فهرست کتاب


سرگذشتهای عبرت انگیز

محمد محمدی اشتهاردی‏

28- برخورد شدید اسلام با گرانفروش

مگر نه این است که تجارت و داد و ستدها یکی از مهمترین پایه های اقتصاد و کسب امکانات مادی است، مگر از رسول خدا صلی اللّه علیه و آله نشنیده ایم که اگر برکت را به ده قسم کنیم، نه قسمت آن در تجارت است و در پرتو تجارت، از اندوخته های مردم بی نیاز خواهیم شد و چشم طمع به این و آن نمی دوزیم(51) و....
از این رو باید اجناس خود را در معرض تجارت و داد و ستد قرار داد، پولها و کالاها را نباید احتکار و گنج کرد باید، برای تحصیل آسایش اقتصادی، سفرها کرد و از وطن دور شد و راههای درازی را پشت سرگذاشت.
پیشوای راستین حضرت امام صادق علیه السلام نان خور بسیاری داشت او نمی توانست به آنان بی توجه باشد و نیازمندیهای آنان را نادیده انگارد:
قافله بازرگانان اجناس خود را آماده کرده عازم حرکت به سوی مصر بودند، چه خوبست مصادف (یکی از غلامان امام صادق علیه السلام) نیز به همراه کاروانیان حرکت کند و همانند آنان تجارت نموده، تا از سود آن بهره مند شویم.
امام صادق: ای مصادف! این هزار دینار را بگیر و کمال آمادگی را داشته باش! و به همراه کاروان بازرگانان به سوی مصر برو و با این پول تجارت کن!
مصادف: من غلام تو هستم، آنچه دستور بفرمایی با کمال میل انجام می دهم.
مصادف با آن هزار دینار، اجناسی خریده و به همراه قافله تجار، به سوی مصر رهسپار شد.
راه بین مدینه و مصر، طولانی است، چه می شود کرد، باید تجارت نمود، سختی و رنج راه، به خاطر تجارت است، شاید در این تجارت، سود فراوانی ببریم و پیمودن آن همه راه خسته کننده، بی نتیجه نماند.
دیوارهای مصر و درختان آن از دور پیداست، هر لحظه کاروانیان که خسته و کوفته شده اند، منتظرند به مصر برسند، و رفع خستگی کنند، سپس کالای تجارتی خود را به بازار آورده، در معرض فروش قرار دهند.
هنوز از دروازه شهر وارد نشده بودند که به وسیله گروهی، خبر خوشی به گوش آنان خورد.
- ای مردمی که در مصر بودید و از اوضاع بازار و تجارت شهر اطلاع دارید، و گویا شما نیز بازرگان بودید، اجناس خود را در این شهر فروخته اید و هم اکنون بیرون می روید، بازار در چه وضع هست؟!
- مژده....مژده.... کالاهای شما در این شهر مرغوب و کمیاب است، مشتریان و خواهان بسیار دارد، خاطر جمع باشید، سود خوبی نصیب شما می شود.
- وه... وه! چه خبر خوشی و چه مژده خوبی! بنابراین بسیار شایسته است، با هم تصمیم بگیریم و اجناس خود را از قرار هر دیناری به کمتر از یک دینار سود ندهیم. نه، نه! تنها تصمیم کافی نیست، باید همه افراد ما سوگند یاد کنند که جنس خود را به هر دیناری، یکدینار استفاده بفروشند، نه کمتر! (همه با هم سوگند یاد کردند).
بازار آشفته!
مگر امروز چه خبر است؟! بازار عوض شده، آشفتگی عجیبی رخ داده، فلان جنسها گران شده است ما که در عمر خود چنین بازار سیاهی ندیدیم. ولی چه می شود کرد، ما نیاز لازم به آن اجناس داریم، باید به هر قیمت هست خرید. باید شتاب کرد، مشتری های بسیار، دور کالاها را گرفته اند، راستی این اجناس چقدر گران شد؟ بله، مردم به این جنسها نیازمندند، و کمیاب هم هست.
به این ترتیب مصادف با هزار دینار خود، هزار دینار استفاده برد، و به همراه کاروان با کمال خردسندی به مدینه بازگشت.
او با خود می اندیشید، که در تجارت خود موفق شده و مولای او حضرت صادق علیه السلام قطعاً او را تحسین خواهد کرد و به او آفرین می گوید:
هر کدام از هزار دینار را در کیسه ای قرار داد و با شکوه خاصی خود را نزد امام صادق علیه السلام رسانید، و آن دو کیسه را در حضور حضرت نهاد.
- قربانت گردم! این کیسته اصل سرمایه است و این دیگری سود تجارتی آن!
امام صادق: وه! این سود، بسیار است، راستی بگو ببینم، ماجرا از چه قرار بوده؟ و با آن کالا چه کردید و چگونه چنین نفع کلانی را به دست آورده اید؟!
مصادف: جنس ما در مصر، هم خواهان بسیاری داشت و هم کمیاب بود، ما با هم، سوگند یاد کردیم که از هر دیناری، یک دینار منفعت بگیریم.
امام صادق: آه...آه... شما با همدیگر، هم سوگند شدید که آنقدر سود از مسلمانان بگیرید! نه، نه، من فقط سرمایه خودم را بر می دارم، کیسه سود را بردار. من احتیاجی به آن ندارم. یا مصادف! مجادلة السیوف اهون من طلب الحلال؛ این مصادف! جنگیدن با شمشیرها، آسانتر از به دست آوردن مال حال است(52)
به این ترتیب، پیشوای ششم ما امام صادق علیه السلام اعلان تنفر از مسلمانانی که به خاطر استفاده بسیار، بازار سیاه به وجود می آوردند، کرد، و به این وسیله یکی از دستورات اجتماعی فروزان اسلام را به جهانیان آموخت که باید مال طیب و پاکیزه را تحصیل کنند.

