فهرست کتاب


سرگذشتهای عبرت انگیز

محمد محمدی اشتهاردی‏

29- پیامبر مهربان

آنانکه فریفته زرق و برق این جهان ناپایدار هستند، آنان که دلباخته این دنیای فانی می باشند. آنانکه به مظاهر بی صفای چند روزه دلبسته اند و عقلشان در میان دیدگانان هست، به انسانیت و فضایل انسانی به دیده احترام نمی نگرند، آنها هستند که تنها محور فکر و اندیشه و آرزویشان، کیف و عیش خود و نور چشمیهای خویش می باشد.
آنها به تنها به درماندگان و بی پناهان به نظر مهر و عاطفه نمی نگرند، بلکه آنان را بدبختهای روزگار دانسته، و گاهی با گفتار غلط مانند، خشم طبیعت آنها را گرفته، آنها انگلهای اجتماع هستند، باید وجود آنها از صفحه روزگار برافکنده شود و.... دهان کجی می کنند. اما مردان خدا، مردان با فضیلت، مردان پاک، همواره حامی و پناه دهنده زیردستان و ناتوانان هستند و نوازش و رسیدگی به بی پناهان جزو برنامه ضروری زندگی آنهاست.
او که سر سلسله مردان خدا و پیامبران بود او که آخرین فرستاده و بزرگترین سفیر خالق زمین و آسمان بود، از سراسر وجود او مهر و محبت آشکار بود او آسایش خود را وقف رفاه و آسایش درماندگان و بی سرپرستان کرده بود و پیروان خود را با دستورهای اکید و طرفداری و حمایت از ناتوانان دعوت می کرد.
عموی بزرگوار او پدر با ایمان و با کمال علی علیه السلام ابوطالب درباره چهره فروزان و تابناک او، بسیار نیکو گفت:
و ابیض یستسقی الغمام بوجهه ----- ثمال الیتامی عصمة للارامل؛
وه! چه سیمای نورانی و درخشندهای! که به برکت آن از خداوند باران رحمت می طلبند. (و چه مهربان و عطوفی) که فریاد رس یتیمان و نگهدارنده بیچارگان و زنان بی سرپرست است.(53)
مهربانی پیامبر صلی اللّه علیه و آله به یتیمان
اصحاب و مسلمانان در محضر پیامبر صلی اللّه علیه و آله اجتماع کرده بودند و از بیانات ارزشمند او استفاده می کردند. در این میان نظرها به پسری خردسال دوخته شد، او که پیامبر صلی اللّه علیه و آله را چون پدر مهربان می نگریست و از قیافه اش تأثر و درماندگی آشکار بود به رسول اکرم صلی اللّه علیه و آله چنین گفت:
ای پیامبر! من پسری بی پدر هستم، خواهری نیز بی پدر و بی سرپرست دارم، مادرم بیوه شده است، از آنچه که خداوند به شما عنایت کرده به ما لطف فرما و برای ما غذایی فراهم کن.
پیامبر: ای بلال! برو به خانه های ما گردش کن، هر چه از غذا پیدا کردی بیاور!
بلال به خانه ای رسول اکرم صلی اللّه علیه و آله که در چند حجره ساده خلاصه می شد، رفت و پس از گردش، 21 عدد خرما یافت، و به حضور پیامبر صلی اللّه علیه و آله آورد.
پیامبر: این فرزندم! این خرماها را از من بپذیر، هفت عدد از این ها مال تو هفت عدد دیگر مال خواهرت و هفت عدد دیگر مال مادرت است.
در این هنگام معاذبن جبل یکی از اصحاب پیامبر صلی اللّه علیه و آله دست نوازش به سر آن تیم کشید و گفت: خداوند تو را از یتیمی بیرون آورده و جانشین پدرت گرداند.
