فهرست کتاب


سرگذشتهای عبرت انگیز

محمد محمدی اشتهاردی‏

55- آموزگار انقلابی و شهادت قهرمانانه او

در میان طاغوتهای خاندان عباسی، دیکتاتورترین آنها متوکل دهمین طاغوت این خاندان بود، استبداد و غرور او در حدی بود، که مخالفان او حق نفس کشیدن نداشتند، او مردان و زنان آزاده را با شدیدترین شکنجه ها به شهادت می رساند، آن چنان رعب و وحشت ایجاد کرده بود، که همه می دانستند، مخالفت با او مساوی با شکنجه و زندانهای تاریک و طولانی و سرانجام خداحافظی با دنیا است.
این دیکتاتور بی رحم، گاهی دستور می داد، خمره ای را پر از عقرب کرده، سر آن را بپوشانند، آن را به زندان برده، سرش را باز کنند، تا عقربها از میان آن بیرون آمده به جان زندانیان بیفتد، که هر انسانی با شنیدن این حادثه مو از بدنش راست می شود.
تنوری درست کرده بود، در میان آن میخهای درشت آهنی کوبیده بودند، در آن تنور، با هیزم زیتون آتش بر می افروخت، گاهی چهل روز، آزادگان را در میان آن عذاب می داد تا کشته شوند.
این دیکتاتور مستضعف کش، به خصوص با آل علی علیه السلام دشمنی و عناد زیاد داشت، زیرا منسوبین به علی علیه السلام و شاگردان علی هموراه برای نجات مستضعفان از شر و وجود پلید او برمی خاستند، و بر ضد او پیکار می کردند، از اینرو نام شیعه بودن برای او دلیل اصلی برای محکومیت بود.
او از نام حسین علیه السلام می ترسید، هموراه برای فراموش شدن حسین علیه السلام می کوشید و به خوبی می دانست تا نام حسین علیه السلام در میان باشد، صاعقه شرر بار بر خرمن زندگی پلید او خواهد شد، از این رو قبر حسین را خراب کرد، زمین قبر را با زمینهای مجاورش یکسان نمود، تا قبر حسین علیه السلام نیز ناپدید گردد، و مأموران جاسوسش در اطراف نظارت می کردند، تا کسی به زیارت قبر امام حسین علیه السلام نرود، چه قدر از افراد را به جرم زیارت قبر امام حسین علیه السلام کشتند، و حتی پستانهای زنی را در حالی که زنده بود از بدنش جدا ساختند، تا دیگر هیچکس قصد زیارت قبر امام حسین علیه السلام را در سر نپروراند.
چرا او در مورد حسین علیه السلام آنقدر حساسیت داشت، زیرا نام حسین علیه السلام الگوی آزادگان بود، خون حسین علیه السلام، عاملی مداوم و جوشان برای سرکوبی طاغوتها بود و شیوه حسین علیه السلام یورشی فراموش نشدنی برای نجات مستضعفان و به خاک مالیدن پوزه مستکبران بود، آن چنان در این موضوع حساس بود که درخت سدری را که نشانه شناختن قبر حسین علیه السلام بود، به دستورش قطع کردند.
این خبر به یکی از حدیث دانان رسید، گفت: شگفتا در معنی حدیثی مانده بودم نمی فهمیدم منظور چیست ولی امروز فهمیدم و آن حدیث این است که نقل شده پیامبر صلی اللّه علیه و آله سه بار فرمود: لعن اللّه قاطع السدرة؛ خدا لعنت کند قطع کننده درخت سدر را.
آری متوکل طاغوتی بود که سالها قبل از تولدش، به زبان پیامبر صلی اللّه علیه و آله لعنت شده بود، این است بینش راستین اسلام، که همه طاغوتیان تاریخ، مورد لعن و تنفر خدا و اسلامند، و باید این ملعون شده های ناپاک را سر به نیست کرد، تا مستضعفان و محرومان نجات یابند، و به حق خود برسند.
متوکل که همچون سایر طاغوتیان همه چیز استثنایی بود، روزی با مشاوران سیاسی خود، درباره آموزش دو نور چشمی اش مؤیّد و معتز به گفتگو نشست، گفتند آموزگاری را که از هر جهت استاد و باهوش باشد برای درس دادن فرزندانم معرفی کنید، تا مؤیّد و معتز تحت آموزش او خیلی سریع پیشرفت کنند.
مشاوران گفتند ما شخصی سراغ داریم که به تمام معنی آموزگار خوبی است، در همه علوم آموزشی دست دارد، و در بیان شیرین و خط زیبا و هوش سرشار و ذوق لطیف او حرفی نیست، فقط یک عیب دارد.
متوکل: آن عیب چیست؟
مشاوران: عیب بزرگی است و ان اینکه او شیعه است در خط علی علیه السلام و آل علی قدم برمی دارد، و می دانید چنین فردی خطرناک است، نمی توان او را به دستگاه داد... نامش یعقوب است که ابن سکیت هم خوانده می شود.
متوکل سر به پایین انداخت، و سر بلند کرد و گفت:
خبر آنگونه که شما فکر می کنید نیست، چه کسی در برابر من می تواند مخالفت کند، و یا سخنی بر ضدم بگوید، نه هیچکس نفس نمی تواند بکشد، از آن جهت خاطر جمع باشید، از او دعوت کنید، تا فرزندان مرا درس بدهد.
رسماً از یعقوب دعوت شد، او در فکر فرو رفت، چه کند اگر این دعوت را نپذیرد، او را خواهند کشت، این چنین دردی دوا نمی کند، با خود گفت: این دعوت را می پذیرم تا شاید با آموزش صحیح اسلامی خدمتی کرده باشم، چاره ای نیست.
او به اجبار دستگاه جبار متوکل، مدتی آموزگار بچه های او شد، رفت و آمد می کرد، اما هیچگاه حاشیه نشین متوکل نشد، چاپلوسی نکرد، به درس خود همچنان ادامه می داد، و دیگر در هیچ کاری شرکت نمی کرد.
تا روزی فرا رسید که آن روز برای طاغوتیان روز جشن و سرود بود، چرا که روز تولد متوکل بود، مجالس به ظاهر پر شکوهی از مال ملت ضعیف بر پا کرده بود، شکم پرستان بی هدف، با شعر و نثر، متوکل را می ستودند تا جایزه بگیرند.
در این میان حقوق بگیران خصوصی بیشتر دست و پا می کردند، تا رزنان و طبل کوبان و بندگان زر و زور، به طور مصنوعی به این جشن رونق می دادند، وزیران فرمایشی با سر دادن اعلیحضرتا اعلیحضرتا به متوکل تبریک می گفتند.
آن روز متوکل را آنقدر مدح کردند که از خوشحالی در پوست نمی گنجید، گویا به عرش رفته است، قهقه او و بلی قربان گوها، مجلس را پر کرده، صدای لیوانهای شراب به گوش می رسد، و رقص زیبارویان، مجلسیان را به خود جلب کرده است.