29- پیامبر مهربان

آنانکه فریفته زرق و برق این جهان ناپایدار هستند، آنان که دلباخته این دنیای فانی می باشند. آنانکه به مظاهر بی صفای چند روزه دلبسته اند و عقلشان در میان دیدگانان هست، به انسانیت و فضایل انسانی به دیده احترام نمی نگرند، آنها هستند که تنها محور فکر و اندیشه و آرزویشان، کیف و عیش خود و نور چشمیهای خویش می باشد.
آنها به تنها به درماندگان و بی پناهان به نظر مهر و عاطفه نمی نگرند، بلکه آنان را بدبختهای روزگار دانسته، و گاهی با گفتار غلط مانند، خشم طبیعت آنها را گرفته، آنها انگلهای اجتماع هستند، باید وجود آنها از صفحه روزگار برافکنده شود و.... دهان کجی می کنند. اما مردان خدا، مردان با فضیلت، مردان پاک، همواره حامی و پناه دهنده زیردستان و ناتوانان هستند و نوازش و رسیدگی به بی پناهان جزو برنامه ضروری زندگی آنهاست.
او که سر سلسله مردان خدا و پیامبران بود او که آخرین فرستاده و بزرگترین سفیر خالق زمین و آسمان بود، از سراسر وجود او مهر و محبت آشکار بود او آسایش خود را وقف رفاه و آسایش درماندگان و بی سرپرستان کرده بود و پیروان خود را با دستورهای اکید و طرفداری و حمایت از ناتوانان دعوت می کرد.
عموی بزرگوار او پدر با ایمان و با کمال علی علیه السلام ابوطالب درباره چهره فروزان و تابناک او، بسیار نیکو گفت:
و ابیض یستسقی الغمام بوجهه ----- ثمال الیتامی عصمة للارامل؛
وه! چه سیمای نورانی و درخشندهای! که به برکت آن از خداوند باران رحمت می طلبند. (و چه مهربان و عطوفی) که فریاد رس یتیمان و نگهدارنده بیچارگان و زنان بی سرپرست است.(53)
مهربانی پیامبر صلی اللّه علیه و آله به یتیمان
اصحاب و مسلمانان در محضر پیامبر صلی اللّه علیه و آله اجتماع کرده بودند و از بیانات ارزشمند او استفاده می کردند. در این میان نظرها به پسری خردسال دوخته شد، او که پیامبر صلی اللّه علیه و آله را چون پدر مهربان می نگریست و از قیافه اش تأثر و درماندگی آشکار بود به رسول اکرم صلی اللّه علیه و آله چنین گفت:
ای پیامبر! من پسری بی پدر هستم، خواهری نیز بی پدر و بی سرپرست دارم، مادرم بیوه شده است، از آنچه که خداوند به شما عنایت کرده به ما لطف فرما و برای ما غذایی فراهم کن.
پیامبر: ای بلال! برو به خانه های ما گردش کن، هر چه از غذا پیدا کردی بیاور!
بلال به خانه ای رسول اکرم صلی اللّه علیه و آله که در چند حجره ساده خلاصه می شد، رفت و پس از گردش، 21 عدد خرما یافت، و به حضور پیامبر صلی اللّه علیه و آله آورد.
پیامبر: این فرزندم! این خرماها را از من بپذیر، هفت عدد از این ها مال تو هفت عدد دیگر مال خواهرت و هفت عدد دیگر مال مادرت است.
در این هنگام معاذبن جبل یکی از اصحاب پیامبر صلی اللّه علیه و آله دست نوازش به سر آن تیم کشید و گفت: خداوند تو را از یتیمی بیرون آورده و جانشین پدرت گرداند.
