فهرست کتاب


سرگذشتهای عبرت انگیز

محمد محمدی اشتهاردی‏

66- پاسخ کوبنده به خشکه مقدس

اولین بار که بلندگو به بازار آمد و به مسجد راه یافت، مقدس مآبها و خشکه مقدسها از آوردن آن به مسجد وحشت داشتند.
آقای فلسفی برای اولین بار در مسجد سید عزیزاللّه واقع در بازار تهران با بلندگو سخنرانی کرد، ولی خشکه مقدسها اعتراض کردند و در برابر آقای فلسفی خطیب توانا و مشهور، موضع گرفتند، ایشان می فرماید:
یک شب مجلس عروسی پسر یکی از محترمین بود، در نصف اتاق بزرگی ائمه جماعات و مرحوم پدرم نشسته بودند، من هم بودم، و در نصف دیگر اتاق افراد مقدس مآب بودند، در آن مجلس یکی از آن مقدس مآبها از پایین مجلس با صدای بلند گفت: آقای فلسفی خیلی حرفهای خوبی می زنید، اما متأسفم که این مزمار(127) را به مسجد آوردید، چرا با مزمار حرف می زنید عیب شما این است.
تازه سال اول بود که بلندگو به مسجد آمده بود، و علمای مسجد نمی توانستند در آن مسجد چیزی بگویند، پس از آنکه آن آقا حرف خود را زد، با خونسردی پیشخدمت را صدا زدم و گفتم: این بشقاب گز را ببرید خدمت آن آقا، قدری میل کند، آن آقای مقدس مآب گفت: نه آقا من دندانم عاریه است، گز لای دندانم می رود و اذیتم می کند و نمی توانم غذا بخورم.
گفتم: چرا دندان عاریه ای گذاشتید؟ گفت: برای اینکه دندان ندارم و نمی توانم غذا بخورم. گفتم: چرا عینک زده اید؟ گفت: بدون عینک نمی توانم دور را ببینم؟ بعد از اینکه این دو اقرار را از او گرفتم، تند شده و گفتم: شما دندان نداشتید، رفتی دندان عاریه گذاشتی که بتوانی غذا بخوری، نمی توانستی دور را ببینی عینک زدی تا دور را ببینی. این کار شما حلال است اما من که صدایم به آخر مجلس نمی رسد و میکروفن را آورده ام که صدایم به آنجا برسد، کار حرام کرده ام؟... فتوا می دهی؟ بدعت می گذاری؟
با این سخن من، مجلس وضع عجیبی پیدا کرد، آقایان حاضران هم بال گرفتند پسر آن عینکی و دندان عاریه ای که مرد فهمیده ای بود، دست پدرش را گرفت و از مجلس بیرون برد، و در اتاق دیگری شروع کرد به او تندی کردن که: شما در هر جا می خواهی اظهار عقیده کنی، چرا حد خودت را نمی فهمی؟ این کار ما در آن مجلس صدا کرد، و در خیلی جاها منعکس شد و رفع بسیاری از محذورات برای جلوگیری از خشکه مقدسها گردید(128).

67- جنگ حنین یا جنگ سرنوشت ساز

حنین سرزمینی است بین مکه و طائف، که در نزدیک طائف واقع شده، طائف در جنوب شرقی مکه به فاصله 12 فرسخی مکه است، و چون این جنگ در این سرزمین واقع شده به نام جنگ حنین خوانده می شود.
سال هشتم هجرت بود، پیامبر روز دوم ماه رمضان با ده هزار نفر از مسلمانان از مدینه به قصد فتح مکه حرکت کردند، این لشکر مجهز، به فرماندهی پیامبر صلی اللّه علیه وآله پس از چند روز در ماه رمضان وارد مکه شدند؛ و با دادن 28 شهید، مکه را فتح کردند، و پس از برافراشتن پرچم اسلام بر فراز مکه، کم کم اسلام در آن سرزمین گسترش یافت، به طوری که دو هزار نفر از مشرکان مکه، مسلمان شدند؛ رفته رفته تمام قبیله ها در برابر قدرت بزرگ اسلام، سر تسلیم فرو آوردند و دیگر کسی نمی توانست با مسلمانان جنگ کند.
