فهرست کتاب


سرگذشتهای عبرت انگیز

محمد محمدی اشتهاردی‏

35- تیشه وری به جای پیشه وری!

خطیب توانا آقای فلسفی می نویسد: در اوایل تابستان 1326 شمسی یکی از بستگان احمد قوام السلطنه (نخست وزیر، در آن عصر) از دنیا رفت، در مسجد مجد تهران مجلس ترحیم برای او گرفتند و مرا برای منبر دعوت کردند، چندین هزار نفر در آن مجلس شرکت نموده بود، خود قوام السلطنه نیز شرکت نمود. آن روزها آذربایجان (که به رهبری پیشه وری کمونیست از ایران جدا شده بود و یک سال در اشغال بیگانه بود) تازه به دست دلیر مردان ایرانی آزاد شده بود، و چون در عصر نخست وزیری قوام السلطنه این حادثه رخ داده بود. از این رو قوام السلطنه نزد مردم محبوبیت پیدا کرده بود.
بالای منبر رفتم یادم هست که سید ضیاءالدین طباطبایی (یکی از سیاستمداران بزرگ آن روز) در مقابل منبر نشسته بود، و قوام السلطنه نیز در نزدیک او بود، خطاب به قوام السلطنه گفتم: این همه تجلیل و احترام برای شما از برای چیست؟ برای روشن شدن مطلب باید دانست که چرا قضیه پیشه وری پیش آمد؟ برای اینکه در گذشته از طرف دستگاه حاکمه و توسط حکام و مأمورین، به مردم ظلم شده، و مردم آذربایجان ناراضی و عصبانی بودند، دستگاه سیاسی شوروی توسط مردی به نام پیشه وری از این فرصت استفاده کرد و یک سال آذربایجان را از ایران جدا نمود... حالا شما آمدید و این گره را باز کردید و پیشه وری رفت و آذربایجان آزاد شد، من می خواهم عرض کنم آقای قوام! اگر پیشه وری رفت دلیل بر حل مشکل کل مملکت نیست، شما بعد از این موفقیت بکوشید عدل و داد و انصاف و فضیلت را در تمام مملکت اجرا کنید، و بخصوص در آذربایجان که از دست پیشه وری، رنج کشیده است، اگر به این امور توجه نمودید، آذربایجان به عزت و احترام می ماند، و خودش مدافع خود می شود، و گرنه پیشه می رود، تیشه وری می آید، تیشه وری می رود، ریشه وری می آید اینها یکی پس از دیگری می روند و می آیند، ظلم که آمد منتظر تیشه وری ها باشید...
بعد از منبر پایین آمدم، کنار در مسجد سید ضیاء جلو آمد و گفت: خیلی عالی صحبت کردید، به خاطر این موهای سفیدی که در صورت شما روییده، حرفهایی که امروز به قوام السلطنه زدید، مورد پذیرش بیشتر مستمعین واقع شد، مبادا موهای سفید خود را رنگ کنید که از تأثیر کلام شما کاسته خواهد شد! این را گفت و رفت.(62)

