فهرست کتاب


سرگذشتهای عبرت انگیز

محمد محمدی اشتهاردی‏

50- نامه پدری به پسرش

ابوقحانه پدر ابوبکر در طائف سرگرم کارهای شخصی خود بود، روزی قاصدی را دید که نامه ای از سوی فرزندش ابوبکر برایش آوره، نامه را باز کرد دید چنین نوشته است:
از طرف خلیفه رسول خدا به سوی ابوقحافه، امام بعد: مردم مرا به عنوان خلیفه رسول خدا صلی اللّه علیه وآله برگزیده اند و به این امر راضی شده اند امروز من جانشین پیامبر صلی اللّه علیه وآله هستم، چنانچه نزد ما بیایی و مرا به این منصب بپذیری، نیکوکاری کرده ای.
ابوقحافه که فرزندش را به نیکویی می شناخت و از طرفی از شخصیت و لیاقت حضرت علی علیه السلام هم آشنایی کامل داشت، به قاصد گفت: چه باعث شد که علی از این مقام برکنار گردید؟
قاصد: کمی سن علی علیه السلام و سابقه کشتار او در قریش او را بر کنار ساخت.
ابوقحافه: اگر در امر خلافت افزایش سن و سال معتبر باشد، سال من از ابوبکر بیشتر است پس چرا مرا خلیفه نکردند؟ انصاف این است که در حق علی علیه السلام ظلم نمودند، چه آنکه بارها رسول خدا صلی اللّه علیه وآله ما را به بیعت با علی علیه السلام مأمور گردانید.
آری مطلب به قدری واضح و روشن است که حتی ابوقحافه نمی تواند باور کند که چرا حضرت علی علیه السلام برکنار شد، مگر می شود آفتاب عالمتاب را انکار کرد؟ مگر می توان حق کشی های و ستمهای بازیگران دنیا پرست را نادیده انگاشت، باز هم شکرش باقی است که پدری بر ضد پسرش حق را بگوید. حالا پاسخ نامه پدر را به پسر خود خوب بخوانید و نیک در اطراف گفته هایش بیندیشید تا از این رهگذر نیز به پشت پرده های کتمان دست یابید:
ابوقحافه در پاسخ فرزندش ابوبکر چنین نوشت:
نامه ای که فرستاده بودی رسید، ولی نامه تو را بسان نامه کم عقلی یافتم، چه آنکه بعضی از گفته هایت بر خلاف گفته های دیگر در آن نامه می باشد، یکبار می گویی من خلیفه رسول خدا صلی اللّه علیه وآله هستم، بار دیگر می گویی مرا مردم به خلافت پذیرفتند این مطلب جز غلط اندازی و اشتباهکاری چیزی نیست (زیرا خلیفه خدا را باید خدا و رسولش تعیین کنند نه مردم)
پسرم! در امری وارد مشو که بیرون شدن از آن سخت و دشوار باشد، سرانجام اینکار بی فرجامی و پشیمانی است و تو را در روز حشر هدف ملامت و سرزنش قرار دهند، برای هر امری ورود و خروج هست، هر سرازیری سربالایی دارد، تو به خوبی می دانی که لایق تر و شایسته تر از تو در خلافت کیست؟ چنان باش که گویا خدا را می بینی، مواظب باش نافرمانی از خداوند نکنی و لا تدعن صاحبها فان ترکها الیوم اخف علیک و اسلم لک؛ صاحب خلافت را از حقش برکنار مکن، امروز ترک این منصب برای و آسان و سالمتر است، خود را به دشواری و سیه روزی میفکن(82).