دو قبیله ثقیف و هوازن دارای تشکیلات و جمعیت بسیار بودند و به شجاعت و دلاوری شهرت داشتند، هرگز حاضر نبودند که در سرزمینشان حکومت اسلامی برقرار شود، زیرا بت پرست بودند و به برنامه های زمان جاهلیت خود گرفته بودند.
وقتی که خبر فتح مکه به اطراف پیچید، رییس طایفه هوازن به نام مالک بن عوف طایفه خود را جمع کرد و به آنها گفت: ممکن است محمد صلی اللّه علیه وآله بعد از فتح مکه، به جنگ با ما بیاید، باید چاره ای اندیشید، آنها گفتند صلاح در این است قبل از آنکه آنها بیایند، ما در جنگ پیش دستی کنیم.
مالک بن عوف که جوان پرجرأت و شجاع و زیرک بود، با طائفه ثقیف تماس گرفت، و سرانجام این طائفه را نیز با طایفه خود هم پیمان کرد، که باهم به جنگ با مسلمین بروند و مسلمانان را از مکه و اطراف بیرون کنند.
کسب اطلاعات و نیروی ایمان
پیامبر اسلام صلی اللّه علیه وآله که حکومت منظم اسلامی تشکیل داده بود؛ و مسلمانان از هر جهت هشیار و متوجه به سیاست نظامی بودند، افرادی نیز به عنوان گزارشگر داشتند، تا در مرکز و اطراف، هر واقعه مهمی رخ داد گزارش دهند، تا مسلمانان آگاهانه به کار خود ادامه دهند.
پیامبر صلی اللّه علیه وآله و مسلمانان هنوز در مکه بودند. که گزارشگران چنین اطلاع دادند:
جنب و جوش مهمی بین قبیله هوازن و قبیله ثقیف، در سرزمین های خود دیده می شود، جوانی بی پروا و سلحشور بنام مالک بن عوف بین این دو طایفه بزرگ رفت و آمد می کند؛ و بین این دو طایفه پیمان برقرار کرده به اضافه طایفه های کوچک دیگر مانند طایفه بنی هلال و نصر و جشم متحد شده اند تا همه به صورت یک سپاه مجهز ضربتی، مسلمانان را غافلگیر کرده و شکست دهند.
فرمانده کل قوای آنها مالک این جوان بی پروا حتی فرمان داده که همه سربازانش، زنان و حیوانات خود را پشت سر خود قرار دهند، وقتی از او سؤال شد که این چه فرمانی است، در جواب گفته است: این فرمان بر آن است که سربازان اگر خواستند فرار کنند مجبورند برای حفظ زنان و اموال خود پایداری نمایند، بنابراین، این دستور برای این است که فرار کردن را به مغز خود راه ندهند.
این اطلاعات هرچند مهم بود، ولی کفایت نمی کرد؛ لذا پیامبر صلی اللّه علیه وآله شخصی به نام عبداللّه اسلمی را برای کسب اطلاعات بیشتر؛ به صورت ناشناس به سوی دشمن فرستاد، ضمناً دشمن هم سه نفر جاسوس را به صورت ناشناس به سوی مسلمانان فرستاده بود.
عبداللّه در تمام لشکر دشمن گردش کرد، حرفهای آنها را شنید، تصمیم فرمانده آنها را فهمید و به روشی که آنها برای حمله انتخاب کرده بودند آگاه شد و همه را به پیامبر صلی اللّه علیه وآله گزارش داد.
نکته مهمی که در اینجا باید به آن توجه داشت، این است که بزرگترین اسلحه مسلمانان باید اسلحه ایمان باشد، چه بسا پنجاه نفر افراد با ایمان که روحیه عالی ایمانی دارند بر صدها نفر پیروز گردند. به همین جهت برای مسلمانان تجربه شده بود که بسیاری نفرات آنقدر نقش در پیروزی ندارد که ایمان دارد. به همین علت مسلمانان در جنگهای بسیاری مثل جنگ بدر، خندق، و...با اینکه نسبت به دشمن چند برابر کمتر بودند. پیروز شدند.
