فهرست کتاب


سرگذشتهای عبرت انگیز

محمد محمدی اشتهاردی‏

47- شهادت تازه داماد و تازه عروس در کربلا

معمولاً کسانی که بیابان گرد هستند و چوپان و دامدار بوده و در فصلهای مختلف هجرتهای گوناگون می کنند فکر و دلی به صافی هوای آزاد و دشت و کوه دارند و قلبشان از غبار آلودگی های شهری تیره و تار نشده است.
وهب از همین گونه افراد است، که به صحرانشینی و زندگی در بیابان و هجرت در چهار فصل سال و چادر نشینی عادت کرده است، او جوانی است خوش قلب و پاک سرشت.
پدرش عبداللّه را از دست داده، اما مادری سالمند به نام قمر دارد که از بانوان نمونه و با شهامت و فوق العاده تاریخ است، آری از چنین مادرانی انتظار آن است که فرزندی و جوانی شجاع همچون وهب، به جامعه تحویل داده شود.
ولی باید بدانیم که وهب و مادرش پیرو آیین مسیح بودند، ماه ذیحجه سال 60 هجری فرا رسید، وهب و مادرش همراه عده ای طبق معمول که نقل مکان در فصلهای مختلف می نمودند، اینک عبورشان به صحرای ثعلبیه (نزدیک کربلا) افتاده، فضای باز و سرسبز آنجا را مناسب دیده و در آنجا خیمه زندند تا به کار خود ادامه دهند.
وهب جوانی است که وقت ازدواجش فرارسیده، و بیشتر در این فکر است که تشکیل خانواده دهد.
مادرش قمر نیز این احساس را کرده و مدتی است که در این باره با جوانش صحبت می کند، سرانجام وهب و قمر این مادر و پسر تصمیم گرفتند که از دختر با کمال و شجاعی به نام هانیه خواستگاری کنند، این تصمیم اجرا شد، ازدواج هانیه با وهب با کمال سادگی صورت گرفت.
قمر بسیار خوشوقت است که پسرش وهب دارای همسری مهربان و دلیر شده و زندگی خوش را در آن صحرای باز با شبها و صبحها و روزهای شیرینش می گذرانند...
پیوستن وهب و مادر و همسرش به امام حسین علیه السلام
کاروان حسین علیه السلام که منزل به منزل با شور انقلابی از مکه حرکت کرده و بسوی کوفه می آمدند به منزلگاه ثعلبیه رسیدند، در بیابان خیمه ها را برپا کردند، تا مدتی برای استراحت و رفع خستگی در آنجا به سر برند، امام حسین علیه السلام هنگام عبور، چشمش به خیمه ساده ای که در بیابان ثعلبیه زده بودند افتاد، به نزدیک آمد، دید زن سالخورده ای کنار خیمه است، از او احوال پرسی کرد، سپس از صاحب خیمه و چگونگی زندگی آنها سؤال نمود.
این زن سالخورده که مادر وهب بود، چنین عرض کرد:
زندگی ما با چادر نشینی و صحرانوردی می گذرد، صاحب این خیمه پسرم وهب است، تازه چند روزی است که ازدواج کرده، فعلاً به این حال هستیم تا ببینیم خدا چه می خواهد؟ معلوم است که نیازهای ما در این صحرا بسیار است. بخصوص در مضیقه آب هستیم، امیدواریم به برکت توجه اولیاء خدا وضعمان بهتر شود
امام حسین علیه السلام که همواره حامی مستضعفان بود، و اصولاً هجرت و حرکتش برای سرکوب مستکبرین و به حکومت رساندن مستضعفان انجام می شد، در مورد آب، عنایتی کرد، در آن صحرا کنار خیمه جایی را جست، با نیزه خود سنگی را برداشت، خاک را کنار زد، چشمه از آب پدید آمد.
قمر مجذب لطف و بزرگواری امام گردید و از او کمال تشکر را کرد.
امام با او خداحافظی کرد، هنگام خداحافظی به او فرمود اگر پسرت از صحرا برگشت، ماجرای آمدن ما و هدف مسافرت ما را به او بگو و از او بخواه که در این حرکت ما را یاری کند و جزء یاران ما باشد.
