فهرست کتاب


سرگذشتهای عبرت انگیز

محمد محمدی اشتهاردی‏

40- فلسفه وجود روحانی

خطیب توانا حجةالاسلام و المسلمین جناب آقای محمد تقی فلسفی این خاطره را که در زندگی خودش رخ داد نقل کرد: اواخر اسفند ماه سال 1316 شمسی بود، یکی از بازرگانان تهران مرا دعوت کرد تا با هم به مشهد برویم و هنگام تحویل سال در آنجا باشیم، با هم به گاراژ رفتیم، آن زمان اتومبیل سواری کم بود، دیدیم در گاراژ یک سواری توقف کرده چهار مسافر دارد و منتظر مسافران دیگر است، من و میزبانم به اتفاق یک مسافر دیگر سوار آن شدیم و حرکت کرد تا از راه سمنان به مشهد برود، وقتی که از تهران بیرون آمد، مردی که در جلو نشسته بود به سمت چپ پیچید یکی یکی از شغل مسافران جویا شد، و بعد خودش را چنین معرفی کرد:
من کاشانسکی نام دارم در مشهد تجارتخانه داشتم، چند سال قبل تصمیم داشتم به اصفهان بروم و در آنجا مشغول تجارت شوم، به اصفهان رفتم ولی منصرف شدم و اکنون به مشهد باز می گردم، او دو پاکت بزرگ پرتقال در جلو پایش گذاشته بود و می گفت این پرتقالها را برای نوه هایم تحفه می برم، البته در آن زمان بر اثر مشکلات نقل و انتقال پرتقال کم بود، به هر حال نوبت من شد، کاشنسکی به من رو کرد و گفت: شغل شما چیست؟ (مرا نمی شناخت)
گفتم: آشیخی. (با توجه به اینکه زمان سلطنت رضا خان بود)
گفت: آشیخی چیست؟
گفتم: مسایل دینی را به مردم یاد می دهیم، از خدا و پیامبر، امامان علیهم السلام، عبادات، معاملات، حلال و حرام سخن می گوییم.
تا به اینجا رسیدم سخنم را قطع کرد و با فریاد گفت: از این حرفها دست بردارید، مردم را معطل کرده اید، و عمر همه را هدر می دهید.
به این ترتیب گستاخی و بی ادبی کرد، میزبانم خواست جوابش را بدهد، گفتم ساکت باشد فعلاً اول سفر است.
اتومبیل همچنان راه می پیمود تا به رودخانه ای رسیدیم، اواخر اسفند ماه در میان رودخانه آب جاری بود، اتومبیل می بایست از کف رودخانه عبور کند، راننده ماشین را کنار زد و توقف کرد و گفت باید صبر کنیم تا اتومبیل بزرگ بیاید، اگر در داخل آب ماندیم، ماشین را بیرون بکشد، طولی نکشید، تا یک کامیون سقف دار فرا رسید، در کف کامیون بار مسافران بود، و مسافران هم روی بارها پشت سر هم نشسته بودند، کامیون عبور کرد و در آن سوی آب ایستاد و مسافرانش که مازندرانی و زوار مشهد بودند پیاده شدند، وقتی که اتومبیل ما حرکت کرد، در وسط آب بر اثر فشار زیاد آب، خاموش شد، راننده گفت: درهای اتومبیل را باز کنیم و پاها را بالا نگهداریم تا آب از کف اتومبیل نیز عبور کند.
در این هنگام کاشانسکی دید بر اثر عبور آب از کف ماشین پاکتها پاره شد و پرتقالها با حرکت آب به رودخانه وارد شد.
وقتی که چشم مسافران کامیون به پرتقالهای شناور روی آب افتاد، شلوارهای خود را بالا زدند، و برای گرفتن آنها به وسط آب می رفتند، کاشانسکی به من رو کرد و گفت: به مردم بگو پرتقالها را بگیرند و جمع کنند، آنها را نخورند، من به مردم گفتم: ای زایران مشهد مقدس! مبادا این پرتقالها را بخورید، شما دارید به زیارت می روید، پرتقالها مال این آقا است، آنها را از آب بگیرید و تحویل صاحبش بدهید.
آنها هم زحمت کشیدند پرتقالها را گرفتند و یک جا تحویل صاحبش دادند.
راننده کامیون هم با استفاده از سیم بوکسل اتومبیل ما را از آب بیرون کشید و حرکت کردیم، کاشانسکی از من تشکر کرد، من به او گفتم: حالا فهمیدی آشیخی یعنی چه؟(65)
او به اشتباه خود پی برد و دریافت که شغل روحانیت بسیار مهم است، و موجب حفظ اموال و امنیت و ناموس و روابط نیک اجتماعی و آسایش زندگی خواهد شد.