ولی گهگاهی تکیه بر جمعیت بسیار و یا طمع به غنائم جنگی و مال دنیا که نوعی دوری از ایمان خالص و توکل به خدا است. باعث شکستهای آنها شده است.
در همین جنگ حنین، که تعداد لشکر اسلام دوازده هزار نفر بود، بعضی از مسلمانان به زیادی جمعیت خود تکیه کردند، مغرورانه فریاد زندند: لن نغلب الیوم؛ ما هرگز با این همه جمعیت، امروز شکست نمی خوریم.
ولی چنانکه بیان می شود؛ انبوه جمعیت نتوانست کاری بکند، ابتدا بر اثر همین غرور، و نیز بر اثر بودن افراد تازه مسلمان و افراد منافق در میانشان، شکست خوردند و کشته زیاد دادند، ولی سرانجام بیانات پرشور پیامبر صلی اللّه علیه وآله و مسلمانان راستین، آنها را سرشار از ایمان کرد؛ لطف خدا شامل حالشان شد، در نتیجه پیروز شدند(129).
اعلام بسیج برای جنگ
روزهای اول ماه شوال سال هشتم هجرت بود، پیامبر صلی اللّه علیه وآله پرچم بزرگ لشگر را بست و به دست علی علیه السلام داد و همه مسلمانانی که در فتح مکه پرچمدار بخشی از لکشر بودند، به دستور پیامبر صلی اللّه علیه وآله با پرچم خود به سوی میدان حنین حرکت کردند؛ پیامبر علاوه بر آنچه از اسلحه و زره و لوازم جنگی که داشتند، صد زره نیز از صفوان بن امیه عاریه کردند، و با دوازده هزار نفر سرباز اسلام ده هزار نفر آنها همراه پیامبر صلی اللّه علیه وآله از مدینه برای فتح مکه آمده بودند و دو هزار نفر از مردم مکه که هنگام فتح مکه مسلمان شده بودند حرکت کردند.
مالک بن عوف فرمانده لشکر دشمن، جوان پر جرأت و بی پروایی بود، به لشکر خود فرمان داد تا غلافهای شمشیر خود را بشکنند و این شعار را با فریاد خود سر داد که: محمد صلی اللّه علیه وآله هنوز با مردان جنگی روبرو نشده تا مزه شکست را بچشد.
او از نظر نظامی دستور عجیبی داد. و آن این بود که سربازانش در شکاف کوهها و دره های اطراف، و لابلای درختان، بر سر راه مسلمانان کمین کرده تا هنگامی که در تاریکی اول صبح مسلمانان به آنجا رسیدند، ناگهان مسلمانان را غافلگیر نموده و به آنها حمله کنند؛ تا با به کار بردن این نیرنگ مخصوص نظامی، ارتش انبوه اسلام را دچار هرج و مرج سازند، در نتیجه نظم ارتش اسلام به هم بخورد، و شکست مهمی بر آنها وارد گردد.
علاوه بر این، دستور داده بود که عده ای ناگهان مسلمانان را هدف رگبار تیر قرار دهند، و عده ای نیز در همین حال، در پناه تیراندازان حمله کنند.
ارتش اسلام از مکه بیرون آمد، کوهها را پشت سر نهاد و همچنان به جلو حرکت می کرد تا به دهانه آن دره که دشمن در شکافهایش کمین کرده بود، رسید، شب در آنجا استراحت کرد، صبح هنوز هوا تاریک بود، پس از نماز بخشی از لشکر اسلام وارد گذرگاه دره شد، و قسمت زیاد لشکر اسلام در داخل دره بودند، در این هنگام ناگهان جنگجویان دشمن از شکافها بیرون آمدند، فریادشان به حمله بلند شد، و از هر طرف تیر همچون باران بر مسلمانان می بارید، و گروهی در پناه تیراندازان به مسلمانان حمله کردند.