تابش نور ایمان در قلب صاف وهب
وهب که جوان بود و فکر جوان داشت، و با آن فکر باز خود، رنج فقر و استضعاف را کرده بود و همه جنایات را زیر سر زمامداران مستکبر و خود بنی امیه و یزید می دانست از صحرا به خیمه بازگشت، تا نزدیک خیمه رسید آب گوارا و صافی مشاهده کرد، هیجان زده صدا زد:
مادر مادر! این آب خوشگوار چگونه پدیدار شد؟
قمر ماجرای ورود امام مهربان و ضعیف نواز و گفتگوی او را به پسرش خبر داد. وهب کمی در سکوت با معنی فرو رفت و سپس سربرداشت و گفت چنین می یابم که گمشده ما پیدا شده، این همان رهبر مستضعفین و شکننده مستکبرین است، این همان نجات دهنده است، آری این همان است...
با اینکه پنج روز از عروسی اش نگذشته بود همراه مادر و همسرش به خدمت امام حسین علیه السلام رسیدند، پس از گفتگو و درک حقایق، نور ایمان و اسلام در قلبشان تابید و به اسلام گرویدند.
وهب گفت: ای امام بزرگوار پیام شما به من رسید، و هم اکنون در خدمات حاضرم، ما سرباز توایم و گوش به فرمان می باشیم
امام حسین علیه السلام از استقبال گرم آنها تشکر کرده و برایشان دعا نمود.
وهب همراه مادر و همسر، خیمه خود را برچیدند و اثاثیه ساده و خیمه خود را برداشته و همراه کاروان حسین علیه السلام حرکت کردند، دو روز پس از این پیوست، به کربلا رسیدند، وهب کنار خیمه های بنی هاشم و یاران حسین علیه السلام خیمه خود را برافراشت. و همچون سرباز جانبازی آماده حمایت از رهبر مستضعفان شد.
وهب از خوشحالی در پوست نمی گنجید، برای او مایه بسی افتخار است که خیمه خود او را کنار خیمه بزرگوارانی چون حسین و عباس و علی اکبر علیه السلام می بیند و در صفوف مجاهدان راه خدا می نگرد.
قمر و هانیه نیز از این موقعیت خوشحالند و فدا شدن در راه امام را افتخار می دانند.
گفتگوی وهب و مادر شیردلش
این روزهای شیرین و رؤیایی در کنار عزیزان خدا، یکی پس از دیگری سپری می شود، هرچه به روز فداکاری (روز عاشورا) نزدیک می شوند، شور و شوق آنها بیشتر می گردد تا آن روز فرارسید.
قمر این مادر شجاع و فدایی امام، پسرش وهب را به حضور طلبید و به او با سوز و گدازی ویژه مجاهدان راستین چنین گفت:
پسرم وهب! تو می دانی که خیلی دوستت دارم، لحظه ای بی تو نمی توانم ادامه زندگی دهم، ولی درست بیندیش که امام حسین علیه السلام اکنون در شرایطی است که احتیاج به یار و سرباز دارد.
نور چشمم آیا اکنون سخاوت و غیرت آن را داری که به عوض آن شیرهایی که از شیره جانم به تو خورانده ام، به قدر یک شربت از خون گلوی خود را به من ببخشی، تا این خون سبب رو سفیدی دو سرای ما گردد.
روشنتر بگویم آرزو دارم که جانت را بر طبق اخلاص بگذاری، و به محضر این امام همام و بزرگ تقدیم نمایی، شیرم حلالت باد با پاسخ درستت دل مادرت را شاد گردان.
وهب که از بیانات گرم و پرسوز مادر به هیجان در آمده بود و در خود آمادگی جانبازی می دید گفت:
مادرم! خاطرت آسوده باشد، که به نصیحتت گوش می دهم، و جانم را فدای این رهبر دلسوز خواهم کرد، و تو را در پیشگاه اسلام و پیامبر صلی اللّه علیه و آله و زهرای اطهر رو سفید خواهم نمود، نگران نباش که من فرزند جسم و روح توام و موضع خود را در مورد حمایت امام یافته ام و به پیش خواهم رفت.
