فهرست کتاب


سرگذشتهای عبرت انگیز

محمد محمدی اشتهاردی‏

45- دکتر با وجدان و آزاده

یک انسان هر قدر هم دارای دانش باشد وقتی برای جامعه اش مفید است که با وجدان باشد و صفات اخلاقی و انسانی را بر همه چیز مقدم بدارد، شما فرزندان در هر رشته ای که به تحصیل می پردازید هم اکنون تصمیم بگیرید که هرگز از داشتن اخلاق، انسانیت و وجدان جدا نگردید که در این صورت می توانید به حال خود و جامعه خود مفید و خدمتگزار باشید، به این مناسبت در اینجا به داستان زیر که از یک دکتر دانشمند و با وجدان است توجه کنید:
این دکتر نامش حنین پسر اسحاق است که در زمان مأمون (هفتمین خلیفه عباسیان) زندگی می کرد، که به بسیاری از علوم زمان خود آشنایی کامل داشت و در رشته پزشکی مخصوصاً دارو سازی شناخت زیاد داشت.
و در فن نویسندگی و ترجمه مهارت آن چنانی داشت که مأمون وی را برای ترجمه کتابهای علمی یونانی به عربی دعوت کرد و به او گفت: به هر اندازه که از آنها ترجمه کردی هم وزن آن طلا بگیر، او هم پذیرفت و به این کار مدتها مشغول شد.
آوازه فضل و دانش و هنر او به همه جا رسیده بود، از این رو دارای مقام بزرگی نزد مردم شده بود، اما این مقام هرگز او را از خدمت به خلق و تواضع در برابر مردم باز نداشت.
اکنون به این فراز زندگیش توجه کنیم، که هرکس آن را در تاریخ می خواند بی اختیار شیفته اسلام خواهی و آزاد مردی او می شود، و معنی راستین اسلام خواهی و آزادگی و مردانگی را درک خواهد کرد.
وقتی که متوکل دهمین خلیفه عباسیان روی کار آمد (71) حنین را به حضور طلبید، احترام شایانی به او کرد، و جایزه و اموال فراوانی به او بخشید و پس از آن همه تجلیل و احترام، متوکل انتظار داشت که هر پیشنهادی به او کند دست به سینه مطیع فرمان ملوکانه است، از این رو به او رو کرد و گفت:
ای حنین ای دانشمند بزرگ زمان از تو تقاضایی دارم.
- بفرمایید چیست؟
- می خواهم داروئی کشنده بسازی تا با آن دشمنان خود را به قتل رسانیم.
حنین که یک دانشمند و دکتر با وجدان بود موی بدنش از این پیشنهاد سیخ شد، قاطعانه در پاسخ گفت:
من دواهایی را که برای جامعه استفاده داشته باشد می سازم، هرگز دوای زیان آور نمی سازم!
متوکل اصرار کرد، اما دید اصرارش فایده ندارد، او را تهدید به زندان کرد، که اگر این تقاضای ما برآورده نشود جای تو زندان خواهد بود.
حنین که آزاد مرد مسلمان بود، با اشتیاق تمام زندان را بر ساختن داروی زیان آور ترجیح داد، به این ترتیب به فرمان مطیع متوکل او را زندانی کردند، این دانشمند یک سال تمام در زندان بود، ولی در همان زندان به مطالعه و نوشتن و ترجمه اشتغال داشت، و خوشحال بود که به خاطر ترک عمل ناجوانمردانه به زندان افتاده است، از این رو با کمال میل، رنجهای زندان را بر خود هموار می کرد.
پس از یک سال به فرمان خلیفه او را از زندان نزد متوکل احضار کردند، متوکل دستور داد اموال بسیاری حاضر کردند و در کنار آن یک شمشیر با فرش چرمی ای که سابقاً افراد را روی آن می کشتند، گذاشتند.
