فهرست کتاب


سرگذشتهای عبرت انگیز

محمد محمدی اشتهاردی‏

18- دور اندیش

یک نفر یهودی، انگشتر گرانقیمت خود را گم کرد، اتفاقاً یک نفر مسلمان تهیدست آن را پیدا کرد، پس از آنکه برای مسلمان ثابت شد که انگشتر مال آن یهودی است، نزد او رفته و انگشتر را به او داد.
یهودی با شگفتی پرسید: آیا قیمت انگشتر را می دانستی؟
مسلمان: آری
یهودی: آن گونه که پیداست، تو فقیر هم هستی.
مسلمان: آری
یهودی: فکر نکردی که این انگشتر را بفروشی و زندگی خود را تأمین نمایی، به ویژه اینکه یهودی بودن من بهانه خوبی بود که این انگشتر را تصاحب کنی!
مسلمان: چرا همین فکر را کردم!
یهودی: پس چرا انگشتر را به من دادی، من که نمی دانستم تو پیدا کرده ای؟
مسلمان: ما به روز معاد معتقدیم، با خود گفتم اگر امروز این انگشتر را به صاحبش ندهم، فردای قیامت هنگام حساب و کتاب، ممکن است وقتی که پیامبر ما حضرت محمد صلی اللّه علیه و آله همراه پیامبر شما حضرت موسی علیه السلام با هم نشسته باشند، تو شکایت مرا به پیامبر خود موسی علیه السلام کنی، و حضرت موسی علیه السلام این شکایت را به پیامبر ما حضرت محمد صلی اللّه علیه و آله کرده و بگوید این شخص که از امت تو است، چنین کاری کرده است، آنگاه پیامبر ما جواب پیامبر شما را نداشته باشد. من امروز برای اینکه آبروی پیامبرمان در روز قیامت را خریده باشم، انگشتر را آوردم و تحویل دادم!(40)

19- نتیجه خودبینی

روزی امام صادق علیه السلام دوستان خود را نصیحت می کرد که حسود خودبین نباشند، آنگاه این قصه را بازگو کرد:
سیاحت و گردش از دستورهای آیین عیسی علیه السلام بود، لذا عیسی خودش بسیار به گردش می پرداخت در یکی از گردشها با شخصی همسفر شد، همچنان با هم در صحرا و بیابان می گشتند، تا به دریا رسیدند، عیسی علیه السلام از روی حقیقت گفت: بنام خدا، و بر روی آب به راه افتاد، همسفر عیسی علیه السلام از روی حقیقت گفت: بنام خدا، و بر روی آب به راه افتاد، همسفر عیسی علیه السلام از روی آب به راه افتاد، به وسط دریا که رسیدند، همسفر عیسی علیه السلام با خود گفت من با عیسی علیه السلام چه فرق دارم، او اگر روی آب راه می رود، من هم راه می روم، خودبینی او را به این گفتار واداشت.
هماندم در آب فرو رفت، آه و ناله اش بلند شد، عیسی دستش را گرفت و پرسید چه گفتی که در آب فرورفتی؟
گفت: گفتم: من با عیسی علیه السلام چه فرق دارم، خودبینی مرا گرفت که چنین گفتم.
عیسی علیه السلام گفت: بلند پروازی کردی، از این رو نزدیک بود غرق شوی، حال از کرده خود توبه کن و با من بیا، او توبه کرد و با عیسی به راه خود ادامه داد، امام صادق علیه السلام پس از نقل این ماجرا فرمود: بنابراین پرهیزکار باشید و بر یکدیگر حسد نبرید.(41)

20- دعای نیمه شب و فرار دشمن

سال پنجم هجرت پیامبر صلی اللّه علیه و آله به مدینه بود، می توان گفت آغاز توسعه پیروزی انقلاب به رهبری پیامبر صلی اللّه علیه و آله بود، ضد انقلاب از مشرکان و یهود و نصاری و منافقان دست به دست هم داده بودند تا انقلاب نوپای اسلام را از پای در آورند، در جنگ بدر و... با اینکه جمعیت دشمن چند برابر بود، از دست سربازان رشید اسلام شکست مفتضحانه خوردند، ولی همچون مار زخم خورده، این بار تمام حزبها و طوایف و یهود و نصاری را برای یک جنگ بزرگ بر ضد اسلام دعوت کردند، دعوت آنها پذیرفته شد، سپاه انبوهی از دشمن برای سرکوبی مسلمانان به سوی مدینه حرکت کردند.
مدینه در محاصره دشمن در آمد، قبل از ورود دشمن، مسلمانان به فرمان پیامبر صلی اللّه علیه و آله دور تا دور مدینه، خندق کنده بودند، خندق مانع از آن شد که دشمن به طور گروهی وارد مدینه شود، اما پشت خندق همچنان ماند، عبور و مرور مسلمانان مدینه را به بیرون از مدینه قطع کرد.
و در حقیقت وقتی که دشمن نتوانست جنگ کند، مسلمانان را در فشار اقتصادی قرار داد، حدود یکماه از این جریان گذشت، فشار گرسنگی، محاصره، سرما و دلهره و ناامنی، مسلمانان را سخت نگران و ناراحت کرده بود، آنچنان فشار زیاد بود که ابوسعید به حضور پیامبران صلی اللّه علیه و آله رسیده، و عرض کرد جانها به لب آمده و کارد به استخوان رسیده است.
پیامبر صلی اللّه علیه و آله همان لحظه با یاران خود به مسجد فتح رفتند و در آنجا دست به دعا و نیایش پرداختند، ناگهان دیدند پیامبر صلی اللّه علیه و آله رو به جمعیت کرد و گفت: آیا در میان شما کسی هست که برود بیرون مدینه نزدیک اردوگاه دشمن، از آنها خبر بیاورد، گرسنگی و فشار در حدی بود که کسی جواب این سؤال را نداد، پیامبر بار سوم به یکی از مسلمانان به نام حذیفه فرمود: تو برو و خبر بیاور، حذیفه فرمان پیامبر صلی اللّه علیه و آله را گوش کرد، شبانه در راهی که دشمنان او را نبینند، به طرف اردوگاه دشمن رفت، دید باد و طوفان، تمام تشکیلات، دشمن را به هم زده و خیمه ها را در هم ریخته است.
حذیفه گوید: ابوسفیان از خیمه ای بیرون آمد و گفت: ای گروه قریش دیگر جای توقف نیست، زیرا حیوانات سم دار و بی سم هلاک شدند، فرار کنید جز فرار چاره ای نیست.
این را گفت و سوار بر مرکب شده و فرار کرد و دنبالش، پیروانش پا به فرار گذاشتند، برگشتم به حضور پیامبر صلی اللّه علیه و آله، دیدم هنوز پیامبر در مسجد به نماز و دعا مشغول است، تا مرا دید عبای خود را به من پیچید تا از سرما محفوظ شوم، آنگاه گزارش خود را دادم.(42)