فهرست کتاب


سرگذشتهای عبرت انگیز

محمد محمدی اشتهاردی‏

48- شمه ای از فضایل امام حسن علیه السلام

امام حسن علیه السلام هنگام نماز زیباترین لباسهای خود را می پوشید، شخصی پرسید: ای پسر رسول خدا! چرا زیباترین لباس خود را در نماز می پوشی؟ امام حسن علیه السلام در پاسخ فرمود: خداوند زیباست و زیبایی را دوست دارد، و در قرآن (آیه 31 اعراف) می فرماید: خذوا زینتکم عند کل مسجد؛ زینت خود را هنگام رفتن به مسجد برگیرید.
از این رو دوست دارم زیباترین لباسم را هنگام نماز بپوشم (74).
امام حسن علیه السلام هرگاه به مسجد می رفت، در کنار درگاه، سرش را به سوی آسمان بلند می کرد، و با خشوع مخصوص عرض می کرد: مهمان تو به در خانه ات آمده است، ای نیکو بخش! گنهکاری به محضرت بار یافته، پس به لطف و کرمت، از گناهانم بگذر، ای خدای بزرگوار(75).
انس بن مالک می گوید: یکی از کنیزان امام حسن علیه السلام شاخه گلی را به امام حسن اهدا کرد، امام حسن علیه السلام آن شاخه را گرفت و به او فرمود: تو را در راه خدا آزاد ساختم.
من به آن حضرت عرض کردم: به راستی به خاطر اهدای یک شاخه گلی ناچیز، او را آزاد کردید؟
امام در پاسخ فرمود: خداوند ما را در قرآنش چنین تربیت کرده آنجا که می فرماید:
اذا حییتم بتحیة فحیوا باحسن منها او ردوها؛ هنگامی که کسی به شما تحیت گوید؛ پاسخ او را به وجه بهتر، یا همان گونه بدهید. نساء 83
و پاسخ بهتر همان آزاد کردن او بود (76).
روزی امام حسن علیه السلام کودکی را دید که نان خشکی را در دست دارد، لقمه ای از آن می خورد و لقمه دیگری به سگی که در آنجا بود، می دهد، آن کودک فرزند یکی از بزرگان بود.
امام حسن علیه السلام از او پرسید: پسر جان! چرا چنین می کنی؟
کودک جواب داد: من از خداوند شرم دارم که غذا بخورم و حیوانی گرسنه به من بنگرد و من به او غذا ندهم.
امام حسن علیه السلام از روش و سخن زیبای آن کودک، خرسند شد، دستور داد غذا و لباس فراوانی به آن کودک عطا کردند، سپس آن کودک را از اربابش خرید و آزاد نمود (77).
به این ترتیب به یک کودک خوش رفتار و نیک سرشت، جایزه داد و او را تشویق فرمود.
در جنگ جمل که بین سپاه علی علیه السلام با سپاه بیعت شکنان رخ داد، در یکی از ساعات سخت، حضرت علی علیه السلام یکی از فرزندانش به نام محمد حنیفه را طلبید، و نیزه خود را به او داد و فرمود: با این نیزه به سپاه دشمن حمله کن.
محمد، نیزه را گرفت و به دشمن حمله کرد، ولی با اینکه بسیار شجاع بود، در برابر گردان بنی ضبه، باز ایستاد و نتوانست به پیش رود، از همانجا بازگشت، و نزد پدر آمد، در این هنگام امام حسن علیه السلام نیزه را از دست او گرفت و چون شیر شرزه به دشمن حمله کرد و آن چنان جنگید که نیزه اش را خون دشمن رنگین شد، و با این حال نزد پدر بازگشت وقتی که محمد حنیفه حسن علیه السلام را آن چنان دید، بر اثر شرمندگی، چهره اش سرخ شد و احساس شکست و سرافکندگی کرد، علی علیه السلام وقتی که شرمندگی او را دریافت به او فرمود: خود را نگیر و در مقایسه با حسن خودخواهی نکن، چرا که حسن علیه السلام پسر پیامبر صلی اللّه علیه وآله است و تو پسر علی هستی(78).

