فهرست کتاب


سرگذشتهای عبرت انگیز

محمد محمدی اشتهاردی‏

42- پیروزی در سایه پشتکار و مقاومت

هنگامی که سوره الرحمن قرآن از طرف خدا نازل شد، پیامبر صلی اللّه علیه و آله به اصحاب اندک خود فرمود: چه کسی حاضر است، برود و این آیات را در حضور کافران قریش بخواند، با توجه به اینکه در آن شرایط، خواندن قرآن مساوی با مرگ بود.
عبداللّه بن مسعود برخاست و گفت من می روم.
پیامبر او را نشاند و بار دیگر این اعلام را کرد.
باز ابن مسعود برخاست و گفت من می روم، پیامبر برای بار سوم نیز اعلام کرد، ابن مسعود گفت من می روم.
به هر حال به ابن مسعود اجازه داد، ابن مسعود کنار کعبه که محل اجتماع کفار قریش بود رفت و با کمال قاطعیت به تلاوت آیات سوره الرحمن مشغول شد، هنوز آیات را به پایان نرسانده بود که ابوجهل برخاست و آنچنان ابن مسعود را به باد کتک گرفت، که گوش ابن مسعود پاره شد و از بینی اش خون سرازیر گردید، ابن مسعود در حالی که غرق در خون بود، و در چشمش اشک حلقه زده بود، به حضور پیامبر رسید.
پیامبر صلی اللّه علیه و آله تا این وضع را دید، افسرده خاطر شد، به حدی که سرش را پایین افکند، ناگهان دید جبرئیل در حال خنده فرود آمده و مژده می دهد. پیامبر صلی اللّه علیه و آله به جبرئیل فرمود: تو را می بینم می خندی با اینکه ابن مسعود می گرید؟
جبرئیل گفت: بزودی راز خنده ام را در می یابی.
سالها از این ماجرا گذشت تا جنگ بدر پیش آمد، وقتی که مسلمانان در آن جنگ پیروز شدند، ابن مسعود به حضور پیامبر صلی اللّه علیه و آله رسید و به عرض رساند من هم می خواهم بهره ای از این جنگ داشته باشم.
پیامبر صلی اللّه علیه و آله (به آن پیرمرد ناتوان که به همین خاطر جهاد بر او واجب نبود) فرمود: نیزه خود را بردار و بین مجروحان گردش کن، ببین هر کدام از کفار، رمقی دارند او را به قتل برسان و در این صورت به پاداش مجاهدان خواهی رسید.
ابن مسعود نیزه خود را برداشت و به گردش پرداخت، ناگهان چشمش به ابوجهل افتاد که در خون خود غوطه می خورد، ابن مسعود ترسید که مبادا ابوجهل هنوز قدرت برخاستن داشته باشد، با احتیاط به جلو رفت و نیزه خود را از دور بر گلوگاه ابوجهل گذاشت و فشار داد، فهمید که ابوجهل قدرت برخاستن ندارد، به جلو رفت و بر سینه ابوجهل نشست ابوجهل تا او را دید شناخت، گفت: ای چوپان بر مکان بلند نشسته ای! ابن مسعود گفت: الاسلام یعلمو و لا یعلی علیه؛ اسلام پیروز و سربلند است و هیچ چیز بر اسلام بزرگی نیابد.
ابوجهل گفت: این شمشیرم را که تیزتر و برنده تر است برگیر و سر مرا از پایین گلو ببر، تا وقتی سرم را نزد محمد صلی اللّه علیه و آله می برند، بزرگ جلوه کند، ابن مسعود سر او را از تن جدا کرد، آنقدر ناتوان بود که نمی توانست سر را حمل کند، گوش ابوجهل را سوراخ کرد و طنابی به آن گره زد و آن را در زمین کشانید تا به حضور پیامبر صلی اللّه علیه و آله آورد، در این هنگام جبرئیل در حضور پیامبر صلی اللّه علیه و آله بود، خندید و گفت: این گوش پاره شده ابوجهل به جای آن وقتی که گوش ابن مسعود را همین ابوجهل درید، ولی در اینجا سر نیز همراه گوش بریده شده است.
به این ترتیب راز خنده قبلی جبرئیل که حکایت از آینده درخشان مسلمانان مقاوم بر اثر پشتکار و استقامت می کرد آشکار گردید.
وقتی که ابن مسعود آخرین سخن ابوجهل را به عرض پیامبر صلی اللّه علیه و آله رسانید، پیامبر فرمود:
فرعون من، از فرعون موسی علیه السلام، لجوجتر بود، زیرا فرعون موسی هنگامی که نشانه های مرگ را دید، گفت: به موسی ایمان آوردم، ولی این فرعون هنگام مرگ بر سرکشی و طغیانش افزود(67).