- ولی مادرم!
- ولی چی؟
- همسرم هانیه را چه کنم، کمتر از بیست روز از ازدواج من با او می گذرد، او در ولایت غربت همسر من شده و به من امید و دل بسته است، و هنوز در این باغ میوه نچیده، این میوه و باغ خزان می گردد، اجازه بده از او حلالیت بطلبم، او را به مرگ خود دلداری بدهم تا او نیز از من خشنود باشد.
قمر: نور چشمم، پیشنهاد خوبی می کنی، قلب مهربان تو را درک می کنم، برو با همسرت نیز صحبت کن و او را در جریان کار بگذار... ولی هوشیار باش که بعضی از زنان ممکن است وصل چند روزه دنیا را بر وصل سعادت ابدی ترجیح دهند او را از غفلت بیرون بیاور، با دلیل و منطق او را از اجرای هدف، راضی کن، باز بگویم که جمال همیشگی را به جمال چند روزه مفروش.
وهب: مادرم خاطرت آسوده باشد، من هرگز پیوند و محبت امام را که در رگ و ریشه من جای کرده به هیچ وجه نمی فروشم، هیچ گونه مکر و حیله، مرا از این راه باز نخواهد داشت، این را بدان که بر صفحه دل من آنچنان وفای دوست نقش بسته که هرگز نمی توان آن نقش را پاک کرد.
مادر از شور و شوق فرزندش در راه دوست، اشک شوق می ریخت، و با آفرین آفرینهایش از شهامت وهب این یگانه حاصل زندگیش تشکر و سپاسگذاری می کرد.
گفتگوی وهب با همسر
وهب از مادر جدا شد، به خیمه خود سراغ همسرش هانیه رفت، دید همسرش در گوشه خیمه، زانو را بغل گرفته و سر بر زانوی غم نهاده، و قطرات اشک از گونه هایش سرازیر است، ولی نه برای غربت خود و یا آینده همسرش وهب، بلکه این شدت ناراحتی او برای رهبر بزرگ، امام حسین علیه السلام است، که دشمنان در کمین او قرار گرفته اند و کمر قتل او را بسته اند.
هانیه با دیدن شوهرش وهب از جا برخاست، از دیدار او، خرسند شد وهب دست او را گرفت و او را نوازش کرد و با هم به گفتگو نشستند، نخست وهب زبان به سخن گشود و چنین گفت:
همسر مهربانم! عزیز فاطمه اطهر امام حسین علیه السلام در این صحرا، با یاران کم، در برابر سیل جمعیت دشمن، قرار گرفته دلم می خواهد جان ناقابل خود را فدایش کنم (سخن که به اینجا رسید، گریه به وهب و همسرش امان نداد)...
هانیه در حالی که آهی جانسوز از دل برکشید و گریه گلویش را گرفته بود فریاد زد
هزار جان من و تو فدای حسین باد.
اگر در آیین اسلام جهاد برای زنان جایز بود، من نخستین کسی بودم که جان خود را فدای امام حسین علیه السلام می نمودم و گیسوانم را به خون گلویم رنگین می کردم.
ولی، ولی در یک صورت از تو خشنود خواهم شد، و آن اینکه برویم خدمت امام، در حضور امام با من تعهد کنی که وقتی روز قیامت فرارسید، بدون من قدم به بهشت نگذاری.
وهب و هانیه در حضور امام حسین علیه السلام
وهب پیشنهاد همسرش را پذیرفت، با هم برخاستند و حضور امام رسیدند، هانیه به امام عرض کرد:
ای فرزند پیامبر خدا! این همسر من تصمیم جانبازی در راه مقدس تو را دارد، و من از او هیچ لذت زندگی نبرده ام، ولی می دانم که اگر کسی امروز در راه تو شهید شود، خوشا به سعادت او که حوریان بهشتی از او استقبال می کنند، و همنشین ملکوتیان پاک خواهد شد، اکنون من دو خواسته دارم، خواسته اول من این است من به دوری او و غربت و اسیری تن در می دهم، ولی وقتی راضی و خوشحالم که او متعهد شود که بی من قدم به بهشت نگذارد، و خواسته دیگر اینکه مرا که در این بیابان غریبم، و هیچکسی ندارم، به شما بسپارد و شما هم مرا به بانوی بزرگوار حضرت زینب کبری علیه السلام بسپاری، تا افتخار کنیزی آن بانو نصیبم گردد.