آموزگار انقلابی در صحنه

آموزگار بچه های متوکل طبق معمول برای درس دادن، باید سرکلاس حاضر شود، و گرنه به او ظنین خواهند شد. او دور از صحنه، برای آموزش، از خانه بیرون آمد.
آنقدر از دستگاه متوکل متنفر بود که به همین دلیل نمی توانست که آن روز، روز جشن تولد متوکل است.
وقتی که وارد مجلس شد، مجلس را بر خلاف روزهای قبل دید، فهمید که کلاسی و درسی در کار نیست، سر به پایین افکنده و در گوشه ای نشست، راه گریزی جز این نداشت، او می شنید و می دید که چگونه رو به صفتان و بلی قربان بگوها و شکمخواران بزدل، متوکل را تعریف می کنند و پول می گیرند، مجلس همچنان ادامه داشت.
تا اینکه در مجلس، چشم متوکل به یعقوب افتاد، به او مات شد، اما دید که از قیافه اش پیداست که مجلس ناراضی است به راستی چه فکر می کند، آخر او شیعه است، شیعه که از ستایش طاغوت خوشحال نمی شود...
متوکل در خود فرو رفته بود و درباره یعقوب فکر می کرد، تا اینکه با خود گفت این مجلسیان که آن همه شادند و سرور شادی سر داده اند، همه بندگان من هستند، مهم نیست، مهم اینست که یعقوب آموزگار فهمیده و محترم از من تعریف کند و به من تبریک بگوید، اما چه کنم که زبان این شخص هم همچون طوطیان مجلس باز شود، خوبست سؤالی که به او مربوط می شود مطرح کنم تا او نیز به جمع مجلسیان بپیوندد.
دنبال این فکر صدا زد:
یعقوب ای ابن سکیت، آموزگار خوب نور چشمی هایم! چرا ساکت هستی؟ بگو بدانم آیا مؤیّد و معتز این دو فرزندم که مدتی است زیر دست تو درس می خوانند بهتر است یا حسن و حسین فرزندان علی علیه السلام؟
یعقوب دید تا حال هر چه سکوت کرده بس است، حال دیگر کارد به استخوان رسیده، دیگر باید هر چه فریاد داشت بر سر آن دیکتاتور مست کشید، تا قلبش را لرزانید، و در نتیجه قلب مستضعفان تاریخ را شاد کرد.
فریاد زد: این چه سؤالی است از من می کنی؟ قنبر غلام علی علیه السلام نزد من بهتر از پسران تو هستند، حسن و حسین را با دیگران مقایسه نکن، آنگاه تا آنجا که مهلت داشت، درباره این شخصیت حسن و حسین علیهما السلام سخن گفت ولی نگذاشتند سخنش ادامه یابد.
این فریاد، این یورش، این غرش قهرمانانه از یک آموزگار انقلابی شیعه، چون پتکی محکم بود که بر سر متوکل می خورد، اگر متوکل را به عرش برده بودند، فریاد این آموزگار دلاور او را به چاه مذلت و خاک سیاه نشاند. و چون صاعقه ای خرمن هستی او را به خاکستر تبدیل ساخت.
ولی این فریاد به قیمت عزیز جانش تمام شد، متوکل چون پلنگ زخم خورده فریاد زد: نگذارید فرار کند، زبانش را در همین مجلس از پشت سرش بیرون کشید.
این زبان سرخ برایم گران تمام شد، این فریاد رعد آسا بود، زبان و فریاد ویرانگر بود، باید بریده شود و از دهان خارج گردد آن هم از پشت سرش، تا دیگر کسی این گونه بر سرم فریاد نکشد، و روزگار مرا تیره و تار کند.
ای وای این چه فریاد شرر بار بود، لرزاند و سوزانید و خاکستر کرد، آری فریادی بود که روی مستضعفان تاریخ را سفید کرد، و طاغوتیان را به خاک سیاه نشاند.
دژخیمان، یعقوب را گرفتند، به زمین خواباندند، پشت سرش را سوراخ کرده، زبانش را از پشت سرش بیرون کشیدند، و آنچنانش کردند که شناخته نمی شد (92).
هر چند او را به خاطر سکوت اخلاقی پر معنایش ابن سکیت می خواندند، ولی این فریاد، آخرین سکوتهایش را جبران کرد، و همه قهقهه ها و نعره های پلید متوکل را نابود نمود، و این درس را آموخت که بین ما و رژیم طاغوتیان تنها خون حکم می کند.