43- شتر عجیب در برابر فیلها

تاریخ گلزاری است که همه نوع گلهای خوشبو و رنگارنگ دارد، من روزی تاریخ درخشان اسلام را ورق می زدم، به این داستان که مربوط به سال 14 هجری است برخوردم، وقتی خواندم به قدری لذتبخش و حماسه آفرین بود که دریغ نمودم شما از خواندن آن محروم شوید از این رو در دسترس شما نیز قرار دادم تا بخوانید و لذت ببرید و درس بیاموزید.
و آن داستان این است:
آیین نیرومند اسلام آنچنان به مسلمانان، حرکت و نیرو و بینش بخشیده بود، که آنها با کمال قدرت و شجاعت می خواستند که پرچم اسلام را در همه جا به اهتزاز درآوردند تا همه مردم دنیا در سایه اسلام از زیر بار ذلت و بردگی و فساد بیرون آمده و به یک زندگی درخشان و پرافتخار نائل گردند.
این سعادت خیلی زود نصیب کشور عزیز ما ایران شد، که اسلام در همان آغاز از دروازه های جزیرة العرب گذشت و ایران را فرا گرفت.
ایرانیان فهمیده و دلسوز جامعه، از اسلام استقبال کردند، ولی می دانید که در هر جامعه ای، کار شکن و مخالف اصلاح و عدالت هست، هنگامی که مسلمانان غیور و شجاع با سپاهی مجهز وارد ایران شدند، تا پرچم اسلام را در این سرزمین عزیز برافراشته کنند و ملت مستضعف ایران را از زیر یوغ طاغوتها و شاهان چپاولگر بیرون آورند، کارشکنان و ناپاکان و جاهلان که منافع شخصی خود را در خطر می دیدند سپاه بزرگی تشکیل داده و برای جنگ با مسلمانان به حرکت درآمدند.
بین سپاه اسلام و سپاه تا دندان مسلح ایرانی، نزدیک کوفه جنگ درگرفت.
سپاه فارس کاملاً به آلات و اسباب جنگی مجهز بودند، حتی در این جنگ 33 فیل به همراه داشتند، بر آنها سوار شده بودند، و می خواستند با این ساز و برگ جنگی و با خبر شدن مسلمانان که فیل سواران جنگی به جنگ آنها می روند، مسلمانان را بترسانند و روحیه آنها را تضعیف نمایند.
جالب اینکه فیل بزرگ و سفید رنگ خود را در قلب لشگر خود قرار داده بودند، تا اسبهای مسلمانان با دیدن آن فیل و فیلهای دیگر رم کنند، و همین موضوع باعث عقب نشینی اسبهای مسلمانان و در نتیجه شکست آنها گردد، اتفاقاً همین طور هم شد، اسبهای مسلمانان با دیدن آن فیلها رم کرده و به جلو نمی رفتند.
مسلمانان، هم شجاع بودند و هم هشیار و آگاه به رموز جنگی، این نقشه مرموز دشمن هیچ گونه اثر بدی در میان مسلمانان نکرد، مسلمانان با این پیش آمد، بیدرنگ جلسه مشورت در بیابان تشکیل دادند و در این باره به گفتگو پرداختند.
یکی فریاد زد هر زودتر فکرهای خود را به کار اندازید، چه باید کرد، اسبهای ما با دیدن آن فیلهای عجیب و غریب رم کردند، با ادامه این وضع حتماً شکست می خوریم... تا دیر نشده فکری کنید.
در این مجلس مشورت، یکی پیشنهاد خوب و جالبی کرد که مورد پسند همه واقع شد و همان را به مرحله اجرا درآوردند و آن این بود که گفت:
شتر بزرگی انتخاب کنیم چند جل به پشت و گردن آن گذارده، با پارچه های رنگارنگ آنها را به آن شتر ببندیم و خلاصه یک هیولای عجیبی که حتی هیچ فیلی در عمر طولانی خود آن را ندیده درست کنیم و با آن هیاهو آن را به میدان بفرستیم، قطعاً این بار فیلها رم کرده و در نتیجه بزرگترین ضربه شکست را بر دشمن وارد خواهیم ساخت.
این پیشنهاد بیدرنگ عملی شد، شتر بزرگی را به پیش آورده و به ترتیبی که گفتیم از آن شتری عجیب درست کردند دور آن را گرفته با ساز و برگ نظامی آن را به میدان آوردند.
ناگهان فیلها هرکدام با دیدن آن منظره رم کرده و به طرفی پا به فرار گذاردند، و سپاه عجم به این ترتیب از هم پاشیده شد و مسلمانان با استفاده از جلسه مشورت و به کار زدن این تدبیر و تاکتیک جنگی، ضربه شکننده ای به دشمن وارد کرده و سپس بر آنها پیروز شدند (68).

