فهرست کتاب


سرگذشتهای عبرت انگیز

محمد محمدی اشتهاردی‏

39- کمیل و شهادت جانسوز او

چند سال قبل از هجرت، در خانواده زیاد نخعی، فرزندی متولد شد که نام او را کمیل گذاشتند.
کمیل در خاندانی بود که به خاندان نخع معروف بود و در یمن زندگی می کردند، و از ارجمندترین خاندانها بودند.
خدمت این دودمان به اسلام درخشنده است.
افراد برجسته ای مانند مالک اشتر، هلال، سوادة بن عام و... از این خاندان برخاستند.
بسیاری از افراد این دودمان، پس از اسلام در کوفه سکونت نمودند.
کمیل را جز تابعین شمرده اند؛ یعنی از افرادی که از اصحاب پیامبر صلی اللّه علیه و آله نبوده و پس از پیامبر، جزء یاران علی علیه السلام بوده است.
زندگی درخشان کمیل پس از پیامبر صلی اللّه علیه و آله آغاز می شود، زیرا کمیل در زمان پیامبر هنوز به حد تکلیف نرسیده بود و یا هنوز، در آن سنی نبود که از اصحاب پیامبر به شمار آید.
پس از پیامبر صلی اللّه علیه و آله در تاریخ دیده نشده که کمیل با خلیفه اول و دوم و سوم، محشور بوده باشد، تنها این مطلب آمده چنانکه خواهیم گفت، حجاج او را به بهانه اینکه در قتل عثمان شرکت کرده، کشت.
به هر حال بروز زندگی درخشنده کمیل از زمان خلافت علی علیه السلام به بعد شروع می شود.
او را از یاران مخصوص و از بزرگترین حامیان ویژه علی علیه السلام در دوران خلافت آن حضرت می نامند.
کمیل آنقدر به علی علیه السلام نزدیک بود که حتی گاهی نیمه های شب، با هم از خانه بیرون آمده و به گشت و گذار در کوچه ها و باغهای تاریک می پرداختند و زمانی به عبادت مشغول می شدند.
علی علیه السلام وقتی که رهبریت مسلمانان را به دست گرفت، استانداران و فرماندهان نالایق شهرها را عوض کرد و به جای آنها افراد شایسته گذاشت.
کمیل از مردان شایسته و لایقی است که علی علیه السلام او را فرماندار شهر هیت یکی از شهرهای کنار فرات نمود، و از او خواست در آن نقطه حساس، با کمال هوشیاری در برابر نفوذ معاویه، ایستادگی کند و سنگر را رها نسازد.
او آنچنان مورد اطمینان علی علیه السلام بود، که روزی علی علیه السلام به عبیداللّه بن ابی رافع که منشی بیت المال بود، فرمود:
ده نفر از افراد مورد اطمینان من، برای رسیدگی به بیت المال بر تو وارد می شوند، عبیداللّه پرسید آن ده نفر چه نام دارند؟ علی علیه السلام نام آنها را که کمیل نیز جز آنها بود بر شمرد. و مدتی هم خود کمیل سرپرست بیت المال و رسیدگی و تقسیم عادلانه آن از طرف علی علیه السلام بوده است.
کمیل در سطح بسیار عالی علم و دانش و معرفت بود، در عین حال مسلمانی متعهد، عابد و احتیاط کار به شمار می آمد.
حضرت علی علیه السلام او را در این جهات مرد پر جنبه و شایسته می دید، از این رو، به سؤالات علمی او با توجه مخصوصی، پاسخ می داد، و گاهی او را با عالیترین پندها، موعظه می کرد.
آموختن دعای کمیل، به کمیل بهترین دلیل است که کمیل در سطح عالی از معنویت بود، و لیاقت آن را داشت که چنان دعای بزرگ و پر معنایی به کمیل آموخته شود.
کمیل پای منبر علی علیه السلام زیاد می نشست و گاهی مطالبی می پرسید که پاسخ آن برای شنوندگان بسیار سودمند بود.
