فهرست کتاب


سرگذشتهای عبرت انگیز

محمد محمدی اشتهاردی‏

8- عظمت آیةاللّه العظمی بروجردی

یکی از علمای زاهد و فرزانه مرحوم آیةاللّه حاج شیخ محمد حسین تنکابنی (عمو و پدر زن خطیب توانا حجةالاسلام و المسلمین محمد تقی فلسفی) بود که در تهران مسجد همت آبادی، خیابان خراسان نزدیک راه آهن سابق اقامه جماعت می نمود این بزرگوار در عصر مرجعیت آیةاللّه العظمی سید ابوالحسن اصفهانی (وفات یافته 13 آبان سال 1325 شمسی) نماینده تام الاختیار آن مرجع در تهران بود.
آیةاللّه شیخ محمد حسین تنکابنی پس از رحلت مرحوم آیةاللّه العظمی سید ابوالحسن اصفهانی رحمة اللّه متحیر بود با پولهایی که از وجوهات در اختیار داشت چه کند؟
مرحوم آیةاللّه العظمی حاج حسین قمی رحمة اللّه در نجف اشرف به مقام مرجعیت رسیده بود، ولی نام افراد دیگری نیز به عنوان مرجع، مطرح بود، آیةاللّه تنکابنی همچنان متحیر بود که مردم را چه کسی ارجاع دهد و پولها را برای کدام مرجع بفرستد؟ (زیرا بسیار وظیفه شناس و محتاط بود) گاهی در باطن به امام عصر (عج) متوسل می شد و از ایشان می خواست تا هدایتش کند.
خطیب توانا آقای فلسفی می نویسد: تا اینکه روزی به منزل عمویم آیةاللّه تنکابنی رفتم، گفت: دیشب در خواب دیدم - نگفت امام عصر را در خواب دیدم - در خواب بمن گفتند: این پولها را به ولوگردی بده. ایشان تا مدتی متحیر بود که ولوگردی کیست، طولی نکشید که آیةاللّه العظمی حاج آقا حسین قمی رحمة اللّه در 17 بهمن 1325 شمسی (یعنی حدود 94 روز بعد از رحلت آیةاللّه سید ابوالحسن اصفهانی) از دنیا رفت، کم کم مرجعیت آیةاللّه العظمی بروجردی رحمة اللّه مطرح شده و مورد قبول مجتهدین و اهل خبره واقع شد، مرحوم عمویم آیةاللّه تنکابنی مطمئن گردید که ولوگردی همان آیةاللّه بروجردی است، همه وجوهات را به ایشان پرداخت.
سرانجام مرحوم آیةاللّه حاج شیخ محمد حسین تنکابنی در روز 24 مرداد سال 1327 شمسی از دنیا رفت.(33)
سرانجام مرحوم آیةاللّه العظمی بروجردی رحمة اللّه در پیشگاه امام زمان (عج) می باشد.

