فهرست کتاب


سرگذشتهای عبرت انگیز

محمد محمدی اشتهاردی‏

56- هلاکت طاغوتی جبار به دست پسرش

متوکل دهمین طاغوت عباسی، دشمن ترین جباران تاریخ نسبت به آل محمد (رص) بود، گستاخی او به آل علی علیه السلام و نام مبارک علی از حد گذشت، او همچنان با کمال غرور به ظلم و طغیان خود ادامه می داد.
آنانکه عقلشان در چشمشان بود، فکر می کردند، که متوکل کاملاً بر اوضاع مسلط است، و حرکتهای ضد او، ثمر بخش نخواهد بود، ولی هوشمندان به خوبی درک می کردند که جنبش مستضعفان اوج خواهد گرفت، و این خونهای پاک از جوشش نخواهد افتاد و به مرگ حاکمان زر و زور خواهد انجامید. متوکل همچنان به دیکتاتوری خود ادامه می داد، ولی از هیچکس چون آل علی علیه السلام و شیعیان علی واهمه نداشت، از این رو تا می توانست آنها را تحت فشار قرار می داد و به بدی یاد می کرد، تا آنجا که روزی مجلس عیش خود، به دلقک خود گفت: صحنه تأتر خود را در مورد جنگ علی علیه السلام قرار داده و در آن بازی، علی را مسخره کن. دلقک به صحنه آمد، متکایی روی شکمش در زیر لباس خود قرار داده و شمشیر به دست، به عنوان اینکه علی علیه السلام به صحنه جنگ آمده، جسارتهای فراوان کرد، مجلسیان و متوکل هم قهقهه سر می دادند، منتصر پسر متوکل که در کارها بسیار قاطع و چابک بود، کاسه تحملش لبریز گشت و از این همه جسارت، ناراحت شد، به پدرش سخت اعتراض کرد، متوکل با فحاشی و سخنان رکیک پسر را به باد استهزاء گرفت، و در حضور مجلسیان آبروی فرزند جوانش را ریخت (93).
منتصر دیگر طاقت نیاورد، هر چند می دانست که کشتن پدر گرچه طاغوت باشد، شاید صحیح نیست، اما هیچ چیزی نمی توانست او را از تصمیم خود منصرف سازد.
در خفا چند نفر از غلامان دربار را دید، آنها را با خود همراه کرد، تا روزی وارد بر کاخ پدر شد، حاشیه نشینان را از کاخ بیرون نمود، نخست وزیر فتح بن خاقان نزد متوکل ماند، در این هنگام با فرمان منتصر، شمشیر به دستان ریختند و متوکل و نخست وزیرش را قطعه قطعه نمودند و به خاک هلاکت افکندند.
آری به این ترتیب متوکل به دست پسرش، به مکافات عملش رسید و افسانه شکست ناپذیریش درهم ریخت، و کوردلان نیز فهمیدند، که گاهی خداوند مستکبران را به دست فرزندانشان سر به نیست خواهد کرد (94).

57- فتوای انقلابی امام خمینی در 21 بهمن 57

خطیب توانا آقای فلسفی، واعظ مشهور می نویسد: امام تازه از پاریس به تهران آمده بود، در مدرسه علوی مکرر به خدمتش می رسیدم، روز 21 بهمن سال 57 به اتفاق آقای صدوقی که از یزد آمده بود و آقای طالقانی و دیگران در اتاق اندرونی خدمت ایشان بودیم، من عظمت فکر و نظر ایشان را آن روز بیشتر دیدم.
همه به خاطر دارند که روز 21 بهمن 1357، فرمانده نظامی ساعت دو بعد از ظهر در رادیو اعلام کرد که از ساعت چهار بعد از ظهر، آمد و رفت در خیابانها به کلی ممنوع است، وقتی که این خبر را شنیدیم، به مشورت پرداختیم، آقای طالقانی که خیلی اهل سیاست بود گفت: به نظر می آید که مهم نباشد، گفته است مردم نیایند بیرون.
بعضی دیگر هم در اظهار نظر مردد بودند، من یکی از الهامات الهی در انقلاب اسلامی را این می دانم که امام بلافاصله دستور دادند قلم و کاغذ آوردند، و اعلامیه نوشتند که دولت غیر قانونی است، فرمانداری نظامی رسمیت ندارد، و اعلامیه اش هم بی ارزش است، تمام مردم از زن و مرد بزرگ و کوچک از ساعت چهار بعد از ظهر به خیابانها بریزند و نقشه خائنانه دولت را از بین ببرند.

58- رابطه اتحاد و اجتماع و فرار شاه

ارتشبد فردوست در کتاب ظهور و سقوط سلطنت پهلوی می نویسد: در راهپیمایی های عظیم تاسوعا و عاشورای سال 1357، شاه سوار هلی کوپتر شده و به آسمان تهران آمد دید همه خیابانهای تهران مملو از جمعیت مخالف او است، در همانجا گفت: پس فایده ماندن من در مملکت چیست؟ (95) تصمیم به فرار گرفت. این است نتیجه اتحاد و بهم فشردگی.
من در تمام عمر سراغ ندارم که مرجع تقلیدی تا این حد در عمق فکر و جان مردم محبوبیت پیدا کند، امام صادق علیه السلام در فرازی از یکی از دعاهایش به خدا چنین عرض می کند:
اللّه م فقّهنی فی الدّین و حبّبنی الی المسلمین، و اجعل لی لسان صدق فی الاخرین؛ خدایا اول مرا فقیه و دین شناس گردان، دوم محبوبیت مرا در قلوب مسلمانان جای بده، بعد از مرگ ذکر خیر مرا در میان مردم مستدام بدار (96) به راستی امام خمینی مصداق روشن این دعا بود (97).