فهرست کتاب


سرگذشتهای عبرت انگیز

محمد محمدی اشتهاردی‏

60- چگونگی شهادت شهید اول

آیةاللّه العظمی شمس الدین محمد بن مکی معروف به شهید اول، صاحب کتاب لمعه، در سال 734 ه.ق در روستای جزین نزدیک جباع، مجاور جبل عامل لبنان، دیده به جهان گشود، در راه تحصیل و تدریس، مسافرتهای بسیار کرد، سرانجام در 52 سالگی، در سال 786 پس از یک سال زندان به شهادت رسید، او دارای تألیفات بسیار در فقه و سایر علوم اسلامی است، و از مراجع تقلید عصر خود بود، اکنون به چگونگی شهادت جانسوز او توجه کنید:
شهید اول پس از تکمیل تحصیلات به سوریه برگشت و در دمشق که اکثریت مسلمانان آنجا از اهل تسنن هستند، زندگی می کرد، طولی نکشید که آوازه علمی او در همه جا پیچید، و شیعیان به این افتخار بزرگ رسیدند که مرجع تقلیدی دارند که از نظر علمی سرآمد مجتهدین و علمای مسلمین است.
شهید هر چند کاملاً رعایت اتحاد بین شیعه و سنی را می کرد، تا حدی که فقه مذاهب چهارگانه اهل تسنن را تدریس می نمود و از هرگونه اموری که موجب اختلاف می شد دوری می کرد، ولی تعصبات جاهلانه که در آن زمان بود (که خوشبختانه در این زمان آن طور نیست و همه مسلمین از شیعه و سنی به خصوص در کشور ما ایران باهم برادرند) موجب شد، که خون پاک چنین مرد بزرگی ریخته شود.
دو تن از علمای اهل تسنن بنام عباد بن جماعه شافعی و برهان الدین مالکی که قاضی و صاحب نفوذ در آن دیار بودند، از اینکه شخصیتی مانند شمس الدین (شهید اول) در سوریه دارای مقام و نفوذ شده حسادت ورزیدند، به خصوص جمعی از متعصبین و جاهلان، با به پیش کشیدن اختلاف شیعه و سنی، این دو نفر عالم و قاضی را تحریک می کردند.
حقیقت این است که شهید اول، حاضر نبود، تسلیم باطل گردد، و از حق دفاع می نمود و به خاطر همین مبارزه علمی و دفاعش، کمر قتل او را بستند.
نقل شده: روزی بین ابن جماعه و شهید اول بر سر مسأله ای بحث درگرفت، روبروی هم نشسته بودند، در برابر شهید دواتی روی میز قرار داشت، ابن جماعه بدنی چاق و تنومند داشت، ولی شهید اول، اندامی کوچک و ضعیف داشت در وسط بحث، ابن جماعه به قصد کوچک کردن شهید، به او گفت: من فقط صدایی از پشت دوات می شنوم ولی معنای آن را نمی فهمم.
شهید بی درنگ در جواب گفت: آری ابن الواحد (فرزند یک نفر) بزرگتر از این نمی تواند باشد.
ابن جماعه شرمنده شد و از این سخن سخت خشمگین گردید، به طوری که توطئه قتل شهید را به ترتیبی که ذکر می شود مطرح کرد.
دین به دنیافروشان برای اینکه شخصیتهای علمی و بزرگ را در جامعه ساقط کنند، و حتی قتل آنها را موجه جلوه دهند، از راه تهمت و شایعه سازی وارد می شوند، این موضوع در هر زمان بود، امروز نیز منافقان ناپاک، بهترین و دلسوزترین افراد جامعه ما را از این راه ساقط می کنند، باید همه قشرها به خصوص نوجوانان و جوانان متوجه این توطئه ناجوانمردانه باشند.
برای اینکه شهید اول را از جامعه ساقط کنند، و بعد خون پاکش را بریزند، و این گناه بزرگ را ثواب جلوه دهند، با زشت ترین تهمتها و نسبتهای ناروا، این مرد خدا را یاد کردند.