متوکل به او رو کرد و گفت:
حتماً باید داروی کشنده را بسازی یا آن را بشناسانی، اگر این فرمان را انجام دادی، آن امول زیاد از آن تو خواهد شد وگرنه با این شمشیر روی این فرش چرمی به حساب تو رسیدگی خواهد شد.
حنین با کمال شهادت گفت: حرف من همان است که نخست گفتم، من داروی زیان آور نمی سازم.
متوکل: در این صورت تو را می کشم.
حنین: اگر امروز نتوانم حقم را بگیرم، فرادای قیامت حقم را از تو خواهم گرفت، اکنون اگر به خود ظلم می کنی بکن!
متوکل که دید کلوخش به سنگ می خورد پس از مدتی فکر، از راه نرمش وارد شده و گفت: می خواستم تو را آزمایش کنم! مطمئن باش کاری به تو ندارم، حال بگو بدانم علت این همه سماجت تو در درست نکردن چنین دارو چیست؟
حنین که دانش و اخلاق را با هم آموخته بود گفت: به دو علت:
1 - من مسلمانم، دین من مرا به کارهای نیک دعوت می کند و از کارهای بد و خائنانه بر حذر می دارد!
2 - صنعت برای خدمت به بشر است، و اگر من به ساختن داروی زیان آور کشنده تن در می دادم، به جهان صنعت خیانت کرده بودم (72).

46- شیر مادر، و دوست نااهل

یکی از همسالان شما روزی برای همشاگردیهای خود چنین تعریف می کرد، می گفت:
بچه ها، در کلاس پنجم ابتدایی آموزگاری داشتیم بسیار فهمیده و دلسوز، گاهی که فرصت به دست می آمد، با حرفهای پندآموز خود با ما صحبت می کرد، و از ما می خواست که هر سؤالی داریم از او بپرسیم.
من این درخواست آموزگار را به مادرم گفتم، مادرم گفت از آموزگارت بپرس تا مقداری درباره مسؤولیت مادر صحبت کند من حرف مادرم را گوش کردم، سر کلاس وقتی که فرصتی پیش آمد، بلند شدم و گفتم: استاد! امروز مقداری درباره وظایف مادر سخن بگو.
آموزگار از پرسش من خوشحال شد مرا تشویق کرد و مطالب سودمندی در مورد مقام مادر به ما گفت، یادم هست که از جمله از سخانش این بود که گفت: پیغمبر اسلام صلی اللّه علیه وآله فرمود: بهشت زیر پای مادران است یعنی هرچه در برابر مادر بیشتر تواضع کنی به بهشت نزدیکتر شده ای!
تا اینکه سخن به اینجا کشید، گفت: مسؤلیت بزرگی که مادران دارند، موضوع بچه داری، و تربیت فرزند است، مادران باید از همان روز اول خشت اول زندگی بچه را که می گذارند امور اخلاقی و اسلامی را رعایت کنند، تا خشتهای بعد هم راست گردد پس از حرفهای بسیار در این مورد، برای اینکه همه ما خوب بفهمیم گفت: در اینجا داستان خوشمزه ای دارم گوش کنید بگویم تا خوب روشن شوید، بچه ها همه به گوش هوش نشستند تا ببینند آن داستان خوشمزه چیست؟
آموزگار گفت:
بابا بزرگ من که پیرمرد لاغر اندام قد کشیده و سیاه چهره ای بود، و حدود صد بهار از عمرش گذشته بود، روزی تعریف کرد:
یک الاغ و یک شتر که لاغر و پیر شده بودند و دیگر به درد کار نمی خوردند و فایده نداشتند، از طرف صاحبشان رها شدند، این دو خود را به علف زاری رسانده، و خیلی خوشحال بودند که دیگر صاحبی ندارند، آزاد و بی عار، در آن چراگاه علفزار و آباد می خوردند و می خوابیدند، با هم رفیق شدند و داستان سرگذشت خود را برای همدیگر گفتند و تصمیم گرفتند که با هم برادر وار زندگی کنند، و دیگر به جایی نروند، چند روز گذشت، الاغ به شتر گفت: عجب جای با صفا و علفزاری جسته ایم، خوبست بدون سر و صدا باشیم کسی به حال ما متوجه نشود، تا مبادا کسی بار دیگر ما را تصاحب کند، و برده خود سازد، شتر گفت: بسیار پیشنهاد خوبی است ولی اگر شیر مادر بگذارد.
