فهرست کتاب


سرگذشتهای عبرت انگیز

محمد محمدی اشتهاردی‏

23- توجه به روز حسرت قیامت

یکی از نامهای قیامت یوم الحسرة (روز حسرت) است چنانکه این مطلب در آیه 39 سوره مریم تصریح شده است.
آیةاللّه العظمی بروجردی مرجع کل، در وعظ و نصیحت خود، به طور مکرر از این جمله یاد می کرد، خطیب توانا آقای فلسفی می نویسد: روزی من تنها در محضر ایشان در اطاق اندرونی نشسته بودیم، به یک مناسبت فرمود:
روز قیامت یوم الحسرة (روز افسوس خوردن) است، که افراد به گذشته دنیای خود و غفلت هایی که داشته اند افسوس می خوردند، در این وقت دیدم چنان پرده ای از اشک روی چشمشان آمد که گویی هم اکنون قیامت است و آن یوم الحسرة برای ایشان مجسم می باشد.(45)
آری آقای بروجردی این گونه به معاد می اندیشیدند، و به یاد حسرت و افسوس آن روز، دگرگون می شدند. که قرآن می فرماید:
حتی اذا جائتهم الساعة بغتة قالوا یا حسرتنا علی ما فرطنا فیها و هم یحملون اوزارهم علی ظورهم؛ ای افسوس بر ما که در مورد (اندوختن ذخیره برای) قیامت کوتاهی کردیم، و آنها بار سنگین گناهایشان را بر دوش می کشند. (انعام:31)

24- دکتر ایادی بهایی، سلطان بی تخت و تاج

در عصر رژیم منحط محمدرضاپهلوی، بهایی ها آن چنان در همه جا حتی در سطح وزارت نفوذ کرده بودند، که می خواستند ایران را اسرائیل دوم کنند، هویدا بهایی حدود سیزده سال نخست وزیر این مملکت بود، در همه جا اعمال نفوذ آنها دیده می شد، از این رو آیةاللّه العظمی بروجردی (ره) نسبت به این مسئله، فوق العاده حساس بود و اقدامات مهم برای قلع و قمع آنها نمود، که یکی از آنها سخنرانیهای خطیب توانا حجة الاسلام محمد تقی فلسفی به نمایندگی از آقای بروجردی، در مسجد شاه سابق تهران بود که مستقیم، در ماه رمضان سال 1334 شمسی در رادیو پخش می شد، و در همین سال ضربات سنگینی بر بهائیان وارد گردید.
حتی دکتر ایادی طبیب مخصوص شاه، بهایی بود.
آقای فلسفی می نویسد: در یکی از سخنرانیهای ماه رمضان سال 1334 شمسی که در رادیو هم پخش می شد، خطاب به شاه، به طور صریح گفتم:
مملکت ما این همه طبیب متخصص مسلمان دارد، مردم ناراحت هستند از اینکه دکتر ایادی بهایی طبیب مخصوص شما است، او را عوض کنید.
ولی شاه او را عوض نکرد، حتی یک نفر به من گفت شاه ناراحت شده و گفته است: اینها به طبیب من چه کار دارند؟
وقتی که بعد از انقلاب کتاب ارتشبد حسین فردوست به نام ظهور و سقوط سلطنت پهلوی (که در دو جلد چاپ شده) را خواندم معلوم شد که شاه هرگز نمی توانست دکتر ایادی را عوض کند، فردوست می نویسد:
من که در دریا بودم، نمی دانستم که آیا شاه بر ایران سلطنت می کند یا دکتر ایادی؟ زیرا دکتر ایادی بهایی ها را در همه جا گمارده و بر مردم مسلط کرده بود.
سپس می نویسد: در زمانی که فلسفی در رادیو درباره بهائیان صحبت می کرد، شاه به ایادی گفت: دیگر مقتضی نیست در ایران بمانی، مدتی به خارج از ایران برو.
فردوست می نویسد: من یکبار مشاغل او را کنترل کردم، به 80 شغل رسید، محمد رضا در حضور من از او ایراد گرفت که 80 شغل را برای چه می خواهید؟ ایادی با شوخی جواب داد و گفت: می خواهم مشاغلم را به صد برسانم!
این خود نمونه کوچکی است از شیوه حکومت محمدرضا. در زمان هویدا (نخست وزیر شاه) دکتر ایادی تا توانست وزیر بهایی وارد کابینه کرد، و این وزراء بدون اجازه او حق هیچگونه کاری نداشتند.... و بر همین اساس می توان کتاب نوشت که آیا ایادی بهایی در ایران سلطنت می کرد یا محمد رضا؟(46)
آقای فلسفی در نتیجه گیری می نویسد:
چیزی که من از نظر سیاسی دریافتم این بود که انگلیس فلسطین را به دست یهود مرکز صهیونیست ها کرد، و آمریکا می خواست ایران را به دست افرادی نظیر دکتر ایادی مرکز بهائی ها کند، و در خاورمیانه دو پایگاه داشته باشد.(47)