وهب دنبال سخن همسرش را گرفت و به امام عرض کرد گواه باش که من همسرم را به شما می سپارم و شما او را به حضرت زینب کبری علیه السلام بسپارید، و نیز متعهد می شوم که بدون همسرم قدم به بهشت نگذارم.
به راستی این دو همسر در ماه عسل خود چه شور و شوقی داشتند، همه شور آنها این بود که فدای حسین علیه السلام گردند، و شوق آنها این بود که با هم به بهشت بروند، چه فکر باز و روحیه عالی داشتند، وصال زودگذر دنیا را به وصال ابدی فروختند، و چنانکه بعداً می خوانیم، همسر وهب نیز با حماسه ای پرشور شهید شد و به شوهر پیوست، و با خون سرخ خودشان، ماه عسل خود را رنگین کردند، و با لاله های زیبا و سرخی که از خونشان روییده شد، به تاریخ زینت بخشیدند.
نبرد قهرمانانه وهب:
وهب آن جوان هدفی و متعهد که مرگ را بدوش می کشید و جان بر کف برای شهادت لحظه شماری می کرد، روز عاشورا پس از اجازه از امامش حسین، حماسه رجز به سر داد، و همچون شیری پرخاشگر، مردانه به میدان کارزار شتافت، شعار و فریادش هنگام نبرد این بود.
من وهب پسر عبداللّه کلبی هستم، هم اکنون ضربات کوبنده و جان نثاری مرا در راه امام می یابید، من تا سرحد شهادت برای احقاق حق و طلب هدف خون شهیدان با شما بی صفتان می جنگم، و به حمایت از حریم پاک امام، جانم را هدف تیرهای ناجوانمردانه شما قرار می دهم، جهاد من یک جهاد جدی و واقعی است، آن را به بازیچه نگیرید.
با حمله های شرربار، گروهی از تبهکاران دشمن را به هلاکت رسانید... در حالی که فطرت خون کثیف دشمنان از شمشیرش می چکید، به یاد مادر افتاد و برگشت به سوی مادر، فریاد برآورد.
مادر، مادر آیا از من خوشنود شدی؟
مادر شیردلش حماسه سر داد که هان ای جوانم، از تو خشنود نخواهم شد تا در پیشاپیش حسین علیه السلام کشته شوی.
وهب همچون عقاب تیز پرواز با حمله های قهرمانانه، چند نفر از سواره و پیاده دشمن را از پای در آورد.
دشمن که خود را شکست خورده می دید از راه توطئه وارد شد، توطئه این بود که نخست دستهای وهب را با کمین کردن، قطع کند، تا بر او چیره شود، دست راست و سپس دست چپش را قطع کردند، تا آنکه وهب از پای درآمد و به زمین افتاد.
فریادهای هانیه و شهادت او
هانیه همسر وهب تا بدن به خون تپیده وهب را روی خاک افتاده دید، شور و شوق پیوستن به شوهر به سرش آمد، با عمودی که به دست گرفته بود خود را به بالین وهب رسانید و پروانه وار به دور او گشت و دشمن را از او دور ساخت.
وهب اصرار می کرد که همسرش برگردد، اما او طاقت آن را نداشت که برگردد، و بدن به خون غلطیده شوهر را به دست دشمن بدهد.
هانیه می گفت هیهات از اینکه تو را که مونس من بودی اکنون تنها بگذارم، وهب دوست نداشت، که همسرش را با دستش برگرداند، با دندان لباس همسر را گرفت و او را به طرف خیمه برگرداند.
وقتی امام حسین علیه السلام از این حادثه آگاه شد، فرمود: درود باد بر تو ای زن، خداوند پاداش فراوان به شما که اینگونه در حمایت خاندان پیامبر می کوشید، عنایت کند، برگرد به طرف بانوان.
