فهرست کتاب


سرگذشتهای عبرت انگیز

محمد محمدی اشتهاردی‏

26- پاسخ های دندانشکن اسیر مسلمان به امپراطور روم

در یکی از جنگهای مسلمانان با کشور پهناور و قدرتمند روم، عبداللّه بن حذافه با هشتاد نفر مسلمان، به دست رومیان اسیر شدند.
این گروه را به حضور هرقل امپراطور روم بردند، در این ملاقات، امپراطور روم به عبداللّه چنین گفت:
بیا و آیین ما مسیحیت را بپذیر تا تو را آزاد کنم.
عبداللّه: نه، هرگز من از آیین محمد صلی اللّه علیه و آله دست نمی کشم.
امپراطور: اگر آیین مرا بپذیری، مقام ارجمندی را به تو خواهم داد.
و آن گونه که می نگرم شخص شایسته هستی، در این صورت تو را در حکومت و زمامداری شریک خود می سازم.
عبداللّه: نه، غیر ممکن است که من از اسلام خارج گردم، اگر همه آنچه را که در قلمرو حکومت تو است به من بدهی به اندازه یک چشم بهم زدن، از اسلام بیرون نمی روم.
امپراطور روم از راه تهدید وارد شد، دستور داد، عبداللّه را به دار آویزان کردند، و به ظاهر گفت تیربارانش کنید اما حاضران دیدند که اصلاً چهره عبداللّه عوض نشده، و او همچنان مقاومت می کند.
به فرمان امپراطور، او را از دار به پایین آوردند دستور داد دیگ بزرگی آوردند و روغن زیتون در آن ریخته و آن دیگ را روی آتش گذاشتند، همین که جوش آمد، یکی از اسیران مسلمان را در آن روغن گداخته افکندند، بیدرنگ گوشتهای او از استخوان جدا گردید، و استخوانهای بدنش روی دیگ قرار گرفت.
امپراطور به عبداللّه گفت: اگر آیین مسیحیت را نپذیری، تو را نیز این چنین در میان روغن زیتون دیگ می سوازنم.
عبداللّه باز پیشنهاد قیصر را رد کرد.
به فرمان امپراطور، عبداللّه را نزدیک دیگ آوردند تا او را میان دیگ بیفکنند، وقتی که عبداللّه نزدیک دیگ رسید گریه کرد، قیصر دستور داد او را برگرداندند، به او گفت چرا گریه می کنی؟
عبداللّه گفت: گریه ام از ترس مرگ نیست، بلکه گریه ام از این رو است که کاش به تعداد موهای بدنم، جان می داشتم، و همه را در راه بزرگداشت اسلام فدا می کردم.
فرمانفرمای روم، از خلوص و شهامت و دلاوری عبداللّه حیران و مبهوت شد، و آنچنان عبداللّه به نظرش بزرگ جلوه کرد که به او گفت: اگر آیین مسیحیت را بپذیری، دخترم را همسر تو کرده و نصف کشورم را به تو واگذار می نمایم
عبداللّه: نه هرگز، اسلام عزیز را رها نمی کنم.
امپراطور: حال که مطلب به اینجا کشید، بیا و سرم را ببوس تا تو را آزاد کنم.
عبداللّه: نه این کار را هم نمی کنم، سر یک فرد سرکش و طاغوت را نمی بوسم.
امپراطور: اگر سر مرا ببوسی، تو و همه اسیران مسلمان را آزاد خواهم کرد.
عبداللّه: حال که آزادی دیگران در پیش است، حاضرم سرت را به یک شرط ببوسم.
امپراطور: هر طور که خودت می خواهی ببوس.
عبداللّه آستین خود را به پیشانی امپراطور روم گذاشت و سر او را به نیت بوسیدن آستینش بوسید، و در نتیجه امپراطوری روم، او و همراهانش را آزاد ساخت.
وقتی که عبداللّه با همراهان به مدینه بازگشت و قصه خود با قیصر روم را بیان نمود، مسلمانان شهامت؛ غیرت و مردانگی او را ستودند، و در مسجد همه مسلمین از عبداللّه احترام و تجلیل کرده و سر او را بوسیدند.
امپراطور روم آنچنان فریفته شهامت و جوانمردی عبداللّه شده بود که در ضمن نامه ای که برای حاکم مسلمین نوشت، از عبداللّه یادی کرد و گفت: اگر این مرد پیرو آیین ما بود، او را تاسرحد پرستش، می ستودیم.
آری این بود زندگی مردانه و شکوهمند یکی از دست پروردگان و فرهیختگان مکتب پیامبر اسلام صلی اللّه علیه و آله که تا این حد، با سرافرازی و سربلندی زیست و استقلال و عزت و آبروی خود و مسلمانان را در کشور دیگر، حفظ کرد.(49)