در اینجا به عنوان نمونه: چند پند علی علیه السلام را به کمیل ذکر می کنیم:
روزی علی علیه السلام دست کمیل را گرفت و به بیرون شهر کوفه برد؛ و همچون آن دردمندان پر رنج، آه پر سوز کشید سپس فرمود: ای کمیل! مردم سه دسته اند:
1 - دانشمندی که متعهد است و به دستورات عمل می کند.
2 - دانش آموزی که در راه نجات قدم بر می دارد.
3 - مگسان کوچک و ناتوانی که هر صدایی برخاست، به دنبال آن صدا کورکورانه راه می افتند؛ و با هر بادی که وزید؛ همراهی می کنند؛ آنها به نور دانش نرسیده اند و بر پایه محکمی تکیه نکرده اند.
ای کمیل! دانش از مال بهتر است، به جهت اینکه: دانش تو را نگهدارد؛ اما تو مال را نگه می داری.
دانش با بخشیدن زیاد می شود ولی مال با بخشیدن کم می شود.
ای کمیل! شناخت علم؛ همان دین است که به وسیله آن انسان زندگی خداگونه می یابد؛ و پس از مرگ از یاد خیر مردم فراموش نمی شود.
ای کمیل! ثروت اندوزان هلاک می شوند؛ ولی دانش پژوهان همچنان تا جهان باقی است زنده اند...
ای کمیل! زمین از مردان خدا و شایسته و پارسا خالی نیست، که حجت مردمند، آنها برای تحصیل خشنودی خدا تمام رنجها را تحمل می کنند؛ علاقه به دنیا آنها را نفریبد، علم و شناخت سراسر وجودشان را گرفته است، چنین افرادی شایسته اند که خلیفه و نماینده خدا در زمین باشند آه آه چقدر مشتاق دیدار چنین افراد برازنده هستم.
ای کمیل! بستگان خود را بر آن بدار که روزها برای به دست آوردن خصلتهای نیک بروند، و شبها به رفع نیاز نیازمندان بپردازند.
سوگند به آن خدایی که همه چیز را می شنود، هیچ کس دلی را خوشحال نکرد مگر اینکه خداوند به خاطر آن، به او لطف خاصی کند که هرگاه اندوهی به او برسد، آن لطف خاص مثل آبی که در سرازیری جاری می شود به سراغ او آمده و اندوه او را برطرف خواهد کرد.
ای کمیل! دو دسته اند که شبیه ترین موجودات به چهارپایان چراگاه هستند.
1 - آنانکه پیرو هوا و هوسها و لذتهای زودگذر می باشند.
2 - آنانکه حرص و ولع به ثروت اندوزی دارند.
ای کمیل! هیچ تلاش و حرکتی درست نیست مگر آنکه در انجام آن به دانش و شناخت نیازمندی!
روزی علی علیه السلام بر شتر سوار بود، و کمیل هم در ردیف علی علیه السلام بر همان شتر سوار بود و از سفر می آمدند، کمیل از فرصت استفاده کرد و پرسید:
حقیقت چیست؟ علی علیه السلام نخست به او فرمود، تو قدرت فهمیدن آن را نداری، او را اصرار کرد که برایم شرح بده، علی علیه السلام مطالبی فرمود، او مکرر می گفت شرح بیشتر بده. سرانجام علی علیه السلام به او فرمود چراغ را خاموش کن که صبح روشن شد، یعنی آنچه که تو می توانستی درک کنی گفتم. کمیل به قدری به علی علیه السلام نزدیک بود که علی علیه السلام در اواخر عمرش، به خصوص به او وصیت کرد از جمله به او فرمود:
ای کمیل! از منافقان و دورویان دوری کن، با افراد خیانتکار همنشینی و دوستی نکن، با ستمگران رفت و آمد نکن، هرگز پیرو ستمگران مباش، و در مجالس آنها شرکت نکن، تا مبادا خدایت تو را مورد غضب و خشم خود قرار دهد. در هر حال حق بگو، افراد پاک را دوست بدار، و از گنهکاران بپرهیز.