51- چگونگی شهادت قنبر به دست حجاج

وقتی که عبدالملک، پنجمین خلیفه اموی، در سال 65 هجری به خلافت نشست، حجاج بن یوسف ثقفی را حاکم و فرماندار عراق کرد.
حجاج از افراد پلید و بسیار خون آشام روزگار است که هرکس می خواهد برای طغیان و ظلم و خونخواری و جنایت مثلی بزند، حجاج را مثال می زند، حجاج از نظر خباثت و روحیه چون چنگیز مغول و هیتلر بود.
او بیست سال در عراق فرمانروایی کرد، در این مدت ستمگری و خونریزی را از حد گذراند و به قدری نسبت به علی علیه السلام دشمن بود و در این مورد حساسیت داشت که اسم شیعه بودن یا اندکی محبت به علی داشتن کافی بود برای او که مجوز قتل باشد، بسیاری از محبان و موالیان علی را با سخت ترین وضع، به قتل رساند.
پس از کشتن افرادی مانند کمیل بن زیاد، روزی به اطرافیانش گفت: بسیار مایلم که به یکی از دوستان علی علیه السلام دست یابم و گردنش را بزنم
اطرافیان گفتند: ما کسی جز قنبر را سراغ نداریم، او همواره با علی علیه السلام بود، و اکنون نیز در صف دوستان او است.
حجاج گروهی را برای دستگیری قنبر فرستاد، آنها رفتند و قنبر را دستگیر کرده و نزد حجاج آوردند، او به قنبر گفت: تو قنبر هستی؟ فرمود: آری، گفت: کنیه تو ابوهمدان است؟ فرمود: آری گفت: تو بنده علی هستی؟! فرمود من بنده خدا هستم ولی علیه السلام ولی نعمت من است.
حجاج: ای قنبر از دین و مرام علی بیزاری جوی تا در امان باشی!
قنبر: اگر دین علی علیه السلام شایسته بیزاری است، تو بهتر از دین علی برای من پیدا کن تا از دین علی علیه السلام بیزاری جویم.
حجاج: اینکه از دین علی علیه السلام بیزاری نمی جویی، قتل تو واجب است، هر نوع کشتن را خودت اختیار می کنی، بگو تا آن رقم تو را بکشم.
قنبر: هر طور که مرا به قتل برسانی، همانطور، تو را به قتل خواهم رساند ولی مولای من علی علیه السلام به من خبر داده که در راه محبت او، چون گوسفند مرا ذبح می کنند.
حجاج: علی علیه السلام برای تو نوع کشتن خوبی خبر داده است، همانطور تو را خواهم کشت. جلادان به فرمان حجاج، سر از گردن قنبر جدا کردند. (83)
ماجرای ملاقات قنبر با حجاج را به گونه دیگری نیز نقل کرده اند، و آن اینکه: پس از آنکه قنبر در برابر حجاج قرار گرفت: حجاج به او گفت: در خدمت علی علیه السلام چه می کردی؟ فرمود: از خدماتم این بود که آب وضوی علی علیه السلام را حاضر می کردم، پرسید علی علیه السلام پس از آنکه از وضو فارغ می شد چه می گفت؟ فرمود: آن حضرت در این موقع این آیه را تلاوت می فرمود:
فلما نسوا ذکروا به فتحنا علیهم ابواب کل شی ء حتّی اذا فرحوا بما اوتوا اخذناهم بغتة فاذا هم مبلسون - فقطع دابر القوم الذین ظلموا و الحمدلله رب العالمین؛ وقتی که پیروان شیطان تمام تذکرات ما را فراموش می کردند، درهای هر چیزی را به روی آنان گشودیم، چون به آنچه به آنها رسید شادمان شدند، ناگهان آنان را گرفتیم، امیدشان قطع گردید، و دنباله ستم ستمگران بریده شد، حمد و سپاس مخصوص خدای جهانیان است. (انعام: 44 و 45)
حجاج گفت گمان می کنم این آیه را بر ما تأویل می کرد و منظورش از مظنون آیه ما بودیم.
قنبر با کمال صراحت و بردباری گفت: آری، آری
حجاج گفت: چه خواهی کرد اگر سر تو از بدن جدا سازم؟!
قنبر در پاسخ گفت: اذا اسعد و تشقی؛ در این صورت من سعادتمند و تو بدبخت خواهی شد.
من خاک درش به دیده خواهم رفت - ای خصم بگوی هر چه خواهی گفتن
در این هنگام جلادان گردن قنبر را زدند و او را به شهادت رساندند (84) او که در حدود 65 سال از عمر پر افتخارش گذشته بود سرانجام چنین شهد شهادت نوشید.