9- حسن ظن عجیب آیةاللّه بروجردی به خدا

در اوایل مرجعیت آیةاللّه العظمی بروجردی رحمة اللّه مقداری وجوه به حوزه علمیه قم می رسید، و آیةاللّه العظمی بروجردی، به طلاب حوزه شهریه مختصری می داد. در سال دوم یا سوم اقامت ایشان، چند نفر از علمای برجسته دریافتند که وجوه به مقدار شهریه آن ماه نرسیده است، و آقای بروجردی نمی تواند شهریه آن ماه را بپردازد.
چند نفر از آن علمای بزرگ از جمله آنها امام خمینی رحمة اللّه که در آن عصر با عنوان حاج آقا روح اللّه خوانده می شد، نامه محرمانه ای برای آقای فلسفی (خطیب توانا و مشهور) فرستادند که در قسمتی از آن نامه چنین نوشته شده بود:
آقایان حاج علینقی کاشانی، خسروشاهی و حاج حسین آقا شالچی و بعضی دیگر را به منزلتان دعوت کنید، و به آنها بگویید حوزه در معرض خطر است، مبلغی به عنوان وام بدهید، تا آقای بروجردی شهریه این ماه را بدهد، بعد کم کم وجوهات می رسد و وام شما پرداخت می گردد.
آقای فلسفی می نویسد: چون موضوع مربوط به آیةاللّه بروجردی بود، فکر کردم بهتر است خود ایشان را ببینم و بپرسم آیا اجازه می دهند، چنین اقدامی کنم. به قم رفتم و به محضرش رسیدم و ماجرا را عرض کردم، ایشان با کمال صراحت و متانت فرمود:
خداوند هرگز مرا از عنایت خود، محروم نفرموده است، من به خدا حسن ظن بسیار دارم، این مطلب مالی را با آنها در میان گذاشتن و مطالبه کمک کردن، با حسن ظنی که من به خدا دارم سازگار نیست، اگر پولی از وجوه رسید که به طلاب می دهم و گرنه از کسی تقاضا نمی کنم.
عرض کردم: به عنوان قرض از آنها بگیریم نه رایگان فرمود:
خیر، من به خدا حسن ظن دارم.
فردای آن روز خدمت ایشان برای خداحافظی رفتم، در آنجا حاج احمد خادمی و دیگران گفتند: دیروز عصر وجه قابل ملاحظه ای از کویت رسید و پرداخت شهریه طلاب شروع شده است، به محضر آیةاللّه بروجردی رفتم و عرض کردم بحمداللّه خداوند یاری نمود، فرمود:آری! یاری فرمود و باز یاری می فرماید.
آری ارتباط آقای بروجردی با ذات پاک خداوند این گونه قوی و تنگاتنگ بود، و بر حسب روایات و به تعبیر خودشان، حسن ظنی به ذات اقدس الهی داشت.(34)