کمیل در محضر علی علیه السلام همچون ستاره ای کنار ماه بود، که عاشقانه شب و روز در محضر علی علیه السلام بهره مند می شد، حتی شبها در مسجد کوفه، کنار علی علیه السلام می نشست و از آن حضرت استفاده علمی و معنوی می کرد، و گاهی نشست آنها تا نیمه شب طول می کشید.
در یکی از شبها که پاسی از شب گذشته بود؛ کمیل همراه علی از مسجد بیرون آمدند، در تاریکی شب از کوچه های کوفه عبور می کردند، تا به در خانه ای رسیدند در آن خانه آنوقت شب، صدای قرآن می آمد، از این صدا معلوم می شد که مرد پارسایی از بستر برخاسته و با صدایی دلنشین و پر شور قرآن می خواند، آن چنان که گریه گلویش را گرفته بود، کمیل سخت تحت تأثیر قرار گرفت، او این آیه را می خواند
امّن هو قانت اناء اللیل ساجداً و قائماً یحذر الاخرة و یرجوا رحمة ربّه قل هل یستوی الّذین یعلمون و الّذین لا یعلمون انّما یتذکروا الوالالباب؛ آیا کسانی که غرق در زیورهای دنیا هستند بهترند یا آن کس که در ساعت های شب به عبادت و سجده به سر می برد، و از حساب و کتاب آخرت می ترسد؛ و به رحمت خدایش امید دارد؛ بگو آیا کسانی که دانا و متوجه هستند با کسانی که نادان و غافلند یکسانند؟ تنها خردمندان می دانند که این دو دسته؛ یکسان نیستند. (زمر: 9)
کمیل که این آیه را با آن صدای پر سوز می شنید، آنچنان در درون، دگرگون شد که با خود می گفت ای کاش مویی در بدن این خواننده می شدم و صدای قرآن او را می شنیدم.
حضرت علی علیه السلام از دگرگونی حال کمیل، به خاطر آن صدای پر سوز و گداز آگاه شد به او فرمود:
صدای پر اندوه این خواننده تو را حیران و شگفت زده نکند، چرا که او از دوزخیان است، و بعد از مدتی راز این سخن را به تو خواهم گفت.
این سخن مولی علی علیه السلام؛ کمیل را از دو جهت متحیر و شگفت زده کرد؛ یکی اینکه علی علیه السلام از دگرگونی درونی او خبر داد، دوم اینکه از دوزخی بودن آن خواننده محزون قرآن خبر داد؛ با اینکه صورت ظاهر، عکس آن را نشان می داد.
مدتی گذشت تا جنگ نهروان پیش آمد، در این جنگ همانها که با قرآن سر و کار داشتند، علی علیه السلام را کافر خواندند و با او به جنگ پرداختند کمیل چون سربازی جانباز همراه علی علیه السلام بود و علی که از شمشیرش خون این کوردلان مقدس مآب می ریخت و آنها را به هلاکت رسانده بود متوجه کمیل شد و سپس سر شمشیرش را به سر یکی از هلاک شدگان گذارد و فرمود:
ای کمیل! آن کسی که در آن شب آیه قرآن را با آن سوز و گداز می خواند همین شخص بود.
کمیل سخت تکان خورد و به اشتباه خود پی برد که نباید گول ظاهر را بخورد، در حالی که بسیار ناراحت شده بود خود را به روی پاهای علی انداخت و از خدا طلب آمرزش می کرد.
آری گاهی ممکن است افرادی بنام قرآن و اسلام، شخصی چون کمیل را که از یاران ویژه با معرفت علی علیه السلام بود گول بزنند باید بسیار توجه داشت که چه کسی عملاً در خط امام است، گفتار بدون عمل کافی نیست.
شرکت کمیل در جنگها
کمیل تنها به نماز، دعا و عبادت اکتفا نکرده بود، بلکه در همه ابعاد اسلامی شرکت فعال داشت، و در جهاد در امور اجتماعی؛ در میدانها در ردیف مسلمانان بزرگ اسلام، نقش مهم داشت، هرگز چون افراد بی تفاوت، زندگی نکرد.
او در جنگهای بزرگ صفین و نهروان، همچو یک افسر فداکار حضرت علی علیه السلام در رکاب آنحضرت می جنگید.
