فهرست کتاب


سرگذشتهای عبرت انگیز

محمد محمدی اشتهاردی‏

27- چهره پرشکوه جعفر طیار در کشور بیگانه

سال پنجم بعثت بود. مسلمانان در فشار بسیار سخت قرار گرفتند، گروهی تصمیم گرفتند همراه جعفر طیار به کشور حبشه پناهنده شوند. جعفر با گروهی از مسلمانان به حبشه مهاجرت کرد و در آنجا به انجام برنامه های مذهبی و تبلیغ اسلام پرداختند.
کفار قریش در مکه به دست و پا افتادند، و به گرد هم نشستند و تصمیم گرفتند دو نفر از افراد چابک و ورزیده خود را یه همراه هدایای گرانقیمت نزد نجاشی امپراطور حبشه بفرستند، و از او بخواهند که جعفر و همراهانش را از کشور حبشه اخراج نماید.
این دو نفر به نام عمرو عاص و عماره، انتخاب شده و همراه هدایای نفیس سوار کشتی شده و خود را به حبشه رساندند.
نخست سراغ اطرافیان شاه حبشه رفته، و به هر یک هدیه ای دادند و قصه خود را گفتند و از آنها خواستند که در رسیدن به هدف، در حضور شاه، ما را کمک کنید.
ساعات ملاقات با پادشاه حبشه نزدیک شد، عمرو عاص و عماره، هدایای نفیس خود را برداشته وارد قصر شدند، به محض اینکه به حضور نجاشی رسیدند، در فاصله چند قدمی، به سجده افتاده و همچون غلامان دربار با کمال ادب دست به سینه در برابر حریم شاه ایستادند، و سپس هدایای خود را تقدیم کردند و با اجازه اعلیحضرت، خواسته خود را گفتند، و اطرافیان نیز به کمک آنها شتافته و آنها را تأیید می کردند.
نجاشی که مرد با تجربه و فهمیده بود، فریب ظاهر آنها را نخورد و گفت: من نمی توانم تنها به قاضی بروم، و بدون بودن طرف شکایت شما، داوری کنم، باید نماینده مسلمان هم باشد و حرفش را بزند تا قضاوت کنم.
نجاشی برای مسلمانان پیام فرستاد، که ساعت معینی حضور یابند تا به شکایت آن دو نفر رسیدگی شود.
جعفر طیار، به مسلمانان همراهش گفت: وقتی به حضور شاه رفتیم هیچکس سخن نگوید، مرا نماینده خود کنید، من به جای شما سخن می گویم مسلمانان این پیشنهاد را پذیرفتند.
ساعت ملاقات فرا رسید نمایندگان کفار قریش، با پارتی بازی اطرافیان شاه، کنار مسند قرار داشتند، شاه نیز در مسند نشسته بود، اجازه ورود داده شد ناگهان دیدند مسلمانان با جعفر طیار به طور عادی و معمول وارد شدند.
برخلاف انتظار شاه و اطرافیان، سجده و خم شدن از مسلمانان دیده نشد، بلکه با کمال وقار و شکوه خاص حاضران را به خود جلب کردند.
نمایندگان قریش که پی بهانه می گشتند، همین بی اعتنایی مسلمانان را بهانه قرار دادند، و خطاب به شاه چنین اظهار داشتند: اعلیحضرتا! حال ثابت شد که حق با ما است، دیدی که اینها به مقام سلطنت جسارت کرده و این چنین بر خلاف ادب رفتار نمودند.
جعفر بی آنکه خود را ببازد، دهان گشود و گفت: ما طبق وظائف مذهبی خود برای غیر خدا را ببازد، دهان گشود و گفت: ما طبق وظائف مذهبی خود برای غیر خدا سجده نمی کنیم. سپس مطالبی از اصول اسلام و اهداف پیامبر اسلام صلی اللّه علیه و آله را با زیان بسیار شیوا بیان کرد.
آن چنان سخنان جعفر و شیوه ملاقات عزتمند او و همراهانش، جالب بود که همه اهل مجلس و شخص شاه، مرعوب واقع شده و شاه شخصاً با جعفر به گفتگو و سؤال و جواب پرداخت، در پایان به آنها گفت: آفرین به شما و کسی که از پیش او آمده اید، شما در این کشور آزادید، و دستور می دهم که همه امکانات را در اختیار شما بگذارند.
عمر و عاص همین که لب به اعتراض گشود، نجاشی چنان سیلی به صورتش زد که دست به صورت گرفت و از مجلس خارج گردید. جعفر و همراهان پانزده سال در حبشه ماندند و بذر اسلام خواهی را در قلب نجاشی قلوب مردم حبشه پاشیدند و سپس به مدینه بازگشتند.(50)