پیامبر: ای معاذ! نوازش و مهر تو را نسبت به یتیم دیدم همین قدر بدان هرکسی یتیمی را سرپرستی کند و دست نوازش بر سر او بکشد، خداوند به هر مویی که زیر دست او می گذرد پاداش شایسته ای به او می دهد و گناهی او را محو می نماید و مقام او را بالا می برد.(54)
نزدیک وقت نماز عید است، مسلمانان در مسجد جمع شده بودند و انتظار پیامبر صلی اللّه علیه و آله دقیقه شماری می کردند.
پیامبر صلی اللّه علیه و آله عازم نماز شد از خانه بیرون آمد و به سوی مسجد رهسپار گشت. در مسیر راه دید کودکی می گرید.
آه! این بچه چرا گریه می کند؟ همه بچه ها با همدیگر بازی می کنند خوشحال و شاداب هستند، پس چرا این بچه که لباس کهنه و پاره پاره پوشیده گریه می کند؟
پیامبر: بچه جان! چرا گریه می کنی؟ چرا از بچه ها فاصله گرفته ای؟ چرا با آنها بازی نمی کنی؟....
بچه خردسال مشاهده کرد مردی با سخنان مهرآمیز پدرانه او را نوازش می دهد، نشناخت که او پیامبر مهربان است، در جواب چنین گفت: پدرم در یکی از جنگلهای اسلام کشته شد، مادرم با مردی ازدواج کرد، آنچه که داشتم همه را خوردند و مرا از خانه بیرون کردند، نه لباس دارم و نه غذا، خانه ای هم ندارم که به آن پناه ببرم، بچه ها هم سن و سال خود را می بینم. همه خانه و کاشانه ای دارند و با کمال شادمانی با همدیگر بازی می کنند. بغض مرا گرفته و به یاد بی پدری و بی سرپرستی خود افتادم، از این رو بی اختیار گریه می کنم.
پیامبر: این بچه جان! ناراحت نباش! بیا با هم به خانه ما برویم آیا دوست نداری من پدر تو باشم. فاطمه علیه السلام برادران تو باشند؟!
کودک: قطعاً راضی هستم، چه افتخاری بالاتر از اینکه پدری چون تو، خواهری چون فاطمه علیه السلام عمویی چون علی علیه السلام و برادرانی مانند حسن و حسین علیه السلام داشته باشم! زهی سعادت زهی افتخار.
پیامبر: اینجا خانه ما است، لباسهای خود را بیرون بیاور و این لباسهای پاکیزه و نو را بپوش! از این غذاها بخور، هیچ ناراحت نباش این خانه، خانه تو است.
کودک بی نهایت خوشحال شد و یتیمی خود را فراموش کرد، شادان و کامران از خانه بیرون آمد، به سوی بچه ها دوید و با آنها مشغول بازی شد.
کودکان: تو هم اکنون گریه می کردی؟ چطور شد اینکه مسرور و خندان هستی؟
- من گرسنه بودم سیر شدم، برهنه بودم لباس نو پوشیدم، بی پدر و یتیم بودم پدری چون رسول خدا صلی اللّه علیه و آله، خواهری چون فاطمه زهرا علیه السلام عمویی مانند علی علیه السلام و برادرانی مانند حسن و حسین علیه السلام پیدا کردم!
کودکان: کاش پدران ما همه در این جنگ کشته می شدند و چنین افتخار و سعادتی که نصیب تو شده، نصیب ما می شد.
آن کودک یتیم در سایه لطف و مهر پیامبر صلی اللّه علیه و آله زندگانی کرد تا اینکه خبر رحلت و وفات رسول اکرم صلی اللّه علیه و آله به او رسید، گویا آسمان به روی او خراب گردید، ناله اش بلند شد، آه آه خاک بر سرم اینک من یتیم شدم.... اینکه غریب و بچاره شدم. بعضی از اصحاب سرپرستی او را بر عهده گرفتند.(55)