یکی از جنگهای کمیل، جنگ او با سپاه معاویه برای حفظ زمینهای جزیره بود که شرح آن چنین است:
در سال 38 هجری که جنگ بین معاویه و علی علیه السلام پس از جنگ صفین، همچنان ادامه داشت، معاویه لشکری به فرماندهی عبدالرحمن بن اشتم برای تصرف زمینهای جزیره (نزدیک دریای مدیترانه) و غارت اموال شیعیان آن جزیره اعزام نمود.
در این هنگام کمیل فرماندار هیت (شهری نزدیک فرات) بود. شبث که فرماندار جزیره بود، و در شهر نصیبین سکونت داشت برای کمیل نامه نوشت و او را از حرکت عبدالرحمان با لشکرش خبر داد.
در آن نامه یادآوری کرد که کاملاً هشیار باش و مردم را برای جلوگیری از دشمن آماده کن.
پس از رسیدن نامه به دست کمیل، کمیل در این باره فکر کرد، فکرش به اینجا رسید که تا دشمن نرسیده باید در این باره فکر کرد، فکرش به اینجا رسید که تا دشمن نرسیده باید به پیش رفت و نگذاشت دشمن وارد مرز شود و از مرز بگذرد.
در جواب نامه شبث نوشت، چنین صلاح می دانم که با لشکر به سوی تو آیم، و همراه لشکر تو به جبهه رفته و جلو دشمن را بگیریم و منتظر باش که پشت سر نامه به تو خواهم رسید.
کمیل بیدرنگ چهار صد نفر از جنگجویان دلاور خود را بسیج کرد، و همراه آنها به سوی شهر نصیبین حرکت کرد، و هنوز دشمن نرسیده بود که به آنجا رسید و با لشکر شبث با هم سریع به سوی دشمن رهسپار شدند، و سر راه عبدالرحمن و لشکرش را گرفتند.
جنگ سختی در گرفت، کمیل و شبث، سپاه خود را مکرر به جنگ و حمله بر دشمن دعوت می کردند، و خود در پیشاپیش لشکر می جنگیدند، طولی نکشید که لشکر دشمن درهم شکست، و با دادن تلفات سنگین عقب نشینی کرد.
کمیل همراه لشکر خود تا قرقیسا (نزدیک شام) سپاه دشمن را دنبال کردند و در راه بسیاری از افراد دشمن را به هلاکت رساندند، و همه نقاط آن سرزمین را از دشمن پاک نمودند.
پس از پاکسازی، کمیل لشکر خود را به حضور طلبید و گفت حال دیگر لازم نیست در اینجا باشیم، بهتر است که به شهر هیت مراجعت کنیم و شبث هم با لشکر خود به شهر نصیبین مراجعت نمود.
گرچه کمیل و شبث همراه لشکرشان، مردانه جنگیدند، و سرزمین جزیره را از تجاوز دشمن حفظ کردند ولی لازم بود که در همانجا بمانند تا دشمن بار دیگر به پیش نیاید و چون مراجعت کردند و این خبر به علی علیه السلام رسید علی علیه السلام مراجعت آنها را نپسندید، لذا برای کمیل و شبث نامه نوشت که مراجعت شما درست نیست و شما می بایست در همان محل باقی بمانید تا مرزها را حفظ کنید!
کمیل پس از شهادت علی علیه السلام
کمیل پس از شهادت علی علیه السلام جزء یاران وفادار امام حسن گردید، و در تشکیل حکومت و جنگهای آن حضرت با دشمن نقش فعال داشت؛ به طوری که او را از یاران ویژه امام حسن دانسته اند.
پس از آنکه ماجرای امام حسن به صلح (آتش بس) کشید، و سپس معاویه بر اوضاع مسلط گردید، کمیل همچون میثم تمار و قنبر و مختار، از مردان برجسته ای بودند، که دستگاه معاویه آنها را سخت تحت نظر داشت، و پس از معاویه که سختگیری بیشتر شد، این افراد را زندانی کرده و سخت زیر فشار قرار دادند.
