فهرست کتاب


سرگذشتهای عبرت انگیز

محمد محمدی اشتهاردی‏

15- غذای حلال و طیب

یکی از پادشان، آهویی برای یکی از علمای بزرگ اسلام فرستاد، و پیام داد که این آهو حلال است، از گوشت آن بخور، زیرا من آن را با تیری که به دست خودم آنرا ساخته ام، صید کرده ام، و در هنگام صید آن، بر اسب سوار بودم که آن اسب را از پدرم ارث برده ام.
آن عالم در پاسخ گفت: بیاد دارم یکی از پادشان به حضور استادم آمد و دو پرنده دریایی به او تقدیم کرد و گفت: از گوشت این دو بخور، من این دو پرنده را با سگ شکاری خودم صید کرده ام.
استادم گفت: سخن درباره این دو پرنده نیست، سخن در غذایی است که به سگ شکاری خود می دهی؟ آیا آن سگ، مرغ کدام پیره زنی را خورده تا برای صید، نیرومند شده است؟
بنابراین این آهویی که تو خودت با تیر ساخته خودت در حالی که بر اسب به ارث رسیده از پدرت سوار شدی، صید کردی، همه اش فرضاً درست، ولی آن است از جو کدام ستم کشیده خورده است؟ که نیروی حمل تو را برای صید یافته است؟ سخن در این است! آری باید علاوه بر غذای حلال، غذای طیب خورد.

16- برکت خانه

عمه پیامبر صلی اللّه علیه و آله به حضور پیامبر صلی اللّه علیه و آله رسید، پیامبر از او احترام کرد و پس از احوالپرسی، فهمید که او در خانه خود دامپروری ندارد فرمود:
عمه جان! چه باعث شده که تو در منزل دارای برکت باشی.
عرض کرد: برکت در چیست؟
فرمود:برکت در گوسفند شیرده است سپس اضافه کرد: هرکس در خانه خود گوسفند شیرده از بز و میش یا گاو داشته باشد سرچشمه برکت را دارا است، زیرا اینها مایه برکت هستند(38)

17- اهمیت نماز در سیره شاگردان پیامبر صلی اللّه علیه و آله

سال چهارم هجرت، ماجرای جنگ ذات الرقاع در سرزمین نجد، با شورشیان سه طایفه بنی محارب و غطفان و بنی ثعلبه رخ داد. سربازان اسلام به فرماندهی پیامبر صلی اللّه علیه و آله برای سرکوبی شورشیان کارشکن به میدان آنها رفتند، نبرد و درگرفت و شورشیان با شکست عقب نشینی کردند، در این پیکار یک زن یهودی به اسارت مسلمانان در آمد.
سربازان به مدینه برگشتند، شب فرا رسید، آنها خسته بودند، بنا بر این شد که شب را در بیابان استراحت کند، پیامبر صلی اللّه علیه و آله دو نفر از افسران رشیدش بنامهای عمار یاسر و عبادبن بشر را نگهبان آن شب قرار داد.
سپاهیان روی خاکهای بیابان خوابیدند، عمار و عباد با هم توافق کردند که پاسی از شب را یکی از آنها نگهبانی کند و پاس دیگر را دیگری، عمار خوابید، عباد مشغول نگهبانی شد، عباد با خود گفت: به به عجب شبی آنهم در بیابان و آنهم پس از جنگ، و فعلاً خبری از دشمن نیست خوبست، نمازی بخوانم، اسلحه اش را کنار گذاشت و مشغول نماز شد، وسطهای نمازش بود، مردی یهودی که همسرش اسیر مسلمانان شده بود، خود را به لشکر مسلمانان رساند، فهمید که همه خواب رفته اند، و در مورد عباد تشخیص نمی داد که انسان است یا درخت یا حیوان، با خود گفت: فرصت خوبی است که همسرش را فراری دهد، برای اینکه از آن سیاهی ایستاده خاطر جمع شود که آیا انسان است یا درخت، یا حیوان، آنرا هدف تیر خود قرار داد، تیر بر پیکر عباد وارد شد، اما او نمازش را ادامه داد، بار دوم و سوم نیز هدف تیر قرار گرفت، ولی نمازش را نشکست کوتاهتر کرد و تمام کرد.
عمار را بیدار کرد، وقتی عمار از جریان آگاه شد، گفت: چرا مرا بیدار نکردی، عباد گفت: آن وقت من در نماز سوره کهف را شروع کرده بودم، نمی خواستم آن سوره را ناتمام بگذارم، اگر از شبیخون دشمن نمی ترسیدم، و ترس آسیب به پیامبر صلی اللّه علیه و آله و قصور در نگهبانی نبود، هرگز نماز را کوتاه نمی کردم، هر چند جانم به لب می رسید.(39)