فهرست کتاب


سرگذشتهای عبرت انگیز

محمد محمدی اشتهاردی‏

20- دعای نیمه شب و فرار دشمن

سال پنجم هجرت پیامبر صلی اللّه علیه و آله به مدینه بود، می توان گفت آغاز توسعه پیروزی انقلاب به رهبری پیامبر صلی اللّه علیه و آله بود، ضد انقلاب از مشرکان و یهود و نصاری و منافقان دست به دست هم داده بودند تا انقلاب نوپای اسلام را از پای در آورند، در جنگ بدر و... با اینکه جمعیت دشمن چند برابر بود، از دست سربازان رشید اسلام شکست مفتضحانه خوردند، ولی همچون مار زخم خورده، این بار تمام حزبها و طوایف و یهود و نصاری را برای یک جنگ بزرگ بر ضد اسلام دعوت کردند، دعوت آنها پذیرفته شد، سپاه انبوهی از دشمن برای سرکوبی مسلمانان به سوی مدینه حرکت کردند.
مدینه در محاصره دشمن در آمد، قبل از ورود دشمن، مسلمانان به فرمان پیامبر صلی اللّه علیه و آله دور تا دور مدینه، خندق کنده بودند، خندق مانع از آن شد که دشمن به طور گروهی وارد مدینه شود، اما پشت خندق همچنان ماند، عبور و مرور مسلمانان مدینه را به بیرون از مدینه قطع کرد.
و در حقیقت وقتی که دشمن نتوانست جنگ کند، مسلمانان را در فشار اقتصادی قرار داد، حدود یکماه از این جریان گذشت، فشار گرسنگی، محاصره، سرما و دلهره و ناامنی، مسلمانان را سخت نگران و ناراحت کرده بود، آنچنان فشار زیاد بود که ابوسعید به حضور پیامبران صلی اللّه علیه و آله رسیده، و عرض کرد جانها به لب آمده و کارد به استخوان رسیده است.
پیامبر صلی اللّه علیه و آله همان لحظه با یاران خود به مسجد فتح رفتند و در آنجا دست به دعا و نیایش پرداختند، ناگهان دیدند پیامبر صلی اللّه علیه و آله رو به جمعیت کرد و گفت: آیا در میان شما کسی هست که برود بیرون مدینه نزدیک اردوگاه دشمن، از آنها خبر بیاورد، گرسنگی و فشار در حدی بود که کسی جواب این سؤال را نداد، پیامبر بار سوم به یکی از مسلمانان به نام حذیفه فرمود: تو برو و خبر بیاور، حذیفه فرمان پیامبر صلی اللّه علیه و آله را گوش کرد، شبانه در راهی که دشمنان او را نبینند، به طرف اردوگاه دشمن رفت، دید باد و طوفان، تمام تشکیلات، دشمن را به هم زده و خیمه ها را در هم ریخته است.
حذیفه گوید: ابوسفیان از خیمه ای بیرون آمد و گفت: ای گروه قریش دیگر جای توقف نیست، زیرا حیوانات سم دار و بی سم هلاک شدند، فرار کنید جز فرار چاره ای نیست.
این را گفت و سوار بر مرکب شده و فرار کرد و دنبالش، پیروانش پا به فرار گذاشتند، برگشتم به حضور پیامبر صلی اللّه علیه و آله، دیدم هنوز پیامبر در مسجد به نماز و دعا مشغول است، تا مرا دید عبای خود را به من پیچید تا از سرما محفوظ شوم، آنگاه گزارش خود را دادم.(42)