27- چهره پرشکوه جعفر طیار در کشور بیگانه

سال پنجم بعثت بود. مسلمانان در فشار بسیار سخت قرار گرفتند، گروهی تصمیم گرفتند همراه جعفر طیار به کشور حبشه پناهنده شوند. جعفر با گروهی از مسلمانان به حبشه مهاجرت کرد و در آنجا به انجام برنامه های مذهبی و تبلیغ اسلام پرداختند.
کفار قریش در مکه به دست و پا افتادند، و به گرد هم نشستند و تصمیم گرفتند دو نفر از افراد چابک و ورزیده خود را یه همراه هدایای گرانقیمت نزد نجاشی امپراطور حبشه بفرستند، و از او بخواهند که جعفر و همراهانش را از کشور حبشه اخراج نماید.
این دو نفر به نام عمرو عاص و عماره، انتخاب شده و همراه هدایای نفیس سوار کشتی شده و خود را به حبشه رساندند.
نخست سراغ اطرافیان شاه حبشه رفته، و به هر یک هدیه ای دادند و قصه خود را گفتند و از آنها خواستند که در رسیدن به هدف، در حضور شاه، ما را کمک کنید.
ساعات ملاقات با پادشاه حبشه نزدیک شد، عمرو عاص و عماره، هدایای نفیس خود را برداشته وارد قصر شدند، به محض اینکه به حضور نجاشی رسیدند، در فاصله چند قدمی، به سجده افتاده و همچون غلامان دربار با کمال ادب دست به سینه در برابر حریم شاه ایستادند، و سپس هدایای خود را تقدیم کردند و با اجازه اعلیحضرت، خواسته خود را گفتند، و اطرافیان نیز به کمک آنها شتافته و آنها را تأیید می کردند.
نجاشی که مرد با تجربه و فهمیده بود، فریب ظاهر آنها را نخورد و گفت: من نمی توانم تنها به قاضی بروم، و بدون بودن طرف شکایت شما، داوری کنم، باید نماینده مسلمان هم باشد و حرفش را بزند تا قضاوت کنم.
نجاشی برای مسلمانان پیام فرستاد، که ساعت معینی حضور یابند تا به شکایت آن دو نفر رسیدگی شود.
جعفر طیار، به مسلمانان همراهش گفت: وقتی به حضور شاه رفتیم هیچکس سخن نگوید، مرا نماینده خود کنید، من به جای شما سخن می گویم مسلمانان این پیشنهاد را پذیرفتند.
ساعت ملاقات فرا رسید نمایندگان کفار قریش، با پارتی بازی اطرافیان شاه، کنار مسند قرار داشتند، شاه نیز در مسند نشسته بود، اجازه ورود داده شد ناگهان دیدند مسلمانان با جعفر طیار به طور عادی و معمول وارد شدند.
برخلاف انتظار شاه و اطرافیان، سجده و خم شدن از مسلمانان دیده نشد، بلکه با کمال وقار و شکوه خاص حاضران را به خود جلب کردند.
نمایندگان قریش که پی بهانه می گشتند، همین بی اعتنایی مسلمانان را بهانه قرار دادند، و خطاب به شاه چنین اظهار داشتند: اعلیحضرتا! حال ثابت شد که حق با ما است، دیدی که اینها به مقام سلطنت جسارت کرده و این چنین بر خلاف ادب رفتار نمودند.
جعفر بی آنکه خود را ببازد، دهان گشود و گفت: ما طبق وظائف مذهبی خود برای غیر خدا را ببازد، دهان گشود و گفت: ما طبق وظائف مذهبی خود برای غیر خدا سجده نمی کنیم. سپس مطالبی از اصول اسلام و اهداف پیامبر اسلام صلی اللّه علیه و آله را با زیان بسیار شیوا بیان کرد.
آن چنان سخنان جعفر و شیوه ملاقات عزتمند او و همراهانش، جالب بود که همه اهل مجلس و شخص شاه، مرعوب واقع شده و شاه شخصاً با جعفر به گفتگو و سؤال و جواب پرداخت، در پایان به آنها گفت: آفرین به شما و کسی که از پیش او آمده اید، شما در این کشور آزادید، و دستور می دهم که همه امکانات را در اختیار شما بگذارند.
عمر و عاص همین که لب به اعتراض گشود، نجاشی چنان سیلی به صورتش زد که دست به صورت گرفت و از مجلس خارج گردید. جعفر و همراهان پانزده سال در حبشه ماندند و بذر اسلام خواهی را در قلب نجاشی قلوب مردم حبشه پاشیدند و سپس به مدینه بازگشتند.(50)

