فهرست کتاب


سرگذشتهای عبرت انگیز

محمد محمدی اشتهاردی‏

59- عزت نفس فوق العاده امام خمینی

هنگامی که رژیم شاه امام را به ترکیه تبعید نمود، دولت ترکیه بسیار علاقه داشت که امام از آنها چیزی تقاضا کند، ولی امام در این مدت طولانی که در آنجا بود هرگز از آنها کوچکترین تقاضا ننمود. مثلاً در اتاقی که اما در آن زندانی بود و آنجا هوای آزاد نداشت، امام نگفت پنجره را باز کنند، و گاهی پیشخدمت می آمد می گفت: آقا هوا خیلی حبس است، میل دارید پرده را بالا بزنم و پنجره را باز کنم. امام سکوت می کرد و نمی گفت میل دارم بلکه می فرمود: خودت می دانی. یا پرده اطاق افتاده بود، نمی گفت: پرده را بالا بزنید.
امام آنقدر مراقب بودند که یک ذره نقطه ضعف در سخنشان جاری نشود و در کردارشان دیده نشود، چرا که همه اینها گزارش می شد و آنها می فهمیدند که این مرد بسیار جدی، خود ساخته و قوی است، فقط خوشحال است که کتاب مطالعه می کند، همان طور که در اتاق دربسته نشسته بود و تا وقتی که حال داشت مطالعه می کرد (98).
به این ترتیب امام در سخت ترین شرایط، عزت اسلامی را که برای مؤمنان خواسته حفظ کرد، و حسرت تسلیم را در دل سیاه دشمن نهاد.

60- چگونگی شهادت شهید اول

آیةاللّه العظمی شمس الدین محمد بن مکی معروف به شهید اول، صاحب کتاب لمعه، در سال 734 ه.ق در روستای جزین نزدیک جباع، مجاور جبل عامل لبنان، دیده به جهان گشود، در راه تحصیل و تدریس، مسافرتهای بسیار کرد، سرانجام در 52 سالگی، در سال 786 پس از یک سال زندان به شهادت رسید، او دارای تألیفات بسیار در فقه و سایر علوم اسلامی است، و از مراجع تقلید عصر خود بود، اکنون به چگونگی شهادت جانسوز او توجه کنید:
شهید اول پس از تکمیل تحصیلات به سوریه برگشت و در دمشق که اکثریت مسلمانان آنجا از اهل تسنن هستند، زندگی می کرد، طولی نکشید که آوازه علمی او در همه جا پیچید، و شیعیان به این افتخار بزرگ رسیدند که مرجع تقلیدی دارند که از نظر علمی سرآمد مجتهدین و علمای مسلمین است.
شهید هر چند کاملاً رعایت اتحاد بین شیعه و سنی را می کرد، تا حدی که فقه مذاهب چهارگانه اهل تسنن را تدریس می نمود و از هرگونه اموری که موجب اختلاف می شد دوری می کرد، ولی تعصبات جاهلانه که در آن زمان بود (که خوشبختانه در این زمان آن طور نیست و همه مسلمین از شیعه و سنی به خصوص در کشور ما ایران باهم برادرند) موجب شد، که خون پاک چنین مرد بزرگی ریخته شود.
دو تن از علمای اهل تسنن بنام عباد بن جماعه شافعی و برهان الدین مالکی که قاضی و صاحب نفوذ در آن دیار بودند، از اینکه شخصیتی مانند شمس الدین (شهید اول) در سوریه دارای مقام و نفوذ شده حسادت ورزیدند، به خصوص جمعی از متعصبین و جاهلان، با به پیش کشیدن اختلاف شیعه و سنی، این دو نفر عالم و قاضی را تحریک می کردند.
حقیقت این است که شهید اول، حاضر نبود، تسلیم باطل گردد، و از حق دفاع می نمود و به خاطر همین مبارزه علمی و دفاعش، کمر قتل او را بستند.
نقل شده: روزی بین ابن جماعه و شهید اول بر سر مسأله ای بحث درگرفت، روبروی هم نشسته بودند، در برابر شهید دواتی روی میز قرار داشت، ابن جماعه بدنی چاق و تنومند داشت، ولی شهید اول، اندامی کوچک و ضعیف داشت در وسط بحث، ابن جماعه به قصد کوچک کردن شهید، به او گفت: من فقط صدایی از پشت دوات می شنوم ولی معنای آن را نمی فهمم.
شهید بی درنگ در جواب گفت: آری ابن الواحد (فرزند یک نفر) بزرگتر از این نمی تواند باشد.
ابن جماعه شرمنده شد و از این سخن سخت خشمگین گردید، به طوری که توطئه قتل شهید را به ترتیبی که ذکر می شود مطرح کرد.
دین به دنیافروشان برای اینکه شخصیتهای علمی و بزرگ را در جامعه ساقط کنند، و حتی قتل آنها را موجه جلوه دهند، از راه تهمت و شایعه سازی وارد می شوند، این موضوع در هر زمان بود، امروز نیز منافقان ناپاک، بهترین و دلسوزترین افراد جامعه ما را از این راه ساقط می کنند، باید همه قشرها به خصوص نوجوانان و جوانان متوجه این توطئه ناجوانمردانه باشند.
برای اینکه شهید اول را از جامعه ساقط کنند، و بعد خون پاکش را بریزند، و این گناه بزرگ را ثواب جلوه دهند، با زشت ترین تهمتها و نسبتهای ناروا، این مرد خدا را یاد کردند.
گاهی گفتند او دارای عقیده انحرافی است، زمانی گفتند او شراب را در همه جا بدون استثناء حلال می داند، او را متهم کردند در مذهب نصیریه است یعنی در حق علی علیه السلام و فرزندان علی غلو می کند و آنها را در ردیف خدا قرار می دهد و مطالب زشت دیگر.
حتی رساله ای پر از خرافات و مطالب بی اساس و برخلاف اسلام نوشتند، و آن را نسبت به شهید دادند، و به صورت جلساتی با امضای صدها شاهد بر ضد او و صحت نسبتها و اتهامات تنظیم کردند.
جوسازان از خدا بی خبر آنچنان مطالب را وارونه دادند، که به نظر مردم ناآگاه آمد که قتل شمس الدین واجب است.
در صورتی تألیفات و آثار قلمی و اساتید و شاگردان او هر یک دلیل محکمی بر بطلان آن نسبتهای ناروا بود، اما چه می توان کرد که تعصبات و کینه توزی کار خود را کرد و نگذاشتند مردم از وجود پر فیض او بهره مند گردند.