گاهی گفتند او دارای عقیده انحرافی است، زمانی گفتند او شراب را در همه جا بدون استثناء حلال می داند، او را متهم کردند در مذهب نصیریه است یعنی در حق علی علیه السلام و فرزندان علی غلو می کند و آنها را در ردیف خدا قرار می دهد و مطالب زشت دیگر.
حتی رساله ای پر از خرافات و مطالب بی اساس و برخلاف اسلام نوشتند، و آن را نسبت به شهید دادند، و به صورت جلساتی با امضای صدها شاهد بر ضد او و صحت نسبتها و اتهامات تنظیم کردند.
جوسازان از خدا بی خبر آنچنان مطالب را وارونه دادند، که به نظر مردم ناآگاه آمد که قتل شمس الدین واجب است.
در صورتی تألیفات و آثار قلمی و اساتید و شاگردان او هر یک دلیل محکمی بر بطلان آن نسبتهای ناروا بود، اما چه می توان کرد که تعصبات و کینه توزی کار خود را کرد و نگذاشتند مردم از وجود پر فیض او بهره مند گردند.

یکسال زندان و سپس شهادت

شهید را با این گونه معرکه گیریها و پرونده سازیها، به حکم قاضیان از خدا بی خبر، یکسال در قلعه دمشق واقع در اول بازار حمیدیه (که اکنون نیز زندان شهربانی دمشق است) زندانی کردند، و پس از یکسال، او را برای محاکمه فرمایشی احضار نمودند.
ابن جماعة مجلسی با حضور سیف الدین برقوق سر سلسله پادشاهان چرکسی (99) و حاکمان و قاضی ها و رجال شام تشکیل داد، و شهید را به آن مجلس احضار کرد، و از او خواست، آنچه را به او نسبت می دهند توبه کند، شهید همه آن نسبتها و تهمتها و گواهی شاهدان را رد کرد، حکم غیابی قاضی را در موردش باطل شمرد، و گفت حاضرم که بطلان گواهی همه شاهدان را ثابت کنم، گفتند حکم قاضی را نمی توان نقض کرد، در پاسخ گفت: اگر در غیاب کسی دلایلی بیاورند و او را محکوم کنند، بعد او حاضر گردد و آن دلایل را با دلایل دیگر رد کند، موجب نقض حکم خواهد شد، اکنون من برای رد شاهدان، دلایلی دارم و بطلان آنها را اثبات خواهم کرد. شاه بدون دلیل، سخن شهید را رد کرد و تنها به ادعای اینکه نمی توان حکم قاضی را نقض کرد، اعتنایی به سخن منطقی شهید ننمود.
ابن جماعه (قاضی القضاة دربار) که دست بردار نبود، در این مجلس به قاضی برهان الدین مالکی رو کرد و گفت: تو مطابق مذهبت شمس الدین را محاکمه کرده و حکم قطعی را صادر کن و گرنه تو را از منصب قضاوت عزل می کنم.
قاضی برهان الدین گویی منتظر چنین پیشنهادی بود، برخاست وضو گرفت و دو رکعت نماز خواند و سپس حکم قتل آن فقیه و مجتهد بزرگ را صادر کرد، و در این هنگام لباس روحانیت را از تن او بیرون کردند و لباس محکومان به مرگ را به او پوشاندند، و سپس جلادان دربار با شمشیر سرش را از بدنش جدا نمودند.
کینه توزی و حسادت نسبت به این مرجع تقلید بزرگ را به جایی رساندند که جسد پاک بی سرش را به دار آویزان کرده، سنگسار کردند و سپس آن را به زیر آورده سوزاندند و خاکسترش را بر باد دادند.
متعصبان و جوسازان در رأس آنها تاجری بنام محمد ترمزی که دشمنی و کینه خاصی به شهید اول داشت، تلاش کردند تا بدن این مرد خدا را آتش بزنند، بغض و پلیدی را به جایی رساندند که یکی از دوستان شهید به نام عرفه را که از او دفاع می کرد در شهر طرابلس دستگیر کرده و گردن زدند.
