فهرست کتاب


سرگذشتهای عبرت انگیز

محمد محمدی اشتهاردی‏

44- عذاب قانون شکنان و تماشاچیان

یکی از داستانهای جالب قرآن داستان اصحاب سبت است که به طور فشرده در سوره اعراف در ضمن آیه 163 تا آیه 165 بیان شده است، داستان آنانکه قانون را شکستند و آنانکه قانون شکنان را از این کار نهی نکردند و هر دو گروه به صورت بوزینه مسخ شدند، اصل ماجرا به فرموده امام سجاد چنین است: عصر پیامبری حضرت داود علیه السلام بود، در این عصر گروهی در شهر ایله که در ساحل دریای سرخ قرار داشت، زندگی می کردند، خداوند آنها را از سید ماهی در روز شنبه نهی کرده بود، و پیامبران این نهی خدا را به آنها گفته بودند، آن روز را ماهیان احساس امنیت می کردند کنار دریا ظاهر می شدند ولی روزهای دیگر به قعر دریا می رفتند.
دنیاپرستان بنی اسرائیل برای صید ماهی فراوان، کلاه شرعی و نقشه عجیبی طرح کردند و آن نقشه این بود که حوضچه ها و جدولهایی در کنار دریا درست کنند، به طوری که ماهیها به آسانی وارد حوض شوند، و آنها روز شنبه در آن حوضها محبوس نمایند، و روز یکشنبه اقدام به صید آنها کنند و همین نقشه عملی شد.
از همین راه حیله آمیز ماهی زیادی نصیبشان می گردید و ثروت سرشاری را از این راه به دست می آوردند و مدتی زندگی را به این منوال پشت سر نهادند.
در آن شهر حدود هشتاد و چند هزار نفر جمعیت زندگی می کردند، اینها مطابق روایاتی که نقل شده سه دسته بودند: یک دسته از آنها (حدود هفتاد هزار نفر) به این حیله خشنود بودند و به آن دست زدند، و یک دسته از آنها، آنان را از مخالفت خداوند نهی می کردند، دسته سوم ساکت بودند و به علاوه به نهی کنندگان می گفتند: لم تعظون قوماً اللّه مهلکهم او معذّبهم عذاباً شدیداً؛ چرا قومی را که خدا هلاکشان می کند یا عذاب بر آنها نازل می کند، پند می دهید؟ (اعراف: 164)
نهی کنندگان در پاسخ می گفتند: ما این قوم را پند می دهیم تا در پیشگاه خداوند معذور باشیم (یعنی اگر کسی نهی از فساد نکند، وظیفه اش را انجام نداده و معذور نیست؟)
کوتاه سخن آنکه: گفتار این دسته که مکرر نهی از منکر می کردند، تأثیر نکرد، وقتی که در گفتار خود اثر ندیدند از آنها دوری کرده و در قریه دیگری سکونت نمودند و با خود گفتند هیچ اطمینانی نیست که ناگهان نیمه شبی عذاب نازل شود و ما در میان آنها باشیم.
پس از رفتن آنها، شبانگاهی خداوند تمام ساکنین شهر ایله را به صورت بوزینه ها مسخ کرد، صبح که شد کسی دروازه شهر را باز نکرد، نه کسی وارد می شد و نه کسی از شهر بیرون می آمد خبر این حادثه به روستاهای اطراف رسید، مردم روستاهای اطراف برای کسب اطلاع، کنار آن قریه آمدند و از دیوار بالا رفتند، ناگاه دیدند ساکنان آنجا به طور کلی به صورت بوزینه ها مسخ شده اند، و همه آنها بعد از سه روز هلاک شدند (69).
امام صادق علیه السلام می فرماید: هم آنانکه این حیله را کردند و هم آنانکه در برابر این قانونشکنی، سکوت نمودند، همه هلاک شدند، ولی آنانکه امر به معروف و نهی از منکر نمودند، نجات یافتند. آری این است مجازات قانون شکنان و آنانکه، مفاسد را می بینند ولی تماشا کرده و بی تفاوت می مانند.
نکته قابل توجه در این داستان اینکه: در میان حیوانات، میمون و بوزینه به حیله گری و بی ارادگی و تقلید کورکورانه و متابعت بدون قید و شرط، معروف است، و هیچ ملتی استعمار زده و ذلیل و آلوده نشد مگر بر اثر نادرستی و بی ارادگی و تقلید بی قید و شرط، و در حقیقت آنچه که اصحاب سبت و سکوت کنندگان را به این سیه ورزی کشاند، توطئه و ضعف اراده و سست عنصری و میمون صفتی آنها بود، گروهی همچو میمون که گاهی حیله می کنند، از راه حیله وارد شدند، در صورتی که قطعاً می دانستند قانون شکنی می کنند و گروهی دیگر باز همچون میمون بر اثر ضعف اراده، سکوت کردند. بالاخره خداوند باطنشان را بروز داد و به آنها فرمود:
کونوا قردة خاسئین؛ بشوید بوزینگان خوار شده.(70) همینطور هم شدند.