36- سوده؛ شیر زن نستوه و فریادگر پر صلابت

سخنان حرکت آور و استوار حضرت علی علیه السلام و آموزش و پرورش آن یگانه ابرمرد تاریخ، نه تنها از مردان و جوانان، قهرمانانی دلاور همچون مالک اشترها، هاشم مرقالها و عمار یاسرها ساخته، بلکه زنانی پر صلابت و دلاور نیز ساخته است.
از جمله آنها سوده دختر عماره است، وی از مکتب قهرمان پرور علی علیه السلام چون شیری غران و صاعقه ای شرر بار بر ضد دشمن برخاست و در سخت ترین شرایط، از حریم امامت و رهبری علی علیه السلام دفاع کرد، و به این ترتیب خط فاطمه و زینب علیهما السلام را الگوی خود قرار داد، و زن بودن او مانع از آن نشد که در صحنه، حضور نداشته باشد،
بلکه دوش به دوش مردان دلاور، در صف حق بر ضد باطل می جنگید، و با فریادهای رعد آسایش، پوزه دشمن یاغی، معاویه را به خاک می مالید.
اینک به فرازهایی از زندگی این بانوی دلاور توجه کنید:
جنگ صفین که حدود 18 ماه طول کشید و از بزرگترین جنگهای حق و باطل بود، در یک طرف صف حق یعنی علی علیه السلام و یارانش، و در طرف دیگر صف باطل یعنی معاویه و طرفدارانش قرار داشتند.
سوده برای خود ننگ می دانست که در خانه بنشیند، و رزمندگان اسلام همراه امیرمؤمنان در صحنه جنگ باشند، با خود می گفت به هر عنوانی که از دستم ساخته است باید به جبهه بروم و از حریم رهبری واقعی اسلام دفاع کنم.
به دنبال این عقیده مقدس، در صحنه جنگ حاضر شد و آنچه را که در مورد حمایت از رزمندگان اسلام لازم بود، و از دستش بر می آمد، مانند مداوای مجروحین، پانسمان کردن زخم آنها، آماده کردن غذا برای آنها سر دادن شعارهای کوبنده بر ضد دشمن، و تحریک احساسات سربازان اسلام به مقاومت و دلاوری بر ضد دشمن و حتی گاهی خود مستقیماً به حمایت جنگجویان بر می خاست.
تحریکات و شعارهای کوبنده این بانوی دلاور، طوفانی در دل رزمندگان اسلام بر ضد کفر ایجاد می کرد، و به عکس پوزه دشمنان را به خاک می سایید و روحیه آنها ناتوان می ساخت، شعارها و شعرها و هشدارهای او آنچنان کوبنده بود، که آوازه او به گوش معاویه رسید، و روزگار معاویه را سیاه کرد، آن چنان که به نویسندگانش گفت: اسم این زن را بنویسید، تا روزی که پیروز شدیم به حساب او برسیم، او دل ما را خون کرد و پوزه ما را به خاک مالید، حتماً او را تحت نظر بگیرید تا از او انتقام سختی بکشیم.
از شعارهای کوبنده سوده در جبهه مقدم جنگ که به صورت شعر خطاب به برادرزاده اش نموده، اشعار زیر است:
برادرم! ای پسر عماره اکنون که درگیری صف حق و باطل شروع شده، همچون پدرت دامن همت بر کمر زن و قهرمانانه ایستادگی کن، و از حریم علی و حسن و حسین علیهما السلام و یارانشان حمایت کن، و با دلاوریهای خود پوزه هند و پسرش (معاویه) را به خاک سیاه مذلت بمال!
و از علی علیه السلام آن رهبری که برادر پیامبر صلی اللّه علیه و آله است و پرچمدار هدایت و الگوی ایمان است دفاع و یاری کن.
در پیشاپیش پرچم او، به دل لشکر دشمن بزن و با شمشیر برنده و نیزه کوبنده خود آنها را در هم بریز.
شکایت از استاندار جنایتکار
سالها از این جریان گذشت، تا علی علیه السلام به شهادت رسید، معاویه این زمامدار خودسر و سرکش بر تخت سلطنت نشست، او گویا می خواست از مردم انتقام بکشد، استانداران ستمگر و فرمانداران متجاوز را بر شهرها و استانها گماشته بود، یکی از آنها فرد ستمگر و متجاوزی است بنام بسر پسر ارطاة، که در ظلم و ستم و مردم آزاری هیچ فرو گذار نکرد تا آنجا که می نویسند: او حدود سی هزار نفر از شیعیان علی علیه السلام را کشت.
بسر این مردم خون آشام آنچنان خفقان ایجاد کرده بود که هر کسی بر ضد او لب می گشود، خونش ریخته می شد.
سوده این زن دلاور وقتی کار را این چنین دید، برخاست یک تنه به عنوان شکایت نزد معاویه رفت.
به معاویه خبر دادند که سوده، همان بانوی معروفی که نامش در لیست تحریک کنندگان لشکر علی علیه السلام بر ضد لشگر تو نوشته شده، اکنون کنار کاخ اجازه ورود می خواهد گویا حاجتی دارد.
معاویه اجازه ورود داد، وقتی سوده نزد معاویه آمد، او با کمال تکبر بر مسند سلطنت تکیه داده بود و مغرورانه سر تکان می داد و سپس گفت: تو همان هستی که در جنگ صفین لشگر علی علیه السلام را بر ضد ما می شوراندی، اینک با پای خود با اینجا آمده ای؟!
آن شعارهای کوبنده و آن شعرهای تحریک آمیز تو هنوز در گوشها طنین انداز است، بگو بدانم گوینده این شعرها کیست؟!
سوده با کمال شجاعت گفت:
گوینده آن شعرها من هستم، مثل من نباید از حق دور گردد و سخن به عذر و چاپلوسی بگشاید، اقرار می کنم که آن شعرها و شعارها از من است و من کتمان نمی کنم.
معاویه گفت: چرا آن شعرها و شعارها را گفتی؟
سوده: دوستی با علی و پیروی از حق مرا بر آن داشت که آن شعرها و شعارها را سر دهم.
پس از گفتگوها و سخنان دیگر، سوده گفت: اکنون از گذشته سخن نگو، به داد شکایت من برس، که من به خاطر آن به اینجا آمده ام.
معاویه: شکایتت چیست؟
