فهرست کتاب


سرگذشتهای عبرت انگیز

محمد محمدی اشتهاردی‏

72- ملاقات پیرمرد بلند قامت با علی علیه السلام

او مردی پخته و اندیشمند بود، عمر طولانی و با برکت، او را کار کشته و کار آزموده کرده بود، با سفرای خداوند و پیامبران همنشینی نموده و درسها آموخته بود. گرچه پیر و سالخورده شده بود، ولی فکر جوان داشت، علم و حکمت او به جایی رسیده بود که افرادی چون حضرت موسی علیه السلام همانند شاگرد، درسها از او آموختند.
او چون جهانگردی دور اندیش بود، که با مشاهده مناظر گوناگون و شگفت انگیز جهان آفرینش با دیدن بصیرت، خدایش را می نگریست، قلب نورانی او سرشار از عشق به خدای عشق آفرین شده و با اخلاص کامل معبود حقیقی جهانیان را پرستش می کرد و تجربه بسیار از روزگار آموخته بود.
او اگر سخنی می گفت، عمیق، پخته و حساب شده بود، و قبلاً به امضاء اندیشه و حکمت سرشارش رسیده بود!
چقدر شایسته است، که انسانها در کارهای خود، مبنا و دلیل داشته باشند، نه بی مبنا کاری انجام دهند و نه زیر بار سخنان و اعمال بی اساس روند. و اگر احیاناً گرفتار اشتباهی شدند و یا از پاسخ صحیح به مشکلی عاجز ماندند، به افراد لایق و صالح مراجعه نموده و در پرتو رهنمودهای آن افراد، پرده های اوهام را از خود بدرند.
امیرمؤمنان حضرت علی علیه السلام که همواره همراه و همراز پیامبر صلی اللّه علیه و آله بود و از هرگونه فداکاری در راه پیشبرد اهداف عالیه اسلام و بزرگداشت صدای وحی که از زبان محمد صلی اللّه علیه وآله بر می خاست، دریغ نداشت، می گوید: با رسول خدا صلی اللّه علیه وآله در یکی از راههای مدینه در حرکت بودیم، ناگاه با آن پیرمرد بلند قامت چارشانه ای که محاسن و ریش پری داشت، ملاقات نمودیم، او با کمال احترام به پیامبر صلی اللّه علیه وآله سلام کرد و احوال پرسی نمود، سپس به من رو کرد و گفت:
السلام علیک یا رابع الخلیفة و رحمة اللّه و برکاته؛
سلام و درود و مهر خداوند بر تو ای چهارمین خلیفه!
در این هنگام متوجه رسول اکرم صلی اللّه علیه وآله شد و گفت: آیا چنین نیست؟
رسول خدا صلی اللّه علیه وآله او را تصدیق کرد.
آنگاه پیرمرد، از نزد ما به سویی رفت (عجبا! این چه منظره ای بود، او که از چهره تابناکش، شکوه و شخصیتش آشکار بود، راستی چرا مرا چهارمین خلیفه خواند؟ و چرا پیامبر صلی اللّه علیه وآله او را تصدیق کرد؟ چه خوبست معمای این رازها برایم آشکار گردد)
- ای رسول خدا! این گفتاری که آن پیرمرد گفت: چه بود؟ شما هم پای سخنان او را امضا کردید و وی را تصدیق نمودید.
پیامبر: او حرف درستی زد و سخن حکیمانه ای گفت، به راستی تو همان هستی که او بازگو نمود (اینک گوش کن تا برایت توضیح دهم)
خداوند در قرآن (به فرشتگان) می فرماید: من در زمین پدید آورنده خلیفه هستم، (135) اولین خلیفه و جانشینی که خداوند در زمین برای خود قرار داد حضرت آدم علیه السلام است.
در مورد دیگر می فرماید: ای داود! ما تو را در زمین خلیفه نمودیم، طبق میزان حق و عدالت بر مردم حکومت کن (136). از این رو داود خلیفه سوم است.
و در جای دیگر می فرماید: موسی علیه السلام به برادرش هارون گفت: در میان قوم من جانشین من باش! و امور آنان را اصلاح کن! (137)
بالاخره در این آیه می فرماید: اعلانی است از طرف خداوند و رسول او به مردم، در مجمع عظیم اسلامی (حج) که خدا و رسول او از مشرکان بیزار است (138).
اعلان کننده و مبلغ از ناحیه خداوند و رسول او تو هستی! تو وصی و وزیر و ادا کننده وام من هستی! تو همان گونه می باشی که هارون برای موسی بود - گرچه بعد از من پیامبری نخواهد آمد - روی این اساس همان گونه که آن پیرمرد بلند قامت تو را خلیفه چهارم خواند چهارمین خلیفه هستی!
آیا می دانی او که بود؟ آیا می خواهی بدان او کیست؟
حضرت علی: نه او را نشناختم، در انتظار شناختن او بسر می برم.
- او برادر تو خضر علیه السلام بود.(139)