28- برخورد شدید اسلام با گرانفروش

مگر نه این است که تجارت و داد و ستدها یکی از مهمترین پایه های اقتصاد و کسب امکانات مادی است، مگر از رسول خدا صلی اللّه علیه و آله نشنیده ایم که اگر برکت را به ده قسم کنیم، نه قسمت آن در تجارت است و در پرتو تجارت، از اندوخته های مردم بی نیاز خواهیم شد و چشم طمع به این و آن نمی دوزیم(51) و....
از این رو باید اجناس خود را در معرض تجارت و داد و ستد قرار داد، پولها و کالاها را نباید احتکار و گنج کرد باید، برای تحصیل آسایش اقتصادی، سفرها کرد و از وطن دور شد و راههای درازی را پشت سرگذاشت.
پیشوای راستین حضرت امام صادق علیه السلام نان خور بسیاری داشت او نمی توانست به آنان بی توجه باشد و نیازمندیهای آنان را نادیده انگارد:
قافله بازرگانان اجناس خود را آماده کرده عازم حرکت به سوی مصر بودند، چه خوبست مصادف (یکی از غلامان امام صادق علیه السلام) نیز به همراه کاروانیان حرکت کند و همانند آنان تجارت نموده، تا از سود آن بهره مند شویم.
امام صادق: ای مصادف! این هزار دینار را بگیر و کمال آمادگی را داشته باش! و به همراه کاروان بازرگانان به سوی مصر برو و با این پول تجارت کن!
مصادف: من غلام تو هستم، آنچه دستور بفرمایی با کمال میل انجام می دهم.
مصادف با آن هزار دینار، اجناسی خریده و به همراه قافله تجار، به سوی مصر رهسپار شد.
راه بین مدینه و مصر، طولانی است، چه می شود کرد، باید تجارت نمود، سختی و رنج راه، به خاطر تجارت است، شاید در این تجارت، سود فراوانی ببریم و پیمودن آن همه راه خسته کننده، بی نتیجه نماند.
دیوارهای مصر و درختان آن از دور پیداست، هر لحظه کاروانیان که خسته و کوفته شده اند، منتظرند به مصر برسند، و رفع خستگی کنند، سپس کالای تجارتی خود را به بازار آورده، در معرض فروش قرار دهند.
هنوز از دروازه شهر وارد نشده بودند که به وسیله گروهی، خبر خوشی به گوش آنان خورد.
- ای مردمی که در مصر بودید و از اوضاع بازار و تجارت شهر اطلاع دارید، و گویا شما نیز بازرگان بودید، اجناس خود را در این شهر فروخته اید و هم اکنون بیرون می روید، بازار در چه وضع هست؟!
- مژده....مژده.... کالاهای شما در این شهر مرغوب و کمیاب است، مشتریان و خواهان بسیار دارد، خاطر جمع باشید، سود خوبی نصیب شما می شود.
- وه... وه! چه خبر خوشی و چه مژده خوبی! بنابراین بسیار شایسته است، با هم تصمیم بگیریم و اجناس خود را از قرار هر دیناری به کمتر از یک دینار سود ندهیم. نه، نه! تنها تصمیم کافی نیست، باید همه افراد ما سوگند یاد کنند که جنس خود را به هر دیناری، یکدینار استفاده بفروشند، نه کمتر! (همه با هم سوگند یاد کردند).
بازار آشفته!
مگر امروز چه خبر است؟! بازار عوض شده، آشفتگی عجیبی رخ داده، فلان جنسها گران شده است ما که در عمر خود چنین بازار سیاهی ندیدیم. ولی چه می شود کرد، ما نیاز لازم به آن اجناس داریم، باید به هر قیمت هست خرید. باید شتاب کرد، مشتری های بسیار، دور کالاها را گرفته اند، راستی این اجناس چقدر گران شد؟ بله، مردم به این جنسها نیازمندند، و کمیاب هم هست.
به این ترتیب مصادف با هزار دینار خود، هزار دینار استفاده برد، و به همراه کاروان با کمال خردسندی به مدینه بازگشت.
او با خود می اندیشید، که در تجارت خود موفق شده و مولای او حضرت صادق علیه السلام قطعاً او را تحسین خواهد کرد و به او آفرین می گوید:
هر کدام از هزار دینار را در کیسه ای قرار داد و با شکوه خاصی خود را نزد امام صادق علیه السلام رسانید، و آن دو کیسه را در حضور حضرت نهاد.
- قربانت گردم! این کیسته اصل سرمایه است و این دیگری سود تجارتی آن!
امام صادق: وه! این سود، بسیار است، راستی بگو ببینم، ماجرا از چه قرار بوده؟ و با آن کالا چه کردید و چگونه چنین نفع کلانی را به دست آورده اید؟!
مصادف: جنس ما در مصر، هم خواهان بسیاری داشت و هم کمیاب بود، ما با هم، سوگند یاد کردیم که از هر دیناری، یک دینار منفعت بگیریم.
امام صادق: آه...آه... شما با همدیگر، هم سوگند شدید که آنقدر سود از مسلمانان بگیرید! نه، نه، من فقط سرمایه خودم را بر می دارم، کیسه سود را بردار. من احتیاجی به آن ندارم. یا مصادف! مجادلة السیوف اهون من طلب الحلال؛ این مصادف! جنگیدن با شمشیرها، آسانتر از به دست آوردن مال حال است(52)
به این ترتیب، پیشوای ششم ما امام صادق علیه السلام اعلان تنفر از مسلمانانی که به خاطر استفاده بسیار، بازار سیاه به وجود می آوردند، کرد، و به این وسیله یکی از دستورات اجتماعی فروزان اسلام را به جهانیان آموخت که باید مال طیب و پاکیزه را تحصیل کنند.