49- مکافات خیانت ناجوانمردانه

وه چه مجلس خوبی. چه مجمع مفید، گروهی از دانش دوستان بصره با شوری خاص به گرد انس بن مالک آمده و از محضر وی که مدتها از محضر رسول خدا صلی اللّه علیه وآله معارف اسلامی را می آموخته بودند؛ استفاده می کردند.
او نیز با اشتیاق تمام احادیث را که از پیامبر اسلام به یاد داشت برای شاگردان بازگو می کرد.
ولی روزی برخلاف روزهای دیگر، یکی از شاگردان برجسته او پرسشی عجیب کرد با اینکه انس مایل نبود پاسخ این پرسش داده شود، ولی در شرایطی قرار گرفت که ناگزیر از پاسخ آن بود.
پرسش این بود که آن شاگرد با قیافه جدی در حضور شاگردان به انس رو کرد و گفت: این لکه های سفیدی که در صورت شماست از چیست؟ گویا اینها نشانه بیماری برص (79) است با اینکه به گفته پدرم، رسول خدا صلی اللّه علیه وآله فرمود: خداوند مؤمنان را به بیماری برص و جذام (80) مبتلا نمی کند چه شد با اینکه شما از اصحاب رسول خدا صلی اللّه علیه وآله هستی، مبتلا به این بیماری می باشی؟!
وقتی که انس این سؤال را شنید، با کمال شرمندگی سر به زیر افکند و در خود فرو رفت، اشک در چشمانش حلقه زد و گفت: این بیماری بر اثر دعای بنده صالح خدا امیرالمؤمنین علی علیه السلام است!
شاگردان تا این سخن را از انس شنیدند نسبت به او بی علاقه شدند و آن ارادت سابق به عداوت و دشمنی تبدیل شده، اطرافش را گرفتند و گفتند باید حتماً ماجرای این دعا را بگویی وگرنه از تو دست برنمی داریم و به شدت باعث ناراحتی تو می گردیم.
سلام اصحاب کهف
انس همواره طفره می رفت، بلکه اصل واقعه فاش نشود ولی در برابر ازدحام جمعیت و اصرار آنان راهی جز بیان آن نداشت از این رو شروع به سخن کرد و چنین گفت: روزی در محضر رسول خدا صلی اللّه علیه وآله بودم، قطعه فرشی را گروهی از مؤمنین از راه دور نزد آن جناب به عنوان هدیه آوره بودند پیامبر صلی اللّه علیه وآله به من فرمود: تا ابوبکر، عمر، عثمان، طلحه، زبیر، سعد، سعید، و عبدالرحمن را به حضورش بیارم، اطاعت کردم وقتی که همه حاضر شدند، و روی فرش نامرده نشستیم، حضرت علی علیه السلام هم در آنجا بود، رسول خدا صلی اللّه علیه وآله به علی علیه السلام فرمود: به باد فرمان بده تا سرنشینان این فرش را سیر دهد. حضرت علی علیه السلام به باد فرمود: به اذن پروردگار ما را سیر بده، ناگاه مشاهده کردیم که همه ما در هوا سیر می کنیم، پس از پیمودن مسافتی در فضای بسیار وسیع که وصفش را جز خدا نمی داند، حضرت علی علیه السلام به باد امر فرمود که ما را فرود آورد، وقتی که برزمین قرار گرفتیم، آن حضرت فرمود: آیا می دانید اینجا کجاست؟ گفتیم: خدا و رسول او و وصی رسول او شما بهتر می دانید.
فرمود: اینجا غار اصحاب کهف است ای اصحاب رسول خدا سلام بر اصحاب کهف کنید، به ترتیب اول ابوبکر بعد عمر، بعد طلحه و زبیر و... سلام کردند جوابی شنیده نشد، من و عبدالرحمن سلام کردیم و گفتم من انس نوکر در خانه رسول خدا صلی اللّه علیه وآله هستم، جوابی نشنیدیم.
در آخر حضرت علی علیه السلام بر آنان سلام کرد بیدرنگ ندایی شنیدیم که جواب سلام آن حضرت را دادند. آن جناب فرمود: ای اصحاب کهف! چرا جواب سلام اصحاب پیامبر صلی اللّه علیه وآله را ندادید؟ گفتند: ای خلیفه رسول خدا! ما جوانی هستیم که به خدای یکتا ایمان آورده ایم، خداوند ما را هدایت فرموده است، ما از ناحیه خداوند مجاز نیستیم جواب سلام کسی را بدهیم، مگر آنکه پیامبر یا وصی او باشد و شما وصی پیامبر اسلام صلی اللّه علیه وآله هستید.
