فهرست کتاب


سرگذشتهای عبرت انگیز

محمد محمدی اشتهاردی‏

25- نامه رسان غیور و شجاع

پیامبر اسلام صلی اللّه علیه و آله در سال ششم هجرت، تصمیم گرفت برای پادشاها و رؤسای جمهور و زمامداران کشورها نامه بنویسد و آنها را به اسلام دعوت کند.
در آن زمان هر چند کشورهای متعدد وجود داشت، اما کشورهای ایران و کشور روم، دو کشور بزرگ و قدرتمند آن زمان بودند و به عنوان دو ابرقدرت جهان به شمار می آمدند.
در میان پادشاهان و زمامداران کشورها، آوازه خسرو پرویز طاغوت گردنکش ایران به دنیا پیچیده بود، او را شاهنشاه و خدایگان و اعیلحضرت قدر قدرت همایونی می خواندند، او آنچنان در کبر و غرور فرو رفته بود که کسی جرئت عرض اندام با او را نداشت.
پیامبر صلی اللّه علیه و آله نامه ای برای او به عنوان دعوت او به اسلام نوشت، و آن نامه را به یکی از یاران شجاع و با شهامت خود به نام عبداللّه پسر حذافه داد، تا آن را به دربار خسرو پرویز که در مدائن بود برده و شخصاً نامه را به دست خسرو پرویز بدهد.
سفیر پیامبر صلی اللّه علیه و آله نامه را گرفت و سوار به شتر شده از مدینه به سوی مدائن حرکت کرد، و پس از پیمودن این راه طولانی، خود را به کاخ آسمان خراش شاهنشاه ایران رساند، و با اینکه خطراتی او را تهدید به قتل می کرد، به انجام این وظیفه مهم همت گماشت.
دربانان جلو او را گرفتند، او گفت: من سفیر پیامبر اسلام صلی اللّه علیه و آله هستم، نامه ای از طرف او برای خسرو پرویز آورده ام و مأمورم که خود نامه را به دست خسرو بدهم.
دربانان مطلب را به شاه گزارش دادند، خسرو پرویز اجازه ورود داد، و قبل از ورود سفیر، دستور داد کاخ را به زیور و زینت آراستند تا زرق و برق کاخ، چشم سفیر را خیره کرده و دل او را برباید.
عبداللّه بی آنکه تحت تأثیر تشریفات و زرق و برق کاخ قرار گیرد با کمال عادی، بی آنکه خم شود و یا خاک زمین را به احترام اعلیحضرت ببوسد، وارد کاخ شد و در برابر شاه ایستاد.
خسرو به یکی از درباریان گفت: نامه را از سفیر پیامبر بگیر و به من بده.
عبد اللّه: خیر، من نامه را به کسی نمی دهم، مأموران آن را فقط به دست تو بدهم.
خسرو پرویز ناچار دست دراز کرد و نامه را از عبداللّه گرفت، آن را به دست ترجمه کننده داد تا به فارسی ترجمه کند، ترجمه کننده اولین فراز را چنین ترجمه کرد:
از جانب محمد فرستاده خدا به سوی کسری، بزرگ فارس... ترجمه کننده تا به اینجا رسید، خسرو پرویز دگرگون شد و فریاد کشید که واعجبا، فرستنده نامه کیست که چنین جرئت کرده و نام خود را بر نام من مقدم داشته است، دیگر نگذاشت بقیه نامه را ترجمه کند، نامه را گرفت و قطعه قطعه کرد و جیغ می کشید که آیا محمد باید چنین نامه ای برای من بنویسد او از رعیت ها و بردگان من است، و سپس فریاد زد، این نامه رسان جسور را بیرون کنید.
عبداللّه بی آنکه از این بادها و توپهای خالی بلرزد، از مجلس بیرون آمد و سوار بر شترش شده و به طرف مدینه حرکت کرد، خوشحال بود که مأموریت خود را انجام داده است، پس از آنکه به مدینه رسید یک راست خدمت پیامبر صلی اللّه علیه و آله رفته و گزارش سفر خود را به عرض رساند.