45- دکتر با وجدان و آزاده

یک انسان هر قدر هم دارای دانش باشد وقتی برای جامعه اش مفید است که با وجدان باشد و صفات اخلاقی و انسانی را بر همه چیز مقدم بدارد، شما فرزندان در هر رشته ای که به تحصیل می پردازید هم اکنون تصمیم بگیرید که هرگز از داشتن اخلاق، انسانیت و وجدان جدا نگردید که در این صورت می توانید به حال خود و جامعه خود مفید و خدمتگزار باشید، به این مناسبت در اینجا به داستان زیر که از یک دکتر دانشمند و با وجدان است توجه کنید:
این دکتر نامش حنین پسر اسحاق است که در زمان مأمون (هفتمین خلیفه عباسیان) زندگی می کرد، که به بسیاری از علوم زمان خود آشنایی کامل داشت و در رشته پزشکی مخصوصاً دارو سازی شناخت زیاد داشت.
و در فن نویسندگی و ترجمه مهارت آن چنانی داشت که مأمون وی را برای ترجمه کتابهای علمی یونانی به عربی دعوت کرد و به او گفت: به هر اندازه که از آنها ترجمه کردی هم وزن آن طلا بگیر، او هم پذیرفت و به این کار مدتها مشغول شد.
آوازه فضل و دانش و هنر او به همه جا رسیده بود، از این رو دارای مقام بزرگی نزد مردم شده بود، اما این مقام هرگز او را از خدمت به خلق و تواضع در برابر مردم باز نداشت.
اکنون به این فراز زندگیش توجه کنیم، که هرکس آن را در تاریخ می خواند بی اختیار شیفته اسلام خواهی و آزاد مردی او می شود، و معنی راستین اسلام خواهی و آزادگی و مردانگی را درک خواهد کرد.
وقتی که متوکل دهمین خلیفه عباسیان روی کار آمد (71) حنین را به حضور طلبید، احترام شایانی به او کرد، و جایزه و اموال فراوانی به او بخشید و پس از آن همه تجلیل و احترام، متوکل انتظار داشت که هر پیشنهادی به او کند دست به سینه مطیع فرمان ملوکانه است، از این رو به او رو کرد و گفت:
ای حنین ای دانشمند بزرگ زمان از تو تقاضایی دارم.
- بفرمایید چیست؟
- می خواهم داروئی کشنده بسازی تا با آن دشمنان خود را به قتل رسانیم.
حنین که یک دانشمند و دکتر با وجدان بود موی بدنش از این پیشنهاد سیخ شد، قاطعانه در پاسخ گفت:
من دواهایی را که برای جامعه استفاده داشته باشد می سازم، هرگز دوای زیان آور نمی سازم!
متوکل اصرار کرد، اما دید اصرارش فایده ندارد، او را تهدید به زندان کرد، که اگر این تقاضای ما برآورده نشود جای تو زندان خواهد بود.
حنین که آزاد مرد مسلمان بود، با اشتیاق تمام زندان را بر ساختن داروی زیان آور ترجیح داد، به این ترتیب به فرمان مطیع متوکل او را زندانی کردند، این دانشمند یک سال تمام در زندان بود، ولی در همان زندان به مطالعه و نوشتن و ترجمه اشتغال داشت، و خوشحال بود که به خاطر ترک عمل ناجوانمردانه به زندان افتاده است، از این رو با کمال میل، رنجهای زندان را بر خود هموار می کرد.
پس از یک سال به فرمان خلیفه او را از زندان نزد متوکل احضار کردند، متوکل دستور داد اموال بسیاری حاضر کردند و در کنار آن یک شمشیر با فرش چرمی ای که سابقاً افراد را روی آن می کشتند، گذاشتند.
متوکل به او رو کرد و گفت:
حتماً باید داروی کشنده را بسازی یا آن را بشناسانی، اگر این فرمان را انجام دادی، آن امول زیاد از آن تو خواهد شد وگرنه با این شمشیر روی این فرش چرمی به حساب تو رسیدگی خواهد شد.
حنین با کمال شهادت گفت: حرف من همان است که نخست گفتم، من داروی زیان آور نمی سازم.
متوکل: در این صورت تو را می کشم.
حنین: اگر امروز نتوانم حقم را بگیرم، فرادای قیامت حقم را از تو خواهم گرفت، اکنون اگر به خود ظلم می کنی بکن!
متوکل که دید کلوخش به سنگ می خورد پس از مدتی فکر، از راه نرمش وارد شده و گفت: می خواستم تو را آزمایش کنم! مطمئن باش کاری به تو ندارم، حال بگو بدانم علت این همه سماجت تو در درست نکردن چنین دارو چیست؟
حنین که دانش و اخلاق را با هم آموخته بود گفت: به دو علت:
1 - من مسلمانم، دین من مرا به کارهای نیک دعوت می کند و از کارهای بد و خائنانه بر حذر می دارد!
2 - صنعت برای خدمت به بشر است، و اگر من به ساختن داروی زیان آور کشنده تن در می دادم، به جهان صنعت خیانت کرده بودم (72).