سوده: شکایتم این است: اکنون که تو بر تخت سلطنت تکیه زده ای و بر ما فرمانروایی می کنی، هر چه بر ما بگذرد فردای قیامت از تو سؤال می کنند، و تو را به محاکمه می کشند، در مورد کسانی را که استاندار و فرماندار قرار داده ای تو را بازخواست خواهند کرد، آیا هیچ توجه داری که فرمانداری بنام بسر بن ارطاة را بر ما گماشته ای که ما را مانند دانه های اسپند زیر چکمه خود خرد می کند، و افراد ما را می کشد، و زیر گل و خاک می کند، و اموال ما را به غارت می برد، اگر ما هم اکنون در بند اسارت تو نبودیم، به خواری تن نمی دادیم، به هر حال آمده ام به تو بگویم یا او را بر کنار کن تا از تو تشکر کنیم و گرنه بندها را پاره کرده و بر ضد او بر می خیزیم.
معاویه که هیچگاه تصور نمی کرد، بانویی این چنین در برابرش، سخن بگوید، سخت خشمگین شد، به جای دادرسی، سوده را تهدید کرد و با سخنان تندش فریاد کشید و گفت: مرا به فامیل و داد و فریاد خود می ترسانی، بر آن فکرم که تو را نزد بسره ارطاة همان کسی که از او شکایت می کنی بفرستم تا هر چه خواست با تو رفتار نماید.
سوده از دست جلاد روزگار، بسر بن ارطاة به ستوه آمده بود و از طرفی معاویه به جای دادرسی، او را تهدید کرد، به یاد عدالت و مهر و وفای دادگر روزگار حضرت علی علیه السلام افتاد، بی اختیار اشک در چشمانش حلقه زد و از اینکه دیگر علی علیه السلام در میانشان نیست، سخت دلش سوخت، با آن دل سوزان و روح سرشار از عشق به علی علیه السلام که داشت نزد دشمن سرسخت علی یعنی معاویه دو شعر ذیل را با کمال شیوایی، و شمرده شمرده در مدح علی علیه السلام خواند:
صلی الا له علی جسم تضمنّه - قبر فاصبح فیه العدل مدفوناً
قد حالف الحقّ لا یبقی به بدلاً - فصار بالحق و الایمان مقروناً
درود و رحمت خدا بر آن پیکری که اکنون قبر او را در برگرفته است و در نتیجه او که در قبر مدفون شد، عدالت نیز با او مدفون گردید.
او سوگند خورده بود که از حق جدا نگردد و به جای آن چیز دیگری نگذارد، او با حق و ایمان با هم بود و از هم جدا نبودند.
معاویه پرسید: منظور تو از این شخص کیست؟
سوده: او امیرمؤمنان علی علیه السلام بود.
معاویه: مگر علی علیه السلام چه کرده است؟
سوده: درست گوش کن تا بگویم او با من چه کرد!
شخصی از طرف او مأمور جمع آوری زکات اموال مردم گردید، این شخص در گرفتن زکات، کمی سخت گیری و ستم می کرد.
من به عنوان شکایت از دست آن مأمور، به حضور علی علیه السلام شتافتم، وقتی به خدمتش رسیدم دیدم ایستاده و می خواهد نماز بخواند، تا مرا دید نماز را رها کرد و به من گفت: فرمایشی داری؟
گفتم: آری، عرضی دارم، عرضم این است که از دست مأمور گیرنده زکات شکایت دارم، او سخت گیری و ستم می کند.
تا این سخن را از من شنید، سخت پریشان شد، به طوری که اشک در چشمانش حلقه زد و متوجه خدا شد و گفت:
خداوندا! تو بر من و این مأموران و فرمانداران گواه باش، که من آنها را به ظلم و ستم و ترک حق وادار نکردام.
آنگاه بیدرنگ از جیب خود پاره پوستی درآورد و نامه ای برای آن مأمور نوشت، در آن پس از نام خدا، آیه ای از قرآن را نگاشت که معنایش این است:
ای مردم! از طرف خدا عذر و حجت بر شما تمام شد، پیمانه و ترازو را تمام گیرید، و از حق مردم چیزی نکاهید و در روی زمین به جای کارهای شایسته، فساد نکنید، اگر آگاه باشید این روش برای شما بهتر است. (هود - 84)
و سپس ادامه داد:
وقتی نامه ام را خواندی آنچه در دست داری آن را نگهدار، تا کسی را بفرستم و این مقام و اموال مردم را از تو بستاند.
ای معاویه! علی علیه السلام پس نوشتن این نامه آن را بدون آنکه مهر بزند یا بیاراید به من داد، آن را گرفتم و رفتم، و آن را به حاکم دادم، طولی نکشید، از طرف علی او برکنار شد، و شخص دیگری بجای او نصب گردید.
معاویه با شنیدن این قصه آن هم از زبان پر شور و گرم و خالص سوده آنچنان تحت تأثیر قرار گرفت که به ناچار دستور داد در مورد سوده خوش رفتاری شود.
سوده که تنها برای خود نزد معاویه نرفته بود، بلکه برای نجات مردم از چنگال استاندار ظالم به آنجا رفته بود به معاویه گفت: آیا این دستور تنها مربوط به من است یا اینکه عمومی است.
معاویه گفت: تنها مربوط به تو است.
سوده فریاد برآورد:
این دستور تنها برای من بسیار زشت و ننگ است، یا باید همه مردم در این دستور با من شریک باشند و اینکه مرا نیز به حال اول واگذار.
آنگاه معاویه به ناچار دستور داد که با همه خوشرفتاری شود و اموال آنها را و به آنها بازگردانند.(63)
دیگر سوده سخنی نگفت و از معاویه دور شد.
آری این چنین سوده رسالت انسانی خود را با کمال شجاعت به پایان رساند و در همه صحنه ها حضور داشت و با حضور خود از علی و مرام علی حمایت نمود و پوزه دشمن را به خاک مالید.
درود بر دختران و بانوان قهرمانی همچون سوده، که یک دنیا افتخار آفرید، و روی دوستان را سفید کرد و روی دشمنان را سیاه نمود و روزگار طاغوت زمانش معاویه را تیره و تار ساخت و برای رهبر دادگر زمانش علی علیه السلام آبرو و افتخار آفرید.
آری هزاران آفرین و درود بر چنین بانویی نستوه و دلاور و آگاه که منافع عموم را بر منافع خویش مقدم داشت.
و درود بر تمامی شیرزنان تاریخ اسلام و تشیع سرخ و انقلاب اسلامی ایران.