28- برخورد شدید اسلام با گرانفروش

مگر نه این است که تجارت و داد و ستدها یکی از مهمترین پایه های اقتصاد و کسب امکانات مادی است، مگر از رسول خدا صلی اللّه علیه و آله نشنیده ایم که اگر برکت را به ده قسم کنیم، نه قسمت آن در تجارت است و در پرتو تجارت، از اندوخته های مردم بی نیاز خواهیم شد و چشم طمع به این و آن نمی دوزیم(51) و....
از این رو باید اجناس خود را در معرض تجارت و داد و ستد قرار داد، پولها و کالاها را نباید احتکار و گنج کرد باید، برای تحصیل آسایش اقتصادی، سفرها کرد و از وطن دور شد و راههای درازی را پشت سرگذاشت.
پیشوای راستین حضرت امام صادق علیه السلام نان خور بسیاری داشت او نمی توانست به آنان بی توجه باشد و نیازمندیهای آنان را نادیده انگارد:
قافله بازرگانان اجناس خود را آماده کرده عازم حرکت به سوی مصر بودند، چه خوبست مصادف (یکی از غلامان امام صادق علیه السلام) نیز به همراه کاروانیان حرکت کند و همانند آنان تجارت نموده، تا از سود آن بهره مند شویم.
امام صادق: ای مصادف! این هزار دینار را بگیر و کمال آمادگی را داشته باش! و به همراه کاروان بازرگانان به سوی مصر برو و با این پول تجارت کن!
مصادف: من غلام تو هستم، آنچه دستور بفرمایی با کمال میل انجام می دهم.
مصادف با آن هزار دینار، اجناسی خریده و به همراه قافله تجار، به سوی مصر رهسپار شد.
راه بین مدینه و مصر، طولانی است، چه می شود کرد، باید تجارت نمود، سختی و رنج راه، به خاطر تجارت است، شاید در این تجارت، سود فراوانی ببریم و پیمودن آن همه راه خسته کننده، بی نتیجه نماند.
دیوارهای مصر و درختان آن از دور پیداست، هر لحظه کاروانیان که خسته و کوفته شده اند، منتظرند به مصر برسند، و رفع خستگی کنند، سپس کالای تجارتی خود را به بازار آورده، در معرض فروش قرار دهند.
هنوز از دروازه شهر وارد نشده بودند که به وسیله گروهی، خبر خوشی به گوش آنان خورد.
- ای مردمی که در مصر بودید و از اوضاع بازار و تجارت شهر اطلاع دارید، و گویا شما نیز بازرگان بودید، اجناس خود را در این شهر فروخته اید و هم اکنون بیرون می روید، بازار در چه وضع هست؟!
- مژده....مژده.... کالاهای شما در این شهر مرغوب و کمیاب است، مشتریان و خواهان بسیار دارد، خاطر جمع باشید، سود خوبی نصیب شما می شود.
- وه... وه! چه خبر خوشی و چه مژده خوبی! بنابراین بسیار شایسته است، با هم تصمیم بگیریم و اجناس خود را از قرار هر دیناری به کمتر از یک دینار سود ندهیم. نه، نه! تنها تصمیم کافی نیست، باید همه افراد ما سوگند یاد کنند که جنس خود را به هر دیناری، یکدینار استفاده بفروشند، نه کمتر! (همه با هم سوگند یاد کردند).
بازار آشفته!
مگر امروز چه خبر است؟! بازار عوض شده، آشفتگی عجیبی رخ داده، فلان جنسها گران شده است ما که در عمر خود چنین بازار سیاهی ندیدیم. ولی چه می شود کرد، ما نیاز لازم به آن اجناس داریم، باید به هر قیمت هست خرید. باید شتاب کرد، مشتری های بسیار، دور کالاها را گرفته اند، راستی این اجناس چقدر گران شد؟ بله، مردم به این جنسها نیازمندند، و کمیاب هم هست.
به این ترتیب مصادف با هزار دینار خود، هزار دینار استفاده برد، و به همراه کاروان با کمال خردسندی به مدینه بازگشت.
او با خود می اندیشید، که در تجارت خود موفق شده و مولای او حضرت صادق علیه السلام قطعاً او را تحسین خواهد کرد و به او آفرین می گوید:
هر کدام از هزار دینار را در کیسه ای قرار داد و با شکوه خاصی خود را نزد امام صادق علیه السلام رسانید، و آن دو کیسه را در حضور حضرت نهاد.
- قربانت گردم! این کیسته اصل سرمایه است و این دیگری سود تجارتی آن!
امام صادق: وه! این سود، بسیار است، راستی بگو ببینم، ماجرا از چه قرار بوده؟ و با آن کالا چه کردید و چگونه چنین نفع کلانی را به دست آورده اید؟!
مصادف: جنس ما در مصر، هم خواهان بسیاری داشت و هم کمیاب بود، ما با هم، سوگند یاد کردیم که از هر دیناری، یک دینار منفعت بگیریم.
امام صادق: آه...آه... شما با همدیگر، هم سوگند شدید که آنقدر سود از مسلمانان بگیرید! نه، نه، من فقط سرمایه خودم را بر می دارم، کیسه سود را بردار. من احتیاجی به آن ندارم. یا مصادف! مجادلة السیوف اهون من طلب الحلال؛ این مصادف! جنگیدن با شمشیرها، آسانتر از به دست آوردن مال حال است(52)
به این ترتیب، پیشوای ششم ما امام صادق علیه السلام اعلان تنفر از مسلمانانی که به خاطر استفاده بسیار، بازار سیاه به وجود می آوردند، کرد، و به این وسیله یکی از دستورات اجتماعی فروزان اسلام را به جهانیان آموخت که باید مال طیب و پاکیزه را تحصیل کنند.

