فهرست کتاب


سرگذشتهای عبرت انگیز

محمد محمدی اشتهاردی‏

30- صیاد هوشمند

این رسم در هر دوره و زمانی بوده است: طبقات مختلف مردم، هدایای نفیس تقدیم بزرگ قبیله خود می نمودند و به این وسیله تقرب و محبوبیتی نزد او به دست می آوردند.
و گاهی از این هدیه، سوء استفاده می کردند و برای اینکه به هدف مادی خویش برسند - گرچه ظلم به دیگران شود - دل رییس مربوطه را به دست می آوردند و از نفوذ و قدرت او به نفع خود استفاده می کردند.
ما کار نداریم که چقدر از جنایتهای نابخشودنی به خاطر رشوه که به صورتهای هدیه و به ظاهر فریبنده در می آورند و به آن چهره حق می دهند، رخ می دهد از این رو مردان خدا هرگونه هدیه را نمی پذیرند.
وه! چه ماهی بزرگی امروز به تور ما خورده! ما که در عمر خود با اینکه همیشه صیاد بودیم چنین ماهی بزرگی را صید نکرده بودیم خوب است این ماهی را به عنوان هدیه پیش سرور و پادشاه خود اسکندر برده بلکه به این وسیله ثروت کلانی نصیب ما شد.
نه، حتماً باید این کار را بکنم! ساعت مقرر که اسکندر و همسرش پیش هم نشستند، و ملاقات عمومی دارند، نزدیک است این ماهی هم بسیار سنگین است، چاره ای نیست، هر چند زحمت دارد باید ببرم!
به این ترتیب، صیاد، ماهی را پیش اسکندر آورد و به عنوان بهترین هدیه با تقدیم احترام اهداء نمود.
اسکندر، صیاد را فوق العاده تحسین کرد و بسیار از صیاد تشکر نمود، سپس دستور داد پول هنگفتی در حدود چهار هزار سکه طلا به او بخشیدند.
صیاد، خیلی خوشحال شد و کمال تشکر را از پادشاه نموده و از نزد او دور شد.
گفتار همسر اسکندر!
ای پادشاه مردم! ای همسر گرامی ام بذل و بخشش چهار هزار سکه طلا، به خاطر هدیه یک ماهی کار شایسته ای نبود، به علت اینکه از این به بعد اگر این اندازه پول را به یکی از دهقانان خویش بدهی آن را اندک می شمارد و می گوید بین من و صیاد فرقی نگذاشت به من نیز به انداره صیاد بذل کرد، از این رو خوب است این پول گزاف را از صیاد پس بگیری!
شاه: سخن تو را تصدیق می کنم، حرف بجایی می زنی اما شایسته نیست که اگر پادشاهی چیزی را به کسی بخشید، از او پس بگیرد.
زن: من با تدبیر و سیاست راهی به تو نشان می دهم که با به کار انداختن آن، پس گرفتن پول، نامناسب نبوده و بر خلاف شأن پادشاه نباشد.
- آن راه و تدبیر چیست؟
- صیاد را به حضور می طلبیم و به او می گوییم: این ماهی نر است یا ماده؟ اگر گفت نر است می گوییم ما ماهی ماده می خواستیم و اگر گفت ماده است می گوییم ما ماهی نر می خواستیم. با این ترتیب، بهانه ای به دست ما آمده و پولها را از او می گیریم.
شاه: خوب راهی نشان دادی، بسیار خوب، همین کار را می کنیم. اسکندر دستور داد، صیاد را به حضور آوردند، به او گفت: این ماهی نر است یا ماده؟!
صیاد که مردی زیرک و اندیشمند و هوشیار بود، بی آنکه در جواب فرو ماند، گفت: قربان نه نر است نه ماده بلکه خنثی است. اسکندر از جواب صیاد بسیار شاد شد و قاه قاه خندید دستور داد چهار هزار سکه طلا نیز به او بخشیدند.
صیاد با سرور و شادی از نزد اسکندر رفت و تمام قطعات طلاها را در میان کیسه بزرگی ریخت، آن را به پشت گرفت تا به سوی خانه اش رهسپار گردد، در این هنگام یک سکه از آن طلاها به زمین افتاد، خم شده، آن را از زمین برداشت و سپس عازم خانه شد.
زن: ای همسر گرامیم ای شوهر ارجمندم آیا فهمیدی که این صیاد چقدر طمعکار و بخیل است؟ با اینکه دارای آن همه پول شد، از یک قطعه طلا که به زمین افتاد، گذشت نکرد تا مبادا بعضی از خدمتکاران شما (!) آن را بردارد.
این گفتار اسکندر را به خشم آورد، صیاد را به حضور طلبید و به او گفت: ای بی فضیلت تو آن قدر شخصیت نداشتی که چشم طمع از یک طلا بپوشی، این همه بخل، این همه طمعکاری!
صیاد: خدا سلطنت شاهنشاه را پایدار گرداند. طمعکاری و حرص مرا به برداشتن سکه و طلا وادار نکرد بلکه این پول نزد من محترم است به خاطر آنکه در یک طرف پول اسم پادشاه و در طرف دیگرش عکس آن سرور، رسم شده است، با خود گفتم ممکن است رهگذری بی آنکه توجهی داشته باشد از اینجا گذر کند و آن سکه طلا را زیر پا بگذارد آنگاه به اسکندر بزرگ ما توهین و بی احترامی شود.
اسکندر از این پاسخ متین و مستدل نیز خوشحال شد، دستور داد چهار هزار طلا نیز به او بخشیدند(56) این داستان را به عنوان نکوهش پذیرش مشورت با بعضی از زنان آورده اند.

