فهرست کتاب


سرگذشتهای عبرت انگیز

محمد محمدی اشتهاردی‏

17- اهمیت نماز در سیره شاگردان پیامبر صلی اللّه علیه و آله

سال چهارم هجرت، ماجرای جنگ ذات الرقاع در سرزمین نجد، با شورشیان سه طایفه بنی محارب و غطفان و بنی ثعلبه رخ داد. سربازان اسلام به فرماندهی پیامبر صلی اللّه علیه و آله برای سرکوبی شورشیان کارشکن به میدان آنها رفتند، نبرد و درگرفت و شورشیان با شکست عقب نشینی کردند، در این پیکار یک زن یهودی به اسارت مسلمانان در آمد.
سربازان به مدینه برگشتند، شب فرا رسید، آنها خسته بودند، بنا بر این شد که شب را در بیابان استراحت کند، پیامبر صلی اللّه علیه و آله دو نفر از افسران رشیدش بنامهای عمار یاسر و عبادبن بشر را نگهبان آن شب قرار داد.
سپاهیان روی خاکهای بیابان خوابیدند، عمار و عباد با هم توافق کردند که پاسی از شب را یکی از آنها نگهبانی کند و پاس دیگر را دیگری، عمار خوابید، عباد مشغول نگهبانی شد، عباد با خود گفت: به به عجب شبی آنهم در بیابان و آنهم پس از جنگ، و فعلاً خبری از دشمن نیست خوبست، نمازی بخوانم، اسلحه اش را کنار گذاشت و مشغول نماز شد، وسطهای نمازش بود، مردی یهودی که همسرش اسیر مسلمانان شده بود، خود را به لشکر مسلمانان رساند، فهمید که همه خواب رفته اند، و در مورد عباد تشخیص نمی داد که انسان است یا درخت یا حیوان، با خود گفت: فرصت خوبی است که همسرش را فراری دهد، برای اینکه از آن سیاهی ایستاده خاطر جمع شود که آیا انسان است یا درخت، یا حیوان، آنرا هدف تیر خود قرار داد، تیر بر پیکر عباد وارد شد، اما او نمازش را ادامه داد، بار دوم و سوم نیز هدف تیر قرار گرفت، ولی نمازش را نشکست کوتاهتر کرد و تمام کرد.
عمار را بیدار کرد، وقتی عمار از جریان آگاه شد، گفت: چرا مرا بیدار نکردی، عباد گفت: آن وقت من در نماز سوره کهف را شروع کرده بودم، نمی خواستم آن سوره را ناتمام بگذارم، اگر از شبیخون دشمن نمی ترسیدم، و ترس آسیب به پیامبر صلی اللّه علیه و آله و قصور در نگهبانی نبود، هرگز نماز را کوتاه نمی کردم، هر چند جانم به لب می رسید.(39)

18- دور اندیش

یک نفر یهودی، انگشتر گرانقیمت خود را گم کرد، اتفاقاً یک نفر مسلمان تهیدست آن را پیدا کرد، پس از آنکه برای مسلمان ثابت شد که انگشتر مال آن یهودی است، نزد او رفته و انگشتر را به او داد.
یهودی با شگفتی پرسید: آیا قیمت انگشتر را می دانستی؟
مسلمان: آری
یهودی: آن گونه که پیداست، تو فقیر هم هستی.
مسلمان: آری
یهودی: فکر نکردی که این انگشتر را بفروشی و زندگی خود را تأمین نمایی، به ویژه اینکه یهودی بودن من بهانه خوبی بود که این انگشتر را تصاحب کنی!
مسلمان: چرا همین فکر را کردم!
یهودی: پس چرا انگشتر را به من دادی، من که نمی دانستم تو پیدا کرده ای؟
مسلمان: ما به روز معاد معتقدیم، با خود گفتم اگر امروز این انگشتر را به صاحبش ندهم، فردای قیامت هنگام حساب و کتاب، ممکن است وقتی که پیامبر ما حضرت محمد صلی اللّه علیه و آله همراه پیامبر شما حضرت موسی علیه السلام با هم نشسته باشند، تو شکایت مرا به پیامبر خود موسی علیه السلام کنی، و حضرت موسی علیه السلام این شکایت را به پیامبر ما حضرت محمد صلی اللّه علیه و آله کرده و بگوید این شخص که از امت تو است، چنین کاری کرده است، آنگاه پیامبر ما جواب پیامبر شما را نداشته باشد. من امروز برای اینکه آبروی پیامبرمان در روز قیامت را خریده باشم، انگشتر را آوردم و تحویل دادم!(40)

19- نتیجه خودبینی

روزی امام صادق علیه السلام دوستان خود را نصیحت می کرد که حسود خودبین نباشند، آنگاه این قصه را بازگو کرد:
سیاحت و گردش از دستورهای آیین عیسی علیه السلام بود، لذا عیسی خودش بسیار به گردش می پرداخت در یکی از گردشها با شخصی همسفر شد، همچنان با هم در صحرا و بیابان می گشتند، تا به دریا رسیدند، عیسی علیه السلام از روی حقیقت گفت: بنام خدا، و بر روی آب به راه افتاد، همسفر عیسی علیه السلام از روی حقیقت گفت: بنام خدا، و بر روی آب به راه افتاد، همسفر عیسی علیه السلام از روی آب به راه افتاد، به وسط دریا که رسیدند، همسفر عیسی علیه السلام با خود گفت من با عیسی علیه السلام چه فرق دارم، او اگر روی آب راه می رود، من هم راه می روم، خودبینی او را به این گفتار واداشت.
هماندم در آب فرو رفت، آه و ناله اش بلند شد، عیسی دستش را گرفت و پرسید چه گفتی که در آب فرورفتی؟
گفت: گفتم: من با عیسی علیه السلام چه فرق دارم، خودبینی مرا گرفت که چنین گفتم.
عیسی علیه السلام گفت: بلند پروازی کردی، از این رو نزدیک بود غرق شوی، حال از کرده خود توبه کن و با من بیا، او توبه کرد و با عیسی به راه خود ادامه داد، امام صادق علیه السلام پس از نقل این ماجرا فرمود: بنابراین پرهیزکار باشید و بر یکدیگر حسد نبرید.(41)