فهرست کتاب


سرگذشتهای عبرت انگیز

محمد محمدی اشتهاردی‏

31- عظمت مقام ارجمند یک غلام از دوستان علی علیه السلام در عالم برزخ

او غلام سیاه به نام رباح مسلمان تیز هوش و روشن بین بود، همواره در کنار پیامبر صلی اللّه علیه و آله می زیست، و درسهای بزرگ اسلام را از محضر آن حضرت می آموخت، رباح در میان اصحاب پیامبر صلی اللّه علیه و آله به حضرت علی علیه السلام علاقه فراوان داشت، چرا که اسلام ناب را به معنی صحیح و وسیع کلمه در سیمای علی مشاهد می کرد، عاشق و شیفته علی علیه السلام بود، و همواره محبت خود را به آن بزرگوار آشکار می ساخت.
رباح غلام یکی از اربابان سنگدل و خدانشناس بود، ارباب و اطرافیان او، رباح را به خاطر پذیرش اسلام، رنج می دادند، و به جهت دوستی با علی علیه السلام می آزردند. سختگیری آنها نسبت به این غلام باصفا به جایی رسید که او را تحت فشار سخت قرار داده و سرانجام با لب تشنه جان سپرد.
یک روز پیامبر صلی اللّه علیه و آله در مدینه کنار اصحاب حضور داشتند، ناگهان چشمشان به جنازه ای افتاد، که چند نفر آن را بر دوش گرفته و سوی قبرستان برای دفن می بردند.
پیامبر صلی اللّه علیه و آله از صاحب جنازه اطلاع یافت، صدا زد: جنازه را به طرف من بیاورید.
تشییع کنندگان جنازه را به محضر پیامبر صلی اللّه علیه و آله آوردند، حضرت علی علیه السلام به پیامبر صلی اللّه علیه و آله عرض کرد:
هذا رباح عبد بنی النجار، ما رانی قط الا قال: یا علی انی احبک؛ این جنازه رباح غلام طایفه بنی نجار است، همیشه هرگاه مرا می دید می گفت: ای علی! من تو را دوست دارم.
پیامبر صلی اللّه علیه و آله دستور داد، پیکر آن غلام را غسل دادند، و با پیراهنی از پیراهن های خودش (پیراهن مخصوص پیامبر) او را کفن کردند، سپس جنازه را تشییع نمودند، ناگاه مسلمان تشییع کننده، صیحه مرموز و اسرارآمیزی از آسمان شنیدند، علت آن را از پیامبر صلی اللّه علیه و آله پرسیدند، آن حضرت در پاسخ فرمود:
این صیحه صدای فرشتگان تشییع کننده است، که آنها هفتاد هزار دسته اند، و هر دسته آنها را هفتاد هزار دیگر تشکیل می دهد، همه آنها آمده اند و جنازه را تشییع می کنند.(57)
جنازه را آوردند تا اینکه در کنار قبر نهادند، پیامر صلی اللّه علیه وآله به درون قبر رفت، در میان لحد قبر خوابیده، سپس از میان قبر بیرون آمد و جنازه را در میان قبر نهاد، و سپس قبر را با خشتها پوشانید.
در آن هنگام که پیامبر صلی اللّه علیه وآله، رباح را در میان قبر نهاد، به ناحیه سر رباح رفت و اندکی توقف کرد، و سپس به ناحیه پا آمد و پشت به قبر نمود.
حاضران از علت آن همه احترام و بزرگداشت پیامبر صلی اللّه علیه وآله نسبت به رباح پرسیدند، و آن حضرت به همه سؤالها جواب داد از جمله پرسیدند: چرا شما که در کنار سرش بودی ،به کنار پایش آمدی و پشت به قبر کرد؟
پیامبر صلی اللّه علیه وآله فرمود: در کنار سرش حوریان بهشتی، همسران آن غلام را دیدم که با ظرف های پر از آب، نزد رباح آمدند، چون او تشنه از دنیا رفت، آنها آب آوردند تا به او بنوشانند، و من دیدم او مرد غیور بود، و ناموس های او نزدش آمده اند، پشت به آنها کردم، که به ناموس های او نگاه نکرده باشم.
از همه جالبتر اینکه پیامبر صلی اللّه علیه وآله به حضرت علی رود کرد و فرمود:
واللّه ما نال ذلک الّا بحبّک یا علیّ؛ سوگند به خدا، این غلام به این همه مقامات نرسید، مگر به خاطر درستی و محبتی که به تو داشت ای علی!.(58)