مسلمانان به طور عجیبی، غافلگیر شدند، و در این لحظه، شکست سختی به مسلمانان وارد شد، به طوری که با به جای گذاردن تلفاتی همه آنها جز اندکی پا به فرار گذاشتند.
تازه مسلمانان و منافقان در میان مسلمانان بودن؛ هرکدام یاوه ای می گفتند، ابوسفیان که جزء تازه مسلمانان بود، به طور مسخره آمیزی گفت: مسلمانان طوری فرار می کنند که تا لب دریا خواهند رسید.
پایداری و استقامت حضرت علی علیه السلام
علی علیه السلام که مرد پایداری و استقامت در تمام جنگها بود، در این جنگ نیز با چند نفر همچنان با دشمن می جنگید، به طوری که چهل نفر از دلیران لشکر دشمن را با ضربات شکننده خود دو نیم کرد، و جلو نفوذ دشمن را چون سدی محکم گرفته بود.
یکی از دلاوران دشمن به نام ابو جرول که پرچم سیاهی به سر نیزه خود بسته بود، پیشاپیش هنگ کفار به قصد جنگ با علی علیه السلام به جلو می آمد، و رجز می خواند و فریاد می زد: من ابوجرول هستم، از میدان بیرون نمی روم تا پیروز شوم یا کشته شوم.
علی علیه السلام با سرعت به جلوی او رفت، در حالی که می فرمود: از بامداد تا حال دشمن مرا شناخته است؛ که من در معرکه جنگ دشمن را رها نمی کنم. آچنان بر ابوجرول ضربه زد، که او دو شد.
در این هنگام پیامبر صلی اللّه علیه وآله در قلب سپاه قرار داشت، و عباس عموی پیامبر و چند نفر از بنی هاشم و شخصی بنام ایمن، که مجموعاً ده نفر بودند، اطراف پیامبر صلی اللّه علیه وآله را گرفته بودند و مقاومت می کردند.
پیامبر سوار بر استر سفید خود فریاد زد: ای یاران خدا و یاران رسول خدا، من بنده خدا و فرستاده خدا هستم.
پس از آن پیامبر صلی اللّه علیه وآله به طرف میدان که سربازان دشمن آن را جولانگاه خود قرار داده بودند، تاخت؛ گروه جانباز که همچنان پایداری می کردند مانند امیرالمؤمنین علیه السلام و عباس و فضل و اسامه همراه پیامبر صلی اللّه علیه وآله حرکت کردند.
به راستی عجیب است که یک گروه ده نفری، به قلب دشمن انبوهی بروند؛ لشکری که با فرار مسلمانان مغرور شده و عربده کنان در میدان تاخت و تاز می کند و همآورد می طلبد.
فریاد عباس، و حمله عمومی مسلمانان
همانگونه که در آغاز گفتیم، تنها ایمان و روحیه عالی پایداری است که موجب پیروزی خواهد شد، نه بسیاری جمعیت، چنانکه شاعر گوید:
سیاهی لشکر نیاید بکار یکی مرد جنگی به از صد هزار
پایداری و ایمان پیامبر صلی اللّه علیه وآله و علی علیه السلام و چند نفر فداکار، یک چنین شکست بزرگ را دوباره آنچنان جبران کرد، که چند ساعتی نگذشت که با حمله عمومی مسلمانان، دشمن با تلفات سنگین و با شکست مفتضحانه پا به فرار گذاشت؛ به این ترتیب که: پیامبر صلی اللّه علیه وآله به عمویش عباس که صدای بلند و رسایی داشت فرمود: مسلمانان را چنین صدا بزند که:
هان ای گروه مهاجر و انصار! ای یاران سوره بقره و ای کسانی که در زیر درخت رضوان بیعت کردید، به کجا فرار می کنید، پیامبر صلی اللّه علیه وآله اینجاست.
عباس با صدای رسا این پیام را به مسلمانان رساند.