هانیه از فرمان امام اطاعت کرد، برگشت و خود را به حضور مادر وهب رساند، اما دلش می تپید، و هر لحظه حسرت آن را داشت که به همسرش بپیوندد.
وهب هنوز جان داشت، دشمنان بدن به خون غلطیده او را کشان کشان به طرف فرمانده کل قوای دشمن عمرسعد بردند، عمرسعد بعد از ناسزا گویی و فحاشی گفت: ما اشد: صولتک؛ چقدر حمله تو سخت و شدید بود؟ سپس دستور داد سر آن جوان رشید را از بدن جدا ساختند، و آن سر را به طرف سپاه امام حسین علیه السلام پرتاب کردند.
هانیه در حالی که هرچه فریاد داشت بر سر دشمن می کشید، بی تابانه خود را بر بالین پیکر بی دست و سر وهب رسانید آنچنان با سوز و گداز حماسه انگیز سخن می گفت و اشک می ریخت که دشمن را متزلزل کرد و به وهب گفت: هیناً لک الجنة؛ بهشت بر تو گوارا باد.
شمر آن دژخیم بی رحم، نتوانست این منظره را ببیند، در این هنگام در حالی که سر هانیه روی سینه وهب بود، رستم غلام شمر، به فرمان شمر آنچنان با عمودی بر فرقش زد، که آن بانوی دلاور به همسرش پیوست و به افتخار این آرزو و حسرت که برای آن لحظه شماری می کرد نائل آمد.
آری این دو همسر تازه مسلمان این چنین در ماه عسل خود حماسه آفریدند، و تاریخ بشریت را زینت بخشیدند، آیا یک چنین تفریحی در ماه عسل زن و شوهر سراغ دارید؟
هدیه برای مادر وهب
تحریکات و دلاوریهای مادر وهب بر ضد دشمن، پوزه دشمن را به خاک مالیده بود، دشمن که سخت از این جهت خشمگین شده بود، پیش خود می خواست از این بانوی شیردل انتقام بکشد، سر وهب را به طرف مادر انداختند و این در واقع هدیه ای بود که به مادر وهب می دادند.
مادر، سر جوانش را برداشت و بوسید و آنگاه با کمال شهامت گفت: سپاس خداوندی را که با شهادت تو در رکاب حسین علیه السلام مرا رو سفید کرد.
سپس فریاد بر دشمن زد و گفت: فرمان، فرمان خداست، و شما ای زشت سیرتان، آنقدر زشتید که مسیحیان و مجوس بر شما برتری دارند.
آنگاه برای اینکه باز پوزه دشمن را به خاک بمالد، سر وهب را به سوی آنها پرت کرد و گفت: ای بی حیا مردم، سری را که برای دوست داده ایم، دیگر بر نمی گردانیم.
سپس به سوی خیمه خود آمد، آن را واژگون کرد و ستون آن را به دست گرفت و برای سرکوبی آن دژخیم بی رحم به میدان شتافت، و دو تن از دشمنان را از پای در آورد.
امام حسین علیه السلام فریاد برآورد که هان ای زن برگرد که جهاد بر زن نیست، مژده به تو که تو و فرزندت در بهشت، همنشین جدم محمد صلی اللّه علیه وآله هستید.
مادر برگشت و گفت: خداوندا این امید بهشت را از من نگیر.
امام حسین علیه السلام در حق او دعا کرد، و از خدا خواست، که او به این آرزو برسد(73).

48- شمه ای از فضایل امام حسن علیه السلام

امام حسن علیه السلام هنگام نماز زیباترین لباسهای خود را می پوشید، شخصی پرسید: ای پسر رسول خدا! چرا زیباترین لباس خود را در نماز می پوشی؟ امام حسن علیه السلام در پاسخ فرمود: خداوند زیباست و زیبایی را دوست دارد، و در قرآن (آیه 31 اعراف) می فرماید: خذوا زینتکم عند کل مسجد؛ زینت خود را هنگام رفتن به مسجد برگیرید.
از این رو دوست دارم زیباترین لباسم را هنگام نماز بپوشم (74).
