پیشگوئیهای امیر المؤمنین علیه السلام

نویسنده : سید محمد نجفی یزدی

انس به نفرین حضرت علی علیه السلام دچار شد

مؤلف گوید: طبق روایات متعدد که در تاریخ شیعه و اصل سنت آمده است، امیرالمؤمنین علیه السلام در رحبه (56) مردم را سوگند داد و فرمود: هر که از پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله شنیده است که فرمود: من کنت مولاه فعلی مولاه؛ هر که من مولای اویم این علی مولای اوست، برخیزد و شهادت دهد، دوازده نفر از انصار شهادت دادند، اما انس بن مالک که حضور داشت، شهادت نداد، حضرت علی علیه السلام به او فرمود: تو چرا شهادت نمی دهی با اینکه تو هم شنیده ای آنچه اینان شنیده اند؟ انس بن مالک بهانه آورد که: پیر شده ام و فراموش کرده ام.
حضرت به او فرمود: خدایا اگر دروغ می گوید، او را به سفیدی یا پیسی مبتلا کن که عمامه آن را نپوشاند.
ابو عمیره راوی خبر گوید: خدا را شاهد می گیرم که انس را دیدم که میان دو چشمش سفید شده بود (به گونه ای که هر قدر عمامه را پائین می آورد پوشیده نمی شد و باز نمایان بود).(57)
مؤلف گوید: اصل حدیث یعنی سوگند دادن حضرت امیر علیه السلام در سال 35 در کوفه به شاهدین حدیث غدیر به اینکه برخیزند و شهادت دهند از احادیث مشهور میان شیعه و اهل سنت است و بزرگان اهل سنت آنرا مفصل ذکر کرده اند و علامه امینی تفصیل آنرا در الغدیر ج 1 آورده است.

خبر دادن امیر المؤمنین علیه السلام به ملاقات جویریه با شیر

از حضرت باقر علیه السلام روایت است که فرمود: مردی بنام جویریه عازم سفر از کوفه بود، حضرت علی علیه السلام به او فرمود: بدان که در میان راه به شیری برخورد خواهی کرد، جویریه گفت: چاره چیست؟
فرمود: به او بگو امیرالمؤمنین علیه السلام به من از تو امان داده است! جویریه از کوفه بیرون آمد، در میان راه همچنانچه حضرت گفته بود، متوجه شد شیری بطرف او می آید، جویریه صدا زد: ای شیر همانا امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب به من از تو امان داده است. جویریه گوید:همینکه کلام حضرت را رساندم، آن حیوان برگشت در حالیکه سر را به زیر انداخته و همهمه می کرد، و با همین حال از نیزار پنهان شد (در روایتی آمده است که پنج بار همهمه کرد). جویریه بعد از انجام کار خود و بازگشت به کوفه، نزد حضرت علی علیه السلام رفت و جریان را بازگو کرد، حضرت فرمود: با آن شیر چه گفتی و او با تو چه گفت؟ جویریه گفت: هر چه فرموده بودید گفتم ، و به برکت فرمایش شما از من منصرف شد، اما اینکه آن حیوان چه گفت - من نمیدانم - خدا و رسول و وصی او بهتر می دانند. حضرت فرمود: او در حالیکه همهمه می کرد پشت نمود(و رفت) عرض کردم: آری. فرمود: آن حیوان به تو گفت: وصی محمد صلی الله علیه و آله و سلم را از من سلام برسان، سپس حضرت دست خود را به صورت عدد پنج نشان داد (58)(یعنی پنج بار)
مؤلف گوید: آنچه از آیات قرآن و احادیث بسیار زیاد استفاده می شود این است که حیوانات دارای مقداری از فهم و شعور ولو ضعیف و مناسب با خودشان می باشند، و در همین راستا، به ذکر الهی می پردازند و اولیا خدا مخصوصاً ائمه اطهار علیه السلام را می شناسند و احترام می کنند و همچنانکه مشخص می گردد که حیوانات دارای زبان گویائی میان خویش هستند که با آن تکلم می کنند هر چند در حوصله فهم ما نباشد. بحث بیشتر و ارائه قرآنی و احادیث مربوط نیاز به مجالی دیگر دارد.

خالد نمرده و حبیب بن جماز پرچمدار ضلالت او خواهد بود

سوید بن غفلة گوید: خدمت امیرالمؤمنین علیه السلام بودم که مردی نزد حضرت آمد و گفت: یا امیرالمؤمنین از وادی القری می آیم و خبر موت خالد بن عرفطه را آورده ام. حضرت فرمود: البته که او نمرده است! آن مرد کلام خود را تکرار کرد، حضرت فرمود: سوگند به آنکه جانم در دست قدرت اوست، خالد نمرده و نمی میرد آن مرد برای بار سوم سخن خود را تکرار کرد! و اضافه نمود که: سبحان الله من به شما از موت او خبر می دهم ولی شما می گوئید نمرده است!
امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود: قسم به آنکه جانم در دست قدرت اوست، خالد نمرده و نمی میرد تا فرمانده سپاه ضلالت شود و پرچمدار او شخصی باشد بنام حبیب بن جماز راوی گوید: حبیب بن جماز وقتی این سخن حضرت به گوشش رسید به نزد حضرت آمد و گفت: به خدا قسم که من شیعه شما هستم، ولی شما درباره من سخنی فرمودید که آنرا در خود نمی یابم! حضرت فرمود: اگر حبیب بن جماز توئی، حتماً و قطعاً آن پرچم را به دوش خواهی گرفت! حبیب با شنیدن این پاسخ پشت کرد و رفت و حضرت ادامه داد: اگر حبیب بن جماز توئی، البته البته آن پرچم را به دوش خواهی گرفت!
ابوحمزه گوید: به خدا سوگند حبیب بن جماز زنده ماند تا اینکه (در زمان سیدالشهداء علیه السلام) وقتی عمر بن سعد به جنگ با امام حسین علیه السلام فرستاده شد، خالد بن عرفطه از فرماندهان سپاه او بود و حبیب نیز پرچم او را بر دوش داشت (59)