فهرست کتاب


سرگذشتهای عبرت انگیز

محمد محمدی اشتهاردی‏

19- نتیجه خودبینی

روزی امام صادق علیه السلام دوستان خود را نصیحت می کرد که حسود خودبین نباشند، آنگاه این قصه را بازگو کرد:
سیاحت و گردش از دستورهای آیین عیسی علیه السلام بود، لذا عیسی خودش بسیار به گردش می پرداخت در یکی از گردشها با شخصی همسفر شد، همچنان با هم در صحرا و بیابان می گشتند، تا به دریا رسیدند، عیسی علیه السلام از روی حقیقت گفت: بنام خدا، و بر روی آب به راه افتاد، همسفر عیسی علیه السلام از روی حقیقت گفت: بنام خدا، و بر روی آب به راه افتاد، همسفر عیسی علیه السلام از روی آب به راه افتاد، به وسط دریا که رسیدند، همسفر عیسی علیه السلام با خود گفت من با عیسی علیه السلام چه فرق دارم، او اگر روی آب راه می رود، من هم راه می روم، خودبینی او را به این گفتار واداشت.
هماندم در آب فرو رفت، آه و ناله اش بلند شد، عیسی دستش را گرفت و پرسید چه گفتی که در آب فرورفتی؟
گفت: گفتم: من با عیسی علیه السلام چه فرق دارم، خودبینی مرا گرفت که چنین گفتم.
عیسی علیه السلام گفت: بلند پروازی کردی، از این رو نزدیک بود غرق شوی، حال از کرده خود توبه کن و با من بیا، او توبه کرد و با عیسی به راه خود ادامه داد، امام صادق علیه السلام پس از نقل این ماجرا فرمود: بنابراین پرهیزکار باشید و بر یکدیگر حسد نبرید.(41)

20- دعای نیمه شب و فرار دشمن

سال پنجم هجرت پیامبر صلی اللّه علیه و آله به مدینه بود، می توان گفت آغاز توسعه پیروزی انقلاب به رهبری پیامبر صلی اللّه علیه و آله بود، ضد انقلاب از مشرکان و یهود و نصاری و منافقان دست به دست هم داده بودند تا انقلاب نوپای اسلام را از پای در آورند، در جنگ بدر و... با اینکه جمعیت دشمن چند برابر بود، از دست سربازان رشید اسلام شکست مفتضحانه خوردند، ولی همچون مار زخم خورده، این بار تمام حزبها و طوایف و یهود و نصاری را برای یک جنگ بزرگ بر ضد اسلام دعوت کردند، دعوت آنها پذیرفته شد، سپاه انبوهی از دشمن برای سرکوبی مسلمانان به سوی مدینه حرکت کردند.
مدینه در محاصره دشمن در آمد، قبل از ورود دشمن، مسلمانان به فرمان پیامبر صلی اللّه علیه و آله دور تا دور مدینه، خندق کنده بودند، خندق مانع از آن شد که دشمن به طور گروهی وارد مدینه شود، اما پشت خندق همچنان ماند، عبور و مرور مسلمانان مدینه را به بیرون از مدینه قطع کرد.
و در حقیقت وقتی که دشمن نتوانست جنگ کند، مسلمانان را در فشار اقتصادی قرار داد، حدود یکماه از این جریان گذشت، فشار گرسنگی، محاصره، سرما و دلهره و ناامنی، مسلمانان را سخت نگران و ناراحت کرده بود، آنچنان فشار زیاد بود که ابوسعید به حضور پیامبران صلی اللّه علیه و آله رسیده، و عرض کرد جانها به لب آمده و کارد به استخوان رسیده است.
پیامبر صلی اللّه علیه و آله همان لحظه با یاران خود به مسجد فتح رفتند و در آنجا دست به دعا و نیایش پرداختند، ناگهان دیدند پیامبر صلی اللّه علیه و آله رو به جمعیت کرد و گفت: آیا در میان شما کسی هست که برود بیرون مدینه نزدیک اردوگاه دشمن، از آنها خبر بیاورد، گرسنگی و فشار در حدی بود که کسی جواب این سؤال را نداد، پیامبر بار سوم به یکی از مسلمانان به نام حذیفه فرمود: تو برو و خبر بیاور، حذیفه فرمان پیامبر صلی اللّه علیه و آله را گوش کرد، شبانه در راهی که دشمنان او را نبینند، به طرف اردوگاه دشمن رفت، دید باد و طوفان، تمام تشکیلات، دشمن را به هم زده و خیمه ها را در هم ریخته است.
حذیفه گوید: ابوسفیان از خیمه ای بیرون آمد و گفت: ای گروه قریش دیگر جای توقف نیست، زیرا حیوانات سم دار و بی سم هلاک شدند، فرار کنید جز فرار چاره ای نیست.
این را گفت و سوار بر مرکب شده و فرار کرد و دنبالش، پیروانش پا به فرار گذاشتند، برگشتم به حضور پیامبر صلی اللّه علیه و آله، دیدم هنوز پیامبر در مسجد به نماز و دعا مشغول است، تا مرا دید عبای خود را به من پیچید تا از سرما محفوظ شوم، آنگاه گزارش خود را دادم.(42)

