فهرست کتاب


سرگذشتهای عبرت انگیز

محمد محمدی اشتهاردی‏

آموزگار انقلابی در صحنه

آموزگار بچه های متوکل طبق معمول برای درس دادن، باید سرکلاس حاضر شود، و گرنه به او ظنین خواهند شد. او دور از صحنه، برای آموزش، از خانه بیرون آمد.
آنقدر از دستگاه متوکل متنفر بود که به همین دلیل نمی توانست که آن روز، روز جشن تولد متوکل است.
وقتی که وارد مجلس شد، مجلس را بر خلاف روزهای قبل دید، فهمید که کلاسی و درسی در کار نیست، سر به پایین افکنده و در گوشه ای نشست، راه گریزی جز این نداشت، او می شنید و می دید که چگونه رو به صفتان و بلی قربان بگوها و شکمخواران بزدل، متوکل را تعریف می کنند و پول می گیرند، مجلس همچنان ادامه داشت.
تا اینکه در مجلس، چشم متوکل به یعقوب افتاد، به او مات شد، اما دید که از قیافه اش پیداست که مجلس ناراضی است به راستی چه فکر می کند، آخر او شیعه است، شیعه که از ستایش طاغوت خوشحال نمی شود...
متوکل در خود فرو رفته بود و درباره یعقوب فکر می کرد، تا اینکه با خود گفت این مجلسیان که آن همه شادند و سرور شادی سر داده اند، همه بندگان من هستند، مهم نیست، مهم اینست که یعقوب آموزگار فهمیده و محترم از من تعریف کند و به من تبریک بگوید، اما چه کنم که زبان این شخص هم همچون طوطیان مجلس باز شود، خوبست سؤالی که به او مربوط می شود مطرح کنم تا او نیز به جمع مجلسیان بپیوندد.
دنبال این فکر صدا زد:
یعقوب ای ابن سکیت، آموزگار خوب نور چشمی هایم! چرا ساکت هستی؟ بگو بدانم آیا مؤیّد و معتز این دو فرزندم که مدتی است زیر دست تو درس می خوانند بهتر است یا حسن و حسین فرزندان علی علیه السلام؟
یعقوب دید تا حال هر چه سکوت کرده بس است، حال دیگر کارد به استخوان رسیده، دیگر باید هر چه فریاد داشت بر سر آن دیکتاتور مست کشید، تا قلبش را لرزانید، و در نتیجه قلب مستضعفان تاریخ را شاد کرد.
فریاد زد: این چه سؤالی است از من می کنی؟ قنبر غلام علی علیه السلام نزد من بهتر از پسران تو هستند، حسن و حسین را با دیگران مقایسه نکن، آنگاه تا آنجا که مهلت داشت، درباره این شخصیت حسن و حسین علیهما السلام سخن گفت ولی نگذاشتند سخنش ادامه یابد.
این فریاد، این یورش، این غرش قهرمانانه از یک آموزگار انقلابی شیعه، چون پتکی محکم بود که بر سر متوکل می خورد، اگر متوکل را به عرش برده بودند، فریاد این آموزگار دلاور او را به چاه مذلت و خاک سیاه نشاند. و چون صاعقه ای خرمن هستی او را به خاکستر تبدیل ساخت.
ولی این فریاد به قیمت عزیز جانش تمام شد، متوکل چون پلنگ زخم خورده فریاد زد: نگذارید فرار کند، زبانش را در همین مجلس از پشت سرش بیرون کشید.
این زبان سرخ برایم گران تمام شد، این فریاد رعد آسا بود، زبان و فریاد ویرانگر بود، باید بریده شود و از دهان خارج گردد آن هم از پشت سرش، تا دیگر کسی این گونه بر سرم فریاد نکشد، و روزگار مرا تیره و تار کند.
ای وای این چه فریاد شرر بار بود، لرزاند و سوزانید و خاکستر کرد، آری فریادی بود که روی مستضعفان تاریخ را سفید کرد، و طاغوتیان را به خاک سیاه نشاند.
دژخیمان، یعقوب را گرفتند، به زمین خواباندند، پشت سرش را سوراخ کرده، زبانش را از پشت سرش بیرون کشیدند، و آنچنانش کردند که شناخته نمی شد (92).
هر چند او را به خاطر سکوت اخلاقی پر معنایش ابن سکیت می خواندند، ولی این فریاد، آخرین سکوتهایش را جبران کرد، و همه قهقهه ها و نعره های پلید متوکل را نابود نمود، و این درس را آموخت که بین ما و رژیم طاغوتیان تنها خون حکم می کند.