امام حسن علیه السلام هرگاه به مسجد می رفت، در کنار درگاه، سرش را به سوی آسمان بلند می کرد، و با خشوع مخصوص عرض می کرد: مهمان تو به در خانه ات آمده است، ای نیکو بخش! گنهکاری به محضرت بار یافته، پس به لطف و کرمت، از گناهانم بگذر، ای خدای بزرگوار(75).
انس بن مالک می گوید: یکی از کنیزان امام حسن علیه السلام شاخه گلی را به امام حسن اهدا کرد، امام حسن علیه السلام آن شاخه را گرفت و به او فرمود: تو را در راه خدا آزاد ساختم.
من به آن حضرت عرض کردم: به راستی به خاطر اهدای یک شاخه گلی ناچیز، او را آزاد کردید؟
امام در پاسخ فرمود: خداوند ما را در قرآنش چنین تربیت کرده آنجا که می فرماید:
اذا حییتم بتحیة فحیوا باحسن منها او ردوها؛ هنگامی که کسی به شما تحیت گوید؛ پاسخ او را به وجه بهتر، یا همان گونه بدهید. نساء 83
و پاسخ بهتر همان آزاد کردن او بود (76).
روزی امام حسن علیه السلام کودکی را دید که نان خشکی را در دست دارد، لقمه ای از آن می خورد و لقمه دیگری به سگی که در آنجا بود، می دهد، آن کودک فرزند یکی از بزرگان بود.
امام حسن علیه السلام از او پرسید: پسر جان! چرا چنین می کنی؟
کودک جواب داد: من از خداوند شرم دارم که غذا بخورم و حیوانی گرسنه به من بنگرد و من به او غذا ندهم.
امام حسن علیه السلام از روش و سخن زیبای آن کودک، خرسند شد، دستور داد غذا و لباس فراوانی به آن کودک عطا کردند، سپس آن کودک را از اربابش خرید و آزاد نمود (77).
به این ترتیب به یک کودک خوش رفتار و نیک سرشت، جایزه داد و او را تشویق فرمود.
در جنگ جمل که بین سپاه علی علیه السلام با سپاه بیعت شکنان رخ داد، در یکی از ساعات سخت، حضرت علی علیه السلام یکی از فرزندانش به نام محمد حنیفه را طلبید، و نیزه خود را به او داد و فرمود: با این نیزه به سپاه دشمن حمله کن.
محمد، نیزه را گرفت و به دشمن حمله کرد، ولی با اینکه بسیار شجاع بود، در برابر گردان بنی ضبه، باز ایستاد و نتوانست به پیش رود، از همانجا بازگشت، و نزد پدر آمد، در این هنگام امام حسن علیه السلام نیزه را از دست او گرفت و چون شیر شرزه به دشمن حمله کرد و آن چنان جنگید که نیزه اش را خون دشمن رنگین شد، و با این حال نزد پدر بازگشت وقتی که محمد حنیفه حسن علیه السلام را آن چنان دید، بر اثر شرمندگی، چهره اش سرخ شد و احساس شکست و سرافکندگی کرد، علی علیه السلام وقتی که شرمندگی او را دریافت به او فرمود: خود را نگیر و در مقایسه با حسن خودخواهی نکن، چرا که حسن علیه السلام پسر پیامبر صلی اللّه علیه وآله است و تو پسر علی هستی(78).

49- مکافات خیانت ناجوانمردانه

وه چه مجلس خوبی. چه مجمع مفید، گروهی از دانش دوستان بصره با شوری خاص به گرد انس بن مالک آمده و از محضر وی که مدتها از محضر رسول خدا صلی اللّه علیه وآله معارف اسلامی را می آموخته بودند؛ استفاده می کردند.
او نیز با اشتیاق تمام احادیث را که از پیامبر اسلام به یاد داشت برای شاگردان بازگو می کرد.
ولی روزی برخلاف روزهای دیگر، یکی از شاگردان برجسته او پرسشی عجیب کرد با اینکه انس مایل نبود پاسخ این پرسش داده شود، ولی در شرایطی قرار گرفت که ناگزیر از پاسخ آن بود.