زیرا می دانستند اگر امام حسین علیه السلام قیام کند، این مردان بیدار دل دست از یاری حسین علیه السلام بر نمی دارند.
میثم تمار را ده روز قبل از ورود امام حسین به عراق کشتند، و مردانی مانند کمیل، تحت نظر دستگاه ستمگر یزید بودند.
علی علیه السلام خبر شهادت کمیل را به کمیل داده بود؛ و به او فرموده بود که حجاج تو را به خاطر دوستی با ما اهلبیت به قتل می رساند.
آری دستگاه یزید از کمیل، این پیرمرد باصفا و پاک و بی آلایش می ترسید، چرا که او، دست از علی و دودمان پاک علی علیه السلام نمی کشید؛ و حتی حاضر بود در این راه به شهادت برسد، و سخن علی علیه السلام آویزه گوشش بود که فرمود:
اگر هزاران شمشیر متوجه من شود و من در راه خدا، قطعه قطعه شوم، برایم آسانتر و بهتر است که در بستر ناز بمیرم.
کمیل در این مکتب بزرگ شده، هرگز حاضر نبود که زیر بار ذلت حکومت بنی امیه برود.
شهادت جانسوز کمیل به دستور حجاج
زمان سلطنت عبدالملک پنجمین خلیفه اموی فرا رسید، او وقتی که حکومت را به دست گرفت برای جلوگیری از مخالفان، حجاج بن یوسف ثقفی را که دژخیمی یاغی و ستمگری خشن بود، فرمانروای کوفه و اطراف آن کرد.
حجاج روحیه ای همچون چنگیز مغول داشت، و از کشتن مخالفان، و پرپر زدن آنها در برابرش هنگام مرگ لذت می برد.
او آنقدر ناپاک و پست بود که عمر بن عبدالعزیز خلیفه خوشنام اموی گوید: اگر هر امتی در مسابقه افراد ناپاک، کسی را معرفی کند، ما حجاج را به این عنوان نشان دهیم، در این مسابقه برنده خواهیم شد.
حجاج تشنه خون دوستان علی، به خصوص یاران نزدیکش بود، آنها را می گرفت و می گفت از علی علیه السلام بیزاری بجویید.
آنها با کمال استقامت ایستادگی می کردند و حاضر به اطاعت از امر حجاج نمی شدند، مانند قنبر و سعید بن جبیر که به دست حجاج کشته شدند.
کمیل می دانست که اگر حجاج او را دستگیر کند، حتماً خواهد کشت، از این رو از دست این ستمگر خون آشام، خود را پنهان می کرد، با اینکه 90 سال از عمر کمیل می گذشت، اما می دانست که حجاج به صغیر و کبیر رحم نمی کند، و دوستان علی را در هر وضعی که باشند سر می برد!
کمیل مخفیانه زندگی می کرد، حجاج هر چه دنبال او گشت او را نیافت.
سرانجام دستور داد جیره و حقوق کسانی را که از خویشان کمیل هستند، قطع کنند تا کمیل خود را معرفی کند.
وقتی کمیل از این دستور مطلع شد، با خود گفت از عمر به من چیزی نمانده، سزاوار نیست که عده ای به خاطر من، گرفتار ظلم تو گردند و از حقوق خود محروم بمانند.
حجاج گفت: تو را خواهم کشت. چرا که در قتل عثمان شرکت داشتی!
کمیل گفت: امیرمؤمنان علی علیه السلام به من خبر داد که تو مرا به قتل می رسانی!
حجاج دیگر به آن پیرمرد نود ساله باصفا مهلت نداد دستور داد جلادان بی رحم سرش را از بدنش جدا کردند.
او که از نخست سرسپرده مولایش علی علیه السلام بود سرانجام سرش را در راه علی علیه السلام داد.
شهادت کمیل در سال 83 (و به نقلی 81) هجری در کوفه واقع شد.
بدن مطهرش را در قبرستان وادی السلام نجف دفن کردند، هم اکنون مرقدش در ناحیه شرقی مسجد حنانه در کنار تل کوچکی بنام ثویّه ظاهر و مشخص است، و محل زیارت شیفتگان راه علی علیه السلام می باشد.