31- عظمت مقام ارجمند یک غلام از دوستان علی علیه السلام در عالم برزخ

او غلام سیاه به نام رباح مسلمان تیز هوش و روشن بین بود، همواره در کنار پیامبر صلی اللّه علیه و آله می زیست، و درسهای بزرگ اسلام را از محضر آن حضرت می آموخت، رباح در میان اصحاب پیامبر صلی اللّه علیه و آله به حضرت علی علیه السلام علاقه فراوان داشت، چرا که اسلام ناب را به معنی صحیح و وسیع کلمه در سیمای علی مشاهد می کرد، عاشق و شیفته علی علیه السلام بود، و همواره محبت خود را به آن بزرگوار آشکار می ساخت.
رباح غلام یکی از اربابان سنگدل و خدانشناس بود، ارباب و اطرافیان او، رباح را به خاطر پذیرش اسلام، رنج می دادند، و به جهت دوستی با علی علیه السلام می آزردند. سختگیری آنها نسبت به این غلام باصفا به جایی رسید که او را تحت فشار سخت قرار داده و سرانجام با لب تشنه جان سپرد.
یک روز پیامبر صلی اللّه علیه و آله در مدینه کنار اصحاب حضور داشتند، ناگهان چشمشان به جنازه ای افتاد، که چند نفر آن را بر دوش گرفته و سوی قبرستان برای دفن می بردند.
پیامبر صلی اللّه علیه و آله از صاحب جنازه اطلاع یافت، صدا زد: جنازه را به طرف من بیاورید.
تشییع کنندگان جنازه را به محضر پیامبر صلی اللّه علیه و آله آوردند، حضرت علی علیه السلام به پیامبر صلی اللّه علیه و آله عرض کرد:
هذا رباح عبد بنی النجار، ما رانی قط الا قال: یا علی انی احبک؛ این جنازه رباح غلام طایفه بنی نجار است، همیشه هرگاه مرا می دید می گفت: ای علی! من تو را دوست دارم.
پیامبر صلی اللّه علیه و آله دستور داد، پیکر آن غلام را غسل دادند، و با پیراهنی از پیراهن های خودش (پیراهن مخصوص پیامبر) او را کفن کردند، سپس جنازه را تشییع نمودند، ناگاه مسلمان تشییع کننده، صیحه مرموز و اسرارآمیزی از آسمان شنیدند، علت آن را از پیامبر صلی اللّه علیه و آله پرسیدند، آن حضرت در پاسخ فرمود:
این صیحه صدای فرشتگان تشییع کننده است، که آنها هفتاد هزار دسته اند، و هر دسته آنها را هفتاد هزار دیگر تشکیل می دهد، همه آنها آمده اند و جنازه را تشییع می کنند.(57)
جنازه را آوردند تا اینکه در کنار قبر نهادند، پیامر صلی اللّه علیه وآله به درون قبر رفت، در میان لحد قبر خوابیده، سپس از میان قبر بیرون آمد و جنازه را در میان قبر نهاد، و سپس قبر را با خشتها پوشانید.
در آن هنگام که پیامبر صلی اللّه علیه وآله، رباح را در میان قبر نهاد، به ناحیه سر رباح رفت و اندکی توقف کرد، و سپس به ناحیه پا آمد و پشت به قبر نمود.
حاضران از علت آن همه احترام و بزرگداشت پیامبر صلی اللّه علیه وآله نسبت به رباح پرسیدند، و آن حضرت به همه سؤالها جواب داد از جمله پرسیدند: چرا شما که در کنار سرش بودی ،به کنار پایش آمدی و پشت به قبر کرد؟
پیامبر صلی اللّه علیه وآله فرمود: در کنار سرش حوریان بهشتی، همسران آن غلام را دیدم که با ظرف های پر از آب، نزد رباح آمدند، چون او تشنه از دنیا رفت، آنها آب آوردند تا به او بنوشانند، و من دیدم او مرد غیور بود، و ناموس های او نزدش آمده اند، پشت به آنها کردم، که به ناموس های او نگاه نکرده باشم.
از همه جالبتر اینکه پیامبر صلی اللّه علیه وآله به حضرت علی رود کرد و فرمود:
واللّه ما نال ذلک الّا بحبّک یا علیّ؛ سوگند به خدا، این غلام به این همه مقامات نرسید، مگر به خاطر درستی و محبتی که به تو داشت ای علی!.(58)