به این ترتیب شهید اول این مرد پاک باخته و مبارز را در سن 52 سالگی روز پنجشنبه نهم جمادی الاولی سال 786 هنگام عصر در کنار میدان اسب فروشان دمشق اعدام نمودند، و پیروان مکتب اهل بیت علیهم السلام را تا ابد داغدار و دلشکسته کردند.
از آنجا که چنان مجتهد و مرجع تقلید بزرگی تا آن روز این چنین دلخراش و فاجعه آمیز شهید نشده بود، لذا او را به عنوان شهید اول خواندند و هم اکنون در کتب اسلامی و بین مسلمانان به همین لقب پر افتخار معروف است (100)

61- چگونگی شهادت شهید دوم

یکی از مجتهدین بزرگ شیعه در قرن دهم، آیةاللّه العظمی زین الدین فرزند نورالدین معروفه به شهید ثانی است، او در 13 شوال سال 911 ه.ق در روستای جباع واقع در جبل عامل لبنان دیده به جهان گشود، پس از رشد و نمو به تحصیل علوم حوزوی پرداخت و مسافرتهای بسیار کرد، و از مجتهدین و مراجع بزرگ گردید، و دارای شاگردان و تألیف بسیار شد، سرانجام او را در 55 سالگی به شهادت رساندند.
مبارزه و ماجرای شهادت
زین الدین (شهید دوم) که به راستی زینت دین بود، و مرد تلاش و مبارزه بود، وقتی که به مقامات عالی علمی و اجتماعی رسید، با بحثهای منطقی و روشنگرانه خود، تا سر حد امکان به مسؤولیتهای روحانی خود می پرداخت ولی به بهانه پاسداری از آیین تشیع و یا به عنوان ریاست جامعه شیعه، تحت نظر حکومت عثمانی، حکومت طاغوتی زمانش قرار گرفت، به طوری که اواخر عمر، نوعاً در حال هراس از دشمن به سر می برد و سخت تحت تعقیب و سانسور و خفقان بود، اما لحظه ای از کار و کوشش دست نکشید، در این شرایط سخت به نوشتن کتاب و امور دیگر اشتغال داشت.
شواهد تاریخی نشان می دهد که وی در حدود پانزده سال قبل از شهادتش تحت تعقیب حکومت بوده است.
مثلاً در آخر کتاب شرح لمعه که آن را نه سال قبل از شهادتش نوشته، می نویسد:
این کتاب را در تنگنای زندگی و هجوم سرسام آور ناملایمات که موجب تشویش فکر می شد نوشتم.
پیشگویی شهید ثانی
در رساله سید بدرالدین آمده:
از شیخ حسین بن عبد الصمد (پدر شیخ بهایی) پرسیدم، حکایتی نقل می کنند، که شما همراه شهید دوم در اسلامبول ترکیه، به جایی می رفتید، او به شما گفت: در همین جا شخصی کشته می شود که مقامی ارجمند دارد و بعد خودش در همانجا شهید شد.
شیخ حسین بن عبدالصمد در پاسخ گفت: آری این حکایت درست است و همینگونه اتفاق افتاد، آن بزرگوار به من چنین گفت، بعد باخبر شدم او در همان محل به شهادت رسیده است.
نویسنده الدارالمنثور می گوید: این واقعه در منطقه ما و بلاد دیگر شهرت دارد و همه از آن پیشگویی شگفت انگیز باخبرند.
این پیشگویی که در حدود پانزده سال قبل از شهادتش بود، چه از راه مکاشفه روحانی و کرامات باشد و چه از راه قرائن و شواهد عادی و طبیعی، حاکی است که وی می دانسته که حکومت وقت دست از او بر نمی دارد، در عین حال با کمال استقامت به راه خود ادامه داد و هرگز تسلیم هوسهای حکومت نشد.
