فهرست کتاب


سرگذشتهای عبرت انگیز

محمد محمدی اشتهاردی‏

22- شعارهای کوبنده بر ضد دشمن.

سال سوم هجرت فرا رسید، دشمنان زخم خورده اسلام در جنگ بدر با تدارکات مجهز جنگی به فرماندهی ابوسفیان برای سرکوبی مسلمانان عازم مدینه شدند، پیامبر صلی اللّه علیه و آله به محض اطلاع از عزم دشمن، سکوت نکرد، بیدرنگ مسلمانان را جمع کرد، و برای جلوگیری از دشمن، از مدینه خارج شدند و در سرزمین احد در برابر دشمن قرار گرفتند.
در مراحل اول مسلمین بر سپاه دشمن پیروز شده بودند، ولی غفلت مسلمین در نگهداری تنگه کنار کوه باعث شد که مشعل پیروزی به دست دشمنان افتاد، آری اگر مسلمانان لحظه ای غفلت کنند و جبهه دفاعی خود را رها سازند، دشمن از کمین ظاهر خواهد شد، و این مطلب حساس در هر زمانی هست، و ما امروز به خصوص باید بیشتر از همیشه هوشیارانه سنگرها را حفظ کنیم.
در پایان جنگ، ابوسفیان رهبر مشرکین برای اغوای مردم، خواست فتح خود را در میدان احد به عقیده بت پرستی مربوط سازد، شروع به ستودن بت کرد و گفت: اعل هبل اعل هبل؛ بزرگ و زنده باد بت هبل.
طوفان مصائب و گرفتاریها و خستگی ها، رسول اکرم صلی اللّه علیه و آله را از وظیفه مقدس تبلیغ و دفاع از توحید باز نداشت، بی درنگ با همان آهنگ در پاسخ ابوسفیان فرمود: اللّه اعلی و اجل؛ خدا بزرگتر و ارجمندتر است.
مسلمانان به فرمان پیامبر صلی اللّه علیه و آله، این شعار کوبنده را با هم گفتند. ابوسفیان بار دیگر به نام بت عزی فریاد زد و گفت: ان لنا العزی و لاعزی لکم؛ ما بت عزی داریم و شما بت عزی ندارید. یعنی از این رو ما پیروز شدیم و شما مغلوب.
پیامبر صلی اللّه علیه و آله بی درنگ با دهانی پر از خون در جواب فرمود:
اللّه مولینا و لا مولی لکم؛ ای ابوسفیان اگر شما بت عزی دارید، ما خدا داریم، او صاحب و رهبر ما است نه شما.
مسلمین نیز با فریادهای پی در پی این شعار را گفتند.
ابوسفیان که مکرر پاسخ پیغمبر صلی اللّه علیه و آله را می شنید، دنبال سخن را قطع کرد و گفت: کار جنگ به نوبت است، روزی به نفع شما است و روزی به نفع ما.
رسول اکرم صلی اللّه علیه و آله، سکوت اختیار نکرد و این جواب دندان شکن را داد:
لا سواء قتلاکم فی النار و قتلانا فی الجنة؛ نه هرگز، این دو سپاه یکسان نیستند، کشته های شما در آتش دوزخ هستند، و کشته های ما در بهشت می باشند.
آخرین سخن ابوسفیان این بود: وعده جنگ ما با شما سال دیگر. رسول اکرم صلی اللّه علیه و آله در آن بحران خطرناک، این سخن را نیز بی جواب نگذاشت، به مسلمین فرمود بگویید: چنین باشد.(44)