پرسش این بود که آن شاگرد با قیافه جدی در حضور شاگردان به انس رو کرد و گفت: این لکه های سفیدی که در صورت شماست از چیست؟ گویا اینها نشانه بیماری برص (79) است با اینکه به گفته پدرم، رسول خدا صلی اللّه علیه وآله فرمود: خداوند مؤمنان را به بیماری برص و جذام (80) مبتلا نمی کند چه شد با اینکه شما از اصحاب رسول خدا صلی اللّه علیه وآله هستی، مبتلا به این بیماری می باشی؟!
وقتی که انس این سؤال را شنید، با کمال شرمندگی سر به زیر افکند و در خود فرو رفت، اشک در چشمانش حلقه زد و گفت: این بیماری بر اثر دعای بنده صالح خدا امیرالمؤمنین علی علیه السلام است!
شاگردان تا این سخن را از انس شنیدند نسبت به او بی علاقه شدند و آن ارادت سابق به عداوت و دشمنی تبدیل شده، اطرافش را گرفتند و گفتند باید حتماً ماجرای این دعا را بگویی وگرنه از تو دست برنمی داریم و به شدت باعث ناراحتی تو می گردیم.
سلام اصحاب کهف
انس همواره طفره می رفت، بلکه اصل واقعه فاش نشود ولی در برابر ازدحام جمعیت و اصرار آنان راهی جز بیان آن نداشت از این رو شروع به سخن کرد و چنین گفت: روزی در محضر رسول خدا صلی اللّه علیه وآله بودم، قطعه فرشی را گروهی از مؤمنین از راه دور نزد آن جناب به عنوان هدیه آوره بودند پیامبر صلی اللّه علیه وآله به من فرمود: تا ابوبکر، عمر، عثمان، طلحه، زبیر، سعد، سعید، و عبدالرحمن را به حضورش بیارم، اطاعت کردم وقتی که همه حاضر شدند، و روی فرش نامرده نشستیم، حضرت علی علیه السلام هم در آنجا بود، رسول خدا صلی اللّه علیه وآله به علی علیه السلام فرمود: به باد فرمان بده تا سرنشینان این فرش را سیر دهد. حضرت علی علیه السلام به باد فرمود: به اذن پروردگار ما را سیر بده، ناگاه مشاهده کردیم که همه ما در هوا سیر می کنیم، پس از پیمودن مسافتی در فضای بسیار وسیع که وصفش را جز خدا نمی داند، حضرت علی علیه السلام به باد امر فرمود که ما را فرود آورد، وقتی که برزمین قرار گرفتیم، آن حضرت فرمود: آیا می دانید اینجا کجاست؟ گفتیم: خدا و رسول او و وصی رسول او شما بهتر می دانید.
فرمود: اینجا غار اصحاب کهف است ای اصحاب رسول خدا سلام بر اصحاب کهف کنید، به ترتیب اول ابوبکر بعد عمر، بعد طلحه و زبیر و... سلام کردند جوابی شنیده نشد، من و عبدالرحمن سلام کردیم و گفتم من انس نوکر در خانه رسول خدا صلی اللّه علیه وآله هستم، جوابی نشنیدیم.
در آخر حضرت علی علیه السلام بر آنان سلام کرد بیدرنگ ندایی شنیدیم که جواب سلام آن حضرت را دادند. آن جناب فرمود: ای اصحاب کهف! چرا جواب سلام اصحاب پیامبر صلی اللّه علیه وآله را ندادید؟ گفتند: ای خلیفه رسول خدا! ما جوانی هستیم که به خدای یکتا ایمان آورده ایم، خداوند ما را هدایت فرموده است، ما از ناحیه خداوند مجاز نیستیم جواب سلام کسی را بدهیم، مگر آنکه پیامبر یا وصی او باشد و شما وصی پیامبر اسلام صلی اللّه علیه وآله هستید.