شیخ بهایی در یکی از تألیفاتش می گوید: پدرم نقل کرد صبح روزی به خانه شهید دوم رفتم دیدم غرق در فکر است، پرسیدم: به چه می اندیشی؟ گفت: برادرم گمان می کنم من شهید دوم باشم(101) چرا که دیشب در خواب دیدم سید مرتضی (عالم بزرگ و معروف) جلسه مهمانی مفصلی با شرکت علمای شیعه برپا کرده، وقتی که من به آن جلسه وارد شدم، سید مرتضی برخاست و از من احترام شایانی کرده و به من خیر مقدم گفت، سپس به من رو کرد و گفت: فلانی نزد شیخ شهید (اول) بنشین، من نزد او نشستم، پس از لحظاتی از خواب بیدار شدم، این خواب دلیل روشنی است بر اینکه من پس از او شهید می شوم.
به راستی بسیار دردناک است که شخصیتی همچون شهید دوم قربانی غرضهای آلوده و پلیدان روزگار گردد، هرچند حکومت عثمانی، تا می توانست جلوی نفوذ چنین شخصیتهای برجسته ای را می گرفت و تاحد امکان دست به خون پاک این شخصیتهای برجسته نمی آلود، ولی حسادت و کینه ورزی و تصفیه حساب خصوصی یک فرد پلید، موجب شهادت چنین مرد بزرگی گردید، به این ترتیب که:
دو نفر از مردم جباع برای مرافعه و محاکمه به شهید ثانی مراجعه کردند او نیز طبق موازین شرعی دعوی را به نفع یکی از آنها و به ضرر دیگری بر اساس حق پایان داد، شخص محکوم از این داوری ناراحت شد و نزد قاضی صیدا (یکی از شهرهای لبنان) رفت و شکایت کرد، قاضی صیدا که مردی متعصب بود از این فرصت استفاده کرد برای دستگیری شهید، شخصی را مأمور کرد، مأمور وارد جباع شد از مردم سراغ شهید را گرفت، مردم گفتند او در محل نیست.
شهید دوم غالباً در خفا به سر می برد و فقط برای اقامه نماز صبح به مسجد می رفت، و بیشتر اوقات برای حفظ از شر منافقان و دشمنان، در گوشه تنهایی به سر می برد، همزمان با ورود مأمور، شهید در باغ مختصر انگوری خود مشغول نوشتن شرح لمعه بود، این مأمور موفق به دستگیری نشد، شهید در این شرایط تصمیم گرفت به مکه برود، در محلی که بار و پوش بود نشست تا کسی او را نبیند و نشناسد و به سوی مکه رهسپار شد.
قاضی کینه توز صیدا، برای سلطان سلیمان قانونی (یکی از سلاطین عثمانی که مقر حکومتش اسلامبول ترکیه بود و تقریباً برای سراسر نقاط اسلامی حکومت می کرد) نوشت که در بلاد شام مردی عالم زندگی می کند که بدعت گذار و بیرون از مذاهب چهارگانه اهل سنت بوده و دست اندرکار نشر و تبلیغ عقاید خود می باشد.
شاه سلیمان شخصی به نام رستم پاشا را که وزیر او بود برای دستگیری شهید مأمور ساخت، و گفت باید او را زنده دستگیر کنی تا با دانشمندان اسلامبول مباحثه کند و از عقاید او تفتیش شود و سرانجام به مذهب و آیین او مطلع گردند.
رستم پاشا همراه شش نفر مأمور، به جباع آمد و از شهید پرس و جو کرد، به او گفتند به سفر حج رفته است،: این مأمور به طرف مکه رهسپار شد، در وسط راه به شهید ثانی رسید، و او را دستگیر کرد، شهید ثانی به او گفت به من مهلت بده تا سفر حج را به پایان برسانم و من فرار نمی کنم و مناسک حج را تحت مراقبت تو انجام می دهم، پس از انجام حج به هر صورتی که دلخواه خودت است عمل کن.
رستم پاشا به این پیشنهاد راضی شد.
