فهرست کتاب


سرگذشتهای عبرت انگیز

محمد محمدی اشتهاردی‏

43- شتر عجیب در برابر فیلها

تاریخ گلزاری است که همه نوع گلهای خوشبو و رنگارنگ دارد، من روزی تاریخ درخشان اسلام را ورق می زدم، به این داستان که مربوط به سال 14 هجری است برخوردم، وقتی خواندم به قدری لذتبخش و حماسه آفرین بود که دریغ نمودم شما از خواندن آن محروم شوید از این رو در دسترس شما نیز قرار دادم تا بخوانید و لذت ببرید و درس بیاموزید.
و آن داستان این است:
آیین نیرومند اسلام آنچنان به مسلمانان، حرکت و نیرو و بینش بخشیده بود، که آنها با کمال قدرت و شجاعت می خواستند که پرچم اسلام را در همه جا به اهتزاز درآوردند تا همه مردم دنیا در سایه اسلام از زیر بار ذلت و بردگی و فساد بیرون آمده و به یک زندگی درخشان و پرافتخار نائل گردند.
این سعادت خیلی زود نصیب کشور عزیز ما ایران شد، که اسلام در همان آغاز از دروازه های جزیرة العرب گذشت و ایران را فرا گرفت.
ایرانیان فهمیده و دلسوز جامعه، از اسلام استقبال کردند، ولی می دانید که در هر جامعه ای، کار شکن و مخالف اصلاح و عدالت هست، هنگامی که مسلمانان غیور و شجاع با سپاهی مجهز وارد ایران شدند، تا پرچم اسلام را در این سرزمین عزیز برافراشته کنند و ملت مستضعف ایران را از زیر یوغ طاغوتها و شاهان چپاولگر بیرون آورند، کارشکنان و ناپاکان و جاهلان که منافع شخصی خود را در خطر می دیدند سپاه بزرگی تشکیل داده و برای جنگ با مسلمانان به حرکت درآمدند.
بین سپاه اسلام و سپاه تا دندان مسلح ایرانی، نزدیک کوفه جنگ درگرفت.
سپاه فارس کاملاً به آلات و اسباب جنگی مجهز بودند، حتی در این جنگ 33 فیل به همراه داشتند، بر آنها سوار شده بودند، و می خواستند با این ساز و برگ جنگی و با خبر شدن مسلمانان که فیل سواران جنگی به جنگ آنها می روند، مسلمانان را بترسانند و روحیه آنها را تضعیف نمایند.
جالب اینکه فیل بزرگ و سفید رنگ خود را در قلب لشگر خود قرار داده بودند، تا اسبهای مسلمانان با دیدن آن فیل و فیلهای دیگر رم کنند، و همین موضوع باعث عقب نشینی اسبهای مسلمانان و در نتیجه شکست آنها گردد، اتفاقاً همین طور هم شد، اسبهای مسلمانان با دیدن آن فیلها رم کرده و به جلو نمی رفتند.
مسلمانان، هم شجاع بودند و هم هشیار و آگاه به رموز جنگی، این نقشه مرموز دشمن هیچ گونه اثر بدی در میان مسلمانان نکرد، مسلمانان با این پیش آمد، بیدرنگ جلسه مشورت در بیابان تشکیل دادند و در این باره به گفتگو پرداختند.
یکی فریاد زد هر زودتر فکرهای خود را به کار اندازید، چه باید کرد، اسبهای ما با دیدن آن فیلهای عجیب و غریب رم کردند، با ادامه این وضع حتماً شکست می خوریم... تا دیر نشده فکری کنید.
در این مجلس مشورت، یکی پیشنهاد خوب و جالبی کرد که مورد پسند همه واقع شد و همان را به مرحله اجرا درآوردند و آن این بود که گفت:
شتر بزرگی انتخاب کنیم چند جل به پشت و گردن آن گذارده، با پارچه های رنگارنگ آنها را به آن شتر ببندیم و خلاصه یک هیولای عجیبی که حتی هیچ فیلی در عمر طولانی خود آن را ندیده درست کنیم و با آن هیاهو آن را به میدان بفرستیم، قطعاً این بار فیلها رم کرده و در نتیجه بزرگترین ضربه شکست را بر دشمن وارد خواهیم ساخت.
این پیشنهاد بیدرنگ عملی شد، شتر بزرگی را به پیش آورده و به ترتیبی که گفتیم از آن شتری عجیب درست کردند دور آن را گرفته با ساز و برگ نظامی آن را به میدان آوردند.
ناگهان فیلها هرکدام با دیدن آن منظره رم کرده و به طرفی پا به فرار گذاردند، و سپاه عجم به این ترتیب از هم پاشیده شد و مسلمانان با استفاده از جلسه مشورت و به کار زدن این تدبیر و تاکتیک جنگی، ضربه شکننده ای به دشمن وارد کرده و سپس بر آنها پیروز شدند (68).