46- شیر مادر، و دوست نااهل

یکی از همسالان شما روزی برای همشاگردیهای خود چنین تعریف می کرد، می گفت:
بچه ها، در کلاس پنجم ابتدایی آموزگاری داشتیم بسیار فهمیده و دلسوز، گاهی که فرصت به دست می آمد، با حرفهای پندآموز خود با ما صحبت می کرد، و از ما می خواست که هر سؤالی داریم از او بپرسیم.
من این درخواست آموزگار را به مادرم گفتم، مادرم گفت از آموزگارت بپرس تا مقداری درباره مسؤولیت مادر صحبت کند من حرف مادرم را گوش کردم، سر کلاس وقتی که فرصتی پیش آمد، بلند شدم و گفتم: استاد! امروز مقداری درباره وظایف مادر سخن بگو.
آموزگار از پرسش من خوشحال شد مرا تشویق کرد و مطالب سودمندی در مورد مقام مادر به ما گفت، یادم هست که از جمله از سخانش این بود که گفت: پیغمبر اسلام صلی اللّه علیه وآله فرمود: بهشت زیر پای مادران است یعنی هرچه در برابر مادر بیشتر تواضع کنی به بهشت نزدیکتر شده ای!
تا اینکه سخن به اینجا کشید، گفت: مسؤلیت بزرگی که مادران دارند، موضوع بچه داری، و تربیت فرزند است، مادران باید از همان روز اول خشت اول زندگی بچه را که می گذارند امور اخلاقی و اسلامی را رعایت کنند، تا خشتهای بعد هم راست گردد پس از حرفهای بسیار در این مورد، برای اینکه همه ما خوب بفهمیم گفت: در اینجا داستان خوشمزه ای دارم گوش کنید بگویم تا خوب روشن شوید، بچه ها همه به گوش هوش نشستند تا ببینند آن داستان خوشمزه چیست؟
آموزگار گفت:
بابا بزرگ من که پیرمرد لاغر اندام قد کشیده و سیاه چهره ای بود، و حدود صد بهار از عمرش گذشته بود، روزی تعریف کرد:
یک الاغ و یک شتر که لاغر و پیر شده بودند و دیگر به درد کار نمی خوردند و فایده نداشتند، از طرف صاحبشان رها شدند، این دو خود را به علف زاری رسانده، و خیلی خوشحال بودند که دیگر صاحبی ندارند، آزاد و بی عار، در آن چراگاه علفزار و آباد می خوردند و می خوابیدند، با هم رفیق شدند و داستان سرگذشت خود را برای همدیگر گفتند و تصمیم گرفتند که با هم برادر وار زندگی کنند، و دیگر به جایی نروند، چند روز گذشت، الاغ به شتر گفت: عجب جای با صفا و علفزاری جسته ایم، خوبست بدون سر و صدا باشیم کسی به حال ما متوجه نشود، تا مبادا کسی بار دیگر ما را تصاحب کند، و برده خود سازد، شتر گفت: بسیار پیشنهاد خوبی است ولی اگر شیر مادر بگذارد.
الاغ گفت: برو گمشو، شیر مادر چه دخالتی به تصمیم ما دارد؟
شتر گفت: جانم تو نمی فهمی بی دخالت نیست!
مدتی با هم با خوشی و خرمی بدون مزاحم، در آن سرزمین آباد و پر از علف به سر بردند، بطوری که هر دو فربه شده و نشاط و شادابی و قدرت از دست رفته را باز یافتند.