ولی در کتاب لؤلؤة البحرین آمده شیخ بهایی به خط خود نوشته است، شهید را در مسجدالحرام پس از نماز عصر گرفته و به یکی از خانه های مکه بردند و یکماه و ده روز زندانی کردند، سپس او را با کشتی به قسطنطنیه (اسلامبول) پایتخت روم (ترکیه فعلی) بردند.
به هر حال رستم پاشا شهید دوم را از مکه به طرف اسلامبول حرکت داد، تا او را به نزد شاه سلیمان ببرد، در راه شخصی از رستم پاشا پرسید این مرد کیست؟ پاسخ داد از دانشمندان شیعه امامیه است که بر حسب مأموریت او را نزد شاه می برم.
آن شخص گفت تو در وسط راه او را آزار رساندی، ممکن است در حضور سلیمان از تو شکایت کند و دوستان و یاران او نیز از او دفاع و حمایت کنند و برای تو موجبات ناراحتی و احیاناً قتل تو را فراهم نمایند، صلاح در این است که سر او را همین جا از بدن جدا کنی! و سر بریده او را نزد شاه ببری!
رستم پاشا این مرد ناپاک و فرومایه از این پیشنهاد استقبال کرد، در کنار دریا استاد بزرگوار را شهید کرد، و سر بریده اش را به حضور شاه برد.
شاه از این پیش آمد سخت برآشفت و رستم پاشا را سرزنش کرد و گفت من تو را مأمور ساختم که او را زنده بیاوری، بنابراین به چه مجوزی او را کشتی(102).
رستم پاشا پس از قتل شهید دوم بدن مطهر و پاک او را به کنار دریا انداخته بود، وقتی که شب فرارسید گروهی از ترکهای اسلامبول دیدند از کنار دریا نوری به طرف آسمان بالا می رود، چون صبح شد، به آن محل رفتند دیدند جسد بدون سری افتاده است، آن را غسل داده و با کمال احترام در همانجا به خاک سپردند و بارگاهی روی قبرش ساختند.
بعضی نقل کرده اند که مأموران بدن شهید دوم را بعد از سه روز که در زمین افتاده بود، به دریا افکندند(103).
درود پاکبازان تاریخ به روح پرفتوح این عالم بزرگ باد که با تمام سعی و کوشش، شب و روز به علم و عمل می اندیشید و خود پاکش را در این راه نثار کرد. و روح بزرگش در بهشت خدا قرار گرفت چنانچه شیخ بهایی این شعر را در تاریخ شهادتش گفت:
تاریخ وفات ذلک الاواه الجنة مستقره و اللّه
966 ه.ق
هلاکت قاتل پلید شهید دوم
سید عبدالرحیم عباسی (یکی از فضلای ممتاز آن زمان) که با شهید سابقه دوستی و آشنایی داشت با دیدن سر بریده شهید ثانی، سخت متأثر گردید و سعی کرد تا شاه را وادار کند تا رستم پاشا این ناجوانمرد پلید را به قصاص عمل ننگینش برساند، به حضور شاه رفت و گفت: وضع حکومت را هرج و مرج می بینم، به این دلیل که شاه امر می کند شیخ زین الدین را به حضور بیاورند، مأمورین سر او را به حضور می آورند، بی آنکه شاه آنها را بازخواست و محاکمه کند، ترس آن دارم که روزی شاه به احضار من فرمان دهد، و سر مرا به حضورش ببرند در این باره اصرار و تأکید کرد که شاه حکم اعدام آنها را صادر کند.
شاه فکر کرد دید راست می گوید، دستور داد دستم پاشا و مأموران همراهش را احضار کردند و پس از سرزنش آنها به سید عبدالرحیم گفت امر این مأموران را به تو سپردم، هر طور می خواهی از آنها قصاص کن، سید عبدالرحیم امر کرد آتشی روشن کردند، رستم پاشا و همراهانش که مجموعاً هفت نفر بودند به آتش افکندند و به این ترتیب همگی به قصاص دنیوی خود رسیدند(104).