32- سخن معاویه در شأن شجاعت علی علیه السلام

روزی حضرت علی علیه السلام سوار اسب به میدان تاخت و بین دو صف ایستاد و چند بار فریاد زد: هان ای معاویه!
معاویه به همراهان گفت: ببینید چرا علی علیه السلام مرا صد می زند؟
آنها پس از بررسی، به معاویه گفتند: علی علیه السلام دوست دارد به تو نزدیک شود و سخنی به تو بگوید.
معاویه همراه عمروعاص به میدان آمدند. وقتی که نزدیک شدند، علی علیه السلام به معاویه فرمود: وای بر تو برای چه مردم بین من و تو کشته شوند و همدیگر را بکشند، خودت به میدان من بیا و با هم بجنگیم، هر کدام کشته شدیم، حکومت در اختیار شخص پیروز قرار گیرد.
معاویه به عمروعاص رو کرد و گفت: نظر تو چیست؟
عمروعاص: این مرد (علی علیه السلام) از روی انصاف با تو سخن گفت، این را بدان که اگر جواب منفی به علی بدهی (و نبرد با او نپردازی) چنین کاری برای تو عار و ننگ است و چنین ننگی همیشه تا یک نفر عرب در زمین وجود دارد، برای تو باقی می ماند.
معاویه آیا مثل من فریب و گول حرفهای تو را می خورد؟
(و خود را به کشتارگاه نبرد با علی علیه السلام می افکند؟!) سپس گفت:
واللّه ما بارز ابن ابی طالب شجاعاً قطّ و سقی الارض بدمه؛
سوگند به خدا، علی پسر ابوطالب با مرد شجاعی هرگز نبرد نکرد مگر اینکه علی علیه السلام زمین را به خون او سیراب نمود.
سپس معاویه همراه عمروعاص برگشتند و علی علیه السلام وقتی چنین دید در حالی که خنده بر لب داشت به پایگاه خود مراجعت نمود.(59)

33- جانسوزترین مصیبت جانکاه حضرت عبّاس علیه السلام

یکی از دانشمندان از فرزند مرحوم علّامه سید محمّد کاظم قزوینی صاحب کتاب های: علیّ من المهد الی اللّحد المهدی من المهد الی الظّهور و... نقل کرد، مرحوم آیةاللّه سید محمّد ابراهیم قزوینی (وفات یافته سال 1360 ه.ق) امام جماعت صحن مطهر حضرت عبّاس علیه السلام بود، مرحوم حجّةالاسلام شیخ محمّد علی خراسانی که از وعّاظ برجسته بود، بعد از نماز ایشان در صحن کربلا به منبر می رفت، یک شب واعظ نامبرده مصیبت حضرت عبّاس علیه السلام را خواند و از اصابت تیر به چشمش سخن به میان آورد. مرحوم آیةاللّه قزوینی، سخت گریه کرد و بعد به او گفت: چنین مصیبت های سخت را که چندان سند قوی هم ندارد چرا می خوانید؟ شب در عالم رؤیا به محضر حضرت عبّاس مشرّف شد و عبّاس علیه السلام به او فرمود: سید ابراهیم قزوینی ! آیا تو در کربلا بودی که بدانی روز عاشورا چه مصیبت هایی بر من وارد شد؟ پس از آنکه دست هایم را قطع نمودند، مرا تیر باران کردند، در این میان تیری به چشم من خورد هرچه سرم را تکان دادم که تیر بیرون آید تیر بیرون نیامد عمّامه ام از سوم افتاد، زانوها را بالا آوردم و خم شدم که به وسیله دو زانو، تیر را از چشمم بیرون بکشم ،در همین هنگام دشمن با عمود آهنین بر سرم زد.(60)