وقتی که مسلمانان این ندای امید بخش را شنیدند، فریاد زدند لبیک لبیک، آنگاه سراسیمه به سوی پیامبر صلی اللّه علیه وآله بازگشتند بی درنگ صفهای خود را در برابر دشمن منظم و فشرده کردند، آنگاه پیامبر صلی اللّه علیه وآله برای جبران ننگ فرار فرمان حمله عمومی داد،، مسلمانان وارد کارزار شدند آنچنان از هر سو حمله می کردند که سپاه طائفه هوازن، به طرز وحشتناکی می گریختند، و مسلمانان آنها را تعقیب می کردند.
پیامبر صلی اللّه علیه وآله که هر لحظه برای تقویت روحیه افراد سخنی می گفت، در این هنگام فرمود: من پیامبر خدا هستم و هرگز دروغ نمی گویم، و خدا به من وعده پیروزی داده است.
طولی نکشید که دشمن با بجای گذاردن زنان و حیوانات خود و تلفات سنگین، به منطقه های اطراف و به سنگرهای طائف فرار کردند.
پیامبر صلی اللّه علیه وآله دستور داد دشمن را تعقیب کنند، لشکر اسلام چند بخش شد، هر بخشی، برای تعقیب دشمن به سویی حرکت کردند؛ و بخش بزرگ لشکر اسلام، به سوی طائف حرکت نمودند، و شهر طائف را محاصره کردند.
دشمن در میان دژها و قلعه های طائف، سنگر گرفت، و همچنان در کمین بود تا فرصتی برای حمله به لشکر اسلام به دست آورد، و لشکر اسلام مدت بیست یا چهل روز طائف را در محاصره قرار داد، کم کم ماه شوال پایان یافت، و ماه ذیقعده که جنگ در آن از نظر ملت عرب حرام بود و اسلام آن را امضا کرده بود، پیش آمد، در این شرایط پیامبر صلی اللّه علیه وآله دستور داد که مسلمانان محاصره را ترک کردند و به سوی جعرانه حرکت نمودند، پیامبر با مسلمانان سیزده روز در جعرانه ماندند و در این مدت غنائم جنگی را به گونه خاصی تقسیم نموده و عده ای از اسیران را آزاد کرده و به کسان خود سپرد.
منجنیق یا توپ جنگی
جالب اینکه: تاریخ نویسان می نویسند: وقتی که لشکر اسلام دور تا دور دیوار (دژ) طائف را محاصره کردند، و پس از مدتی تلاش نتوانستند، دژ را بشکافند و جلو روند، برای اینکه از تیررس دشمن، که در میان برجهای طائف تیراندازی می کردند، دورتر باشند. به دستور پیامبر صلی اللّه علیه وآله به نقطه ای دور از تیررس رفتند، در آنجا سلمان به پیامبر صلی اللّه علیه وآله پیشنهاد کرد تا با نصب منجنیق؛ که در جنگهای آن زمان در ایران به جای توپ این زمان بود، استفاده کنند، پیامبر صلی اللّه علیه وآله پیشنهاد سلمان را پذیرفت.
سلمان با دست توانای خود؛ منجنیق را ساخت، یا منجنیقی که در جنگ خیبر از دشمن بدست آمده بود، سلمان همان را دستکاری کرد و چگونگی نصب و استفاده از آن را به افسران مسلمان آموخت. افسران با راهنماییهای سلمان آن را به کار انداختند و حدود بیست روز، با همان منجنیق، برجها و داخل دژ دشمنان را سنگباران کردند، و آسیبهای فراوانی به سپاه دشمن وارد ساخت.
آری مسلمانان در تدارکات جنگی و سرکوبی دشمنان این چنین از وسایل استفاده می کردند و برتری خویش را بر دشمن حفظ می نمودند و به دستور قرآن، آنچه امکان داشتند از وسایل استفاده می کردند و دشمن را ترسان و لرزان به سر جای خود می نشاندند.