پیامبر: ای معاذ! نوازش و مهر تو را نسبت به یتیم دیدم همین قدر بدان هرکسی یتیمی را سرپرستی کند و دست نوازش بر سر او بکشد، خداوند به هر مویی که زیر دست او می گذرد پاداش شایسته ای به او می دهد و گناهی او را محو می نماید و مقام او را بالا می برد.(54)
نزدیک وقت نماز عید است، مسلمانان در مسجد جمع شده بودند و انتظار پیامبر صلی اللّه علیه و آله دقیقه شماری می کردند.
پیامبر صلی اللّه علیه و آله عازم نماز شد از خانه بیرون آمد و به سوی مسجد رهسپار گشت. در مسیر راه دید کودکی می گرید.
آه! این بچه چرا گریه می کند؟ همه بچه ها با همدیگر بازی می کنند خوشحال و شاداب هستند، پس چرا این بچه که لباس کهنه و پاره پاره پوشیده گریه می کند؟
پیامبر: بچه جان! چرا گریه می کنی؟ چرا از بچه ها فاصله گرفته ای؟ چرا با آنها بازی نمی کنی؟....
بچه خردسال مشاهده کرد مردی با سخنان مهرآمیز پدرانه او را نوازش می دهد، نشناخت که او پیامبر مهربان است، در جواب چنین گفت: پدرم در یکی از جنگلهای اسلام کشته شد، مادرم با مردی ازدواج کرد، آنچه که داشتم همه را خوردند و مرا از خانه بیرون کردند، نه لباس دارم و نه غذا، خانه ای هم ندارم که به آن پناه ببرم، بچه ها هم سن و سال خود را می بینم. همه خانه و کاشانه ای دارند و با کمال شادمانی با همدیگر بازی می کنند. بغض مرا گرفته و به یاد بی پدری و بی سرپرستی خود افتادم، از این رو بی اختیار گریه می کنم.
پیامبر: این بچه جان! ناراحت نباش! بیا با هم به خانه ما برویم آیا دوست نداری من پدر تو باشم. فاطمه علیه السلام برادران تو باشند؟!
کودک: قطعاً راضی هستم، چه افتخاری بالاتر از اینکه پدری چون تو، خواهری چون فاطمه علیه السلام عمویی چون علی علیه السلام و برادرانی مانند حسن و حسین علیه السلام داشته باشم! زهی سعادت زهی افتخار.
پیامبر: اینجا خانه ما است، لباسهای خود را بیرون بیاور و این لباسهای پاکیزه و نو را بپوش! از این غذاها بخور، هیچ ناراحت نباش این خانه، خانه تو است.
کودک بی نهایت خوشحال شد و یتیمی خود را فراموش کرد، شادان و کامران از خانه بیرون آمد، به سوی بچه ها دوید و با آنها مشغول بازی شد.
کودکان: تو هم اکنون گریه می کردی؟ چطور شد اینکه مسرور و خندان هستی؟
- من گرسنه بودم سیر شدم، برهنه بودم لباس نو پوشیدم، بی پدر و یتیم بودم پدری چون رسول خدا صلی اللّه علیه و آله، خواهری چون فاطمه زهرا علیه السلام عمویی مانند علی علیه السلام و برادرانی مانند حسن و حسین علیه السلام پیدا کردم!
کودکان: کاش پدران ما همه در این جنگ کشته می شدند و چنین افتخار و سعادتی که نصیب تو شده، نصیب ما می شد.
آن کودک یتیم در سایه لطف و مهر پیامبر صلی اللّه علیه و آله زندگانی کرد تا اینکه خبر رحلت و وفات رسول اکرم صلی اللّه علیه و آله به او رسید، گویا آسمان به روی او خراب گردید، ناله اش بلند شد، آه آه خاک بر سرم اینک من یتیم شدم.... اینکه غریب و بچاره شدم. بعضی از اصحاب سرپرستی او را بر عهده گرفتند.(55)