الاغ گفت: برو گمشو، شیر مادر چه دخالتی به تصمیم ما دارد؟
شتر گفت: جانم تو نمی فهمی بی دخالت نیست!
مدتی با هم با خوشی و خرمی بدون مزاحم، در آن سرزمین آباد و پر از علف به سر بردند، بطوری که هر دو فربه شده و نشاط و شادابی و قدرت از دست رفته را باز یافتند.
تا اینکه اتقاقاً کاروانی که الاغهای بسیاری همراهشان بود، از کنار آن علف زار عبور می کردند، همین که صدای الاغها بلند شد، الاغ رفیق شتر که مدت درازی کارش بخور و بخواب بود، هوس جنسی پیدا کرد و صدا را به عرعر بلند کرد شتر هرچه به او گفت: ساکت، ساکت، آرام باش، مردم به حال ما مطلع شده می آیند ما را می گیرند و می برند و زیر بار می اندازند الاغ گوش نکرد و در جواب می گفت:
اقتضای شیر مادر است.
کاروانیان از صدای الاغ به سراغ صاحب صدا آمدند، الاغ و شتر را گرفته و با خود بردند، و خیلی اظهار خوشحالی می کردند که دو بارکش چاق و چله ای به طورشان خورده است، با توجه به اینکه دلشان برای آنها نسوخته بود، چون پول به آنها نداده بودند از این رو هرچه توانستند بار سنگین خود را بر گرده آنها گذاشتند.
شتر خود را نفرین می کرد، که چه رفیق بدی گرفتم و امروز به سزار انتخاب بدم رسیدم.
شتر و الاغ باهم زیر بار سنگین، نیمه نیمه نفس می کشیدند و به راه ادامه می دادند و از زندگی مرفه علفزار که از دستشان رفته بود، حسرت می بردند و خود را تف و لعنت می کردند تا به پای کوه رسیدند.
الاغ تا دامنه بلند کوه را نگاه کرد، خود را شل نمود و به زمین انداخت، و دیگر به راه ادامه نداد، کاروانیان هر کار کردند الاغ بر نخواست، تصمیم گرفتند الاغ و بارش را بر پشت شتر بینوا بار کنند، این کار را کردند، شتر پیش خود به خود می گفت: بچش این است سزای همنشینی با رفیق بد... به هر حال با هزار زحمت به قله کوه رسید.
شتر بالای کوه شروع به رقصیدن کرد، الاغ گفت رفیق صدیق چه می کنی؟ آرام باش وگرنه به زیر گردنه می افتم و قطعه قطعه می شوم.
شتر گفت: برادر این اقتضای شیر مادر است به رقص خود ادامه داد تا اینکه الاغ به پردگاه کوه افتاد و سقط شد.
بچه ها از شنیدن این داستان مدتی خندیدند، من از آموزگار تشکر کردم که به سؤال من جواب مناسب داد، وقتی به خانه آمدم پس از سلام به مادرم، ماجرا را از اول تا آخر برای مادرم تعریف کردم، مادرم بسیار خوشش آمد و گفت:
آری واقعاً چنین است، اگر مادران به آداب و روشهای صحیح مادری وارد نباشند و یا بی توجه باشند، در حقیقت خشت اول زندگی فرزند خود را کج نهاده اند، و خشت اول اگر کج شد، بعداً نگهداری ساختمان وجود بچه ها نیاز به پایه های اضافی که همان تربیتهای دیگر باشد دارد وگرنه اثر سوء خود را می بخشد! آن شتر هرچند در انتخاب رفیق اشتباه کرد ولی سخن خوبی گفت که: جانم! شیر مادر بی دخالت نیست!