32- سخن معاویه در شأن شجاعت علی علیه السلام

روزی حضرت علی علیه السلام سوار اسب به میدان تاخت و بین دو صف ایستاد و چند بار فریاد زد: هان ای معاویه!
معاویه به همراهان گفت: ببینید چرا علی علیه السلام مرا صد می زند؟
آنها پس از بررسی، به معاویه گفتند: علی علیه السلام دوست دارد به تو نزدیک شود و سخنی به تو بگوید.
معاویه همراه عمروعاص به میدان آمدند. وقتی که نزدیک شدند، علی علیه السلام به معاویه فرمود: وای بر تو برای چه مردم بین من و تو کشته شوند و همدیگر را بکشند، خودت به میدان من بیا و با هم بجنگیم، هر کدام کشته شدیم، حکومت در اختیار شخص پیروز قرار گیرد.
معاویه به عمروعاص رو کرد و گفت: نظر تو چیست؟
عمروعاص: این مرد (علی علیه السلام) از روی انصاف با تو سخن گفت، این را بدان که اگر جواب منفی به علی بدهی (و نبرد با او نپردازی) چنین کاری برای تو عار و ننگ است و چنین ننگی همیشه تا یک نفر عرب در زمین وجود دارد، برای تو باقی می ماند.
معاویه آیا مثل من فریب و گول حرفهای تو را می خورد؟
(و خود را به کشتارگاه نبرد با علی علیه السلام می افکند؟!) سپس گفت:
واللّه ما بارز ابن ابی طالب شجاعاً قطّ و سقی الارض بدمه؛
سوگند به خدا، علی پسر ابوطالب با مرد شجاعی هرگز نبرد نکرد مگر اینکه علی علیه السلام زمین را به خون او سیراب نمود.
سپس معاویه همراه عمروعاص برگشتند و علی علیه السلام وقتی چنین دید در حالی که خنده بر لب داشت به پایگاه خود مراجعت نمود.(59)