بزرگترین غنیمت جنگی
مسلمانان به فرماندهی پیامبر صلی اللّه علیه وآله سرانجام با دادن چند شهید، بر دشمن پیروز شدند و لشکر دشمن را تار و مار کردند.
غنیمتی که مسلمانان در این جنگ به دست آوردند، بزرگترین غنیمتی است که آنها در هیچیک از جنگهای گذشته، به چنین غنیمتی نرسیده بودند که عبارت بود از: شش هزار اسیر، 24 هزار شتر و چهل هزار گوسفند و در حدود 852 کیلو نقره.
غنیمت بزرگتر، غنیمت معنوی بود و آن اینکه نمایندگان قبیله هوازن خدمت پیامبر صلی اللّه علیه وآله آمدند و اسلام را پذیرفتند، حتی فرمانده آنها مالک بن عوف رئیس و بزرگ آنها اسلام را پذیرفت، پیامبر صلی اللّه علیه وآله به او محبت کرد، اسیران و اموال او را به او برگردانید.
آری پایداری پیامبر صلی اللّه علیه وآله و یک گروه اندک، ولی با ایمان و فداکار، آن همه نتایج را برای مسلمانان به بار آورد.
مالک بن عوف از الطاف و محبتهای پیامبر صلی اللّه علیه وآله شرمنده شد و اشعاری در جوانمردی و نظر بلندی پیامبر صلی اللّه علیه وآله گفت و معنی اولین شعرش این است:
من در میان تمام مردم جهان، شخصی به بزرگواری محمد صلی اللّه علیه وآله نه دیده و نه شنیده ام.
لطف خاص پیامبر صلی اللّه علیه وآله به حلیمه سعدیه و دختر او
قبیله بنی سعد که تیره ای از قبیله هوازن بودند، در جنگ با لشکر اسلام شرکت داشتند، که پیامبر اسلام صلی اللّه علیه وآله در دوران کودکی حدود پنج سال در میان این قبیله زندگی کرده بود و زنی بنام حلیمه سعدیه به او شیر داده بو، پیامبر اگر از کسی محبت یا خدمتی می دید هیچگاه آن را فراموش نمی کرد، بلکه آن را چند برابر جبران می نمود.
به پیامبر صلی اللّه علیه وآله خبر رسید که چند نفر از خانواده حلیمه سعدیه، در میان اسیران است، پیامبر صلی اللّه علیه وآله وقتی آنها را شناخت، به آنها محبت فراوان نمود و آنها را آزاد کرد.
در میان آنها شیماء دختر حلیمه سعدیه نیز بود، به حضور پیامبر صلی اللّه علیه وآله آمد و خود را معرفی کرد، پیامبر به او محبت فراوان نمود، حتی عبای خود را در زمین پهن کرد و او را به روی آن نشاند، و از بستگان او احوال پرسی نمود، سپس به او فرمود: اختیار با خود تو است یا نزد ما بمان و یا به خانه خود برگرد.
او بازگشت به خانه اش را انتخاب نمود، پیامبر صلی اللّه علیه وآله به او یک کنیز و دو شتر و چند گوسفند بخشید، او درباره سایر اسیران فامیل خود با پیامبر صلی اللّه علیه وآله صحبت کرد، و آزادی آنها را از پیامبر صلی اللّه علیه وآله خواست، پیامبر صلی اللّه علیه وآله فرمود: من سهم خودم و سهم فرزندان عبدالمطلب را به تو بخشیدم، اما سهم سایر مسلمانان، مربوط به خودشان است؛ از آنها بخواه بلکه به خاطر من، سهمیه خود را بخشیدند.
وقت نماز ظهر فرا رسید دختر حلیمه برخاست و از مسلمانان خواست که اسیران را آزاد کنند، مسلمانان از پیامبر متابعت کردند و سهمیه خودشان را بخشیدند.
