فهرست کتاب


سرگذشتهای عبرت انگیز

محمد محمدی اشتهاردی‏

12- حال پریشان امام سجاد علیه السلام

طاووس که از پارسایان زمان امام سجاد علیه السلام بود گوید: کنار کعبه رفتم از دور دیدم مردی زیر ناودان کعبه با حال پریشانی، دعا می کند و اشک می ریزد، پس از آن به نماز برخاست، نزدیک شدم دیدم امام سجاداست، پس از نماز به حضورش رفته و عرض کردم ای فرزند رسول خدا! تو را بسیار پریشان و گریان دیدم، از چه ترس داری با اینکه تو دارای سه امتیاز هستی، امید آنست که هر یک از آنها موجب نجات تو گردد.
نخست اینکه فرزند پیامبر هستی، دوم اینکه شفاعت جدت پیامبر صلی اللّه علیه و آله در کار است سوم اینکه رحمت خداوند همه جا را گرفته است.
جوابم را با قرآن داد و فرمود: اما اینکه فرزند رسول خدا هستم، این موضوع مرا نجات نخواهد داد زیرا قرآن می فرماید.
در روز قیامت نسبت و خویشاوندی به کار نیاید فلا انساب بینهم یومئذ (مؤمنون - 101)
اما در مورد شفاعت جدم، این نیز مرا نجات نمی دهد، زیرا قرآن می گوید:
آنها فقط کسانی را که خدا بپسندد شفاعت کنند و لایشفعون الا لمن ارتضی (انبیاء - 28)
اما در مورد رحمت خدا، قرآن می گوید:
رحمت خدا به نیکوکاران نزدیک است ان رحمت اللّه قریب من المحسنین (اعراف - 56)
من نمی دانم که نیکوکاران هستم یا نه؟!

13- کشاورزی کار همه نیکان تاریخ

عبورم به صحرا افتاد، از دور دیدم شخصی به طور فعال، مشغول کشاورزی و آماده کردن زمین برای زراعت است، نزدیک رفتم دیدم امام هفتم حضرت کاظم علیه السلام است، مشاهده کردم، در گرمای سوزان آنچنان کار می کند، که از پاهایش عرق سرازیر بود، دلم به حالش سوخت، به پیش رفتم و گفتم:
عذر می خواهم، سؤال دارم، و آن اینکه چرا این کار و فعالیت را به عهده دیگران نمی گذاری؟
در پاسخ فرمود:
ای فرزند حمزه! چرا به عهده دیگران بگذارم، افراد بهتر از من همیشه به کشاورزی و امثال آن از کارهای تولید اشتغال داشتند؟
گفتم: مثلاً چه کسانی؟ فرمود:
مانند پیامبر اسلام صلی اللّه علیه و آله علی علیه السلام و همه پدران و نیاکانم، کشاورزی و کار و تلاش برای کسب معاش از کارهای پیامبران و رسولان خدا و بندگان نیک پروردگار است.(36)

14- خنده عبرت

گویند: وقتی که برادران یوسف علیه السلام، او را در چاه آویزان کردند تا او را به آن بیفکنند، طبیعی است که یوسف خردسال در این حال محزون و غمگین بود، اما در این میان غم و اندوه، دیدند لبخندی زد، خنده ای که همه برادران را شگفت زده کرد، از هم می پرسیدند، یعنی چه؟ اینجا جای خنده نیست؟ گفتند بهتر است از خودش بپرسیم.
یکی از برادران که یهودا نام داشت، با شگفتی پرسید: برادرم یوسف! مگر عقل خود را باخته ای، که در میان غم و اندوه، می خندی؟ خنده ات برای چیست؟
یوسف با جمال، که به همان اندازه و بیشتر با کمال نیز بود، دهانش چون غنچه بشکفید و گفت:
روزی به قامت شما برادران نیرومندم نگریستم، با خود گفتم: ده برادر نیرومند دارم، دیگر چه غم دارم! آنها در فراز و نشیب زندگی مرا حمایت خواهند کرد و اگر دشمنی به من سوء قصد داشته باشد، با بودن چنین برادران شجاع و برومندی، چنین قصدی نخواهد کرد، و اگر سوء قصدی کند، آنها مرا حفظ خواهند کرد.
اما چرا خدا را فراموش کردم، و به برادرانم بالیدم، اکنون می بینم همان برادرانم که به آنها بالیدم، پیراهنم را از بدنم بیرون کشیدند و مرا به چاه می افکنند.
این راز را دریافتم که باید به غیر خدا تکیه نکنم، خنده ام خنده عبرت بود، نه خنده خوشحالی.(37)