فهرست کتاب


سرگذشتهای عبرت انگیز

محمد محمدی اشتهاردی‏

69- شیعه امین

او از شیعیان، شاگردان و آشنایان امام صادق علیه السلام بود، ولی در کوفه می زیست و به نام سیابه خوانده می شد. با اینکه به دنبال کار و کسب حلال می رفت، به دلایلی زندگی فقیرانه ای داشت و با همین حال از دنیا رفت.
وی پسری به نام عبدالرحمن داشت که مانند پدرش فقیر بود، و روزگار را با یکی زندگی ساده می گذراند، روزی یکی از دوستان پدرش که شخص ثروتمند و خیراندیش بود، به نزدش آمد و پس از عرض تسلیت، احوال او را پرسید. وی دریافت که عبدالرحمن تهیدست است، و از پدرش ارثیه ای به او نرسیده است. با خود اندیشید که با قرض دادن، عبدالرحمن را به کار و تجارت تشویق کند و در نتیجه زندگی او سامان یابد. از این رو، خطاب به عبدالرحمن گفت: من حاضرم هزار درهم به تو قرض بدهم تا کار و تجارت کنی، و هرگاه بی نیاز شدی بدهکاری خود را بپردازی. عبدالرحمن از آن مرد خیر اندیش تشکر کرد، و هزار درهم گرفت و با آن پول به تجارت پرداخت. از قضای روزگار، روز به روز تجارتش رونق گرفت، به طوری که برای رفتن به حج استطاعت پیدا کرد. از آنجا که وی مسلمانی متعهد و پایبند به احکام اسلام بود، تصمیم گرفت برای انجام مراسم به مکه رهسپار شود.
پس، نزد مادرش آمد و گفت: تصمیم دارم به حج بروم.
از آنجا که این مادر مسلمان از خانواده ای شیعه مذهب و به مسؤولیتهای دینی آشنا بود، بی درنگ به پسرش گفت: آیا پولی را که از دوست پدر مرحومت قرض گرفته ای، به او پرداخته ای؟
عبدالرحمن: نه هنوز نپرداخته ام.
مادر: هم اکنون برو، آن را بپرداز، که از سفر حج مقدمتر است.
عبدالرحمن نزد دوست پدرش رفت، بدهکاری او را به او پرداخت، صمیمانه از او تشکر کرد، و سپس عازم مکه شد. وی پس از انجام دادن مراسم حج، در مدینه به محضر امام صادق علیه السلام رسید.
امام صادق علیه السلام او را شناخت و به گرمی با او احوال پرسی کرد. امام علیه السلام حال پدرش سیابه را پرسید و فرمود: حال پدرت چطور است؟
عبدالرحمن: پدرم از دنیا رفت.
امام صادق علیه السلام پس از اضهار تأثر و طلب مغفرت برای پدر او، به عبدالرحمن فرمود: آیا برایت مال به ارث گذاشت؟ (که مسطتیع شده ای و در مراسم حج شرکت کرده ای!)
عبدالرحمن: نه، چیزی به ارث نگذاشت.
امام صادق علیه السلام: پس با چه مالی به انجام حج توفیق یافتی.
عبدالرحمن: دوست پدرم هزار درهم به من قرض داد و با آن تجارت کردم. هنوز سخن عبدالرحمن تمام نشده بود، که امام صادق علیه السلام فرمود: آن هزار درهم قرضی را که گرفته بودی، آیا به صاحبش پرداخت کردی؟
عبدالرحمن: آن را به صاحبش دادم و بعد عازم مکه شدم.
امام صادق علیه السلام: آفرین بر تو، آیا می خواهی نصیحتی را از من بشنوی؟
عبدالرحمن: آری فدایت شوم.
امام صادق علیه السلام: به تو سفارش می کنم که حتماً راستگو باش، امانت مردم را به صاحبش برگردان، و هیچگاه در این دو مورد سهل انگاری و مسامحه نکن.
آنگاه امام صادق علیه السلام انگشتان دستش را به یکدیگر چسبانید و فرمود: اگر راستگو باشی و امانت دار باشی، این گونه در اموال مردم شریک خواهی بود. (یعنی مردم به تو اعتماد می کنند و هر وقت از آنان به قرض خواستی، به تو خواهند داد و تو را از خودشان می دانند، نه بیگانه.)
من به این نصیحت امام صادق علیه السلام عمل کردم و همواره مراقبت نمودم. خداوند چنان بر ثروت من برکت بخشید، که هم اکنون سیصد هزار درهم زکات ثروتم شده است و آنرا پرداخته ام (132).
نتیجه اینکه: قرض دادن، زندگی در حال سقوط انسانی را حفظ می کند و به آن سامان می بخشد.
درست کاری و امانت داری موجب گسترش و تعمیق سنّت مقدس قرض دادن می شود، و آن را رواج می دهد.
انسان امانت دار شریک مال مردم است و باید بداند که راستگویی و امانت داری، موجب برکت و افزایش رزق و روزی خواهد شد.
امام صادق به مسأله حفظ امانت و ادای دین اهمیت بسیار می دادند، و به شاگردانش سفارش اکید می کردند که هیچگاه در مورد آن سهل انگاری نکنند.