30- صیاد هوشمند

این رسم در هر دوره و زمانی بوده است: طبقات مختلف مردم، هدایای نفیس تقدیم بزرگ قبیله خود می نمودند و به این وسیله تقرب و محبوبیتی نزد او به دست می آوردند.
و گاهی از این هدیه، سوء استفاده می کردند و برای اینکه به هدف مادی خویش برسند - گرچه ظلم به دیگران شود - دل رییس مربوطه را به دست می آوردند و از نفوذ و قدرت او به نفع خود استفاده می کردند.
ما کار نداریم که چقدر از جنایتهای نابخشودنی به خاطر رشوه که به صورتهای هدیه و به ظاهر فریبنده در می آورند و به آن چهره حق می دهند، رخ می دهد از این رو مردان خدا هرگونه هدیه را نمی پذیرند.
وه! چه ماهی بزرگی امروز به تور ما خورده! ما که در عمر خود با اینکه همیشه صیاد بودیم چنین ماهی بزرگی را صید نکرده بودیم خوب است این ماهی را به عنوان هدیه پیش سرور و پادشاه خود اسکندر برده بلکه به این وسیله ثروت کلانی نصیب ما شد.
نه، حتماً باید این کار را بکنم! ساعت مقرر که اسکندر و همسرش پیش هم نشستند، و ملاقات عمومی دارند، نزدیک است این ماهی هم بسیار سنگین است، چاره ای نیست، هر چند زحمت دارد باید ببرم!
به این ترتیب، صیاد، ماهی را پیش اسکندر آورد و به عنوان بهترین هدیه با تقدیم احترام اهداء نمود.
اسکندر، صیاد را فوق العاده تحسین کرد و بسیار از صیاد تشکر نمود، سپس دستور داد پول هنگفتی در حدود چهار هزار سکه طلا به او بخشیدند.
صیاد، خیلی خوشحال شد و کمال تشکر را از پادشاه نموده و از نزد او دور شد.
گفتار همسر اسکندر!
ای پادشاه مردم! ای همسر گرامی ام بذل و بخشش چهار هزار سکه طلا، به خاطر هدیه یک ماهی کار شایسته ای نبود، به علت اینکه از این به بعد اگر این اندازه پول را به یکی از دهقانان خویش بدهی آن را اندک می شمارد و می گوید بین من و صیاد فرقی نگذاشت به من نیز به انداره صیاد بذل کرد، از این رو خوب است این پول گزاف را از صیاد پس بگیری!
شاه: سخن تو را تصدیق می کنم، حرف بجایی می زنی اما شایسته نیست که اگر پادشاهی چیزی را به کسی بخشید، از او پس بگیرد.
زن: من با تدبیر و سیاست راهی به تو نشان می دهم که با به کار انداختن آن، پس گرفتن پول، نامناسب نبوده و بر خلاف شأن پادشاه نباشد.
- آن راه و تدبیر چیست؟
- صیاد را به حضور می طلبیم و به او می گوییم: این ماهی نر است یا ماده؟ اگر گفت نر است می گوییم ما ماهی ماده می خواستیم و اگر گفت ماده است می گوییم ما ماهی نر می خواستیم. با این ترتیب، بهانه ای به دست ما آمده و پولها را از او می گیریم.
شاه: خوب راهی نشان دادی، بسیار خوب، همین کار را می کنیم. اسکندر دستور داد، صیاد را به حضور آوردند، به او گفت: این ماهی نر است یا ماده؟!
صیاد که مردی زیرک و اندیشمند و هوشیار بود، بی آنکه در جواب فرو ماند، گفت: قربان نه نر است نه ماده بلکه خنثی است. اسکندر از جواب صیاد بسیار شاد شد و قاه قاه خندید دستور داد چهار هزار سکه طلا نیز به او بخشیدند.
صیاد با سرور و شادی از نزد اسکندر رفت و تمام قطعات طلاها را در میان کیسه بزرگی ریخت، آن را به پشت گرفت تا به سوی خانه اش رهسپار گردد، در این هنگام یک سکه از آن طلاها به زمین افتاد، خم شده، آن را از زمین برداشت و سپس عازم خانه شد.
زن: ای همسر گرامیم ای شوهر ارجمندم آیا فهمیدی که این صیاد چقدر طمعکار و بخیل است؟ با اینکه دارای آن همه پول شد، از یک قطعه طلا که به زمین افتاد، گذشت نکرد تا مبادا بعضی از خدمتکاران شما (!) آن را بردارد.
این گفتار اسکندر را به خشم آورد، صیاد را به حضور طلبید و به او گفت: ای بی فضیلت تو آن قدر شخصیت نداشتی که چشم طمع از یک طلا بپوشی، این همه بخل، این همه طمعکاری!
صیاد: خدا سلطنت شاهنشاه را پایدار گرداند. طمعکاری و حرص مرا به برداشتن سکه و طلا وادار نکرد بلکه این پول نزد من محترم است به خاطر آنکه در یک طرف پول اسم پادشاه و در طرف دیگرش عکس آن سرور، رسم شده است، با خود گفتم ممکن است رهگذری بی آنکه توجهی داشته باشد از اینجا گذر کند و آن سکه طلا را زیر پا بگذارد آنگاه به اسکندر بزرگ ما توهین و بی احترامی شود.
اسکندر از این پاسخ متین و مستدل نیز خوشحال شد، دستور داد چهار هزار طلا نیز به او بخشیدند(56) این داستان را به عنوان نکوهش پذیرش مشورت با بعضی از زنان آورده اند.