21- فرمان ایست به هواپیمای غول پیکر جت

فراموش نمی کنم در کوپه ترن، با یک دانشمندی که دکتر داروساز بود، هم صحبت شدم، از هر دری سخن به میان آمد، در میان حرفهایش قصه لطیف و زیبائی گفت که دوست دارم شما هم آن را بشنوید، گفت:
روزی برای انجام مأموریت، سوار هواپیمای غول پیکر جت شدم که از آبادان به تهران پرواز می کرد، وقتی که هواپیما از زمین برخاست با خود گفتم: بنازم به مغز بشر، چه اعجوبه ای ساخته؟ دستت درد نکند بشر چه خدمت بزرگی کردی، من که می بایست این راه طولانی فاصله آبادان تا تهران را ماهها بپیمایم، یکساعته می پیمایم، آفرین بر تو ای بشر، زنده باد فکر و مغز و اندیشه ات ای بشر.
ولی حتی یکبار هم به ذهنم نیامد که بگویم بنازم بدست قدرتت ای خدای بزرگ که چنین استعداد و مغزی به بشر دادی، تا این اعجوبه را ساخت.
در این فکرها غرق بودم، حدود یک ربع ساعت از حرکت هواپیما بیشتر نمی گذشت، که ناگهان از سوی ناظم هواپیما با بلندگو اعلام شد: نظر به اینکه هوا طوفانی و نامساعد، است و ادامه حرکت به تهران خطرناک به نظر می رسد، هم اکنون به آبادان برمی گردیم.
تا این اعلام را شنیدم، ناگهان این آیه قرآنی همچون زنگ در کنار لاله گوشم به صدا در آمد: یسبح لله ما فی السماوات و ما فی الارض؛ آنچه در آسمانها و زمین است، خدا را می ستایند.
افسوس خوردم که چرا من فقط بشر را ستودم، حتی یک بار نگفتم بنازم به قدرت خدا.
به خود گفتم دیدی همین اعجوبه غول پیکر، با فرمان ایست خدا، به جلو نرفت و برگشت، بنابراین همه امور در دست او است، نخست باید او را ستود، و سپس از تلاش های طاقت فرسای بشر برای پیشبرد تمدن علم و صنعت تمجید و سپاس کرد، از آن پس نخست از خداوند مهربان سپاس می کنم، بعد از بندگانش، همان خدایی که بزرگترین نقشه خائنانه امپریالیسم آمریکا را در حمله نافرجام هواپیماهای مجهز خود به تهران برای نجات جاسوسها، آن چنان شکست مفتضحانه داد (43) که می توان آن را از شگفتیهای حوادث عصر حاضر خواند.

22- شعارهای کوبنده بر ضد دشمن.

سال سوم هجرت فرا رسید، دشمنان زخم خورده اسلام در جنگ بدر با تدارکات مجهز جنگی به فرماندهی ابوسفیان برای سرکوبی مسلمانان عازم مدینه شدند، پیامبر صلی اللّه علیه و آله به محض اطلاع از عزم دشمن، سکوت نکرد، بیدرنگ مسلمانان را جمع کرد، و برای جلوگیری از دشمن، از مدینه خارج شدند و در سرزمین احد در برابر دشمن قرار گرفتند.
در مراحل اول مسلمین بر سپاه دشمن پیروز شده بودند، ولی غفلت مسلمین در نگهداری تنگه کنار کوه باعث شد که مشعل پیروزی به دست دشمنان افتاد، آری اگر مسلمانان لحظه ای غفلت کنند و جبهه دفاعی خود را رها سازند، دشمن از کمین ظاهر خواهد شد، و این مطلب حساس در هر زمانی هست، و ما امروز به خصوص باید بیشتر از همیشه هوشیارانه سنگرها را حفظ کنیم.
در پایان جنگ، ابوسفیان رهبر مشرکین برای اغوای مردم، خواست فتح خود را در میدان احد به عقیده بت پرستی مربوط سازد، شروع به ستودن بت کرد و گفت: اعل هبل اعل هبل؛ بزرگ و زنده باد بت هبل.
طوفان مصائب و گرفتاریها و خستگی ها، رسول اکرم صلی اللّه علیه و آله را از وظیفه مقدس تبلیغ و دفاع از توحید باز نداشت، بی درنگ با همان آهنگ در پاسخ ابوسفیان فرمود: اللّه اعلی و اجل؛ خدا بزرگتر و ارجمندتر است.
مسلمانان به فرمان پیامبر صلی اللّه علیه و آله، این شعار کوبنده را با هم گفتند. ابوسفیان بار دیگر به نام بت عزی فریاد زد و گفت: ان لنا العزی و لاعزی لکم؛ ما بت عزی داریم و شما بت عزی ندارید. یعنی از این رو ما پیروز شدیم و شما مغلوب.
پیامبر صلی اللّه علیه و آله بی درنگ با دهانی پر از خون در جواب فرمود:
اللّه مولینا و لا مولی لکم؛ ای ابوسفیان اگر شما بت عزی دارید، ما خدا داریم، او صاحب و رهبر ما است نه شما.
مسلمین نیز با فریادهای پی در پی این شعار را گفتند.
ابوسفیان که مکرر پاسخ پیغمبر صلی اللّه علیه و آله را می شنید، دنبال سخن را قطع کرد و گفت: کار جنگ به نوبت است، روزی به نفع شما است و روزی به نفع ما.
رسول اکرم صلی اللّه علیه و آله، سکوت اختیار نکرد و این جواب دندان شکن را داد:
لا سواء قتلاکم فی النار و قتلانا فی الجنة؛ نه هرگز، این دو سپاه یکسان نیستند، کشته های شما در آتش دوزخ هستند، و کشته های ما در بهشت می باشند.
آخرین سخن ابوسفیان این بود: وعده جنگ ما با شما سال دیگر. رسول اکرم صلی اللّه علیه و آله در آن بحران خطرناک، این سخن را نیز بی جواب نگذاشت، به مسلمین فرمود بگویید: چنین باشد.(44)