52- مناعت طبع و بلند نظری

او با طمطراق و غرور عجیبی به سوی قصر خود می رفت و به خاطر قدرت و تسلط خود بر مردم، در میان انواع خوشگذرانی ها سرمست و بی خبر بود و گروهی غافل و خائن دور او را گرفته بودند و نان جان نثاری و خاکسپاری او را می خوردند، با کمال تجلیل و شکوه سر و صدا می رفت تا در قصر خود در آغوش کنیزان خوش سیما بیارمد، و از پرده دل برای بیچارگی مردم قاه قاه بخندد!
بهلول که بیان قاطع و صریح داشت و از گونه خودکامگی ها فوق العاده متنفر بود، بی آنکه برای هارون القابی ردیف فریاد برآورد: هارون! هارون!
هارون؛ از شنیده این صدا، وه! این چه کسی بود که مرا به اسم کوچک خواند و بی ادبانه مرا طلبید!
- قربان! بهلول دیوانه بود!
- او را همین لحظه احضار کنید.
به دستور خلیفه بهلول را پیش او آوردند.
- ای بهلول! مرا می شناسی، می دانی من کی هستم؟
- تو آن کسی هستی که اگر در مشرق زمین، به کسی ستم شود و تو در مغرب زمین باشی در روز قیامت مسؤول تو هستی!
این گفتار آتشین از قلب پاک و سوزان و آتش افروز بهلول، هارون را دگرگون ساخت، بی اختیار اشک ریخت و پرسید ای بهلول روش و حال مرا چگونه می بینی؟
بهلول: روش و کردار خود را قرآن مجید بسنج، آن کتاب آسمانی می گوید: نیکوکاران از نعمتهای بهشتی برخوردارند ولی بدکاران گرفتار عذاب دوزخ هستند (85). چنانچه کردار تو نیک است سرانجام تو با فرجام است و گرنه عاقبت بی فرجامی داری.
هارون: این همه اعمال نیک ما در کجاست؟
بهلول: خداوند کردار پرهیزکاران را می پذیرد (86).
هارون: پس رحمت گسترده خداوند در کجاست و چه می شود؟
بهلول: رحمت خداوند به نیکوکاران نزدیک است و شامل حال آنها است(87).
هارون: پس خویشاوندی ما بر رسول خدا صلی اللّه علیه وآله در کجاست و چه می شود؟
بهلول: در روز رستاخیز قیامت، از عمل می پرسند، نه از نسب و بستگان و خویشاوندان (88).
هارون: پس شفاعت پبامبر صلی اللّه علیه و آله در کجاست؟
بهلول: شفاعت رسول خدا صلی اللّه علیه و آله بستگی به اذن و رضایت خداوند دارد(89).
هارون: ای بهلول! آیا تو حاجتی داری؟
بهلول: حاجت من این است که: مرا بیامرزی و اهل بهشت گردانی.
هارون: برآوردن چنین حاجتی از دست من خارج است ولی شنیده ام که قرض و بدهکاری داری، خواستم بدهکاری ترا ادا کنم.
بهلول: ای هارون! قرض و بدهکاری، بدهکاری را ادا نمی کند، اگر راست می گویی اموال مردم را به صاحبانشان رد کن!
هارون: آیا می خواهی همه روزه دستور دهم تا هزینه زندگی هر روز تو را تا پایان عمر به تو بدهند؟!
بهلول: ای هارون! من و تو، هر دو بنده خدا هستیم، مولی و صاحب ما خدا است، آن خدایی که تو را یاد می کند و معاش تو را تأمین می نماید، مرا فراموش نمی کند به من نیز روزی می دهد (90)