درود بر کمیل مرد کمال و معرفت که عمرش را در راه خدمت به اسلام به پایان رسانید و سرانجام در راه اسلام شهید شد.

40- فلسفه وجود روحانی

خطیب توانا حجةالاسلام و المسلمین جناب آقای محمد تقی فلسفی این خاطره را که در زندگی خودش رخ داد نقل کرد: اواخر اسفند ماه سال 1316 شمسی بود، یکی از بازرگانان تهران مرا دعوت کرد تا با هم به مشهد برویم و هنگام تحویل سال در آنجا باشیم، با هم به گاراژ رفتیم، آن زمان اتومبیل سواری کم بود، دیدیم در گاراژ یک سواری توقف کرده چهار مسافر دارد و منتظر مسافران دیگر است، من و میزبانم به اتفاق یک مسافر دیگر سوار آن شدیم و حرکت کرد تا از راه سمنان به مشهد برود، وقتی که از تهران بیرون آمد، مردی که در جلو نشسته بود به سمت چپ پیچید یکی یکی از شغل مسافران جویا شد، و بعد خودش را چنین معرفی کرد:
من کاشانسکی نام دارم در مشهد تجارتخانه داشتم، چند سال قبل تصمیم داشتم به اصفهان بروم و در آنجا مشغول تجارت شوم، به اصفهان رفتم ولی منصرف شدم و اکنون به مشهد باز می گردم، او دو پاکت بزرگ پرتقال در جلو پایش گذاشته بود و می گفت این پرتقالها را برای نوه هایم تحفه می برم، البته در آن زمان بر اثر مشکلات نقل و انتقال پرتقال کم بود، به هر حال نوبت من شد، کاشنسکی به من رو کرد و گفت: شغل شما چیست؟ (مرا نمی شناخت)
گفتم: آشیخی. (با توجه به اینکه زمان سلطنت رضا خان بود)
گفت: آشیخی چیست؟
گفتم: مسایل دینی را به مردم یاد می دهیم، از خدا و پیامبر، امامان علیهم السلام، عبادات، معاملات، حلال و حرام سخن می گوییم.
تا به اینجا رسیدم سخنم را قطع کرد و با فریاد گفت: از این حرفها دست بردارید، مردم را معطل کرده اید، و عمر همه را هدر می دهید.
به این ترتیب گستاخی و بی ادبی کرد، میزبانم خواست جوابش را بدهد، گفتم ساکت باشد فعلاً اول سفر است.
اتومبیل همچنان راه می پیمود تا به رودخانه ای رسیدیم، اواخر اسفند ماه در میان رودخانه آب جاری بود، اتومبیل می بایست از کف رودخانه عبور کند، راننده ماشین را کنار زد و توقف کرد و گفت باید صبر کنیم تا اتومبیل بزرگ بیاید، اگر در داخل آب ماندیم، ماشین را بیرون بکشد، طولی نکشید، تا یک کامیون سقف دار فرا رسید، در کف کامیون بار مسافران بود، و مسافران هم روی بارها پشت سر هم نشسته بودند، کامیون عبور کرد و در آن سوی آب ایستاد و مسافرانش که مازندرانی و زوار مشهد بودند پیاده شدند، وقتی که اتومبیل ما حرکت کرد، در وسط آب بر اثر فشار زیاد آب، خاموش شد، راننده گفت: درهای اتومبیل را باز کنیم و پاها را بالا نگهداریم تا آب از کف اتومبیل نیز عبور کند.
در این هنگام کاشانسکی دید بر اثر عبور آب از کف ماشین پاکتها پاره شد و پرتقالها با حرکت آب به رودخانه وارد شد.
وقتی که چشم مسافران کامیون به پرتقالهای شناور روی آب افتاد، شلوارهای خود را بالا زدند، و برای گرفتن آنها به وسط آب می رفتند، کاشانسکی به من رو کرد و گفت: به مردم بگو پرتقالها را بگیرند و جمع کنند، آنها را نخورند، من به مردم گفتم: ای زایران مشهد مقدس! مبادا این پرتقالها را بخورید، شما دارید به زیارت می روید، پرتقالها مال این آقا است، آنها را از آب بگیرید و تحویل صاحبش بدهید.