25- نامه رسان غیور و شجاع

پیامبر اسلام صلی اللّه علیه و آله در سال ششم هجرت، تصمیم گرفت برای پادشاها و رؤسای جمهور و زمامداران کشورها نامه بنویسد و آنها را به اسلام دعوت کند.
در آن زمان هر چند کشورهای متعدد وجود داشت، اما کشورهای ایران و کشور روم، دو کشور بزرگ و قدرتمند آن زمان بودند و به عنوان دو ابرقدرت جهان به شمار می آمدند.
در میان پادشاهان و زمامداران کشورها، آوازه خسرو پرویز طاغوت گردنکش ایران به دنیا پیچیده بود، او را شاهنشاه و خدایگان و اعیلحضرت قدر قدرت همایونی می خواندند، او آنچنان در کبر و غرور فرو رفته بود که کسی جرئت عرض اندام با او را نداشت.
پیامبر صلی اللّه علیه و آله نامه ای برای او به عنوان دعوت او به اسلام نوشت، و آن نامه را به یکی از یاران شجاع و با شهامت خود به نام عبداللّه پسر حذافه داد، تا آن را به دربار خسرو پرویز که در مدائن بود برده و شخصاً نامه را به دست خسرو پرویز بدهد.
سفیر پیامبر صلی اللّه علیه و آله نامه را گرفت و سوار به شتر شده از مدینه به سوی مدائن حرکت کرد، و پس از پیمودن این راه طولانی، خود را به کاخ آسمان خراش شاهنشاه ایران رساند، و با اینکه خطراتی او را تهدید به قتل می کرد، به انجام این وظیفه مهم همت گماشت.
دربانان جلو او را گرفتند، او گفت: من سفیر پیامبر اسلام صلی اللّه علیه و آله هستم، نامه ای از طرف او برای خسرو پرویز آورده ام و مأمورم که خود نامه را به دست خسرو بدهم.
دربانان مطلب را به شاه گزارش دادند، خسرو پرویز اجازه ورود داد، و قبل از ورود سفیر، دستور داد کاخ را به زیور و زینت آراستند تا زرق و برق کاخ، چشم سفیر را خیره کرده و دل او را برباید.
عبداللّه بی آنکه تحت تأثیر تشریفات و زرق و برق کاخ قرار گیرد با کمال عادی، بی آنکه خم شود و یا خاک زمین را به احترام اعلیحضرت ببوسد، وارد کاخ شد و در برابر شاه ایستاد.
خسرو به یکی از درباریان گفت: نامه را از سفیر پیامبر بگیر و به من بده.
عبد اللّه: خیر، من نامه را به کسی نمی دهم، مأموران آن را فقط به دست تو بدهم.
خسرو پرویز ناچار دست دراز کرد و نامه را از عبداللّه گرفت، آن را به دست ترجمه کننده داد تا به فارسی ترجمه کند، ترجمه کننده اولین فراز را چنین ترجمه کرد:
از جانب محمد فرستاده خدا به سوی کسری، بزرگ فارس... ترجمه کننده تا به اینجا رسید، خسرو پرویز دگرگون شد و فریاد کشید که واعجبا، فرستنده نامه کیست که چنین جرئت کرده و نام خود را بر نام من مقدم داشته است، دیگر نگذاشت بقیه نامه را ترجمه کند، نامه را گرفت و قطعه قطعه کرد و جیغ می کشید که آیا محمد باید چنین نامه ای برای من بنویسد او از رعیت ها و بردگان من است، و سپس فریاد زد، این نامه رسان جسور را بیرون کنید.
عبداللّه بی آنکه از این بادها و توپهای خالی بلرزد، از مجلس بیرون آمد و سوار بر شترش شده و به طرف مدینه حرکت کرد، خوشحال بود که مأموریت خود را انجام داده است، پس از آنکه به مدینه رسید یک راست خدمت پیامبر صلی اللّه علیه و آله رفته و گزارش سفر خود را به عرض رساند.