حضرت علی علیه السلام به ما رو کرد و فرمود: سخن اصحاب کهف را شنیدید؟ گفتیم: آری، فرمود: در جای خود قرار بگیرید، روی فرش قرار گرفتیم، به باد فرمان داد، در فضای بیکران سیر کردیم، هنگام غروب آفتاب به باد فرمود: ما را فرود بیاور، در زمینی که زعفرانی رنگ بود فرود آمدیم که در آنجا هیچگونه مخلوق و آب و گیاه نبود. گفتیم ای امیرمؤمنان هنگام نماز است، برای وضو آب نیست، آن جناب پای مبارک خود را بر زمین زد، چشمه آبی پدید آمد و از آب آن چشمه وضو ساختیم، فرمود: اگر شتاب نمی کردید آب بهشتی برای وضوی ما حاضر می شد، سپس نماز را خواندیم و تا نصف شب در آنجا بودیم، حضرت علی علیه السلام همچنان مشغول نماز بود، پس از فراغت از نماز فرمود: در جای خود قرار بگیرید، تا به نماز صبح پیامبر برسیم به باد فرمود حرکت کن، پس از حرکت ناگاه دیدیم در مسجد پیامبر هستیم، نماز را با پیامبر صلی اللّه علیه وآله خواندیم آن حضرت پس از نماز رو به من کرد و فرمود: ای انس ماجرای شما را من بیان کنم یا شما بیان می کنید عرض کردم شما بفرمایید آن حضرت تمام ماجرا را از اول تا آخر بی کم و کاست بیان کرد، که گویی همراه ما بوده است.
انس که با این گفتار خود، شاگردان را غرق در حیرت کرده بود، و شاگردان سراسر گوش شده بودند و با تمام وجود داستان این حادثه عجیب را می شنیدند، و فراز و نشیبهای آن را در قیافه رنگ به رنگ انس می دیدند، به اینجا که رسید احساسات پرشور آنها هماهنگ تغییر قیافه انس آنان را در مرحله دیگری قرار داد و یک درس بسیار سودمندی که همیشه سودمند بود و می توان گفت مغز و شاهکار درسها است که از این ماجرا آموختند. انس گفت: ... شاگردان من! پیامبر رو به من کرد و گفت ای انس روزی خواهد آمد که علیه السلام (برای محکوم نمودن رقبای خود) از تو شهادت و گواهی می خواهد آیا در آن وقت شهادت خواهی داد؟!
گفتم: البته و صد البته!
این ماجرا در همین جا متوقف شد، خاطره عجیب و شگفت آورش همواره در یاد من بود، تا اینکه ماجرای جانسوز رحلت پیامبر صلی اللّه علیه وآله و خلافت ابوبکر پیش آمد، موضوع خلافت ابوبکر به دستیاری یارانش تحقق یافت تا روزی حضرت علی علیه السلام مردم را به حضور ابوبکر آورد و درباره خلافت سخن به میان آمد، حضرت علی در حضور ابوبکر و مردم رو به من کرد و گفت: ای انس دیدنی های خود را راجع به آن فرش و سیر کردن و سلام اصحاب کهف و سفاش پیامبر صلی اللّه علیه وآله بگو.
(اوضاع و احوال طوری بود که اگر مشهودات خود را می گفتم، دنیای من وخیم می شد و به شخصیت ظاهریم لطمه می خورد.)
گفتم: بر اثر پیری، حافظه ام را از دست داده ام و آن واقعه را فراموش کرده ام، فرمود: مگر پیامبر از تو تعهد نگرفت که هر وقت من از تو شهادت بخواهم کتمان نکنی، چگونه وصیت پیامبر را از یاد برده ای؟!
آنگاه (علی علیه السلام که می دانست انس در این موقعیت حساس برای آباد کردن دنیای خود این خیانت ناجوان مردانه را کرد و پا روی وجدان خرد خود گذاشت، طاقتش طاق شد) با دلی پرسوز متوجه خداوند شده و عرض کرد: خداوندا! علامت بیماری برص را در چهره این شخص ظاهر کن! (تا مارک خیانتش در چهره اش باشد) دیده گانش را نابینا کن، و درد شکم بر او مسلط فرما.
از آن مجلس که بیرون آمدم تا حال به این سه بیماری مبتلا هستم، این بود قصه من و داستان برصی که در من هست و شما از آن پرسیدید، گویند تا پایان عمر این سه بیماری از وجود انس برطرف نشد (81).