23- توجه به روز حسرت قیامت

یکی از نامهای قیامت یوم الحسرة (روز حسرت) است چنانکه این مطلب در آیه 39 سوره مریم تصریح شده است.
آیةاللّه العظمی بروجردی مرجع کل، در وعظ و نصیحت خود، به طور مکرر از این جمله یاد می کرد، خطیب توانا آقای فلسفی می نویسد: روزی من تنها در محضر ایشان در اطاق اندرونی نشسته بودیم، به یک مناسبت فرمود:
روز قیامت یوم الحسرة (روز افسوس خوردن) است، که افراد به گذشته دنیای خود و غفلت هایی که داشته اند افسوس می خوردند، در این وقت دیدم چنان پرده ای از اشک روی چشمشان آمد که گویی هم اکنون قیامت است و آن یوم الحسرة برای ایشان مجسم می باشد.(45)
آری آقای بروجردی این گونه به معاد می اندیشیدند، و به یاد حسرت و افسوس آن روز، دگرگون می شدند. که قرآن می فرماید:
حتی اذا جائتهم الساعة بغتة قالوا یا حسرتنا علی ما فرطنا فیها و هم یحملون اوزارهم علی ظورهم؛ ای افسوس بر ما که در مورد (اندوختن ذخیره برای) قیامت کوتاهی کردیم، و آنها بار سنگین گناهایشان را بر دوش می کشند. (انعام:31)

24- دکتر ایادی بهایی، سلطان بی تخت و تاج

در عصر رژیم منحط محمدرضاپهلوی، بهایی ها آن چنان در همه جا حتی در سطح وزارت نفوذ کرده بودند، که می خواستند ایران را اسرائیل دوم کنند، هویدا بهایی حدود سیزده سال نخست وزیر این مملکت بود، در همه جا اعمال نفوذ آنها دیده می شد، از این رو آیةاللّه العظمی بروجردی (ره) نسبت به این مسئله، فوق العاده حساس بود و اقدامات مهم برای قلع و قمع آنها نمود، که یکی از آنها سخنرانیهای خطیب توانا حجة الاسلام محمد تقی فلسفی به نمایندگی از آقای بروجردی، در مسجد شاه سابق تهران بود که مستقیم، در ماه رمضان سال 1334 شمسی در رادیو پخش می شد، و در همین سال ضربات سنگینی بر بهائیان وارد گردید.
حتی دکتر ایادی طبیب مخصوص شاه، بهایی بود.
آقای فلسفی می نویسد: در یکی از سخنرانیهای ماه رمضان سال 1334 شمسی که در رادیو هم پخش می شد، خطاب به شاه، به طور صریح گفتم:
مملکت ما این همه طبیب متخصص مسلمان دارد، مردم ناراحت هستند از اینکه دکتر ایادی بهایی طبیب مخصوص شما است، او را عوض کنید.
ولی شاه او را عوض نکرد، حتی یک نفر به من گفت شاه ناراحت شده و گفته است: اینها به طبیب من چه کار دارند؟
وقتی که بعد از انقلاب کتاب ارتشبد حسین فردوست به نام ظهور و سقوط سلطنت پهلوی (که در دو جلد چاپ شده) را خواندم معلوم شد که شاه هرگز نمی توانست دکتر ایادی را عوض کند، فردوست می نویسد:
من که در دریا بودم، نمی دانستم که آیا شاه بر ایران سلطنت می کند یا دکتر ایادی؟ زیرا دکتر ایادی بهایی ها را در همه جا گمارده و بر مردم مسلط کرده بود.
سپس می نویسد: در زمانی که فلسفی در رادیو درباره بهائیان صحبت می کرد، شاه به ایادی گفت: دیگر مقتضی نیست در ایران بمانی، مدتی به خارج از ایران برو.
فردوست می نویسد: من یکبار مشاغل او را کنترل کردم، به 80 شغل رسید، محمد رضا در حضور من از او ایراد گرفت که 80 شغل را برای چه می خواهید؟ ایادی با شوخی جواب داد و گفت: می خواهم مشاغلم را به صد برسانم!
این خود نمونه کوچکی است از شیوه حکومت محمدرضا. در زمان هویدا (نخست وزیر شاه) دکتر ایادی تا توانست وزیر بهایی وارد کابینه کرد، و این وزراء بدون اجازه او حق هیچگونه کاری نداشتند.... و بر همین اساس می توان کتاب نوشت که آیا ایادی بهایی در ایران سلطنت می کرد یا محمد رضا؟(46)
آقای فلسفی در نتیجه گیری می نویسد:
چیزی که من از نظر سیاسی دریافتم این بود که انگلیس فلسطین را به دست یهود مرکز صهیونیست ها کرد، و آمریکا می خواست ایران را به دست افرادی نظیر دکتر ایادی مرکز بهائی ها کند، و در خاورمیانه دو پایگاه داشته باشد.(47)