پیامبر صلی اللّه علیه و آله نه تنها از این خبر ناگوار نلرزید و خود را نباخت، بلکه با کمال بردباری فرمود: فال نیک بزنید، او نامه را پاره پاره کرد، خداوند ملک و سلطنتش را از هم متلاشی خواهد کرد، و این خاکی را هم که داده در حقیقت خاک کشور ایران را با دست خود در اختیار ما گذاشته، بزودی ایران به دست مسلمانان خواهد افتاد.
خسرو پرویز که از اسب غرور پایین نیامده بود، نامه تهدیدآمیزی برای بازان پادشاه یمن فرستاد، یمن در آن روز تحت الحمایه ایران بود.
در آن نامه نوشت وقتی که نامه من رسید دو مرد چابکی به سوی مدینه نزد محمد بفرست تا او را دستگیر کرده و به دربار من تحویل دهند.
وقتی که این فرمان به دست بازان رسید، بازان که نمی توانست از فرمان همایونی اعلیحضرت سرپیچی کند، بیدرنگ دو نفر از افراد ورزیده و شجاع از میان ارتش خود برگزید و آنها را همراه نامه ای به پیامبر صلی اللّه علیه و آله، به ضمیمه فرمان شاهنشاه ایران به سوی مدینه فرستاد. این دو نفر به نام بابویه و خرخسره که اصلاً ایرانی بودند، طبق مد آن روز ایران، بند زرین به کمر بسته و بازو بند طلا و دست داشتند، با سبیلهای بلند و ریشهای تراشیده به حضور رسول اکرم صلی اللّه علیه و آله رسیدند، و گزارش خود را دادند.
پیامبر صلی اللّه علیه و آله تا هیأت و شکل آنها را دید فرمود: چه کسی به شما دستور داده که به این صورت در آیید؟
گفتند: صاحب ما خسرو پرویز چنین فرمان داده.
پیامبر صلی اللّه علیه و آله فرمود: اما پروردگار من فرموده: سبیل را بچینم و موی صورت را بگذارم، خوب حالا بنشینید.
آنگه پیامبر صلی اللّه علیه و آله آنها را دعوت به اسلام کرد و آیاتی از قرآن را برای آنها خواند، آنها نپذیرفتند و اصرار کردند که جواب ما را بده، تا اینکه پیامبر صلی اللّه علیه و آله فرمود: فردا صبح نزد من آیید تا پاسخ شما را بدهم. آن دو نفر صبح به حضور پیامبر صلی اللّه علیه و آله رفتند، پیامبر صلی اللّه علیه و آله فرمود: شب گذشته فلان ساعت، خسرو پرویز به دست پسرش شیرویه کشته شد، برگردید یمن و جریان را به بازان بگویید، اگر بازان به اسلام گروید که حکومتش ادامه می یابد و گرنه به سرنوشت خسرو پرویز خواهد رسید.
این دو نفر به یمن برگشتند و گزارش خود را به باذان دادند، از طرف ایران نیز نامه ای به دست بازان رسید، در آن نامه شیرویه نوشته بود، من پدرم را کشتم، از مردم یمن برای من بیعت بگیر و به آن مردی که در حجاز، دعوت به پیامبری خود می کند، کاری نداشته باش.
باذان با تطبیق نامه شیرویه و خبردادن پیامبر صلی اللّه علیه و آله در مورد قتل خسرو پرویز، فهمید که به راستی محمد صلی اللّه علیه و آله پیامبر خدا است، به او وحی می رسد، قلباً به او ایمان آورد و عده زیادی از مردم ایران که در یمن بودند به اسلام گرویدند.(48)
به این ترتیب، خسرو پرویز به نتیجه تکبر و غرور خود رسید، و عبداللّه سفیر پیامبر صلی اللّه علیه و آله با کمال عزت و شکوه، مأموریت خود را انجام داد.