56- هلاکت طاغوتی جبار به دست پسرش

متوکل دهمین طاغوت عباسی، دشمن ترین جباران تاریخ نسبت به آل محمد (رص) بود، گستاخی او به آل علی علیه السلام و نام مبارک علی از حد گذشت، او همچنان با کمال غرور به ظلم و طغیان خود ادامه می داد.
آنانکه عقلشان در چشمشان بود، فکر می کردند، که متوکل کاملاً بر اوضاع مسلط است، و حرکتهای ضد او، ثمر بخش نخواهد بود، ولی هوشمندان به خوبی درک می کردند که جنبش مستضعفان اوج خواهد گرفت، و این خونهای پاک از جوشش نخواهد افتاد و به مرگ حاکمان زر و زور خواهد انجامید. متوکل همچنان به دیکتاتوری خود ادامه می داد، ولی از هیچکس چون آل علی علیه السلام و شیعیان علی واهمه نداشت، از این رو تا می توانست آنها را تحت فشار قرار می داد و به بدی یاد می کرد، تا آنجا که روزی مجلس عیش خود، به دلقک خود گفت: صحنه تأتر خود را در مورد جنگ علی علیه السلام قرار داده و در آن بازی، علی را مسخره کن. دلقک به صحنه آمد، متکایی روی شکمش در زیر لباس خود قرار داده و شمشیر به دست، به عنوان اینکه علی علیه السلام به صحنه جنگ آمده، جسارتهای فراوان کرد، مجلسیان و متوکل هم قهقهه سر می دادند، منتصر پسر متوکل که در کارها بسیار قاطع و چابک بود، کاسه تحملش لبریز گشت و از این همه جسارت، ناراحت شد، به پدرش سخت اعتراض کرد، متوکل با فحاشی و سخنان رکیک پسر را به باد استهزاء گرفت، و در حضور مجلسیان آبروی فرزند جوانش را ریخت (93).
منتصر دیگر طاقت نیاورد، هر چند می دانست که کشتن پدر گرچه طاغوت باشد، شاید صحیح نیست، اما هیچ چیزی نمی توانست او را از تصمیم خود منصرف سازد.
در خفا چند نفر از غلامان دربار را دید، آنها را با خود همراه کرد، تا روزی وارد بر کاخ پدر شد، حاشیه نشینان را از کاخ بیرون نمود، نخست وزیر فتح بن خاقان نزد متوکل ماند، در این هنگام با فرمان منتصر، شمشیر به دستان ریختند و متوکل و نخست وزیرش را قطعه قطعه نمودند و به خاک هلاکت افکندند.
آری به این ترتیب متوکل به دست پسرش، به مکافات عملش رسید و افسانه شکست ناپذیریش درهم ریخت، و کوردلان نیز فهمیدند، که گاهی خداوند مستکبران را به دست فرزندانشان سر به نیست خواهد کرد (94).

57- فتوای انقلابی امام خمینی در 21 بهمن 57

خطیب توانا آقای فلسفی، واعظ مشهور می نویسد: امام تازه از پاریس به تهران آمده بود، در مدرسه علوی مکرر به خدمتش می رسیدم، روز 21 بهمن سال 57 به اتفاق آقای صدوقی که از یزد آمده بود و آقای طالقانی و دیگران در اتاق اندرونی خدمت ایشان بودیم، من عظمت فکر و نظر ایشان را آن روز بیشتر دیدم.
همه به خاطر دارند که روز 21 بهمن 1357، فرمانده نظامی ساعت دو بعد از ظهر در رادیو اعلام کرد که از ساعت چهار بعد از ظهر، آمد و رفت در خیابانها به کلی ممنوع است، وقتی که این خبر را شنیدیم، به مشورت پرداختیم، آقای طالقانی که خیلی اهل سیاست بود گفت: به نظر می آید که مهم نباشد، گفته است مردم نیایند بیرون.
بعضی دیگر هم در اظهار نظر مردد بودند، من یکی از الهامات الهی در انقلاب اسلامی را این می دانم که امام بلافاصله دستور دادند قلم و کاغذ آوردند، و اعلامیه نوشتند که دولت غیر قانونی است، فرمانداری نظامی رسمیت ندارد، و اعلامیه اش هم بی ارزش است، تمام مردم از زن و مرد بزرگ و کوچک از ساعت چهار بعد از ظهر به خیابانها بریزند و نقشه خائنانه دولت را از بین ببرند.