فهرست کتاب


سرگذشتهای عبرت انگیز

محمد محمدی اشتهاردی‏

10- هروئین با این جوان چه کرد؟

او از یک خانواده مسلمان، متوسط، در یک روستا دیده به جهان گشود، پاک و بی آلایش بزرگ شد، تا زمانی که به سن و سالی رسید که باید مانند سایر بچه ها به دبستان برود. نام او علی اکبر بود، ولی او را اکبر می خواندند.
اکبر استعداد و حافظه فوق العاده ای داشت، به هر کلاسی که قدم می گذاشت، شاگر اول بود، اولیای دبستان وی را احترام و تحسین می کردند، و از لحاظ انضباط و اخلاق نیز سرآمد همسالان خود بود، و در میان همردیفان و دوستان، در کمال خوشنامی می زیست.
پس از دوره ابتدائی، وارد دبیرستان شد و در کلاسهای دبیرستانی نیز، معمولاً رتبه اول بود و هر روز مورد تحسین و تشویق واقع می شد، او بحدی درسخوان بود و خوب درسهای خویش را درک می کرد که همشاگردانش او را فیلسوف می خواندند، و این لقب به اندازه ای برای او زیبنده بود که گویا از اول نام فیلسوف بود، از آن وقت به نام اولش را فراموش شد.
استعداد، درس خوانی، پاکدامنی، نجابت، آبرومندی و ایمان او زبانزد مردم بود.
با کمال تأسف اکبر در خانواده ای نبود که با امکانات مادی بتواند ادامه تحصیل دهد، لذا به علت نابسامانی مالی، پس از پایان تحصیلات دبیرستانی، در یکی از شعبه های اداری، نظامی استخدام شده و شروع به کار کرد.
او بدنی نیرومند، قامتی موزون و نجابتی خاص داشت و در همان محیط نظامی، نیز احترام و شخصیت فوق العاده ای پیدا کرد.
اکبر به پدر و مادر و زادگاهش، علاقه فراوان داشت و به وسیله نامه ها و رفت و آمد برای دیدار پدر و مادر و بستگان و محل خود، ارتباطش را قطع نمی کرد.
مدتی به این منوال گذشت.
ولی هزار افسوس.
چنگال مرگبار ماده مخدر (هروئین) گریبان او را نیز گرفت و مانند هزاران نفر قربانی راه این ماده شیطانی گردید.
هروئین، آن دشمن شماره یک انسان، از او نیز دست برنداشت، بلکه او را به پرتگاه خطرناکی کشاند، و از آنجا بمیان چاه کور سرازیر نموده و نابودش کرد، چرا که او به رفیق بد و همنشینان شایسته، مبتلا شده بود.
همنشینان تبهکار و ناجوانمرد، ذهن ساده لوح آن جوان آراسته به کمال و جمال را تیره کردند، افکار پاک او را آلوده نموده، و با زهر کشنده و مرگ هروئین بجای نوشتن داروی تسکین بخش، ریشه انسانیت او را سوزاندند، و با این شیطان سفید، او را بخاک سیاه نشاندند.
از آن پس پدر و مادر او با منظره های وحشت زایی روبرو شدند، مدتها گذشت، از اکبر خبری نشد، نه نامه ای و نه رفت و آمدی! هر چه بیشتر پیرامون نامه و دیدار فرزندانشان گفتگو می کردند، کمتر نتیجه می گرفتند.
جستجو از مرحله نامه و پست خانه گذشت، طبق آدرس قبلی به همان شعبه اختصاصی اداری مراجعه نمودند چنین جواب گرفتند که اکبر مدتی غایب است و از او خبری نیست.
چه می شود کرد؟ چاره ای نیست! پدر و مادر، دندان روی جگر گذاشتند صبر و حوصله کردند تا ببینند روزگار با فرزندشان چه بازی می کند؟
روزها به سر آمد و شبهای ناگوار بر آنها گذشت، صحبت اکبر نقل مجالس گشته و هرکسی پیرامون او سخنی می گوید. تا اینکه روزی دیدند اکبر با همان لباس نظامی به محل آمد، پدر و مادر و بستگان، خوشحال شدند و از او احوال پرسیدند ولی ورق زندگی مهرانگیز جوان برگشته، بدنش رنجور شده، رنگش پریده، در دنیایی از افکار شکننده غوطه ور است، در میان دوستان و اجتماع نمی آید، گاهی به بیابان می رود و گاهی کنار دیوار می نشیند، و باز مدتی طولانی از نظرها ناپدید می گردد و همانند دیوانگان رفتار می کند. دوباره و سه باره به مسافرت طولانی رفته و دیر برمی گردد، اما روز به روز حال جوان رو به انحطاط است، پس از کنکاش و کنجکاوی، باخبر شدند، که اکبر به درد کشنده هروئین مبتلا گشته، و مواد مخدر، اعصاب او را خورد کرده، نظم جسم و روح او را به هم زده، کار از کار گذشته، دیگر امیدی به بهبودی او نیست.