پیامبر صلی اللّه علیه و آله نه تنها از این خبر ناگوار نلرزید و خود را نباخت، بلکه با کمال بردباری فرمود: فال نیک بزنید، او نامه را پاره پاره کرد، خداوند ملک و سلطنتش را از هم متلاشی خواهد کرد، و این خاکی را هم که داده در حقیقت خاک کشور ایران را با دست خود در اختیار ما گذاشته، بزودی ایران به دست مسلمانان خواهد افتاد.
خسرو پرویز که از اسب غرور پایین نیامده بود، نامه تهدیدآمیزی برای بازان پادشاه یمن فرستاد، یمن در آن روز تحت الحمایه ایران بود.
در آن نامه نوشت وقتی که نامه من رسید دو مرد چابکی به سوی مدینه نزد محمد بفرست تا او را دستگیر کرده و به دربار من تحویل دهند.
وقتی که این فرمان به دست بازان رسید، بازان که نمی توانست از فرمان همایونی اعلیحضرت سرپیچی کند، بیدرنگ دو نفر از افراد ورزیده و شجاع از میان ارتش خود برگزید و آنها را همراه نامه ای به پیامبر صلی اللّه علیه و آله، به ضمیمه فرمان شاهنشاه ایران به سوی مدینه فرستاد. این دو نفر به نام بابویه و خرخسره که اصلاً ایرانی بودند، طبق مد آن روز ایران، بند زرین به کمر بسته و بازو بند طلا و دست داشتند، با سبیلهای بلند و ریشهای تراشیده به حضور رسول اکرم صلی اللّه علیه و آله رسیدند، و گزارش خود را دادند.
پیامبر صلی اللّه علیه و آله تا هیأت و شکل آنها را دید فرمود: چه کسی به شما دستور داده که به این صورت در آیید؟
گفتند: صاحب ما خسرو پرویز چنین فرمان داده.
پیامبر صلی اللّه علیه و آله فرمود: اما پروردگار من فرموده: سبیل را بچینم و موی صورت را بگذارم، خوب حالا بنشینید.
آنگه پیامبر صلی اللّه علیه و آله آنها را دعوت به اسلام کرد و آیاتی از قرآن را برای آنها خواند، آنها نپذیرفتند و اصرار کردند که جواب ما را بده، تا اینکه پیامبر صلی اللّه علیه و آله فرمود: فردا صبح نزد من آیید تا پاسخ شما را بدهم. آن دو نفر صبح به حضور پیامبر صلی اللّه علیه و آله رفتند، پیامبر صلی اللّه علیه و آله فرمود: شب گذشته فلان ساعت، خسرو پرویز به دست پسرش شیرویه کشته شد، برگردید یمن و جریان را به بازان بگویید، اگر بازان به اسلام گروید که حکومتش ادامه می یابد و گرنه به سرنوشت خسرو پرویز خواهد رسید.
این دو نفر به یمن برگشتند و گزارش خود را به باذان دادند، از طرف ایران نیز نامه ای به دست بازان رسید، در آن نامه شیرویه نوشته بود، من پدرم را کشتم، از مردم یمن برای من بیعت بگیر و به آن مردی که در حجاز، دعوت به پیامبری خود می کند، کاری نداشته باش.
باذان با تطبیق نامه شیرویه و خبردادن پیامبر صلی اللّه علیه و آله در مورد قتل خسرو پرویز، فهمید که به راستی محمد صلی اللّه علیه و آله پیامبر خدا است، به او وحی می رسد، قلباً به او ایمان آورد و عده زیادی از مردم ایران که در یمن بودند به اسلام گرویدند.(48)
به این ترتیب، خسرو پرویز به نتیجه تکبر و غرور خود رسید، و عبداللّه سفیر پیامبر صلی اللّه علیه و آله با کمال عزت و شکوه، مأموریت خود را انجام داد.