44- عذاب قانون شکنان و تماشاچیان

یکی از داستانهای جالب قرآن داستان اصحاب سبت است که به طور فشرده در سوره اعراف در ضمن آیه 163 تا آیه 165 بیان شده است، داستان آنانکه قانون را شکستند و آنانکه قانون شکنان را از این کار نهی نکردند و هر دو گروه به صورت بوزینه مسخ شدند، اصل ماجرا به فرموده امام سجاد چنین است: عصر پیامبری حضرت داود علیه السلام بود، در این عصر گروهی در شهر ایله که در ساحل دریای سرخ قرار داشت، زندگی می کردند، خداوند آنها را از سید ماهی در روز شنبه نهی کرده بود، و پیامبران این نهی خدا را به آنها گفته بودند، آن روز را ماهیان احساس امنیت می کردند کنار دریا ظاهر می شدند ولی روزهای دیگر به قعر دریا می رفتند.
دنیاپرستان بنی اسرائیل برای صید ماهی فراوان، کلاه شرعی و نقشه عجیبی طرح کردند و آن نقشه این بود که حوضچه ها و جدولهایی در کنار دریا درست کنند، به طوری که ماهیها به آسانی وارد حوض شوند، و آنها روز شنبه در آن حوضها محبوس نمایند، و روز یکشنبه اقدام به صید آنها کنند و همین نقشه عملی شد.
از همین راه حیله آمیز ماهی زیادی نصیبشان می گردید و ثروت سرشاری را از این راه به دست می آوردند و مدتی زندگی را به این منوال پشت سر نهادند.
در آن شهر حدود هشتاد و چند هزار نفر جمعیت زندگی می کردند، اینها مطابق روایاتی که نقل شده سه دسته بودند: یک دسته از آنها (حدود هفتاد هزار نفر) به این حیله خشنود بودند و به آن دست زدند، و یک دسته از آنها، آنان را از مخالفت خداوند نهی می کردند، دسته سوم ساکت بودند و به علاوه به نهی کنندگان می گفتند: لم تعظون قوماً اللّه مهلکهم او معذّبهم عذاباً شدیداً؛ چرا قومی را که خدا هلاکشان می کند یا عذاب بر آنها نازل می کند، پند می دهید؟ (اعراف: 164)
نهی کنندگان در پاسخ می گفتند: ما این قوم را پند می دهیم تا در پیشگاه خداوند معذور باشیم (یعنی اگر کسی نهی از فساد نکند، وظیفه اش را انجام نداده و معذور نیست؟)
کوتاه سخن آنکه: گفتار این دسته که مکرر نهی از منکر می کردند، تأثیر نکرد، وقتی که در گفتار خود اثر ندیدند از آنها دوری کرده و در قریه دیگری سکونت نمودند و با خود گفتند هیچ اطمینانی نیست که ناگهان نیمه شبی عذاب نازل شود و ما در میان آنها باشیم.
پس از رفتن آنها، شبانگاهی خداوند تمام ساکنین شهر ایله را به صورت بوزینه ها مسخ کرد، صبح که شد کسی دروازه شهر را باز نکرد، نه کسی وارد می شد و نه کسی از شهر بیرون می آمد خبر این حادثه به روستاهای اطراف رسید، مردم روستاهای اطراف برای کسب اطلاع، کنار آن قریه آمدند و از دیوار بالا رفتند، ناگاه دیدند ساکنان آنجا به طور کلی به صورت بوزینه ها مسخ شده اند، و همه آنها بعد از سه روز هلاک شدند (69).
امام صادق علیه السلام می فرماید: هم آنانکه این حیله را کردند و هم آنانکه در برابر این قانونشکنی، سکوت نمودند، همه هلاک شدند، ولی آنانکه امر به معروف و نهی از منکر نمودند، نجات یافتند. آری این است مجازات قانون شکنان و آنانکه، مفاسد را می بینند ولی تماشا کرده و بی تفاوت می مانند.
نکته قابل توجه در این داستان اینکه: در میان حیوانات، میمون و بوزینه به حیله گری و بی ارادگی و تقلید کورکورانه و متابعت بدون قید و شرط، معروف است، و هیچ ملتی استعمار زده و ذلیل و آلوده نشد مگر بر اثر نادرستی و بی ارادگی و تقلید بی قید و شرط، و در حقیقت آنچه که اصحاب سبت و سکوت کنندگان را به این سیه ورزی کشاند، توطئه و ضعف اراده و سست عنصری و میمون صفتی آنها بود، گروهی همچو میمون که گاهی حیله می کنند، از راه حیله وارد شدند، در صورتی که قطعاً می دانستند قانون شکنی می کنند و گروهی دیگر باز همچون میمون بر اثر ضعف اراده، سکوت کردند. بالاخره خداوند باطنشان را بروز داد و به آنها فرمود:
کونوا قردة خاسئین؛ بشوید بوزینگان خوار شده.(70) همینطور هم شدند.

