فهرست کتاب


سرگذشتهای عبرت انگیز

محمد محمدی اشتهاردی‏

13- کشاورزی کار همه نیکان تاریخ

عبورم به صحرا افتاد، از دور دیدم شخصی به طور فعال، مشغول کشاورزی و آماده کردن زمین برای زراعت است، نزدیک رفتم دیدم امام هفتم حضرت کاظم علیه السلام است، مشاهده کردم، در گرمای سوزان آنچنان کار می کند، که از پاهایش عرق سرازیر بود، دلم به حالش سوخت، به پیش رفتم و گفتم:
عذر می خواهم، سؤال دارم، و آن اینکه چرا این کار و فعالیت را به عهده دیگران نمی گذاری؟
در پاسخ فرمود:
ای فرزند حمزه! چرا به عهده دیگران بگذارم، افراد بهتر از من همیشه به کشاورزی و امثال آن از کارهای تولید اشتغال داشتند؟
گفتم: مثلاً چه کسانی؟ فرمود:
مانند پیامبر اسلام صلی اللّه علیه و آله علی علیه السلام و همه پدران و نیاکانم، کشاورزی و کار و تلاش برای کسب معاش از کارهای پیامبران و رسولان خدا و بندگان نیک پروردگار است.(36)

14- خنده عبرت

گویند: وقتی که برادران یوسف علیه السلام، او را در چاه آویزان کردند تا او را به آن بیفکنند، طبیعی است که یوسف خردسال در این حال محزون و غمگین بود، اما در این میان غم و اندوه، دیدند لبخندی زد، خنده ای که همه برادران را شگفت زده کرد، از هم می پرسیدند، یعنی چه؟ اینجا جای خنده نیست؟ گفتند بهتر است از خودش بپرسیم.
یکی از برادران که یهودا نام داشت، با شگفتی پرسید: برادرم یوسف! مگر عقل خود را باخته ای، که در میان غم و اندوه، می خندی؟ خنده ات برای چیست؟
یوسف با جمال، که به همان اندازه و بیشتر با کمال نیز بود، دهانش چون غنچه بشکفید و گفت:
روزی به قامت شما برادران نیرومندم نگریستم، با خود گفتم: ده برادر نیرومند دارم، دیگر چه غم دارم! آنها در فراز و نشیب زندگی مرا حمایت خواهند کرد و اگر دشمنی به من سوء قصد داشته باشد، با بودن چنین برادران شجاع و برومندی، چنین قصدی نخواهد کرد، و اگر سوء قصدی کند، آنها مرا حفظ خواهند کرد.
اما چرا خدا را فراموش کردم، و به برادرانم بالیدم، اکنون می بینم همان برادرانم که به آنها بالیدم، پیراهنم را از بدنم بیرون کشیدند و مرا به چاه می افکنند.
این راز را دریافتم که باید به غیر خدا تکیه نکنم، خنده ام خنده عبرت بود، نه خنده خوشحالی.(37)

15- غذای حلال و طیب

یکی از پادشان، آهویی برای یکی از علمای بزرگ اسلام فرستاد، و پیام داد که این آهو حلال است، از گوشت آن بخور، زیرا من آن را با تیری که به دست خودم آنرا ساخته ام، صید کرده ام، و در هنگام صید آن، بر اسب سوار بودم که آن اسب را از پدرم ارث برده ام.
آن عالم در پاسخ گفت: بیاد دارم یکی از پادشان به حضور استادم آمد و دو پرنده دریایی به او تقدیم کرد و گفت: از گوشت این دو بخور، من این دو پرنده را با سگ شکاری خودم صید کرده ام.
استادم گفت: سخن درباره این دو پرنده نیست، سخن در غذایی است که به سگ شکاری خود می دهی؟ آیا آن سگ، مرغ کدام پیره زنی را خورده تا برای صید، نیرومند شده است؟
بنابراین این آهویی که تو خودت با تیر ساخته خودت در حالی که بر اسب به ارث رسیده از پدرت سوار شدی، صید کردی، همه اش فرضاً درست، ولی آن است از جو کدام ستم کشیده خورده است؟ که نیروی حمل تو را برای صید یافته است؟ سخن در این است! آری باید علاوه بر غذای حلال، غذای طیب خورد.