فهرست کتاب


سرگذشتهای عبرت انگیز

محمد محمدی اشتهاردی‏

41- مستضعف نوازی علی علیه السلام

مردی مستمند که تهیدستی و بدهکاری او را از پای درآورده بود و دستش از همه جا بریده به کنار کعبه آمد و پرده کعبه را گرفته و پناه به خدا آورده بود و با حالت جانسوز راز و نیاز می کرد.
حضرت علی علیه السلام برای عبادت کنار کعبه آمد، لحظه ای توقف کرد، شنید مردی در حال گریه و زاری می گوید:
خدایا! به چهار هزار درهم پول احتیاج دارم، این پول را به من برسان!
علی علیه السلام حامی مستضعفان پیش از او رفت تا ببیند اگر امکان دارد از او حمایت کند، به او فرمود: برادر عرب نیازت چیست؟
عرب گفت: من به چهار هزار درهم نیازمندم تا با هزار درهم آن بدهکاری خود را بپردازم و با هزار درهم آن خانه بخرم، و با هزار درهم آن ازدواج کنم و هزار درهم آن را صرف معاش زندگی نمایم!
امام فرمود: در تقاضای خود رعایت انصاف کردی، آنچه می خواهی حق است، بیا به مدینه، در مدینه جویای من، علی پسر ابوطالب شو، به خانه ام بیا تا این نیازت را برطرف سازم.
عرب خوشحال شد، بار سفر را بست و عازم مدینه شد، در مدینه سراغ خانه علی علیه السلام را گرفت، در مسیر راه با حسین علیه السلام برخورد کرد و با هم به خانه علی علیه السلام رهسپار شدند، وقتی به خانه رسیدند، عرب به حسین علیه السلام گفت به پدرت علی علیه السلام بگو، عربی که چند روز قبل در مکه به او ضمانت رفع نیازهایش کردی، پشت در، منتظر اجازه است.
حسین علیه السلام خدمت پدر آمد و ماجرا را به عرض رساند، علی بیدرنگ اجازه ورود داد، عرب به حضور علی علیه السلام مشرف گردید، علی علیه السلام با استقبال گرمی از عرب پذیرایی نمود و سپس کسی را سراغ سلمان فرستاد، سلمان به حضور آن حضرت رسید.
علی علیه السلام به سلمان فرمود: آن باغچه ای را که از زمان رسول خدا صلی اللّه علیه و آله برای ما به یادگار مانده در معرض فروش قرار بده به پولش احتیاج داریم. سلمان بازرگانان را خبر کرد آنها آمدند، پس از گفتگو باغ را به دوازده هزار درهم به یکی از آنها فروخت و پولش را به علی علیه السلام داد.
علی علیه السلام چهار هزار و چهل درهم آن را به عرب داد. چهار هزار درهم باری قولی که به عرب داده بود و چهل درهم هم مخارج سفر عرب از مکه به مدینه، و از مدینه به مکه، سپس مستمندان مدینه را اطلاع دادند همه آمدند، حضرت علی بقیه پول را بین آنها تقسیم نمود، به طوری که وقتی به خانه برگشت دیگری چیزی از پول نمانده بود، با توجه به اینکه اهل خانه اش نیاز شدید به هزینه زندگی داشتند، جالب اینکه پس آنکه همسر بزرگوار علی علیه السلام فاطمه علیهما السلام از جریان باخبر شد، برای شوهرش دعای خیر کرد، و مردانگی و حمایت ایثارگرانه او از مستمندان را ستود.(66)