47- شهادت تازه داماد و تازه عروس در کربلا

معمولاً کسانی که بیابان گرد هستند و چوپان و دامدار بوده و در فصلهای مختلف هجرتهای گوناگون می کنند فکر و دلی به صافی هوای آزاد و دشت و کوه دارند و قلبشان از غبار آلودگی های شهری تیره و تار نشده است.
وهب از همین گونه افراد است، که به صحرانشینی و زندگی در بیابان و هجرت در چهار فصل سال و چادر نشینی عادت کرده است، او جوانی است خوش قلب و پاک سرشت.
پدرش عبداللّه را از دست داده، اما مادری سالمند به نام قمر دارد که از بانوان نمونه و با شهامت و فوق العاده تاریخ است، آری از چنین مادرانی انتظار آن است که فرزندی و جوانی شجاع همچون وهب، به جامعه تحویل داده شود.
ولی باید بدانیم که وهب و مادرش پیرو آیین مسیح بودند، ماه ذیحجه سال 60 هجری فرا رسید، وهب و مادرش همراه عده ای طبق معمول که نقل مکان در فصلهای مختلف می نمودند، اینک عبورشان به صحرای ثعلبیه (نزدیک کربلا) افتاده، فضای باز و سرسبز آنجا را مناسب دیده و در آنجا خیمه زندند تا به کار خود ادامه دهند.
وهب جوانی است که وقت ازدواجش فرارسیده، و بیشتر در این فکر است که تشکیل خانواده دهد.
مادرش قمر نیز این احساس را کرده و مدتی است که در این باره با جوانش صحبت می کند، سرانجام وهب و قمر این مادر و پسر تصمیم گرفتند که از دختر با کمال و شجاعی به نام هانیه خواستگاری کنند، این تصمیم اجرا شد، ازدواج هانیه با وهب با کمال سادگی صورت گرفت.
قمر بسیار خوشوقت است که پسرش وهب دارای همسری مهربان و دلیر شده و زندگی خوش را در آن صحرای باز با شبها و صبحها و روزهای شیرینش می گذرانند...
پیوستن وهب و مادر و همسرش به امام حسین علیه السلام
کاروان حسین علیه السلام که منزل به منزل با شور انقلابی از مکه حرکت کرده و بسوی کوفه می آمدند به منزلگاه ثعلبیه رسیدند، در بیابان خیمه ها را برپا کردند، تا مدتی برای استراحت و رفع خستگی در آنجا به سر برند، امام حسین علیه السلام هنگام عبور، چشمش به خیمه ساده ای که در بیابان ثعلبیه زده بودند افتاد، به نزدیک آمد، دید زن سالخورده ای کنار خیمه است، از او احوال پرسی کرد، سپس از صاحب خیمه و چگونگی زندگی آنها سؤال نمود.
این زن سالخورده که مادر وهب بود، چنین عرض کرد:
زندگی ما با چادر نشینی و صحرانوردی می گذرد، صاحب این خیمه پسرم وهب است، تازه چند روزی است که ازدواج کرده، فعلاً به این حال هستیم تا ببینیم خدا چه می خواهد؟ معلوم است که نیازهای ما در این صحرا بسیار است. بخصوص در مضیقه آب هستیم، امیدواریم به برکت توجه اولیاء خدا وضعمان بهتر شود
امام حسین علیه السلام که همواره حامی مستضعفان بود، و اصولاً هجرت و حرکتش برای سرکوب مستکبرین و به حکومت رساندن مستضعفان انجام می شد، در مورد آب، عنایتی کرد، در آن صحرا کنار خیمه جایی را جست، با نیزه خود سنگی را برداشت، خاک را کنار زد، چشمه از آب پدید آمد.
قمر مجذب لطف و بزرگواری امام گردید و از او کمال تشکر را کرد.
امام با او خداحافظی کرد، هنگام خداحافظی به او فرمود اگر پسرت از صحرا برگشت، ماجرای آمدن ما و هدف مسافرت ما را به او بگو و از او بخواه که در این حرکت ما را یاری کند و جزء یاران ما باشد.