56- هلاکت طاغوتی جبار به دست پسرش

متوکل دهمین طاغوت عباسی، دشمن ترین جباران تاریخ نسبت به آل محمد (رص) بود، گستاخی او به آل علی علیه السلام و نام مبارک علی از حد گذشت، او همچنان با کمال غرور به ظلم و طغیان خود ادامه می داد.
آنانکه عقلشان در چشمشان بود، فکر می کردند، که متوکل کاملاً بر اوضاع مسلط است، و حرکتهای ضد او، ثمر بخش نخواهد بود، ولی هوشمندان به خوبی درک می کردند که جنبش مستضعفان اوج خواهد گرفت، و این خونهای پاک از جوشش نخواهد افتاد و به مرگ حاکمان زر و زور خواهد انجامید. متوکل همچنان به دیکتاتوری خود ادامه می داد، ولی از هیچکس چون آل علی علیه السلام و شیعیان علی واهمه نداشت، از این رو تا می توانست آنها را تحت فشار قرار می داد و به بدی یاد می کرد، تا آنجا که روزی مجلس عیش خود، به دلقک خود گفت: صحنه تأتر خود را در مورد جنگ علی علیه السلام قرار داده و در آن بازی، علی را مسخره کن. دلقک به صحنه آمد، متکایی روی شکمش در زیر لباس خود قرار داده و شمشیر به دست، به عنوان اینکه علی علیه السلام به صحنه جنگ آمده، جسارتهای فراوان کرد، مجلسیان و متوکل هم قهقهه سر می دادند، منتصر پسر متوکل که در کارها بسیار قاطع و چابک بود، کاسه تحملش لبریز گشت و از این همه جسارت، ناراحت شد، به پدرش سخت اعتراض کرد، متوکل با فحاشی و سخنان رکیک پسر را به باد استهزاء گرفت، و در حضور مجلسیان آبروی فرزند جوانش را ریخت (93).
منتصر دیگر طاقت نیاورد، هر چند می دانست که کشتن پدر گرچه طاغوت باشد، شاید صحیح نیست، اما هیچ چیزی نمی توانست او را از تصمیم خود منصرف سازد.
در خفا چند نفر از غلامان دربار را دید، آنها را با خود همراه کرد، تا روزی وارد بر کاخ پدر شد، حاشیه نشینان را از کاخ بیرون نمود، نخست وزیر فتح بن خاقان نزد متوکل ماند، در این هنگام با فرمان منتصر، شمشیر به دستان ریختند و متوکل و نخست وزیرش را قطعه قطعه نمودند و به خاک هلاکت افکندند.
آری به این ترتیب متوکل به دست پسرش، به مکافات عملش رسید و افسانه شکست ناپذیریش درهم ریخت، و کوردلان نیز فهمیدند، که گاهی خداوند مستکبران را به دست فرزندانشان سر به نیست خواهد کرد (94).