42- پیروزی در سایه پشتکار و مقاومت

هنگامی که سوره الرحمن قرآن از طرف خدا نازل شد، پیامبر صلی اللّه علیه و آله به اصحاب اندک خود فرمود: چه کسی حاضر است، برود و این آیات را در حضور کافران قریش بخواند، با توجه به اینکه در آن شرایط، خواندن قرآن مساوی با مرگ بود.
عبداللّه بن مسعود برخاست و گفت من می روم.
پیامبر او را نشاند و بار دیگر این اعلام را کرد.
باز ابن مسعود برخاست و گفت من می روم، پیامبر برای بار سوم نیز اعلام کرد، ابن مسعود گفت من می روم.
به هر حال به ابن مسعود اجازه داد، ابن مسعود کنار کعبه که محل اجتماع کفار قریش بود رفت و با کمال قاطعیت به تلاوت آیات سوره الرحمن مشغول شد، هنوز آیات را به پایان نرسانده بود که ابوجهل برخاست و آنچنان ابن مسعود را به باد کتک گرفت، که گوش ابن مسعود پاره شد و از بینی اش خون سرازیر گردید، ابن مسعود در حالی که غرق در خون بود، و در چشمش اشک حلقه زده بود، به حضور پیامبر رسید.
پیامبر صلی اللّه علیه و آله تا این وضع را دید، افسرده خاطر شد، به حدی که سرش را پایین افکند، ناگهان دید جبرئیل در حال خنده فرود آمده و مژده می دهد. پیامبر صلی اللّه علیه و آله به جبرئیل فرمود: تو را می بینم می خندی با اینکه ابن مسعود می گرید؟
جبرئیل گفت: بزودی راز خنده ام را در می یابی.
سالها از این ماجرا گذشت تا جنگ بدر پیش آمد، وقتی که مسلمانان در آن جنگ پیروز شدند، ابن مسعود به حضور پیامبر صلی اللّه علیه و آله رسید و به عرض رساند من هم می خواهم بهره ای از این جنگ داشته باشم.
پیامبر صلی اللّه علیه و آله (به آن پیرمرد ناتوان که به همین خاطر جهاد بر او واجب نبود) فرمود: نیزه خود را بردار و بین مجروحان گردش کن، ببین هر کدام از کفار، رمقی دارند او را به قتل برسان و در این صورت به پاداش مجاهدان خواهی رسید.
ابن مسعود نیزه خود را برداشت و به گردش پرداخت، ناگهان چشمش به ابوجهل افتاد که در خون خود غوطه می خورد، ابن مسعود ترسید که مبادا ابوجهل هنوز قدرت برخاستن داشته باشد، با احتیاط به جلو رفت و نیزه خود را از دور بر گلوگاه ابوجهل گذاشت و فشار داد، فهمید که ابوجهل قدرت برخاستن ندارد، به جلو رفت و بر سینه ابوجهل نشست ابوجهل تا او را دید شناخت، گفت: ای چوپان بر مکان بلند نشسته ای! ابن مسعود گفت: الاسلام یعلمو و لا یعلی علیه؛ اسلام پیروز و سربلند است و هیچ چیز بر اسلام بزرگی نیابد.
ابوجهل گفت: این شمشیرم را که تیزتر و برنده تر است برگیر و سر مرا از پایین گلو ببر، تا وقتی سرم را نزد محمد صلی اللّه علیه و آله می برند، بزرگ جلوه کند، ابن مسعود سر او را از تن جدا کرد، آنقدر ناتوان بود که نمی توانست سر را حمل کند، گوش ابوجهل را سوراخ کرد و طنابی به آن گره زد و آن را در زمین کشانید تا به حضور پیامبر صلی اللّه علیه و آله آورد، در این هنگام جبرئیل در حضور پیامبر صلی اللّه علیه و آله بود، خندید و گفت: این گوش پاره شده ابوجهل به جای آن وقتی که گوش ابن مسعود را همین ابوجهل درید، ولی در اینجا سر نیز همراه گوش بریده شده است.
به این ترتیب راز خنده قبلی جبرئیل که حکایت از آینده درخشان مسلمانان مقاوم بر اثر پشتکار و استقامت می کرد آشکار گردید.
وقتی که ابن مسعود آخرین سخن ابوجهل را به عرض پیامبر صلی اللّه علیه و آله رسانید، پیامبر فرمود:
فرعون من، از فرعون موسی علیه السلام، لجوجتر بود، زیرا فرعون موسی هنگامی که نشانه های مرگ را دید، گفت: به موسی ایمان آوردم، ولی این فرعون هنگام مرگ بر سرکشی و طغیانش افزود(67).