یکسال زندان و سپس شهادت

شهید را با این گونه معرکه گیریها و پرونده سازیها، به حکم قاضیان از خدا بی خبر، یکسال در قلعه دمشق واقع در اول بازار حمیدیه (که اکنون نیز زندان شهربانی دمشق است) زندانی کردند، و پس از یکسال، او را برای محاکمه فرمایشی احضار نمودند.
ابن جماعة مجلسی با حضور سیف الدین برقوق سر سلسله پادشاهان چرکسی (99) و حاکمان و قاضی ها و رجال شام تشکیل داد، و شهید را به آن مجلس احضار کرد، و از او خواست، آنچه را به او نسبت می دهند توبه کند، شهید همه آن نسبتها و تهمتها و گواهی شاهدان را رد کرد، حکم غیابی قاضی را در موردش باطل شمرد، و گفت حاضرم که بطلان گواهی همه شاهدان را ثابت کنم، گفتند حکم قاضی را نمی توان نقض کرد، در پاسخ گفت: اگر در غیاب کسی دلایلی بیاورند و او را محکوم کنند، بعد او حاضر گردد و آن دلایل را با دلایل دیگر رد کند، موجب نقض حکم خواهد شد، اکنون من برای رد شاهدان، دلایلی دارم و بطلان آنها را اثبات خواهم کرد. شاه بدون دلیل، سخن شهید را رد کرد و تنها به ادعای اینکه نمی توان حکم قاضی را نقض کرد، اعتنایی به سخن منطقی شهید ننمود.
ابن جماعه (قاضی القضاة دربار) که دست بردار نبود، در این مجلس به قاضی برهان الدین مالکی رو کرد و گفت: تو مطابق مذهبت شمس الدین را محاکمه کرده و حکم قطعی را صادر کن و گرنه تو را از منصب قضاوت عزل می کنم.
قاضی برهان الدین گویی منتظر چنین پیشنهادی بود، برخاست وضو گرفت و دو رکعت نماز خواند و سپس حکم قتل آن فقیه و مجتهد بزرگ را صادر کرد، و در این هنگام لباس روحانیت را از تن او بیرون کردند و لباس محکومان به مرگ را به او پوشاندند، و سپس جلادان دربار با شمشیر سرش را از بدنش جدا نمودند.
کینه توزی و حسادت نسبت به این مرجع تقلید بزرگ را به جایی رساندند که جسد پاک بی سرش را به دار آویزان کرده، سنگسار کردند و سپس آن را به زیر آورده سوزاندند و خاکسترش را بر باد دادند.
متعصبان و جوسازان در رأس آنها تاجری بنام محمد ترمزی که دشمنی و کینه خاصی به شهید اول داشت، تلاش کردند تا بدن این مرد خدا را آتش بزنند، بغض و پلیدی را به جایی رساندند که یکی از دوستان شهید به نام عرفه را که از او دفاع می کرد در شهر طرابلس دستگیر کرده و گردن زدند.
به این ترتیب شهید اول این مرد پاک باخته و مبارز را در سن 52 سالگی روز پنجشنبه نهم جمادی الاولی سال 786 هنگام عصر در کنار میدان اسب فروشان دمشق اعدام نمودند، و پیروان مکتب اهل بیت علیهم السلام را تا ابد داغدار و دلشکسته کردند.
از آنجا که چنان مجتهد و مرجع تقلید بزرگی تا آن روز این چنین دلخراش و فاجعه آمیز شهید نشده بود، لذا او را به عنوان شهید اول خواندند و هم اکنون در کتب اسلامی و بین مسلمانان به همین لقب پر افتخار معروف است (100)