30- صیاد هوشمند

این رسم در هر دوره و زمانی بوده است: طبقات مختلف مردم، هدایای نفیس تقدیم بزرگ قبیله خود می نمودند و به این وسیله تقرب و محبوبیتی نزد او به دست می آوردند.
و گاهی از این هدیه، سوء استفاده می کردند و برای اینکه به هدف مادی خویش برسند - گرچه ظلم به دیگران شود - دل رییس مربوطه را به دست می آوردند و از نفوذ و قدرت او به نفع خود استفاده می کردند.
ما کار نداریم که چقدر از جنایتهای نابخشودنی به خاطر رشوه که به صورتهای هدیه و به ظاهر فریبنده در می آورند و به آن چهره حق می دهند، رخ می دهد از این رو مردان خدا هرگونه هدیه را نمی پذیرند.
وه! چه ماهی بزرگی امروز به تور ما خورده! ما که در عمر خود با اینکه همیشه صیاد بودیم چنین ماهی بزرگی را صید نکرده بودیم خوب است این ماهی را به عنوان هدیه پیش سرور و پادشاه خود اسکندر برده بلکه به این وسیله ثروت کلانی نصیب ما شد.
نه، حتماً باید این کار را بکنم! ساعت مقرر که اسکندر و همسرش پیش هم نشستند، و ملاقات عمومی دارند، نزدیک است این ماهی هم بسیار سنگین است، چاره ای نیست، هر چند زحمت دارد باید ببرم!
به این ترتیب، صیاد، ماهی را پیش اسکندر آورد و به عنوان بهترین هدیه با تقدیم احترام اهداء نمود.
اسکندر، صیاد را فوق العاده تحسین کرد و بسیار از صیاد تشکر نمود، سپس دستور داد پول هنگفتی در حدود چهار هزار سکه طلا به او بخشیدند.
صیاد، خیلی خوشحال شد و کمال تشکر را از پادشاه نموده و از نزد او دور شد.
گفتار همسر اسکندر!
ای پادشاه مردم! ای همسر گرامی ام بذل و بخشش چهار هزار سکه طلا، به خاطر هدیه یک ماهی کار شایسته ای نبود، به علت اینکه از این به بعد اگر این اندازه پول را به یکی از دهقانان خویش بدهی آن را اندک می شمارد و می گوید بین من و صیاد فرقی نگذاشت به من نیز به انداره صیاد بذل کرد، از این رو خوب است این پول گزاف را از صیاد پس بگیری!
شاه: سخن تو را تصدیق می کنم، حرف بجایی می زنی اما شایسته نیست که اگر پادشاهی چیزی را به کسی بخشید، از او پس بگیرد.
زن: من با تدبیر و سیاست راهی به تو نشان می دهم که با به کار انداختن آن، پس گرفتن پول، نامناسب نبوده و بر خلاف شأن پادشاه نباشد.
- آن راه و تدبیر چیست؟
- صیاد را به حضور می طلبیم و به او می گوییم: این ماهی نر است یا ماده؟ اگر گفت نر است می گوییم ما ماهی ماده می خواستیم و اگر گفت ماده است می گوییم ما ماهی نر می خواستیم. با این ترتیب، بهانه ای به دست ما آمده و پولها را از او می گیریم.
شاه: خوب راهی نشان دادی، بسیار خوب، همین کار را می کنیم. اسکندر دستور داد، صیاد را به حضور آوردند، به او گفت: این ماهی نر است یا ماده؟!
صیاد که مردی زیرک و اندیشمند و هوشیار بود، بی آنکه در جواب فرو ماند، گفت: قربان نه نر است نه ماده بلکه خنثی است. اسکندر از جواب صیاد بسیار شاد شد و قاه قاه خندید دستور داد چهار هزار سکه طلا نیز به او بخشیدند.
صیاد با سرور و شادی از نزد اسکندر رفت و تمام قطعات طلاها را در میان کیسه بزرگی ریخت، آن را به پشت گرفت تا به سوی خانه اش رهسپار گردد، در این هنگام یک سکه از آن طلاها به زمین افتاد، خم شده، آن را از زمین برداشت و سپس عازم خانه شد.
زن: ای همسر گرامیم ای شوهر ارجمندم آیا فهمیدی که این صیاد چقدر طمعکار و بخیل است؟ با اینکه دارای آن همه پول شد، از یک قطعه طلا که به زمین افتاد، گذشت نکرد تا مبادا بعضی از خدمتکاران شما (!) آن را بردارد.
این گفتار اسکندر را به خشم آورد، صیاد را به حضور طلبید و به او گفت: ای بی فضیلت تو آن قدر شخصیت نداشتی که چشم طمع از یک طلا بپوشی، این همه بخل، این همه طمعکاری!
صیاد: خدا سلطنت شاهنشاه را پایدار گرداند. طمعکاری و حرص مرا به برداشتن سکه و طلا وادار نکرد بلکه این پول نزد من محترم است به خاطر آنکه در یک طرف پول اسم پادشاه و در طرف دیگرش عکس آن سرور، رسم شده است، با خود گفتم ممکن است رهگذری بی آنکه توجهی داشته باشد از اینجا گذر کند و آن سکه طلا را زیر پا بگذارد آنگاه به اسکندر بزرگ ما توهین و بی احترامی شود.
اسکندر از این پاسخ متین و مستدل نیز خوشحال شد، دستور داد چهار هزار طلا نیز به او بخشیدند(56) این داستان را به عنوان نکوهش پذیرش مشورت با بعضی از زنان آورده اند.

