پیشگوئیهای امیر المؤمنین علیه السلام

نویسنده : سید محمد نجفی یزدی

زهرای اطهر تصمیم گرفت نفرین کند

از امام صادق علیه السلام روایت است که فرمود: وقتی امیرالمؤمنین علیه السلام را از منزل بیرون بردند، حضرت فاطمه علیهما السلام در پشت سر او خارج شد و هیچکدام از بانوان هاشمی نیز نبود مگر اینکه با حضرت حرکت کرد تا نزدیک قبر (پیامبر صلی الله علیه وآله) رسید.
سپس صدا زد: پسر عمویم را رها کنید، سوگند به آنکه محمد پدر مرا به حق برانگیخت اگر او را رها نکنید، موی خود را پریشان می کنم و پیراهن پیامبر را بر روی سر می گذارم و از خداوند متعال فریادرسی می کنم، حضرت صالح نزد خداوند از پدرم گرامی تر نیست و نه ناقه او از من و نه بچه او از دو فرزندانم.
سلمان گوید: من نزدیک فاطمه بودم، بخدا سوگند دیدم که پایه های دیوارهای مسجد پیامبر صلی الله علیه وآله از بن کنده شد به گونه ای که اگر مردی می خواست عبور کند می توانست.
من گفتم: ای سرور من خداوند تبارک و تعالی پدرت را پیامبر رحمت قرار داد، شما خشم و نقمت مباش، حضرت برگشت و دیوارها به جای خود بازگشت به گونه ای که گرد و خاک بر پا شد.(48)

حضرت علی علیه السلام و منجم

سعید بن جبیر (49) که از یاران با وفای امام سجاد علیه السلام می باشد نقل می کند: یکی از دهقانهای ایرانی که ستاره شناس بود، هنگامیکه حضرت برای جنگ (با خوارج نهروان) خارج می شد به نزد حضرت آمد و بعد از تحیت گفت:
ای امیرالمؤمنین ستاره های نحس و شومی طلوع کرده است، و در مثل این روز، شخص حکیم باید خود را پنهان کند، و امروز برای شما، روز سختی است، دو ستاره به هم رسیده اند و از برج شما آتش شعله ور است، و جنگ برای شما موقعیت ندارد! حضرت امیر علیه السلام فرمود: وای بر تو ای دهقانی که از علائم خبر می دهی و ما را از سرانجام کار می ترسانی، آیا می دانی جریان صاحب میزان و صاحب سرطان است؟ آیا می دانی اسد چند مطلع دارد؟
مرد منجم گفت: بگذار نگاه کنم و سپس اصطرلابی را که در آستین داشت درآورد و شروع کرد به بررسی و محاسبه.
حضرت علی علیه السلام لبخندی زد و فرمود: آیا میدانی شب گذشته چه حوادثی رخ داد؟ در چین خانه ای فرو ریخت، برج ماجین شکاف برداشت، حصار سرندیب سقوط کرد، فرمانده ارتش روم از ارمنیه شکست خورد (یا او را شکست داد) بزرگ یهود ناپدید شد، مورچه گان در سرزمین مورچه ها به هیجان آمدند، پادشاه افریقا نابود شد، آیا تو این حوادث را می دانی؟
مرد منجم گفت: نه یا امیرالمؤمنین.
حضرت فرمود:... در هر عالمی هفتاد هزار نفر دیشب به دنیا آمد و امشب همین تعداد خواهند مرد، و این مرد - و با دست خود به مردی بنام سعد بن مسعده حارثی لعنه الله که جاسوس خوارج در لشکر حضرت امیر علیه السلام بود اشاره نمود جزء همین اموات خواهد بود. آن مرد جاسوس وقتی حضرت به او اشاره کرد، گمان کرد حضرت دستور دستگیری او را داده است در همان حال در جا از ترس جان داد!
مرد منجم با دیدن این صحنه به سجده افتاد سپس حضرت در ادامه سخن فرمود: من و اصحابم نه شرقی هستیم و نه غربی، مائیم برپادارنده محور (دین و هستی) و نشانه های فلک.
و اینکه گفتی از برج من آتش شعله می کشد بر تو لازم بود که به نفع من حکم کنی نه بر ضرر من، چرا که نور آن (آتش) پیش من است و سوزاندن و شعله اش به دور از من، و این مساله ای پیچیده است، اگر حسابگر هستی آنرا محاسبه کن.(50)

چگونه ای آنگاه که چند عین بر یک عین ظلم کنند

حذیفة بن یمان به امیرالمؤمنین علیه السلام در زمان خلافت عثمان گفت: به خدا قسم من کلام تو را و معنای آنرا تا دیشب نفهمیدم، آن سخنی که در حره (اطراف مدینه) به من گفتی و آن این بود که فرمودی:
چگونه ای، ای حذیفه زمانی که چند عین بر یک ظلم کنند؟!
در آن موقع پیامبر صلی الله علیه وآله میان ما بود و ما حقیقت آنرا نمی فهمیدیم تا دیشب که فهمیدم (عین اول) ابوبکر بود که نامش عتیق بود و سپس عمر را و ایندو بر تو مقدم شدند و اول اسم آنها عین بود.
حضرت فرمود: ای حذیفه فراموش کردی عبدالرحمن - ابن عوف - را که متمایل به عثمان شد (آنگاه که در شورای شش نفره پس از مرگ عمر، عبدالرحمن به حضرت علی علیه السلام گفت: یا علی با تو بیعت می کنم به شرط آنکه به سنت خدا و پیامبر و ابوبکر و عمر رفتار کنی، حضرت فرمود: بلکه به سنت خدا و پیامبر و اجتهاد خودم رفتار می کنم! سه بار عبدالرحمن پیشنهاد خود را تکرار کرد و حضرت همان جواب را داد، آنگاه به عثمان آن پیشنهاد را کرد، عثمان قبول کرد و او خلیفه شد، گرچه به همین تعهد خود نیز عمل نکرد و بعداً عبدالرحمن به عثمان اعتراض کرد و گفت: ای عثمان از بیعت با تو به خدا پناه می برم، و عثمان دستور داد او را از مجلس بیرون کردند و تا آخر عمر، عبدالرحمن با عثمان سخن نگفت).
سپس حضرت علی علیه السلام فرمود: زود است که به ایشان ملحق شوند عمرو بن عاص و معاویه فرزند جگرخواره پس ایشانند( عتیق و عمر و عثمان و عمرو بن عاص و معاویه و عبدالرحمن) عینهائی که برای ستم بر من اجتماع کرده اند.(51)