41- مستضعف نوازی علی علیه السلام

مردی مستمند که تهیدستی و بدهکاری او را از پای درآورده بود و دستش از همه جا بریده به کنار کعبه آمد و پرده کعبه را گرفته و پناه به خدا آورده بود و با حالت جانسوز راز و نیاز می کرد.
حضرت علی علیه السلام برای عبادت کنار کعبه آمد، لحظه ای توقف کرد، شنید مردی در حال گریه و زاری می گوید:
خدایا! به چهار هزار درهم پول احتیاج دارم، این پول را به من برسان!
علی علیه السلام حامی مستضعفان پیش از او رفت تا ببیند اگر امکان دارد از او حمایت کند، به او فرمود: برادر عرب نیازت چیست؟
عرب گفت: من به چهار هزار درهم نیازمندم تا با هزار درهم آن بدهکاری خود را بپردازم و با هزار درهم آن خانه بخرم، و با هزار درهم آن ازدواج کنم و هزار درهم آن را صرف معاش زندگی نمایم!
امام فرمود: در تقاضای خود رعایت انصاف کردی، آنچه می خواهی حق است، بیا به مدینه، در مدینه جویای من، علی پسر ابوطالب شو، به خانه ام بیا تا این نیازت را برطرف سازم.
عرب خوشحال شد، بار سفر را بست و عازم مدینه شد، در مدینه سراغ خانه علی علیه السلام را گرفت، در مسیر راه با حسین علیه السلام برخورد کرد و با هم به خانه علی علیه السلام رهسپار شدند، وقتی به خانه رسیدند، عرب به حسین علیه السلام گفت به پدرت علی علیه السلام بگو، عربی که چند روز قبل در مکه به او ضمانت رفع نیازهایش کردی، پشت در، منتظر اجازه است.
حسین علیه السلام خدمت پدر آمد و ماجرا را به عرض رساند، علی بیدرنگ اجازه ورود داد، عرب به حضور علی علیه السلام مشرف گردید، علی علیه السلام با استقبال گرمی از عرب پذیرایی نمود و سپس کسی را سراغ سلمان فرستاد، سلمان به حضور آن حضرت رسید.
علی علیه السلام به سلمان فرمود: آن باغچه ای را که از زمان رسول خدا صلی اللّه علیه و آله برای ما به یادگار مانده در معرض فروش قرار بده به پولش احتیاج داریم. سلمان بازرگانان را خبر کرد آنها آمدند، پس از گفتگو باغ را به دوازده هزار درهم به یکی از آنها فروخت و پولش را به علی علیه السلام داد.
علی علیه السلام چهار هزار و چهل درهم آن را به عرب داد. چهار هزار درهم باری قولی که به عرب داده بود و چهل درهم هم مخارج سفر عرب از مکه به مدینه، و از مدینه به مکه، سپس مستمندان مدینه را اطلاع دادند همه آمدند، حضرت علی بقیه پول را بین آنها تقسیم نمود، به طوری که وقتی به خانه برگشت دیگری چیزی از پول نمانده بود، با توجه به اینکه اهل خانه اش نیاز شدید به هزینه زندگی داشتند، جالب اینکه پس آنکه همسر بزرگوار علی علیه السلام فاطمه علیهما السلام از جریان باخبر شد، برای شوهرش دعای خیر کرد، و مردانگی و حمایت ایثارگرانه او از مستمندان را ستود.(66)