31- عظمت مقام ارجمند یک غلام از دوستان علی علیه السلام در عالم برزخ

او غلام سیاه به نام رباح مسلمان تیز هوش و روشن بین بود، همواره در کنار پیامبر صلی اللّه علیه و آله می زیست، و درسهای بزرگ اسلام را از محضر آن حضرت می آموخت، رباح در میان اصحاب پیامبر صلی اللّه علیه و آله به حضرت علی علیه السلام علاقه فراوان داشت، چرا که اسلام ناب را به معنی صحیح و وسیع کلمه در سیمای علی مشاهد می کرد، عاشق و شیفته علی علیه السلام بود، و همواره محبت خود را به آن بزرگوار آشکار می ساخت.
رباح غلام یکی از اربابان سنگدل و خدانشناس بود، ارباب و اطرافیان او، رباح را به خاطر پذیرش اسلام، رنج می دادند، و به جهت دوستی با علی علیه السلام می آزردند. سختگیری آنها نسبت به این غلام باصفا به جایی رسید که او را تحت فشار سخت قرار داده و سرانجام با لب تشنه جان سپرد.
یک روز پیامبر صلی اللّه علیه و آله در مدینه کنار اصحاب حضور داشتند، ناگهان چشمشان به جنازه ای افتاد، که چند نفر آن را بر دوش گرفته و سوی قبرستان برای دفن می بردند.
پیامبر صلی اللّه علیه و آله از صاحب جنازه اطلاع یافت، صدا زد: جنازه را به طرف من بیاورید.
تشییع کنندگان جنازه را به محضر پیامبر صلی اللّه علیه و آله آوردند، حضرت علی علیه السلام به پیامبر صلی اللّه علیه و آله عرض کرد:
هذا رباح عبد بنی النجار، ما رانی قط الا قال: یا علی انی احبک؛ این جنازه رباح غلام طایفه بنی نجار است، همیشه هرگاه مرا می دید می گفت: ای علی! من تو را دوست دارم.
پیامبر صلی اللّه علیه و آله دستور داد، پیکر آن غلام را غسل دادند، و با پیراهنی از پیراهن های خودش (پیراهن مخصوص پیامبر) او را کفن کردند، سپس جنازه را تشییع نمودند، ناگاه مسلمان تشییع کننده، صیحه مرموز و اسرارآمیزی از آسمان شنیدند، علت آن را از پیامبر صلی اللّه علیه و آله پرسیدند، آن حضرت در پاسخ فرمود:
این صیحه صدای فرشتگان تشییع کننده است، که آنها هفتاد هزار دسته اند، و هر دسته آنها را هفتاد هزار دیگر تشکیل می دهد، همه آنها آمده اند و جنازه را تشییع می کنند.(57)
جنازه را آوردند تا اینکه در کنار قبر نهادند، پیامر صلی اللّه علیه وآله به درون قبر رفت، در میان لحد قبر خوابیده، سپس از میان قبر بیرون آمد و جنازه را در میان قبر نهاد، و سپس قبر را با خشتها پوشانید.
در آن هنگام که پیامبر صلی اللّه علیه وآله، رباح را در میان قبر نهاد، به ناحیه سر رباح رفت و اندکی توقف کرد، و سپس به ناحیه پا آمد و پشت به قبر نمود.
حاضران از علت آن همه احترام و بزرگداشت پیامبر صلی اللّه علیه وآله نسبت به رباح پرسیدند، و آن حضرت به همه سؤالها جواب داد از جمله پرسیدند: چرا شما که در کنار سرش بودی ،به کنار پایش آمدی و پشت به قبر کرد؟
پیامبر صلی اللّه علیه وآله فرمود: در کنار سرش حوریان بهشتی، همسران آن غلام را دیدم که با ظرف های پر از آب، نزد رباح آمدند، چون او تشنه از دنیا رفت، آنها آب آوردند تا به او بنوشانند، و من دیدم او مرد غیور بود، و ناموس های او نزدش آمده اند، پشت به آنها کردم، که به ناموس های او نگاه نکرده باشم.
از همه جالبتر اینکه پیامبر صلی اللّه علیه وآله به حضرت علی رود کرد و فرمود:
واللّه ما نال ذلک الّا بحبّک یا علیّ؛ سوگند به خدا، این غلام به این همه مقامات نرسید، مگر به خاطر درستی و محبتی که به تو داشت ای علی!.(58)