تابش نور ایمان در قلب صاف وهب
وهب که جوان بود و فکر جوان داشت، و با آن فکر باز خود، رنج فقر و استضعاف را کرده بود و همه جنایات را زیر سر زمامداران مستکبر و خود بنی امیه و یزید می دانست از صحرا به خیمه بازگشت، تا نزدیک خیمه رسید آب گوارا و صافی مشاهده کرد، هیجان زده صدا زد:
مادر مادر! این آب خوشگوار چگونه پدیدار شد؟
قمر ماجرای ورود امام مهربان و ضعیف نواز و گفتگوی او را به پسرش خبر داد. وهب کمی در سکوت با معنی فرو رفت و سپس سربرداشت و گفت چنین می یابم که گمشده ما پیدا شده، این همان رهبر مستضعفین و شکننده مستکبرین است، این همان نجات دهنده است، آری این همان است...
با اینکه پنج روز از عروسی اش نگذشته بود همراه مادر و همسرش به خدمت امام حسین علیه السلام رسیدند، پس از گفتگو و درک حقایق، نور ایمان و اسلام در قلبشان تابید و به اسلام گرویدند.
وهب گفت: ای امام بزرگوار پیام شما به من رسید، و هم اکنون در خدمات حاضرم، ما سرباز توایم و گوش به فرمان می باشیم
امام حسین علیه السلام از استقبال گرم آنها تشکر کرده و برایشان دعا نمود.
وهب همراه مادر و همسر، خیمه خود را برچیدند و اثاثیه ساده و خیمه خود را برداشته و همراه کاروان حسین علیه السلام حرکت کردند، دو روز پس از این پیوست، به کربلا رسیدند، وهب کنار خیمه های بنی هاشم و یاران حسین علیه السلام خیمه خود را برافراشت. و همچون سرباز جانبازی آماده حمایت از رهبر مستضعفان شد.
وهب از خوشحالی در پوست نمی گنجید، برای او مایه بسی افتخار است که خیمه خود او را کنار خیمه بزرگوارانی چون حسین و عباس و علی اکبر علیه السلام می بیند و در صفوف مجاهدان راه خدا می نگرد.
قمر و هانیه نیز از این موقعیت خوشحالند و فدا شدن در راه امام را افتخار می دانند.
گفتگوی وهب و مادر شیردلش
این روزهای شیرین و رؤیایی در کنار عزیزان خدا، یکی پس از دیگری سپری می شود، هرچه به روز فداکاری (روز عاشورا) نزدیک می شوند، شور و شوق آنها بیشتر می گردد تا آن روز فرارسید.
قمر این مادر شجاع و فدایی امام، پسرش وهب را به حضور طلبید و به او با سوز و گدازی ویژه مجاهدان راستین چنین گفت:
پسرم وهب! تو می دانی که خیلی دوستت دارم، لحظه ای بی تو نمی توانم ادامه زندگی دهم، ولی درست بیندیش که امام حسین علیه السلام اکنون در شرایطی است که احتیاج به یار و سرباز دارد.
نور چشمم آیا اکنون سخاوت و غیرت آن را داری که به عوض آن شیرهایی که از شیره جانم به تو خورانده ام، به قدر یک شربت از خون گلوی خود را به من ببخشی، تا این خون سبب رو سفیدی دو سرای ما گردد.
روشنتر بگویم آرزو دارم که جانت را بر طبق اخلاص بگذاری، و به محضر این امام همام و بزرگ تقدیم نمایی، شیرم حلالت باد با پاسخ درستت دل مادرت را شاد گردان.
وهب که از بیانات گرم و پرسوز مادر به هیجان در آمده بود و در خود آمادگی جانبازی می دید گفت:
مادرم! خاطرت آسوده باشد، که به نصیحتت گوش می دهم، و جانم را فدای این رهبر دلسوز خواهم کرد، و تو را در پیشگاه اسلام و پیامبر صلی اللّه علیه و آله و زهرای اطهر رو سفید خواهم نمود، نگران نباش که من فرزند جسم و روح توام و موضع خود را در مورد حمایت امام یافته ام و به پیش خواهم رفت.