آری پیامبر صلی اللّه علیه وآله سبب شد که تقریباً تمام اسیران هوازن آزاد شدند، علاقه آنها به اسلام زیاد شد، همه آنها با تمام وجود اسلام را پذیرفتند و به سوی طائف برگشتند، و در نتیجه مالک به عنوان نماینده اسلام و رئیس قوم خود به طائف برگشت، و این بار به عنوان دفاع و حمایت از اسلام؛ طائفه ثقیف را در مضیقه اقتصادی قرار داد، و بر آنها سخت گرفت تا هرگز در آینده مخالفت با اسلام را در سر نپروانند(130). پس از این فتوحات و پیروزیها، اسلام بر همه حکومت یافت و دشمنان و مخالفان، سر تسلیم فرود آوردند.
درسهای بزرگ از این نبرد عجیب
درس بزرگی که امروز ما باید از این جنگ بیاموزیم این است که اولاً باید بدانیم که بسیاری نفر، و انبوه جمعیت، نباید باعث غرور گردد، اسلحه واقعی در جنگ روحیه عالی و ایمان است، نه بسیاری نفر، ثانیاً پایداری و استقامت یک گروه اندک ولی فداکار، هشیار و آگاه، چه نقش بزرگی در پیروزی این جنگ داشت، امروز نیز باید هرگز نقش پایداری و هوشیاری و ایستادگی را فراموش نکنیم و بدانیم که لطف و تأیید خدا شامل افراد پایدار و با ایمان خواهد شد.
درس سوم اینکه: هیچگاه به منافقان اعتماد نکنیم، که آنها پی از فرصت می گردند، و در فرصتها، ضربه خود را می زنند، و دست از یاری برمی دارند.
درود فراوان بر جنگ آوران و قهرمانان پایدار اسلام که به راستی، دلاوریهای آنها صفحات تاریخ اسلام را زینت داده، و انسانها را شگفت زده و مبهوت کرده است.

68- نتیجه کمک رسانی به تهیدستان

عصر پیامبر صلی اللّه علیه وآله بود. آن حضرت در مدینه به سر می برد. روزی، مرد یهودی کینه توز و گستاخی به محضر آن حضرت آمد و به تمسخر گفت السّام علیک (مرگ بر تو).
پیامبر مهربان صلی اللّه علیه وآله در پاسخ وی تنها به این جمله اکتفا کرد: بر تو باد.
یاران پیامبر صلی اللّه علیه وآله از گستاخی یهودی سخت ناراحت شدند، و به پیامبر عرض کردند: او به جای سلام به شما جسارت کرد و گفت: مرگ بر شما. بنابراین، اجازه بدهید تنبیه اش کنیم.
پیامبر صلی اللّه علیه وآله فرمود: نه، شما کاری نداشته باشید، ولی منتظر بمانید که همین امروز مار سیاهی گردن آن یهودی بی ادب را از پشت میگزد، و همین موجب کشته شدن او خواهد شد، و در نتیجه او به کیفر خود می رسد.
آن یهودی کارگری ساده بوده که به بیابان می رفت، هیزم جمع می کرد، آن را بسته بر پشتش می نهاد، و برای فروش به شهر می آورد. پیامبر صلی اللّه علیه وآله از آنجا عبور می کرد، چشمش به آن یهودی افتاد که هیزمش را بر کول گرفته بود. پیامبر صلی اللّه علیه وآله به او فرمود: هیزم خود را بر زمین بگذار. او هیزمش را بر زمین نهاد. ناگاه حاضران دیدند که مار سیاهی در داخل هیزم، چوبی را در دهان گرفته است و آن را می گزد.
پیامبر صلی اللّه علیه وآله به یهودی فرمودند: امروز چه کاری انجام داده ای؟
یهودی گفت: هنگامی که هیزم را جمع کردم و به طرف شهر آمدم، در مسیر راه نیازمندی را دیدم. دو قرص نان همراهم بود، یکی را به آن نیازمند دادم.
پیامبر صلی اللّه علیه وآله به او فرمود: خداوند به خاطر همین کمک رسانی، تو را از گزند این مار مصون داشت. آنگاه فرمود:
الصدقة تدفع میتة السوء (کمک به نیازمند، مرگ بد را از انسان باز می دارد (131).