44- عذاب قانون شکنان و تماشاچیان

یکی از داستانهای جالب قرآن داستان اصحاب سبت است که به طور فشرده در سوره اعراف در ضمن آیه 163 تا آیه 165 بیان شده است، داستان آنانکه قانون را شکستند و آنانکه قانون شکنان را از این کار نهی نکردند و هر دو گروه به صورت بوزینه مسخ شدند، اصل ماجرا به فرموده امام سجاد چنین است: عصر پیامبری حضرت داود علیه السلام بود، در این عصر گروهی در شهر ایله که در ساحل دریای سرخ قرار داشت، زندگی می کردند، خداوند آنها را از سید ماهی در روز شنبه نهی کرده بود، و پیامبران این نهی خدا را به آنها گفته بودند، آن روز را ماهیان احساس امنیت می کردند کنار دریا ظاهر می شدند ولی روزهای دیگر به قعر دریا می رفتند.
دنیاپرستان بنی اسرائیل برای صید ماهی فراوان، کلاه شرعی و نقشه عجیبی طرح کردند و آن نقشه این بود که حوضچه ها و جدولهایی در کنار دریا درست کنند، به طوری که ماهیها به آسانی وارد حوض شوند، و آنها روز شنبه در آن حوضها محبوس نمایند، و روز یکشنبه اقدام به صید آنها کنند و همین نقشه عملی شد.
از همین راه حیله آمیز ماهی زیادی نصیبشان می گردید و ثروت سرشاری را از این راه به دست می آوردند و مدتی زندگی را به این منوال پشت سر نهادند.
در آن شهر حدود هشتاد و چند هزار نفر جمعیت زندگی می کردند، اینها مطابق روایاتی که نقل شده سه دسته بودند: یک دسته از آنها (حدود هفتاد هزار نفر) به این حیله خشنود بودند و به آن دست زدند، و یک دسته از آنها، آنان را از مخالفت خداوند نهی می کردند، دسته سوم ساکت بودند و به علاوه به نهی کنندگان می گفتند: لم تعظون قوماً اللّه مهلکهم او معذّبهم عذاباً شدیداً؛ چرا قومی را که خدا هلاکشان می کند یا عذاب بر آنها نازل می کند، پند می دهید؟ (اعراف: 164)
نهی کنندگان در پاسخ می گفتند: ما این قوم را پند می دهیم تا در پیشگاه خداوند معذور باشیم (یعنی اگر کسی نهی از فساد نکند، وظیفه اش را انجام نداده و معذور نیست؟)
کوتاه سخن آنکه: گفتار این دسته که مکرر نهی از منکر می کردند، تأثیر نکرد، وقتی که در گفتار خود اثر ندیدند از آنها دوری کرده و در قریه دیگری سکونت نمودند و با خود گفتند هیچ اطمینانی نیست که ناگهان نیمه شبی عذاب نازل شود و ما در میان آنها باشیم.
پس از رفتن آنها، شبانگاهی خداوند تمام ساکنین شهر ایله را به صورت بوزینه ها مسخ کرد، صبح که شد کسی دروازه شهر را باز نکرد، نه کسی وارد می شد و نه کسی از شهر بیرون می آمد خبر این حادثه به روستاهای اطراف رسید، مردم روستاهای اطراف برای کسب اطلاع، کنار آن قریه آمدند و از دیوار بالا رفتند، ناگاه دیدند ساکنان آنجا به طور کلی به صورت بوزینه ها مسخ شده اند، و همه آنها بعد از سه روز هلاک شدند (69).
امام صادق علیه السلام می فرماید: هم آنانکه این حیله را کردند و هم آنانکه در برابر این قانونشکنی، سکوت نمودند، همه هلاک شدند، ولی آنانکه امر به معروف و نهی از منکر نمودند، نجات یافتند. آری این است مجازات قانون شکنان و آنانکه، مفاسد را می بینند ولی تماشا کرده و بی تفاوت می مانند.
نکته قابل توجه در این داستان اینکه: در میان حیوانات، میمون و بوزینه به حیله گری و بی ارادگی و تقلید کورکورانه و متابعت بدون قید و شرط، معروف است، و هیچ ملتی استعمار زده و ذلیل و آلوده نشد مگر بر اثر نادرستی و بی ارادگی و تقلید بی قید و شرط، و در حقیقت آنچه که اصحاب سبت و سکوت کنندگان را به این سیه ورزی کشاند، توطئه و ضعف اراده و سست عنصری و میمون صفتی آنها بود، گروهی همچو میمون که گاهی حیله می کنند، از راه حیله وارد شدند، در صورتی که قطعاً می دانستند قانون شکنی می کنند و گروهی دیگر باز همچون میمون بر اثر ضعف اراده، سکوت کردند. بالاخره خداوند باطنشان را بروز داد و به آنها فرمود:
کونوا قردة خاسئین؛ بشوید بوزینگان خوار شده.(70) همینطور هم شدند.