37- پهلوان متدین و پیروزمند

حدود هشتاد سال قبل در تهران پهلوان غیور و متدینی که با نام حاج محمد صادق خوانده می شد، او به عنوان پهلوان اول پایتخت شمرده می شد، این پهلوان شغل بلور فروشی داشت، لباسی نسبتاً بلند می پوشید و کلاه پوستی بر سر می نهاد.
در آن زمان یک پهلوان ارمنی به تهران آمده بود، و می خواست با پهلوان اول پایتخت کشتی بگیرد، حاج محمد صادق برای حفظ حیثیت خود قبول کرد، و چون مرد با ایمانی بود، به خدای بزرگ توکل نمود، و به منزل چند نفر از روحانیون محل رفت و به هر یک از آنها 10 ریال (یک تومان عصر) داد و به آنها گفت: امشب (شب جمعه) از این پول غذا تهیه کرده و اهل خانه را جمع کنید و پس از صرف غذا، رو به قبله بنشینید و دعا کنید که من بر آن پهلوان پیروز گردم. آنها هم درخواست او را اجابت کردند.
روز موعود فرا رسید، جمعیت ازدحام کردند، و پهلوان ارمنی به میدان حاج محمد صادق آمد، پهلوان ارمنی بدنش را چرب کرده بود تا حریف نتواند او را محکم بگیرد، حاج محمد صادق دستی به بدن او کشید و آن را چرب دید، به مردم گفت: این پهلوان بدنش را چرب کرده تا دست من به طور محکم به بدنش گیر نکند، اکنون مقداری خاکستر بیاورید، خاکستر آوردند، او به بدن پهلوان ارمنی خاکستر مالید، آنگاه با او کشتی گرفت و طولی نکشید او را بلند کرد و بر زمین زد و بر او پیروز گردید.(64)