حضرت علی علیه السلام به ما رو کرد و فرمود: سخن اصحاب کهف را شنیدید؟ گفتیم: آری، فرمود: در جای خود قرار بگیرید، روی فرش قرار گرفتیم، به باد فرمان داد، در فضای بیکران سیر کردیم، هنگام غروب آفتاب به باد فرمود: ما را فرود بیاور، در زمینی که زعفرانی رنگ بود فرود آمدیم که در آنجا هیچگونه مخلوق و آب و گیاه نبود. گفتیم ای امیرمؤمنان هنگام نماز است، برای وضو آب نیست، آن جناب پای مبارک خود را بر زمین زد، چشمه آبی پدید آمد و از آب آن چشمه وضو ساختیم، فرمود: اگر شتاب نمی کردید آب بهشتی برای وضوی ما حاضر می شد، سپس نماز را خواندیم و تا نصف شب در آنجا بودیم، حضرت علی علیه السلام همچنان مشغول نماز بود، پس از فراغت از نماز فرمود: در جای خود قرار بگیرید، تا به نماز صبح پیامبر برسیم به باد فرمود حرکت کن، پس از حرکت ناگاه دیدیم در مسجد پیامبر هستیم، نماز را با پیامبر صلی اللّه علیه وآله خواندیم آن حضرت پس از نماز رو به من کرد و فرمود: ای انس ماجرای شما را من بیان کنم یا شما بیان می کنید عرض کردم شما بفرمایید آن حضرت تمام ماجرا را از اول تا آخر بی کم و کاست بیان کرد، که گویی همراه ما بوده است.
انس که با این گفتار خود، شاگردان را غرق در حیرت کرده بود، و شاگردان سراسر گوش شده بودند و با تمام وجود داستان این حادثه عجیب را می شنیدند، و فراز و نشیبهای آن را در قیافه رنگ به رنگ انس می دیدند، به اینجا که رسید احساسات پرشور آنها هماهنگ تغییر قیافه انس آنان را در مرحله دیگری قرار داد و یک درس بسیار سودمندی که همیشه سودمند بود و می توان گفت مغز و شاهکار درسها است که از این ماجرا آموختند. انس گفت: ... شاگردان من! پیامبر رو به من کرد و گفت ای انس روزی خواهد آمد که علیه السلام (برای محکوم نمودن رقبای خود) از تو شهادت و گواهی می خواهد آیا در آن وقت شهادت خواهی داد؟!
گفتم: البته و صد البته!
این ماجرا در همین جا متوقف شد، خاطره عجیب و شگفت آورش همواره در یاد من بود، تا اینکه ماجرای جانسوز رحلت پیامبر صلی اللّه علیه وآله و خلافت ابوبکر پیش آمد، موضوع خلافت ابوبکر به دستیاری یارانش تحقق یافت تا روزی حضرت علی علیه السلام مردم را به حضور ابوبکر آورد و درباره خلافت سخن به میان آمد، حضرت علی در حضور ابوبکر و مردم رو به من کرد و گفت: ای انس دیدنی های خود را راجع به آن فرش و سیر کردن و سلام اصحاب کهف و سفاش پیامبر صلی اللّه علیه وآله بگو.
(اوضاع و احوال طوری بود که اگر مشهودات خود را می گفتم، دنیای من وخیم می شد و به شخصیت ظاهریم لطمه می خورد.)
گفتم: بر اثر پیری، حافظه ام را از دست داده ام و آن واقعه را فراموش کرده ام، فرمود: مگر پیامبر از تو تعهد نگرفت که هر وقت من از تو شهادت بخواهم کتمان نکنی، چگونه وصیت پیامبر را از یاد برده ای؟!
آنگاه (علی علیه السلام که می دانست انس در این موقعیت حساس برای آباد کردن دنیای خود این خیانت ناجوان مردانه را کرد و پا روی وجدان خرد خود گذاشت، طاقتش طاق شد) با دلی پرسوز متوجه خداوند شده و عرض کرد: خداوندا! علامت بیماری برص را در چهره این شخص ظاهر کن! (تا مارک خیانتش در چهره اش باشد) دیده گانش را نابینا کن، و درد شکم بر او مسلط فرما.
از آن مجلس که بیرون آمدم تا حال به این سه بیماری مبتلا هستم، این بود قصه من و داستان برصی که در من هست و شما از آن پرسیدید، گویند تا پایان عمر این سه بیماری از وجود انس برطرف نشد (81).