26- پاسخ های دندانشکن اسیر مسلمان به امپراطور روم

در یکی از جنگهای مسلمانان با کشور پهناور و قدرتمند روم، عبداللّه بن حذافه با هشتاد نفر مسلمان، به دست رومیان اسیر شدند.
این گروه را به حضور هرقل امپراطور روم بردند، در این ملاقات، امپراطور روم به عبداللّه چنین گفت:
بیا و آیین ما مسیحیت را بپذیر تا تو را آزاد کنم.
عبداللّه: نه، هرگز من از آیین محمد صلی اللّه علیه و آله دست نمی کشم.
امپراطور: اگر آیین مرا بپذیری، مقام ارجمندی را به تو خواهم داد.
و آن گونه که می نگرم شخص شایسته هستی، در این صورت تو را در حکومت و زمامداری شریک خود می سازم.
عبداللّه: نه، غیر ممکن است که من از اسلام خارج گردم، اگر همه آنچه را که در قلمرو حکومت تو است به من بدهی به اندازه یک چشم بهم زدن، از اسلام بیرون نمی روم.
امپراطور روم از راه تهدید وارد شد، دستور داد، عبداللّه را به دار آویزان کردند، و به ظاهر گفت تیربارانش کنید اما حاضران دیدند که اصلاً چهره عبداللّه عوض نشده، و او همچنان مقاومت می کند.
به فرمان امپراطور، او را از دار به پایین آوردند دستور داد دیگ بزرگی آوردند و روغن زیتون در آن ریخته و آن دیگ را روی آتش گذاشتند، همین که جوش آمد، یکی از اسیران مسلمان را در آن روغن گداخته افکندند، بیدرنگ گوشتهای او از استخوان جدا گردید، و استخوانهای بدنش روی دیگ قرار گرفت.
امپراطور به عبداللّه گفت: اگر آیین مسیحیت را نپذیری، تو را نیز این چنین در میان روغن زیتون دیگ می سوازنم.
عبداللّه باز پیشنهاد قیصر را رد کرد.
به فرمان امپراطور، عبداللّه را نزدیک دیگ آوردند تا او را میان دیگ بیفکنند، وقتی که عبداللّه نزدیک دیگ رسید گریه کرد، قیصر دستور داد او را برگرداندند، به او گفت چرا گریه می کنی؟
عبداللّه گفت: گریه ام از ترس مرگ نیست، بلکه گریه ام از این رو است که کاش به تعداد موهای بدنم، جان می داشتم، و همه را در راه بزرگداشت اسلام فدا می کردم.
فرمانفرمای روم، از خلوص و شهامت و دلاوری عبداللّه حیران و مبهوت شد، و آنچنان عبداللّه به نظرش بزرگ جلوه کرد که به او گفت: اگر آیین مسیحیت را بپذیری، دخترم را همسر تو کرده و نصف کشورم را به تو واگذار می نمایم
عبداللّه: نه هرگز، اسلام عزیز را رها نمی کنم.
امپراطور: حال که مطلب به اینجا کشید، بیا و سرم را ببوس تا تو را آزاد کنم.
عبداللّه: نه این کار را هم نمی کنم، سر یک فرد سرکش و طاغوت را نمی بوسم.
امپراطور: اگر سر مرا ببوسی، تو و همه اسیران مسلمان را آزاد خواهم کرد.
عبداللّه: حال که آزادی دیگران در پیش است، حاضرم سرت را به یک شرط ببوسم.
امپراطور: هر طور که خودت می خواهی ببوس.
عبداللّه آستین خود را به پیشانی امپراطور روم گذاشت و سر او را به نیت بوسیدن آستینش بوسید، و در نتیجه امپراطوری روم، او و همراهانش را آزاد ساخت.
وقتی که عبداللّه با همراهان به مدینه بازگشت و قصه خود با قیصر روم را بیان نمود، مسلمانان شهامت؛ غیرت و مردانگی او را ستودند، و در مسجد همه مسلمین از عبداللّه احترام و تجلیل کرده و سر او را بوسیدند.
امپراطور روم آنچنان فریفته شهامت و جوانمردی عبداللّه شده بود که در ضمن نامه ای که برای حاکم مسلمین نوشت، از عبداللّه یادی کرد و گفت: اگر این مرد پیرو آیین ما بود، او را تاسرحد پرستش، می ستودیم.
آری این بود زندگی مردانه و شکوهمند یکی از دست پروردگان و فرهیختگان مکتب پیامبر اسلام صلی اللّه علیه و آله که تا این حد، با سرافرازی و سربلندی زیست و استقلال و عزت و آبروی خود و مسلمانان را در کشور دیگر، حفظ کرد.(49)