اکبر که از وضع ناگوار خود اطلاع داشت و می دانست که اسیر دشمن سرسخت و نابود کننده هروئین شده وانگهی تمام دار و ندار خود را برای تهیه آن از دست داده و دستش تهی گشته، سخت ناراحت بود، وجدانش او را ناراحت و سرزنش می کرد، و با خود می گفت:
ای هزاران نفرین بر این وضع خانمانسوز! ای دو صد لعنت بر این گرد سفید شیطانی! و همنشینان بد سیرت..
او از نظرها غایب می شد، از زندگی نفرت داشت، در دل می گفت: انتحار و خودکشی بهترین راه نجات من است.
چه کند؟ که مردم با خبر نشوند و برای او ننگ و عار نباشد، برود در میان چاه کوری که آب ندارد به زندگی خود خاتمه بدهد و همانجا تا ابد قبر او گردد و مردم بگویند او رفت و دیگر سراغش را نگیرند.
این افکار شوم، وجود اکبر را در هم پیچیده و به سوی سرانجام مرگبار می کشاند.
با همان لباس و کفش اداری که در تن داشت، بدون اینکه کسی از حال او اطلاع یابد، به سوی چاه کور که در پنج کیلومتری روستا قرار گرفته بود رفت و در ته چاه خوابید و به وسیله طنابی که بگردن آویخته بود، خودکشی کرد و به سرنوشت ویرانگر مواد مخدر رسید و برای همیشه خاموش گشت.
روزها و شبها، هفته ها و ماه ها بر او گذشت، کسی از حال او خبری نداشت، تا روزی بچه ای به هوای صید گنجشکهایی که در دیواره همان چاه آشیانه داشتند، داخل چاه شده، تا گنجشکها را از آشیانه بیرون آورد، ناگاه چشمش به لباس مخصوص افتاد، ترسان و لرزان و وحشت زده، از چاه بیرون آمده، و با شتاب به مردمی که در نزدیک آن چاه، مشغول زراعت، بودند خبر داد.
آنان که خود را به چاه رسانده و پس از کنجکاوی دیدند: آری اکبر به وسیله طنابی که در گردن دارد، خودکشی کرده است، پیکر متلاشی شده او را چنان بیرون آورده، و این خبر هولناک را به مردم دادند، پدر و مادر با شنیدن این خبر جانگداز، در دنیایی از غم و غصه افتادند، و برای هر کسی که از حال و حسن سابقه اکبر اطلاع داشت، این حادثه، دردناک و ناراحت کننده بود.
به مسؤولین گزارش دادند، و پس از اجازه طبیب قانونی، پیکر سیاه سوخته اکبر را در میان کیسه ریخته و با وضع رقت باری دفن کردند.
شما ای جوانان غیور! ای انسانهای با شخصیت! ای جوانمردان نجیب! ای پاک دلان پاک طینت! ای نونهالان اجتماع! ای رجال و زمامداران آینده! و بالاخره شما ای کسانی که به انسانیت احترام می گذارید.
بار دیگر سرگذشت واقعی اکبر آن جوان خوش استعداد و فداکار که با انتخاب دوست ناباب و اعتیاد به مواد مخدر، رفاقت با سنگ لحد و خاک گور را انتخاب کرد، بخوانید، و تصمیم آهنین بگیرید که هرگز با همنشین بد همدم نشوید و به هیچ نوع از مواد مخدر حتی دخانیات خود را آلوده نسازید و فریب انواع و اقسام جالب و مدرن سیگارها که هر روز با نقش و نگارهای دلربا با بازار می آید نخورید.
تصمیم آهنین و عزم راسخ و اراده نیرومند لازم است.
و همواره این شعر آویزه گوشتان باشد:
تا توانی می گریز از یار بد - یار بد بدتر بود از مار بد
مار بد تنها تو را بر جان زند - یار بد بر جان و بر ایمان زند