45- دکتر با وجدان و آزاده

یک انسان هر قدر هم دارای دانش باشد وقتی برای جامعه اش مفید است که با وجدان باشد و صفات اخلاقی و انسانی را بر همه چیز مقدم بدارد، شما فرزندان در هر رشته ای که به تحصیل می پردازید هم اکنون تصمیم بگیرید که هرگز از داشتن اخلاق، انسانیت و وجدان جدا نگردید که در این صورت می توانید به حال خود و جامعه خود مفید و خدمتگزار باشید، به این مناسبت در اینجا به داستان زیر که از یک دکتر دانشمند و با وجدان است توجه کنید:
این دکتر نامش حنین پسر اسحاق است که در زمان مأمون (هفتمین خلیفه عباسیان) زندگی می کرد، که به بسیاری از علوم زمان خود آشنایی کامل داشت و در رشته پزشکی مخصوصاً دارو سازی شناخت زیاد داشت.
و در فن نویسندگی و ترجمه مهارت آن چنانی داشت که مأمون وی را برای ترجمه کتابهای علمی یونانی به عربی دعوت کرد و به او گفت: به هر اندازه که از آنها ترجمه کردی هم وزن آن طلا بگیر، او هم پذیرفت و به این کار مدتها مشغول شد.
آوازه فضل و دانش و هنر او به همه جا رسیده بود، از این رو دارای مقام بزرگی نزد مردم شده بود، اما این مقام هرگز او را از خدمت به خلق و تواضع در برابر مردم باز نداشت.
اکنون به این فراز زندگیش توجه کنیم، که هرکس آن را در تاریخ می خواند بی اختیار شیفته اسلام خواهی و آزاد مردی او می شود، و معنی راستین اسلام خواهی و آزادگی و مردانگی را درک خواهد کرد.
وقتی که متوکل دهمین خلیفه عباسیان روی کار آمد (71) حنین را به حضور طلبید، احترام شایانی به او کرد، و جایزه و اموال فراوانی به او بخشید و پس از آن همه تجلیل و احترام، متوکل انتظار داشت که هر پیشنهادی به او کند دست به سینه مطیع فرمان ملوکانه است، از این رو به او رو کرد و گفت:
ای حنین ای دانشمند بزرگ زمان از تو تقاضایی دارم.
- بفرمایید چیست؟
- می خواهم داروئی کشنده بسازی تا با آن دشمنان خود را به قتل رسانیم.
حنین که یک دانشمند و دکتر با وجدان بود موی بدنش از این پیشنهاد سیخ شد، قاطعانه در پاسخ گفت:
من دواهایی را که برای جامعه استفاده داشته باشد می سازم، هرگز دوای زیان آور نمی سازم!
متوکل اصرار کرد، اما دید اصرارش فایده ندارد، او را تهدید به زندان کرد، که اگر این تقاضای ما برآورده نشود جای تو زندان خواهد بود.
حنین که آزاد مرد مسلمان بود، با اشتیاق تمام زندان را بر ساختن داروی زیان آور ترجیح داد، به این ترتیب به فرمان مطیع متوکل او را زندانی کردند، این دانشمند یک سال تمام در زندان بود، ولی در همان زندان به مطالعه و نوشتن و ترجمه اشتغال داشت، و خوشحال بود که به خاطر ترک عمل ناجوانمردانه به زندان افتاده است، از این رو با کمال میل، رنجهای زندان را بر خود هموار می کرد.
پس از یک سال به فرمان خلیفه او را از زندان نزد متوکل احضار کردند، متوکل دستور داد اموال بسیاری حاضر کردند و در کنار آن یک شمشیر با فرش چرمی ای که سابقاً افراد را روی آن می کشتند، گذاشتند.
متوکل به او رو کرد و گفت:
حتماً باید داروی کشنده را بسازی یا آن را بشناسانی، اگر این فرمان را انجام دادی، آن امول زیاد از آن تو خواهد شد وگرنه با این شمشیر روی این فرش چرمی به حساب تو رسیدگی خواهد شد.
حنین با کمال شهادت گفت: حرف من همان است که نخست گفتم، من داروی زیان آور نمی سازم.
متوکل: در این صورت تو را می کشم.
حنین: اگر امروز نتوانم حقم را بگیرم، فرادای قیامت حقم را از تو خواهم گرفت، اکنون اگر به خود ظلم می کنی بکن!
متوکل که دید کلوخش به سنگ می خورد پس از مدتی فکر، از راه نرمش وارد شده و گفت: می خواستم تو را آزمایش کنم! مطمئن باش کاری به تو ندارم، حال بگو بدانم علت این همه سماجت تو در درست نکردن چنین دارو چیست؟
حنین که دانش و اخلاق را با هم آموخته بود گفت: به دو علت:
1 - من مسلمانم، دین من مرا به کارهای نیک دعوت می کند و از کارهای بد و خائنانه بر حذر می دارد!
2 - صنعت برای خدمت به بشر است، و اگر من به ساختن داروی زیان آور کشنده تن در می دادم، به جهان صنعت خیانت کرده بودم (72).