50- نامه پدری به پسرش

ابوقحانه پدر ابوبکر در طائف سرگرم کارهای شخصی خود بود، روزی قاصدی را دید که نامه ای از سوی فرزندش ابوبکر برایش آوره، نامه را باز کرد دید چنین نوشته است:
از طرف خلیفه رسول خدا به سوی ابوقحافه، امام بعد: مردم مرا به عنوان خلیفه رسول خدا صلی اللّه علیه وآله برگزیده اند و به این امر راضی شده اند امروز من جانشین پیامبر صلی اللّه علیه وآله هستم، چنانچه نزد ما بیایی و مرا به این منصب بپذیری، نیکوکاری کرده ای.
ابوقحافه که فرزندش را به نیکویی می شناخت و از طرفی از شخصیت و لیاقت حضرت علی علیه السلام هم آشنایی کامل داشت، به قاصد گفت: چه باعث شد که علی از این مقام برکنار گردید؟
قاصد: کمی سن علی علیه السلام و سابقه کشتار او در قریش او را بر کنار ساخت.
ابوقحافه: اگر در امر خلافت افزایش سن و سال معتبر باشد، سال من از ابوبکر بیشتر است پس چرا مرا خلیفه نکردند؟ انصاف این است که در حق علی علیه السلام ظلم نمودند، چه آنکه بارها رسول خدا صلی اللّه علیه وآله ما را به بیعت با علی علیه السلام مأمور گردانید.
آری مطلب به قدری واضح و روشن است که حتی ابوقحافه نمی تواند باور کند که چرا حضرت علی علیه السلام برکنار شد، مگر می شود آفتاب عالمتاب را انکار کرد؟ مگر می توان حق کشی های و ستمهای بازیگران دنیا پرست را نادیده انگاشت، باز هم شکرش باقی است که پدری بر ضد پسرش حق را بگوید. حالا پاسخ نامه پدر را به پسر خود خوب بخوانید و نیک در اطراف گفته هایش بیندیشید تا از این رهگذر نیز به پشت پرده های کتمان دست یابید:
ابوقحافه در پاسخ فرزندش ابوبکر چنین نوشت:
نامه ای که فرستاده بودی رسید، ولی نامه تو را بسان نامه کم عقلی یافتم، چه آنکه بعضی از گفته هایت بر خلاف گفته های دیگر در آن نامه می باشد، یکبار می گویی من خلیفه رسول خدا صلی اللّه علیه وآله هستم، بار دیگر می گویی مرا مردم به خلافت پذیرفتند این مطلب جز غلط اندازی و اشتباهکاری چیزی نیست (زیرا خلیفه خدا را باید خدا و رسولش تعیین کنند نه مردم)
پسرم! در امری وارد مشو که بیرون شدن از آن سخت و دشوار باشد، سرانجام اینکار بی فرجامی و پشیمانی است و تو را در روز حشر هدف ملامت و سرزنش قرار دهند، برای هر امری ورود و خروج هست، هر سرازیری سربالایی دارد، تو به خوبی می دانی که لایق تر و شایسته تر از تو در خلافت کیست؟ چنان باش که گویا خدا را می بینی، مواظب باش نافرمانی از خداوند نکنی و لا تدعن صاحبها فان ترکها الیوم اخف علیک و اسلم لک؛ صاحب خلافت را از حقش برکنار مکن، امروز ترک این منصب برای و آسان و سالمتر است، خود را به دشواری و سیه روزی میفکن(82).