- ولی مادرم!
- ولی چی؟
- همسرم هانیه را چه کنم، کمتر از بیست روز از ازدواج من با او می گذرد، او در ولایت غربت همسر من شده و به من امید و دل بسته است، و هنوز در این باغ میوه نچیده، این میوه و باغ خزان می گردد، اجازه بده از او حلالیت بطلبم، او را به مرگ خود دلداری بدهم تا او نیز از من خشنود باشد.
قمر: نور چشمم، پیشنهاد خوبی می کنی، قلب مهربان تو را درک می کنم، برو با همسرت نیز صحبت کن و او را در جریان کار بگذار... ولی هوشیار باش که بعضی از زنان ممکن است وصل چند روزه دنیا را بر وصل سعادت ابدی ترجیح دهند او را از غفلت بیرون بیاور، با دلیل و منطق او را از اجرای هدف، راضی کن، باز بگویم که جمال همیشگی را به جمال چند روزه مفروش.
وهب: مادرم خاطرت آسوده باشد، من هرگز پیوند و محبت امام را که در رگ و ریشه من جای کرده به هیچ وجه نمی فروشم، هیچ گونه مکر و حیله، مرا از این راه باز نخواهد داشت، این را بدان که بر صفحه دل من آنچنان وفای دوست نقش بسته که هرگز نمی توان آن نقش را پاک کرد.
مادر از شور و شوق فرزندش در راه دوست، اشک شوق می ریخت، و با آفرین آفرینهایش از شهامت وهب این یگانه حاصل زندگیش تشکر و سپاسگذاری می کرد.
گفتگوی وهب با همسر
وهب از مادر جدا شد، به خیمه خود سراغ همسرش هانیه رفت، دید همسرش در گوشه خیمه، زانو را بغل گرفته و سر بر زانوی غم نهاده، و قطرات اشک از گونه هایش سرازیر است، ولی نه برای غربت خود و یا آینده همسرش وهب، بلکه این شدت ناراحتی او برای رهبر بزرگ، امام حسین علیه السلام است، که دشمنان در کمین او قرار گرفته اند و کمر قتل او را بسته اند.
هانیه با دیدن شوهرش وهب از جا برخاست، از دیدار او، خرسند شد وهب دست او را گرفت و او را نوازش کرد و با هم به گفتگو نشستند، نخست وهب زبان به سخن گشود و چنین گفت:
همسر مهربانم! عزیز فاطمه اطهر امام حسین علیه السلام در این صحرا، با یاران کم، در برابر سیل جمعیت دشمن، قرار گرفته دلم می خواهد جان ناقابل خود را فدایش کنم (سخن که به اینجا رسید، گریه به وهب و همسرش امان نداد)...
هانیه در حالی که آهی جانسوز از دل برکشید و گریه گلویش را گرفته بود فریاد زد
هزار جان من و تو فدای حسین باد.
اگر در آیین اسلام جهاد برای زنان جایز بود، من نخستین کسی بودم که جان خود را فدای امام حسین علیه السلام می نمودم و گیسوانم را به خون گلویم رنگین می کردم.
ولی، ولی در یک صورت از تو خشنود خواهم شد، و آن اینکه برویم خدمت امام، در حضور امام با من تعهد کنی که وقتی روز قیامت فرارسید، بدون من قدم به بهشت نگذاری.