43- شتر عجیب در برابر فیلها

تاریخ گلزاری است که همه نوع گلهای خوشبو و رنگارنگ دارد، من روزی تاریخ درخشان اسلام را ورق می زدم، به این داستان که مربوط به سال 14 هجری است برخوردم، وقتی خواندم به قدری لذتبخش و حماسه آفرین بود که دریغ نمودم شما از خواندن آن محروم شوید از این رو در دسترس شما نیز قرار دادم تا بخوانید و لذت ببرید و درس بیاموزید.
و آن داستان این است:
آیین نیرومند اسلام آنچنان به مسلمانان، حرکت و نیرو و بینش بخشیده بود، که آنها با کمال قدرت و شجاعت می خواستند که پرچم اسلام را در همه جا به اهتزاز درآوردند تا همه مردم دنیا در سایه اسلام از زیر بار ذلت و بردگی و فساد بیرون آمده و به یک زندگی درخشان و پرافتخار نائل گردند.
این سعادت خیلی زود نصیب کشور عزیز ما ایران شد، که اسلام در همان آغاز از دروازه های جزیرة العرب گذشت و ایران را فرا گرفت.
ایرانیان فهمیده و دلسوز جامعه، از اسلام استقبال کردند، ولی می دانید که در هر جامعه ای، کار شکن و مخالف اصلاح و عدالت هست، هنگامی که مسلمانان غیور و شجاع با سپاهی مجهز وارد ایران شدند، تا پرچم اسلام را در این سرزمین عزیز برافراشته کنند و ملت مستضعف ایران را از زیر یوغ طاغوتها و شاهان چپاولگر بیرون آورند، کارشکنان و ناپاکان و جاهلان که منافع شخصی خود را در خطر می دیدند سپاه بزرگی تشکیل داده و برای جنگ با مسلمانان به حرکت درآمدند.
بین سپاه اسلام و سپاه تا دندان مسلح ایرانی، نزدیک کوفه جنگ درگرفت.
سپاه فارس کاملاً به آلات و اسباب جنگی مجهز بودند، حتی در این جنگ 33 فیل به همراه داشتند، بر آنها سوار شده بودند، و می خواستند با این ساز و برگ جنگی و با خبر شدن مسلمانان که فیل سواران جنگی به جنگ آنها می روند، مسلمانان را بترسانند و روحیه آنها را تضعیف نمایند.
جالب اینکه فیل بزرگ و سفید رنگ خود را در قلب لشگر خود قرار داده بودند، تا اسبهای مسلمانان با دیدن آن فیل و فیلهای دیگر رم کنند، و همین موضوع باعث عقب نشینی اسبهای مسلمانان و در نتیجه شکست آنها گردد، اتفاقاً همین طور هم شد، اسبهای مسلمانان با دیدن آن فیلها رم کرده و به جلو نمی رفتند.
مسلمانان، هم شجاع بودند و هم هشیار و آگاه به رموز جنگی، این نقشه مرموز دشمن هیچ گونه اثر بدی در میان مسلمانان نکرد، مسلمانان با این پیش آمد، بیدرنگ جلسه مشورت در بیابان تشکیل دادند و در این باره به گفتگو پرداختند.
یکی فریاد زد هر زودتر فکرهای خود را به کار اندازید، چه باید کرد، اسبهای ما با دیدن آن فیلهای عجیب و غریب رم کردند، با ادامه این وضع حتماً شکست می خوریم... تا دیر نشده فکری کنید.
در این مجلس مشورت، یکی پیشنهاد خوب و جالبی کرد که مورد پسند همه واقع شد و همان را به مرحله اجرا درآوردند و آن این بود که گفت:
شتر بزرگی انتخاب کنیم چند جل به پشت و گردن آن گذارده، با پارچه های رنگارنگ آنها را به آن شتر ببندیم و خلاصه یک هیولای عجیبی که حتی هیچ فیلی در عمر طولانی خود آن را ندیده درست کنیم و با آن هیاهو آن را به میدان بفرستیم، قطعاً این بار فیلها رم کرده و در نتیجه بزرگترین ضربه شکست را بر دشمن وارد خواهیم ساخت.
این پیشنهاد بیدرنگ عملی شد، شتر بزرگی را به پیش آورده و به ترتیبی که گفتیم از آن شتری عجیب درست کردند دور آن را گرفته با ساز و برگ نظامی آن را به میدان آوردند.
ناگهان فیلها هرکدام با دیدن آن منظره رم کرده و به طرفی پا به فرار گذاردند، و سپاه عجم به این ترتیب از هم پاشیده شد و مسلمانان با استفاده از جلسه مشورت و به کار زدن این تدبیر و تاکتیک جنگی، ضربه شکننده ای به دشمن وارد کرده و سپس بر آنها پیروز شدند (68).