29- پیامبر مهربان

آنانکه فریفته زرق و برق این جهان ناپایدار هستند، آنان که دلباخته این دنیای فانی می باشند. آنانکه به مظاهر بی صفای چند روزه دلبسته اند و عقلشان در میان دیدگانان هست، به انسانیت و فضایل انسانی به دیده احترام نمی نگرند، آنها هستند که تنها محور فکر و اندیشه و آرزویشان، کیف و عیش خود و نور چشمیهای خویش می باشد.
آنها به تنها به درماندگان و بی پناهان به نظر مهر و عاطفه نمی نگرند، بلکه آنان را بدبختهای روزگار دانسته، و گاهی با گفتار غلط مانند، خشم طبیعت آنها را گرفته، آنها انگلهای اجتماع هستند، باید وجود آنها از صفحه روزگار برافکنده شود و.... دهان کجی می کنند. اما مردان خدا، مردان با فضیلت، مردان پاک، همواره حامی و پناه دهنده زیردستان و ناتوانان هستند و نوازش و رسیدگی به بی پناهان جزو برنامه ضروری زندگی آنهاست.
او که سر سلسله مردان خدا و پیامبران بود او که آخرین فرستاده و بزرگترین سفیر خالق زمین و آسمان بود، از سراسر وجود او مهر و محبت آشکار بود او آسایش خود را وقف رفاه و آسایش درماندگان و بی سرپرستان کرده بود و پیروان خود را با دستورهای اکید و طرفداری و حمایت از ناتوانان دعوت می کرد.
عموی بزرگوار او پدر با ایمان و با کمال علی علیه السلام ابوطالب درباره چهره فروزان و تابناک او، بسیار نیکو گفت:
و ابیض یستسقی الغمام بوجهه ----- ثمال الیتامی عصمة للارامل؛
وه! چه سیمای نورانی و درخشندهای! که به برکت آن از خداوند باران رحمت می طلبند. (و چه مهربان و عطوفی) که فریاد رس یتیمان و نگهدارنده بیچارگان و زنان بی سرپرست است.(53)
مهربانی پیامبر صلی اللّه علیه و آله به یتیمان
اصحاب و مسلمانان در محضر پیامبر صلی اللّه علیه و آله اجتماع کرده بودند و از بیانات ارزشمند او استفاده می کردند. در این میان نظرها به پسری خردسال دوخته شد، او که پیامبر صلی اللّه علیه و آله را چون پدر مهربان می نگریست و از قیافه اش تأثر و درماندگی آشکار بود به رسول اکرم صلی اللّه علیه و آله چنین گفت:
ای پیامبر! من پسری بی پدر هستم، خواهری نیز بی پدر و بی سرپرست دارم، مادرم بیوه شده است، از آنچه که خداوند به شما عنایت کرده به ما لطف فرما و برای ما غذایی فراهم کن.
پیامبر: ای بلال! برو به خانه های ما گردش کن، هر چه از غذا پیدا کردی بیاور!
بلال به خانه ای رسول اکرم صلی اللّه علیه و آله که در چند حجره ساده خلاصه می شد، رفت و پس از گردش، 21 عدد خرما یافت، و به حضور پیامبر صلی اللّه علیه و آله آورد.
پیامبر: این فرزندم! این خرماها را از من بپذیر، هفت عدد از این ها مال تو هفت عدد دیگر مال خواهرت و هفت عدد دیگر مال مادرت است.
در این هنگام معاذبن جبل یکی از اصحاب پیامبر صلی اللّه علیه و آله دست نوازش به سر آن تیم کشید و گفت: خداوند تو را از یتیمی بیرون آورده و جانشین پدرت گرداند.