وهب و هانیه در حضور امام حسین علیه السلام
وهب پیشنهاد همسرش را پذیرفت، با هم برخاستند و حضور امام رسیدند، هانیه به امام عرض کرد:
ای فرزند پیامبر خدا! این همسر من تصمیم جانبازی در راه مقدس تو را دارد، و من از او هیچ لذت زندگی نبرده ام، ولی می دانم که اگر کسی امروز در راه تو شهید شود، خوشا به سعادت او که حوریان بهشتی از او استقبال می کنند، و همنشین ملکوتیان پاک خواهد شد، اکنون من دو خواسته دارم، خواسته اول من این است من به دوری او و غربت و اسیری تن در می دهم، ولی وقتی راضی و خوشحالم که او متعهد شود که بی من قدم به بهشت نگذارد، و خواسته دیگر اینکه مرا که در این بیابان غریبم، و هیچکسی ندارم، به شما بسپارد و شما هم مرا به بانوی بزرگوار حضرت زینب کبری علیه السلام بسپاری، تا افتخار کنیزی آن بانو نصیبم گردد.
وهب دنبال سخن همسرش را گرفت و به امام عرض کرد گواه باش که من همسرم را به شما می سپارم و شما او را به حضرت زینب کبری علیه السلام بسپارید، و نیز متعهد می شوم که بدون همسرم قدم به بهشت نگذارم.
به راستی این دو همسر در ماه عسل خود چه شور و شوقی داشتند، همه شور آنها این بود که فدای حسین علیه السلام گردند، و شوق آنها این بود که با هم به بهشت بروند، چه فکر باز و روحیه عالی داشتند، وصال زودگذر دنیا را به وصال ابدی فروختند، و چنانکه بعداً می خوانیم، همسر وهب نیز با حماسه ای پرشور شهید شد و به شوهر پیوست، و با خون سرخ خودشان، ماه عسل خود را رنگین کردند، و با لاله های زیبا و سرخی که از خونشان روییده شد، به تاریخ زینت بخشیدند.
نبرد قهرمانانه وهب:
وهب آن جوان هدفی و متعهد که مرگ را بدوش می کشید و جان بر کف برای شهادت لحظه شماری می کرد، روز عاشورا پس از اجازه از امامش حسین، حماسه رجز به سر داد، و همچون شیری پرخاشگر، مردانه به میدان کارزار شتافت، شعار و فریادش هنگام نبرد این بود.
من وهب پسر عبداللّه کلبی هستم، هم اکنون ضربات کوبنده و جان نثاری مرا در راه امام می یابید، من تا سرحد شهادت برای احقاق حق و طلب هدف خون شهیدان با شما بی صفتان می جنگم، و به حمایت از حریم پاک امام، جانم را هدف تیرهای ناجوانمردانه شما قرار می دهم، جهاد من یک جهاد جدی و واقعی است، آن را به بازیچه نگیرید.
با حمله های شرربار، گروهی از تبهکاران دشمن را به هلاکت رسانید... در حالی که فطرت خون کثیف دشمنان از شمشیرش می چکید، به یاد مادر افتاد و برگشت به سوی مادر، فریاد برآورد.
مادر، مادر آیا از من خوشنود شدی؟
مادر شیردلش حماسه سر داد که هان ای جوانم، از تو خشنود نخواهم شد تا در پیشاپیش حسین علیه السلام کشته شوی.
وهب همچون عقاب تیز پرواز با حمله های قهرمانانه، چند نفر از سواره و پیاده دشمن را از پای در آورد.
دشمن که خود را شکست خورده می دید از راه توطئه وارد شد، توطئه این بود که نخست دستهای وهب را با کمین کردن، قطع کند، تا بر او چیره شود، دست راست و سپس دست چپش را قطع کردند، تا آنکه وهب از پای درآمد و به زمین افتاد.
فریادهای هانیه و شهادت او
هانیه همسر وهب تا بدن به خون تپیده وهب را روی خاک افتاده دید، شور و شوق پیوستن به شوهر به سرش آمد، با عمودی که به دست گرفته بود خود را به بالین وهب رسانید و پروانه وار به دور او گشت و دشمن را از او دور ساخت.
وهب اصرار می کرد که همسرش برگردد، اما او طاقت آن را نداشت که برگردد، و بدن به خون غلطیده شوهر را به دست دشمن بدهد.