آنها هم زحمت کشیدند پرتقالها را گرفتند و یک جا تحویل صاحبش دادند.
راننده کامیون هم با استفاده از سیم بوکسل اتومبیل ما را از آب بیرون کشید و حرکت کردیم، کاشانسکی از من تشکر کرد، من به او گفتم: حالا فهمیدی آشیخی یعنی چه؟(65)
او به اشتباه خود پی برد و دریافت که شغل روحانیت بسیار مهم است، و موجب حفظ اموال و امنیت و ناموس و روابط نیک اجتماعی و آسایش زندگی خواهد شد.

41- مستضعف نوازی علی علیه السلام

مردی مستمند که تهیدستی و بدهکاری او را از پای درآورده بود و دستش از همه جا بریده به کنار کعبه آمد و پرده کعبه را گرفته و پناه به خدا آورده بود و با حالت جانسوز راز و نیاز می کرد.
حضرت علی علیه السلام برای عبادت کنار کعبه آمد، لحظه ای توقف کرد، شنید مردی در حال گریه و زاری می گوید:
خدایا! به چهار هزار درهم پول احتیاج دارم، این پول را به من برسان!
علی علیه السلام حامی مستضعفان پیش از او رفت تا ببیند اگر امکان دارد از او حمایت کند، به او فرمود: برادر عرب نیازت چیست؟
عرب گفت: من به چهار هزار درهم نیازمندم تا با هزار درهم آن بدهکاری خود را بپردازم و با هزار درهم آن خانه بخرم، و با هزار درهم آن ازدواج کنم و هزار درهم آن را صرف معاش زندگی نمایم!
امام فرمود: در تقاضای خود رعایت انصاف کردی، آنچه می خواهی حق است، بیا به مدینه، در مدینه جویای من، علی پسر ابوطالب شو، به خانه ام بیا تا این نیازت را برطرف سازم.
عرب خوشحال شد، بار سفر را بست و عازم مدینه شد، در مدینه سراغ خانه علی علیه السلام را گرفت، در مسیر راه با حسین علیه السلام برخورد کرد و با هم به خانه علی علیه السلام رهسپار شدند، وقتی به خانه رسیدند، عرب به حسین علیه السلام گفت به پدرت علی علیه السلام بگو، عربی که چند روز قبل در مکه به او ضمانت رفع نیازهایش کردی، پشت در، منتظر اجازه است.
حسین علیه السلام خدمت پدر آمد و ماجرا را به عرض رساند، علی بیدرنگ اجازه ورود داد، عرب به حضور علی علیه السلام مشرف گردید، علی علیه السلام با استقبال گرمی از عرب پذیرایی نمود و سپس کسی را سراغ سلمان فرستاد، سلمان به حضور آن حضرت رسید.
علی علیه السلام به سلمان فرمود: آن باغچه ای را که از زمان رسول خدا صلی اللّه علیه و آله برای ما به یادگار مانده در معرض فروش قرار بده به پولش احتیاج داریم. سلمان بازرگانان را خبر کرد آنها آمدند، پس از گفتگو باغ را به دوازده هزار درهم به یکی از آنها فروخت و پولش را به علی علیه السلام داد.
علی علیه السلام چهار هزار و چهل درهم آن را به عرب داد. چهار هزار درهم باری قولی که به عرب داده بود و چهل درهم هم مخارج سفر عرب از مکه به مدینه، و از مدینه به مکه، سپس مستمندان مدینه را اطلاع دادند همه آمدند، حضرت علی بقیه پول را بین آنها تقسیم نمود، به طوری که وقتی به خانه برگشت دیگری چیزی از پول نمانده بود، با توجه به اینکه اهل خانه اش نیاز شدید به هزینه زندگی داشتند، جالب اینکه پس آنکه همسر بزرگوار علی علیه السلام فاطمه علیهما السلام از جریان باخبر شد، برای شوهرش دعای خیر کرد، و مردانگی و حمایت ایثارگرانه او از مستمندان را ستود.(66)