70- خنثی سازی شدید توطئه گران

پس از آنکه رژیم منحوس عراق در سالهای 1350 به بعد، ایرانیان را با جنایات زیاد از عراق بیرون کرد، و نسبت به آنها هتاکی های بسیار نمودند، آقای فلسفی خطیب مشهور در مسجد سید عزیز اللّه واقع در بازار تهران در برابر بیش از بیست هزار نفر، و جمعی از سفرای کشورها سخنرانی منطقی و داغی بر ضد رژیم عراق نمود و آن رژیم جنایتکار را محکوم کرد، و این سخنرانی با حذف قسمتهایی در رادیو ایران پخش شد.
دولت شاهنشاهی ایران از این فرصت سوء استفاده کرده و چون به نفع خود بود، خواست از آقای فلسفی تمجید نموده و او را زیر چتر خود بیاورد، ولی به امام خمینی رحمة اللّه توهین نماید.
در همان ایام دو نفر از سناتورها یعنی جمشید اعلم، و علامه وحیدی در مسجد سنا از آقای فلسفی تمجید نمودند، با این عبارت که جمشید اعلم گفت: ما با این روحانیونی که با ما در بیان فجایع عمال بعثی عراق همصدا شده اند افتخار می کنیم، ولی آن آقا - منظور او آیةاللّه العظمی امام خمینی بود - در عراق نشسته و هیچ نمی گوید... سپس سناتور دیگر به نام علامه وحیدی گفت: آن آقا اصلاً ایرانی نیست.
این ماجرا در روزنامه منعکس شد و اثر بسیار بدی گذاشت و در نتیجه مردم بسیار ناراحت شدند.
همین باعث شد که آقای فلسفی دنبال فرصت می گشت تا پاسخ دندانشکن آن دو سناتور مزدور را در ملأ عام بدهد، در این میان آیةاللّه حاج میرزا عبداللّه چهل ستونی از ارکان علمای تهران از دنیا رفت، در مسجد جامع تهران برای او مجلس ترحیم گرفتند و آقای فلسفی را به آن مجلس برای سخنرانی دعوت کردند، مجلس بسیار با شکوهی برگزار گردید، آقای فلسفی به منبر رفت و پس از مطالبی یاوه های آن دو سناتور را با کمال قاطعیت رد کرد، و مجلس سنا را استیضاح نمود، و از آنها اظهار تنفر کرد، و حاضران نیز فراز به فراز، با گفتن سه بار صحیح است سخنان آقای فلسفی را تأیید می کردند.
کوتاه سخن آنکه: بیانات آقای فلسفی، سوء استفاده دولتمردان آن عصر را به طور کلی نابود کرد، و آنها را در یاوه سرائیهایشان محکوم نمود. یکی از آن فرازها این بود:
ما اعلام می کنیم که جامعه مؤمنین، روحانیون، مردم مسلمان، از نطق آلوده خلاف انصاف، خلاف فضیلت، آلوده به دروغ و آلوده به تهمت سناتور جمشید اعلم را در مجلس سنا، و تأییدی که سناتور دیگری از او کرده، از آن نطق و از این تأیید، منزجر و متنفرند.
مردم سه بار فریاد زدند: صحیح است، صحیح است، صحیح است (133).
نوار این مجلس مهم تکثیر شد و دست به دست در همه جا پخش گردید و به نام نوار استیضاح شهرت یافت.
درود بر تو ای قهرمان سخن آقای فلسفی آزاده پر صلابت و شجاع.
جالب اینکه وقتی که آقای فلسفی از آن منبر پایین آمد، نخستین کسی که نزدیک منبر بود و آقای فلسفی را در آغوش گرفت و به عنوان تأیید و تمجید بوسید، مرحوم شهید مطهری بود (134).

71- دروغ صحیح!

یکی از علمای درباری، مرام شیخیه را ترویج می کرد و به عنوان شریف الواعظین مشهور شده بود، و در یکی از شهرهای استان فارس به گمراه کردن مردم اشتغال داشت و پس از انقلاب از دنیا رفت.
عصر مرجعیت آیةاللّه العظمی بروجردی رحمة اللّه، به آقای بروجردی خبر دادند که چنین عمامه به سری به گمراه کردن مردم اشتغال دارد.
آیةاللّه بروجردی رحمة اللّه واعظ معروف آن عصر، خطیب توانا مرحوم حاج شیخ مرتضی انصاری را به شهر فرستاد تا ده شب منبر برود، و کاری کند که مردم شریف الواعظین را از شهر بیرون کنند.
در این ایّام یک روز شریف الواعظین مریدان خود را به دور خود جمع کرد و به آنها گفت:
یک شیخ حرام زاده ای به اینجا آمده می خواهد مرا از شهر بیرون کند.
این سخن به گوش شیخ انصاری رسید، بالای منبر گفت: ای مردم! این حلال زاده (شریف الواعظین) مرا حرامزاده خوانده است، ولی هر دو ما دروغ می گوییم (یعنی نه او راست می گوید که مرا حرامزاده دانسته، و نه من راست می گویم که او را حلال زاده دانسته ام) یکی از دوستان وقتی که این قصه را را برایم نقل کرد خندیدم و به یاد این رباعی افتادم:
شخصی بد ما به خلق می گفت - ما سینه از او نمی خراشیم
ما خوبی او به خلق گوییم - تا هر دو دروغ گفته باشیم