73- لطف عظیم خدا

جوانی بسیار مغرور و از خود راضی بود، همواره مادرش را رنج می داد، بی مهری او به مادر به جایی رسید که روزی ماردش را که بر اثر پیری و ضعف، توان راه رفتن نداشت، به کول گرفت و بالای کوه برد و در آنجا نهاد، تا طعمه درندگان بیابان شود، هنگامی که مادر را در آنجا نهاد و از آن بالا کوه سرازیر شد تا به خانه باز گردد، مادرش در این فکر افتاد مبادا پسرم در مسیر پرتگاه کوه بیفتد و بدنش خراش بردارد و یا طمعه درندگان گردد! برای پسرش چنین دعا کرد:
خدایا! پسر را از طعمه درندگان و از گزند حوادث حفظ کن، تا به سلامت به خانه اش باز گردد.
از سوی خداوند به موسی علیه السلام خطاب شد: ای موسی! به آن کوه برو و منظره مهر مادری را ببین.
ببین مهر مادر چه ها می کند؟ - جفا دیده اما دعا می کند
موسی علیه السلام به آنجا رفت، وقتی مهر مادری را دریافت، احساساتش به جوش و خروش آمد، که به راستی مادر چقدر مهربان است. ولی نه به زودی از خداوند به او وحی کرد که: ای موسی! من به بندگانم مهربانتر از مادرم هستم.
دوباره خطاب آمدی بر کلیم - ز سوی خدای غفور و رحیم
که موسی از این مادر دلپریش - منم مهربانتر به مخلوق خویش
ولی حیف کاو خودستایی کند - ندانسته از من جدایی کند
در عین بدی من از آن دل خوشم - که با توبه ای ناز او می کشم

74- شخصیت و بزرگواری

نظام الملک حسن بن اسحاق از امیران جوانمرد و بزرگواری بود، که اگر کسی هدیه ای نزد او می برد، او علاوه بر جایزه به دادن به هدیه آورنده آن هدیه را بین حاضران تقسیم می کرد. روزی کشاورز مستضعفی سه خیار نزد او به رسم هدیه آورد، او یکی از آنها را خورد، سپس دومی و سومی را نیز خورد و چیزی به حاضران نداد، و صد دینار به آورنده خیار جایزه داد.
پس از خلوت شدن مجلس، یکی از نزدیکان نظام الملک که گستاختر بود، به امیر گفت: چطور شد امروز حاضران و ما را از هدیه، محروم نمودی؟
نظام الملک گفت: هر سه خیار را چشیدم دیدم تلخ است، همه آنها را خوردم، و به کسی ندادم تا مبادا بی صبری کند و بگوید تلخ است، و آن کشاورز بینوا از هدیه ای که آورده بود شرمنده شود، من حیا دارم از اینکه اگر کسی نزد من هدیه آورد، او را محروم و شرمنده کنم، از این رو به رنج تلخی خیارها صبر کردم تا زندگی آن کشاورز بینوا تلخ نشود (140).