تا اینکه اتقاقاً کاروانی که الاغهای بسیاری همراهشان بود، از کنار آن علف زار عبور می کردند، همین که صدای الاغها بلند شد، الاغ رفیق شتر که مدت درازی کارش بخور و بخواب بود، هوس جنسی پیدا کرد و صدا را به عرعر بلند کرد شتر هرچه به او گفت: ساکت، ساکت، آرام باش، مردم به حال ما مطلع شده می آیند ما را می گیرند و می برند و زیر بار می اندازند الاغ گوش نکرد و در جواب می گفت:
اقتضای شیر مادر است.
کاروانیان از صدای الاغ به سراغ صاحب صدا آمدند، الاغ و شتر را گرفته و با خود بردند، و خیلی اظهار خوشحالی می کردند که دو بارکش چاق و چله ای به طورشان خورده است، با توجه به اینکه دلشان برای آنها نسوخته بود، چون پول به آنها نداده بودند از این رو هرچه توانستند بار سنگین خود را بر گرده آنها گذاشتند.
شتر خود را نفرین می کرد، که چه رفیق بدی گرفتم و امروز به سزار انتخاب بدم رسیدم.
شتر و الاغ باهم زیر بار سنگین، نیمه نیمه نفس می کشیدند و به راه ادامه می دادند و از زندگی مرفه علفزار که از دستشان رفته بود، حسرت می بردند و خود را تف و لعنت می کردند تا به پای کوه رسیدند.
الاغ تا دامنه بلند کوه را نگاه کرد، خود را شل نمود و به زمین انداخت، و دیگر به راه ادامه نداد، کاروانیان هر کار کردند الاغ بر نخواست، تصمیم گرفتند الاغ و بارش را بر پشت شتر بینوا بار کنند، این کار را کردند، شتر پیش خود به خود می گفت: بچش این است سزای همنشینی با رفیق بد... به هر حال با هزار زحمت به قله کوه رسید.
شتر بالای کوه شروع به رقصیدن کرد، الاغ گفت رفیق صدیق چه می کنی؟ آرام باش وگرنه به زیر گردنه می افتم و قطعه قطعه می شوم.
شتر گفت: برادر این اقتضای شیر مادر است به رقص خود ادامه داد تا اینکه الاغ به پردگاه کوه افتاد و سقط شد.
بچه ها از شنیدن این داستان مدتی خندیدند، من از آموزگار تشکر کردم که به سؤال من جواب مناسب داد، وقتی به خانه آمدم پس از سلام به مادرم، ماجرا را از اول تا آخر برای مادرم تعریف کردم، مادرم بسیار خوشش آمد و گفت:
آری واقعاً چنین است، اگر مادران به آداب و روشهای صحیح مادری وارد نباشند و یا بی توجه باشند، در حقیقت خشت اول زندگی فرزند خود را کج نهاده اند، و خشت اول اگر کج شد، بعداً نگهداری ساختمان وجود بچه ها نیاز به پایه های اضافی که همان تربیتهای دیگر باشد دارد وگرنه اثر سوء خود را می بخشد! آن شتر هرچند در انتخاب رفیق اشتباه کرد ولی سخن خوبی گفت که: جانم! شیر مادر بی دخالت نیست!