11- اشک جانسوز پیامبر صلی اللّه علیه و آله

حضرت محمد صلی اللّه علیه و آله با اصحاب خود در جایی نشسته بودند، شخصی از راه رسید بر پیامبر صلی اللّه علیه و آله سلام کرد و نشست.
او آیین اسلام را بررسی و تحقیق کرده بود و به آن گرویده بود، گرایش خود را به عرض حضرت رسانید و اسلام را پذیرفت، و در راه اسلام مسلمانی جدی و پاک و فعال گردید.
روزی با التهاب و هیجان به حضور پیامبر صلی اللّه علیه و آله رسید و با حالی پر احساس و متأثر گفت: آیا توبه من پذیرفته است؟
پیامبر گفت: خداوند توبه پذیر مهربان است، البته توبه بنده اش را می پذیرد.
او گفت: گناه من بسیار بزرگ است، با توبه ام قبول است؟
پیامبر فرمود: این حرف را نگو، عفو و بخشش خدا بزرگتر از گناه تو است، حال بگو بدانم گناهت چیست؟
او گفت: این پیامبر خدا! در زمان جاهلیت من در حالی که همسرم باردار بود مسافرت دوری کردم که چهار سال طول کشید، وقتی که از سفر برگشتم، همسرم بسیار خوشحال شد، و به من خیر مقدم گفت، در این میان دخترکی که در خانه دیدم، به همسرم گفتم این دخترک، دختر کیست؟ گفت: دختر یکی از همسایه ها است.
با خود گفتم لابد پس از ساعتی به خانه اش می رود، ولی چند ساعت گذشت و او نرفت، راستش او دختر خودم بود، مادرش این موضوع را از من پنهان می داشت تا مبادا دخترک را به رسم جاهلیت بکشم.
به همسرم گفتم راست بگو، این دخترک، دخترک کیست؟ گفت: آیا به یاد داری که وقتی یه مسافرت می رفتی، من باردار بودم، وقتی که به سفر رفتی، این بچه از من به دنیا آمد که دختر تو است.
وقتی که فهمیدم او دختر من است، بسیار ناراحت و پریشان شدم، شب را آرام نبودم، صبح هنوز روشن نشده بود که به بستر دخترک رفتم و دستش را گرفتم و محکم کشیدم، بیدار شد، گفتم می خواهم با من به باغ برویم، از این پیشنهاد بسیار خرسند شده با شوق و ذوق از بستر برخاست و دنبال من به راه افتاد، وقتی که به نزدیک باغ رسیدیم، زمینی را در نظر گرفتم و شروع کردم چاله ای در آن کندن، دخترک مرا کمک می کرد، خاکها را کنار می زد، وقتی که از کندن چاله خلاص شدم، دخترک را گرفتم و در میان چاله انداختم.
وقتی که سخن به اینجا رسید، بی اختیار اشک دو چشمان پیامبر حلقه زد، و باران اشک از دیدگانش بارید.
او ادامه داد: دست چپم را بر شانه اش گذاشتم و با دست راست، خاک بر رویش می ریختم، او دست و پا می زد و می گفت: پدر جان چرا با من چنین می کنی؟ به او اعتنا نکردم، در این میان مقداری خاک به ریشم پاشید، دست کوچکش را دراز کرد و خاک را از ریشم پاک می کرد، در عین حال، همچنان خاک به رویش ریختم تا زیر آن پنهان شد، او را به این ترتیب زنده به گو کردم و به خانه ام برگشتم.
پیامبر که سخت از این ماجرا متأثر و منقلب شده بود فرمود: اگر رحمت خدا بر غضبش پیش نگرفته بود، بر او سزاوار بود که همان لحظه تو را به سزای عملت برساند.
به قدری پیامبر صلی اللّه علیه و آله از شنیدن این تراژدی، اشک ریخت که مرتب اشک هایش را در اطراف گونه هایش پاک می کرد.(35)

12- حال پریشان امام سجاد علیه السلام

طاووس که از پارسایان زمان امام سجاد علیه السلام بود گوید: کنار کعبه رفتم از دور دیدم مردی زیر ناودان کعبه با حال پریشانی، دعا می کند و اشک می ریزد، پس از آن به نماز برخاست، نزدیک شدم دیدم امام سجاداست، پس از نماز به حضورش رفته و عرض کردم ای فرزند رسول خدا! تو را بسیار پریشان و گریان دیدم، از چه ترس داری با اینکه تو دارای سه امتیاز هستی، امید آنست که هر یک از آنها موجب نجات تو گردد.
نخست اینکه فرزند پیامبر هستی، دوم اینکه شفاعت جدت پیامبر صلی اللّه علیه و آله در کار است سوم اینکه رحمت خداوند همه جا را گرفته است.
جوابم را با قرآن داد و فرمود: اما اینکه فرزند رسول خدا هستم، این موضوع مرا نجات نخواهد داد زیرا قرآن می فرماید.
در روز قیامت نسبت و خویشاوندی به کار نیاید فلا انساب بینهم یومئذ (مؤمنون - 101)
اما در مورد شفاعت جدم، این نیز مرا نجات نمی دهد، زیرا قرآن می گوید:
آنها فقط کسانی را که خدا بپسندد شفاعت کنند و لایشفعون الا لمن ارتضی (انبیاء - 28)
اما در مورد رحمت خدا، قرآن می گوید:
رحمت خدا به نیکوکاران نزدیک است ان رحمت اللّه قریب من المحسنین (اعراف - 56)
من نمی دانم که نیکوکاران هستم یا نه؟!