگوئی دیگر امیرالمؤمنین علیه السّلام فرمود:
ای اهل عراق به زودی از شما هفت نفر در سرزمین عذراء کشته می شوند، مثل آنها همانند اصحاب اخدود است (که داستان آنها در قرآن آمده است و به جرم قبول مذهب حق در گودالهای آتش سوزانده شدند).
و سرانجام حجر و و اصحاب او به دست عمال معاویه در عذراء به شهادت رسیدند.(169)

داستان شهادت حجر و یاران او

حجر بن عدی، از بزرگان و خواص اصحاب امیرالمؤمنین علیه السّلام است که به زهد و کثرت عبادت و نماز معروف بود، گویند در یک شبانه روز هزار رکعت نماز می خواند.
او در کودکی پیامبراکرم صلی اللّه علیه و آله وسلم را درک کرده بود و با این حال از بزرگان صحابه شد، او که از ناسزاگوئی حاکم کوفه بنام مغیرة بن شعبه که به حضرت علی علیه السّلام و شیعیان او ناسزاگوئی می کرد، به شدت به تنگ آمده بود، شروع نمود به اعتراض کردن، تا اینکه مغیره مرد و پس از او جنایتکار خونریز و حرامزاده ای بنام زیاد والی کوفه شد، شیعیان اطراف حجر را گرفتند و کم کم جمعیتشان زیاد شد تا اینکه در یک اعتراض علنی نماینده حاکم را بر روی منبر سنگباران کردند، حاکم به تعقیب حجر پرداخت، تا اینکه دوازده نفر را با او دستگیر کردند، و قرار شد آنها را به نزد معاویه در شام بفرستند تا او قضاوت کند و همراه آنها نامه ای نوشت و در آن حجر و اصحاب او را به جنگجوئی و آشوبگری و تهیه لشکر و تفرقه افکنی و لعنت بر خلیفه و برکناری معاویه و کفر، متهم نمود و دستور داد تا بزرگان شهر بر آن گواهی دهند و حتی نام برخی را به دروغ پای نامه نوشت.
این عده را که تعداد آنها به چهارده نفر رسیده بود به طرف شام حرکت دادند تا اینکه به منطقه ای بنام مرج عذراء در چند مایلی دمشق رسیدند، در اینجا معاویه نمایندگان کوفه را که پیام رسان زیاد بودند به حضور پذیرفت، معاویه دو نفر را که یکی از آنها یک چشم بود به نزد حجر در یک تفأل گفت: نصف ما کشته می شود و نصف دیگر نجات می یابد.
شش نفر از آن گروه با شفاعت بزرگان شام نجات یافتند آنگاه به افراد باقیمانده گفتند: ما دستور داریم بیزاری از علی و لعن بر او را بر شما عرضه کنیم، اگر انجام دادید شما را رها خواهیم کرد وگرنه خواهیم کشت، معاویه خون شما را به خاطر گواهی همشهریان شما حلال می داند ولی شما را با این شرط عفو می کند، از علی بیزاری بجوئید تا آزاد شوید.
آنها یکصدا گفتند: ما چنین نخواهیم کرد، آن شب را به آنها مهلت دادند، کفنهای آنها را آماده کردند آنها تمامی شب را به نماز پرداختند.
صبحگاه یاران معاویه گفتند: ای گروه ما دیشب دیدیم شما نماز طولانی و زیبا دعا می کردید، به ما بگوئید نظر شما در مورد عثمان چیست؟ جواب دادند: او اولین کسی است که در حکومت ستم کرد و به غیر حق عمل کرد.
اهل شام گفتند: معاویه شما را بهتر می شناخت سپس دوباره پیشنهاد کردند که از علی علیه السّلام بیزاری بجویند، آنها گفتند: هرگز، بلکه ما ولایت او را می پذیریم. آنگاه هر کدام از آن جماعت یکنفر از اصحاب حجر را گرفته می برد تا بکشد، حجر گفت: بگذارید دو رکعت نماز بخوانم، که من هرگز وضوء بدون نماز نگرفته ام. پس از نماز گفت: بخدا که نمازی کوتاهتر از این نخوانده بودم و اگر نه این بود که اینان برداشت کنند که از روی بی تابی است دوست داشتم زیاد نماز بخوانم، یکی از آنها با شمشیر برهنه بطرف حجر آمد، حجر لرزید، آن مرد گفت: تو که پنداشتی از مرگ واهمه نداری (چرا ترسیدی؟)، اکنون اگر بیزاری بجوئی تو را رها می کنیم! حجر گفت: چرا هراسناک نشوم وقتی قبری آماده و کفنی باز و شمشیری برهنه می بینم، ولی بخدا سوگند اگر هراس کردم، اما چیزی که خدای را به خشم آورد نخواهم گفت، سپس او را شهید کردند. رضوان خدا بر او باد.