42- پیروزی در سایه پشتکار و مقاومت

هنگامی که سوره الرحمن قرآن از طرف خدا نازل شد، پیامبر صلی اللّه علیه و آله به اصحاب اندک خود فرمود: چه کسی حاضر است، برود و این آیات را در حضور کافران قریش بخواند، با توجه به اینکه در آن شرایط، خواندن قرآن مساوی با مرگ بود.
عبداللّه بن مسعود برخاست و گفت من می روم.
پیامبر او را نشاند و بار دیگر این اعلام را کرد.
باز ابن مسعود برخاست و گفت من می روم، پیامبر برای بار سوم نیز اعلام کرد، ابن مسعود گفت من می روم.
به هر حال به ابن مسعود اجازه داد، ابن مسعود کنار کعبه که محل اجتماع کفار قریش بود رفت و با کمال قاطعیت به تلاوت آیات سوره الرحمن مشغول شد، هنوز آیات را به پایان نرسانده بود که ابوجهل برخاست و آنچنان ابن مسعود را به باد کتک گرفت، که گوش ابن مسعود پاره شد و از بینی اش خون سرازیر گردید، ابن مسعود در حالی که غرق در خون بود، و در چشمش اشک حلقه زده بود، به حضور پیامبر رسید.
پیامبر صلی اللّه علیه و آله تا این وضع را دید، افسرده خاطر شد، به حدی که سرش را پایین افکند، ناگهان دید جبرئیل در حال خنده فرود آمده و مژده می دهد. پیامبر صلی اللّه علیه و آله به جبرئیل فرمود: تو را می بینم می خندی با اینکه ابن مسعود می گرید؟
جبرئیل گفت: بزودی راز خنده ام را در می یابی.
سالها از این ماجرا گذشت تا جنگ بدر پیش آمد، وقتی که مسلمانان در آن جنگ پیروز شدند، ابن مسعود به حضور پیامبر صلی اللّه علیه و آله رسید و به عرض رساند من هم می خواهم بهره ای از این جنگ داشته باشم.
پیامبر صلی اللّه علیه و آله (به آن پیرمرد ناتوان که به همین خاطر جهاد بر او واجب نبود) فرمود: نیزه خود را بردار و بین مجروحان گردش کن، ببین هر کدام از کفار، رمقی دارند او را به قتل برسان و در این صورت به پاداش مجاهدان خواهی رسید.
ابن مسعود نیزه خود را برداشت و به گردش پرداخت، ناگهان چشمش به ابوجهل افتاد که در خون خود غوطه می خورد، ابن مسعود ترسید که مبادا ابوجهل هنوز قدرت برخاستن داشته باشد، با احتیاط به جلو رفت و نیزه خود را از دور بر گلوگاه ابوجهل گذاشت و فشار داد، فهمید که ابوجهل قدرت برخاستن ندارد، به جلو رفت و بر سینه ابوجهل نشست ابوجهل تا او را دید شناخت، گفت: ای چوپان بر مکان بلند نشسته ای! ابن مسعود گفت: الاسلام یعلمو و لا یعلی علیه؛ اسلام پیروز و سربلند است و هیچ چیز بر اسلام بزرگی نیابد.
ابوجهل گفت: این شمشیرم را که تیزتر و برنده تر است برگیر و سر مرا از پایین گلو ببر، تا وقتی سرم را نزد محمد صلی اللّه علیه و آله می برند، بزرگ جلوه کند، ابن مسعود سر او را از تن جدا کرد، آنقدر ناتوان بود که نمی توانست سر را حمل کند، گوش ابوجهل را سوراخ کرد و طنابی به آن گره زد و آن را در زمین کشانید تا به حضور پیامبر صلی اللّه علیه و آله آورد، در این هنگام جبرئیل در حضور پیامبر صلی اللّه علیه و آله بود، خندید و گفت: این گوش پاره شده ابوجهل به جای آن وقتی که گوش ابن مسعود را همین ابوجهل درید، ولی در اینجا سر نیز همراه گوش بریده شده است.
به این ترتیب راز خنده قبلی جبرئیل که حکایت از آینده درخشان مسلمانان مقاوم بر اثر پشتکار و استقامت می کرد آشکار گردید.
وقتی که ابن مسعود آخرین سخن ابوجهل را به عرض پیامبر صلی اللّه علیه و آله رسانید، پیامبر فرمود:
فرعون من، از فرعون موسی علیه السلام، لجوجتر بود، زیرا فرعون موسی هنگامی که نشانه های مرگ را دید، گفت: به موسی ایمان آوردم، ولی این فرعون هنگام مرگ بر سرکشی و طغیانش افزود(67).