21- فرمان ایست به هواپیمای غول پیکر جت

فراموش نمی کنم در کوپه ترن، با یک دانشمندی که دکتر داروساز بود، هم صحبت شدم، از هر دری سخن به میان آمد، در میان حرفهایش قصه لطیف و زیبائی گفت که دوست دارم شما هم آن را بشنوید، گفت:
روزی برای انجام مأموریت، سوار هواپیمای غول پیکر جت شدم که از آبادان به تهران پرواز می کرد، وقتی که هواپیما از زمین برخاست با خود گفتم: بنازم به مغز بشر، چه اعجوبه ای ساخته؟ دستت درد نکند بشر چه خدمت بزرگی کردی، من که می بایست این راه طولانی فاصله آبادان تا تهران را ماهها بپیمایم، یکساعته می پیمایم، آفرین بر تو ای بشر، زنده باد فکر و مغز و اندیشه ات ای بشر.
ولی حتی یکبار هم به ذهنم نیامد که بگویم بنازم بدست قدرتت ای خدای بزرگ که چنین استعداد و مغزی به بشر دادی، تا این اعجوبه را ساخت.
در این فکرها غرق بودم، حدود یک ربع ساعت از حرکت هواپیما بیشتر نمی گذشت، که ناگهان از سوی ناظم هواپیما با بلندگو اعلام شد: نظر به اینکه هوا طوفانی و نامساعد، است و ادامه حرکت به تهران خطرناک به نظر می رسد، هم اکنون به آبادان برمی گردیم.
تا این اعلام را شنیدم، ناگهان این آیه قرآنی همچون زنگ در کنار لاله گوشم به صدا در آمد: یسبح لله ما فی السماوات و ما فی الارض؛ آنچه در آسمانها و زمین است، خدا را می ستایند.
افسوس خوردم که چرا من فقط بشر را ستودم، حتی یک بار نگفتم بنازم به قدرت خدا.
به خود گفتم دیدی همین اعجوبه غول پیکر، با فرمان ایست خدا، به جلو نرفت و برگشت، بنابراین همه امور در دست او است، نخست باید او را ستود، و سپس از تلاش های طاقت فرسای بشر برای پیشبرد تمدن علم و صنعت تمجید و سپاس کرد، از آن پس نخست از خداوند مهربان سپاس می کنم، بعد از بندگانش، همان خدایی که بزرگترین نقشه خائنانه امپریالیسم آمریکا را در حمله نافرجام هواپیماهای مجهز خود به تهران برای نجات جاسوسها، آن چنان شکست مفتضحانه داد (43) که می توان آن را از شگفتیهای حوادث عصر حاضر خواند.