27- چهره پرشکوه جعفر طیار در کشور بیگانه

سال پنجم بعثت بود. مسلمانان در فشار بسیار سخت قرار گرفتند، گروهی تصمیم گرفتند همراه جعفر طیار به کشور حبشه پناهنده شوند. جعفر با گروهی از مسلمانان به حبشه مهاجرت کرد و در آنجا به انجام برنامه های مذهبی و تبلیغ اسلام پرداختند.
کفار قریش در مکه به دست و پا افتادند، و به گرد هم نشستند و تصمیم گرفتند دو نفر از افراد چابک و ورزیده خود را یه همراه هدایای گرانقیمت نزد نجاشی امپراطور حبشه بفرستند، و از او بخواهند که جعفر و همراهانش را از کشور حبشه اخراج نماید.
این دو نفر به نام عمرو عاص و عماره، انتخاب شده و همراه هدایای نفیس سوار کشتی شده و خود را به حبشه رساندند.
نخست سراغ اطرافیان شاه حبشه رفته، و به هر یک هدیه ای دادند و قصه خود را گفتند و از آنها خواستند که در رسیدن به هدف، در حضور شاه، ما را کمک کنید.
ساعات ملاقات با پادشاه حبشه نزدیک شد، عمرو عاص و عماره، هدایای نفیس خود را برداشته وارد قصر شدند، به محض اینکه به حضور نجاشی رسیدند، در فاصله چند قدمی، به سجده افتاده و همچون غلامان دربار با کمال ادب دست به سینه در برابر حریم شاه ایستادند، و سپس هدایای خود را تقدیم کردند و با اجازه اعلیحضرت، خواسته خود را گفتند، و اطرافیان نیز به کمک آنها شتافته و آنها را تأیید می کردند.
نجاشی که مرد با تجربه و فهمیده بود، فریب ظاهر آنها را نخورد و گفت: من نمی توانم تنها به قاضی بروم، و بدون بودن طرف شکایت شما، داوری کنم، باید نماینده مسلمان هم باشد و حرفش را بزند تا قضاوت کنم.
نجاشی برای مسلمانان پیام فرستاد، که ساعت معینی حضور یابند تا به شکایت آن دو نفر رسیدگی شود.
جعفر طیار، به مسلمانان همراهش گفت: وقتی به حضور شاه رفتیم هیچکس سخن نگوید، مرا نماینده خود کنید، من به جای شما سخن می گویم مسلمانان این پیشنهاد را پذیرفتند.
ساعت ملاقات فرا رسید نمایندگان کفار قریش، با پارتی بازی اطرافیان شاه، کنار مسند قرار داشتند، شاه نیز در مسند نشسته بود، اجازه ورود داده شد ناگهان دیدند مسلمانان با جعفر طیار به طور عادی و معمول وارد شدند.
برخلاف انتظار شاه و اطرافیان، سجده و خم شدن از مسلمانان دیده نشد، بلکه با کمال وقار و شکوه خاص حاضران را به خود جلب کردند.
نمایندگان قریش که پی بهانه می گشتند، همین بی اعتنایی مسلمانان را بهانه قرار دادند، و خطاب به شاه چنین اظهار داشتند: اعلیحضرتا! حال ثابت شد که حق با ما است، دیدی که اینها به مقام سلطنت جسارت کرده و این چنین بر خلاف ادب رفتار نمودند.
جعفر بی آنکه خود را ببازد، دهان گشود و گفت: ما طبق وظائف مذهبی خود برای غیر خدا را ببازد، دهان گشود و گفت: ما طبق وظائف مذهبی خود برای غیر خدا سجده نمی کنیم. سپس مطالبی از اصول اسلام و اهداف پیامبر اسلام صلی اللّه علیه و آله را با زیان بسیار شیوا بیان کرد.
آن چنان سخنان جعفر و شیوه ملاقات عزتمند او و همراهانش، جالب بود که همه اهل مجلس و شخص شاه، مرعوب واقع شده و شاه شخصاً با جعفر به گفتگو و سؤال و جواب پرداخت، در پایان به آنها گفت: آفرین به شما و کسی که از پیش او آمده اید، شما در این کشور آزادید، و دستور می دهم که همه امکانات را در اختیار شما بگذارند.
عمر و عاص همین که لب به اعتراض گشود، نجاشی چنان سیلی به صورتش زد که دست به صورت گرفت و از مجلس خارج گردید. جعفر و همراهان پانزده سال در حبشه ماندند و بذر اسلام خواهی را در قلب نجاشی قلوب مردم حبشه پاشیدند و سپس به مدینه بازگشتند.(50)