هانیه می گفت هیهات از اینکه تو را که مونس من بودی اکنون تنها بگذارم، وهب دوست نداشت، که همسرش را با دستش برگرداند، با دندان لباس همسر را گرفت و او را به طرف خیمه برگرداند.
وقتی امام حسین علیه السلام از این حادثه آگاه شد، فرمود: درود باد بر تو ای زن، خداوند پاداش فراوان به شما که اینگونه در حمایت خاندان پیامبر می کوشید، عنایت کند، برگرد به طرف بانوان.
هانیه از فرمان امام اطاعت کرد، برگشت و خود را به حضور مادر وهب رساند، اما دلش می تپید، و هر لحظه حسرت آن را داشت که به همسرش بپیوندد.
وهب هنوز جان داشت، دشمنان بدن به خون غلطیده او را کشان کشان به طرف فرمانده کل قوای دشمن عمرسعد بردند، عمرسعد بعد از ناسزا گویی و فحاشی گفت: ما اشد: صولتک؛ چقدر حمله تو سخت و شدید بود؟ سپس دستور داد سر آن جوان رشید را از بدن جدا ساختند، و آن سر را به طرف سپاه امام حسین علیه السلام پرتاب کردند.
هانیه در حالی که هرچه فریاد داشت بر سر دشمن می کشید، بی تابانه خود را بر بالین پیکر بی دست و سر وهب رسانید آنچنان با سوز و گداز حماسه انگیز سخن می گفت و اشک می ریخت که دشمن را متزلزل کرد و به وهب گفت: هیناً لک الجنة؛ بهشت بر تو گوارا باد.
شمر آن دژخیم بی رحم، نتوانست این منظره را ببیند، در این هنگام در حالی که سر هانیه روی سینه وهب بود، رستم غلام شمر، به فرمان شمر آنچنان با عمودی بر فرقش زد، که آن بانوی دلاور به همسرش پیوست و به افتخار این آرزو و حسرت که برای آن لحظه شماری می کرد نائل آمد.
آری این دو همسر تازه مسلمان این چنین در ماه عسل خود حماسه آفریدند، و تاریخ بشریت را زینت بخشیدند، آیا یک چنین تفریحی در ماه عسل زن و شوهر سراغ دارید؟
هدیه برای مادر وهب
تحریکات و دلاوریهای مادر وهب بر ضد دشمن، پوزه دشمن را به خاک مالیده بود، دشمن که سخت از این جهت خشمگین شده بود، پیش خود می خواست از این بانوی شیردل انتقام بکشد، سر وهب را به طرف مادر انداختند و این در واقع هدیه ای بود که به مادر وهب می دادند.
مادر، سر جوانش را برداشت و بوسید و آنگاه با کمال شهامت گفت: سپاس خداوندی را که با شهادت تو در رکاب حسین علیه السلام مرا رو سفید کرد.
سپس فریاد بر دشمن زد و گفت: فرمان، فرمان خداست، و شما ای زشت سیرتان، آنقدر زشتید که مسیحیان و مجوس بر شما برتری دارند.
آنگاه برای اینکه باز پوزه دشمن را به خاک بمالد، سر وهب را به سوی آنها پرت کرد و گفت: ای بی حیا مردم، سری را که برای دوست داده ایم، دیگر بر نمی گردانیم.
سپس به سوی خیمه خود آمد، آن را واژگون کرد و ستون آن را به دست گرفت و برای سرکوبی آن دژخیم بی رحم به میدان شتافت، و دو تن از دشمنان را از پای در آورد.
امام حسین علیه السلام فریاد برآورد که هان ای زن برگرد که جهاد بر زن نیست، مژده به تو که تو و فرزندت در بهشت، همنشین جدم محمد صلی اللّه علیه وآله هستید.
مادر برگشت و گفت: خداوندا این امید بهشت را از من نگیر.
امام حسین علیه السلام در حق او دعا کرد، و از خدا خواست، که او به این آرزو برسد(73).