پیامبر: ای معاذ! نوازش و مهر تو را نسبت به یتیم دیدم همین قدر بدان هرکسی یتیمی را سرپرستی کند و دست نوازش بر سر او بکشد، خداوند به هر مویی که زیر دست او می گذرد پاداش شایسته ای به او می دهد و گناهی او را محو می نماید و مقام او را بالا می برد.(54)
نزدیک وقت نماز عید است، مسلمانان در مسجد جمع شده بودند و انتظار پیامبر صلی اللّه علیه و آله دقیقه شماری می کردند.
پیامبر صلی اللّه علیه و آله عازم نماز شد از خانه بیرون آمد و به سوی مسجد رهسپار گشت. در مسیر راه دید کودکی می گرید.
آه! این بچه چرا گریه می کند؟ همه بچه ها با همدیگر بازی می کنند خوشحال و شاداب هستند، پس چرا این بچه که لباس کهنه و پاره پاره پوشیده گریه می کند؟
پیامبر: بچه جان! چرا گریه می کنی؟ چرا از بچه ها فاصله گرفته ای؟ چرا با آنها بازی نمی کنی؟....
بچه خردسال مشاهده کرد مردی با سخنان مهرآمیز پدرانه او را نوازش می دهد، نشناخت که او پیامبر مهربان است، در جواب چنین گفت: پدرم در یکی از جنگلهای اسلام کشته شد، مادرم با مردی ازدواج کرد، آنچه که داشتم همه را خوردند و مرا از خانه بیرون کردند، نه لباس دارم و نه غذا، خانه ای هم ندارم که به آن پناه ببرم، بچه ها هم سن و سال خود را می بینم. همه خانه و کاشانه ای دارند و با کمال شادمانی با همدیگر بازی می کنند. بغض مرا گرفته و به یاد بی پدری و بی سرپرستی خود افتادم، از این رو بی اختیار گریه می کنم.
پیامبر: این بچه جان! ناراحت نباش! بیا با هم به خانه ما برویم آیا دوست نداری من پدر تو باشم. فاطمه علیه السلام برادران تو باشند؟!
کودک: قطعاً راضی هستم، چه افتخاری بالاتر از اینکه پدری چون تو، خواهری چون فاطمه علیه السلام عمویی چون علی علیه السلام و برادرانی مانند حسن و حسین علیه السلام داشته باشم! زهی سعادت زهی افتخار.
پیامبر: اینجا خانه ما است، لباسهای خود را بیرون بیاور و این لباسهای پاکیزه و نو را بپوش! از این غذاها بخور، هیچ ناراحت نباش این خانه، خانه تو است.
کودک بی نهایت خوشحال شد و یتیمی خود را فراموش کرد، شادان و کامران از خانه بیرون آمد، به سوی بچه ها دوید و با آنها مشغول بازی شد.
کودکان: تو هم اکنون گریه می کردی؟ چطور شد اینکه مسرور و خندان هستی؟
- من گرسنه بودم سیر شدم، برهنه بودم لباس نو پوشیدم، بی پدر و یتیم بودم پدری چون رسول خدا صلی اللّه علیه و آله، خواهری چون فاطمه زهرا علیه السلام عمویی مانند علی علیه السلام و برادرانی مانند حسن و حسین علیه السلام پیدا کردم!
کودکان: کاش پدران ما همه در این جنگ کشته می شدند و چنین افتخار و سعادتی که نصیب تو شده، نصیب ما می شد.
آن کودک یتیم در سایه لطف و مهر پیامبر صلی اللّه علیه و آله زندگانی کرد تا اینکه خبر رحلت و وفات رسول اکرم صلی اللّه علیه و آله به او رسید، گویا آسمان به روی او خراب گردید، ناله اش بلند شد، آه آه خاک بر سرم اینک من یتیم شدم.... اینکه غریب و بچاره شدم. بعضی از اصحاب سرپرستی او را بر عهده گرفتند.(55)