10- هروئین با این جوان چه کرد؟

او از یک خانواده مسلمان، متوسط، در یک روستا دیده به جهان گشود، پاک و بی آلایش بزرگ شد، تا زمانی که به سن و سالی رسید که باید مانند سایر بچه ها به دبستان برود. نام او علی اکبر بود، ولی او را اکبر می خواندند.
اکبر استعداد و حافظه فوق العاده ای داشت، به هر کلاسی که قدم می گذاشت، شاگر اول بود، اولیای دبستان وی را احترام و تحسین می کردند، و از لحاظ انضباط و اخلاق نیز سرآمد همسالان خود بود، و در میان همردیفان و دوستان، در کمال خوشنامی می زیست.
پس از دوره ابتدائی، وارد دبیرستان شد و در کلاسهای دبیرستانی نیز، معمولاً رتبه اول بود و هر روز مورد تحسین و تشویق واقع می شد، او بحدی درسخوان بود و خوب درسهای خویش را درک می کرد که همشاگردانش او را فیلسوف می خواندند، و این لقب به اندازه ای برای او زیبنده بود که گویا از اول نام فیلسوف بود، از آن وقت به نام اولش را فراموش شد.
استعداد، درس خوانی، پاکدامنی، نجابت، آبرومندی و ایمان او زبانزد مردم بود.
با کمال تأسف اکبر در خانواده ای نبود که با امکانات مادی بتواند ادامه تحصیل دهد، لذا به علت نابسامانی مالی، پس از پایان تحصیلات دبیرستانی، در یکی از شعبه های اداری، نظامی استخدام شده و شروع به کار کرد.
او بدنی نیرومند، قامتی موزون و نجابتی خاص داشت و در همان محیط نظامی، نیز احترام و شخصیت فوق العاده ای پیدا کرد.
اکبر به پدر و مادر و زادگاهش، علاقه فراوان داشت و به وسیله نامه ها و رفت و آمد برای دیدار پدر و مادر و بستگان و محل خود، ارتباطش را قطع نمی کرد.
مدتی به این منوال گذشت.
ولی هزار افسوس.
چنگال مرگبار ماده مخدر (هروئین) گریبان او را نیز گرفت و مانند هزاران نفر قربانی راه این ماده شیطانی گردید.
هروئین، آن دشمن شماره یک انسان، از او نیز دست برنداشت، بلکه او را به پرتگاه خطرناکی کشاند، و از آنجا بمیان چاه کور سرازیر نموده و نابودش کرد، چرا که او به رفیق بد و همنشینان شایسته، مبتلا شده بود.
همنشینان تبهکار و ناجوانمرد، ذهن ساده لوح آن جوان آراسته به کمال و جمال را تیره کردند، افکار پاک او را آلوده نموده، و با زهر کشنده و مرگ هروئین بجای نوشتن داروی تسکین بخش، ریشه انسانیت او را سوزاندند، و با این شیطان سفید، او را بخاک سیاه نشاندند.
از آن پس پدر و مادر او با منظره های وحشت زایی روبرو شدند، مدتها گذشت، از اکبر خبری نشد، نه نامه ای و نه رفت و آمدی! هر چه بیشتر پیرامون نامه و دیدار فرزندانشان گفتگو می کردند، کمتر نتیجه می گرفتند.
جستجو از مرحله نامه و پست خانه گذشت، طبق آدرس قبلی به همان شعبه اختصاصی اداری مراجعه نمودند چنین جواب گرفتند که اکبر مدتی غایب است و از او خبری نیست.
چه می شود کرد؟ چاره ای نیست! پدر و مادر، دندان روی جگر گذاشتند صبر و حوصله کردند تا ببینند روزگار با فرزندشان چه بازی می کند؟
روزها به سر آمد و شبهای ناگوار بر آنها گذشت، صحبت اکبر نقل مجالس گشته و هرکسی پیرامون او سخنی می گوید. تا اینکه روزی دیدند اکبر با همان لباس نظامی به محل آمد، پدر و مادر و بستگان، خوشحال شدند و از او احوال پرسیدند ولی ورق زندگی مهرانگیز جوان برگشته، بدنش رنجور شده، رنگش پریده، در دنیایی از افکار شکننده غوطه ور است، در میان دوستان و اجتماع نمی آید، گاهی به بیابان می رود و گاهی کنار دیوار می نشیند، و باز مدتی طولانی از نظرها ناپدید می گردد و همانند دیوانگان رفتار می کند. دوباره و سه باره به مسافرت طولانی رفته و دیر برمی گردد، اما روز به روز حال جوان رو به انحطاط است، پس از کنکاش و کنجکاوی، باخبر شدند، که اکبر به درد کشنده هروئین مبتلا گشته، و مواد مخدر، اعصاب او را خورد کرده، نظم جسم و روح او را به هم زده، کار از کار گذشته، دیگر امیدی به بهبودی او نیست.
اکبر که از وضع ناگوار خود اطلاع داشت و می دانست که اسیر دشمن سرسخت و نابود کننده هروئین شده وانگهی تمام دار و ندار خود را برای تهیه آن از دست داده و دستش تهی گشته، سخت ناراحت بود، وجدانش او را ناراحت و سرزنش می کرد، و با خود می گفت:
ای هزاران نفرین بر این وضع خانمانسوز! ای دو صد لعنت بر این گرد سفید شیطانی! و همنشینان بد سیرت..
او از نظرها غایب می شد، از زندگی نفرت داشت، در دل می گفت: انتحار و خودکشی بهترین راه نجات من است.
چه کند؟ که مردم با خبر نشوند و برای او ننگ و عار نباشد، برود در میان چاه کوری که آب ندارد به زندگی خود خاتمه بدهد و همانجا تا ابد قبر او گردد و مردم بگویند او رفت و دیگر سراغش را نگیرند.
این افکار شوم، وجود اکبر را در هم پیچیده و به سوی سرانجام مرگبار می کشاند.
با همان لباس و کفش اداری که در تن داشت، بدون اینکه کسی از حال او اطلاع یابد، به سوی چاه کور که در پنج کیلومتری روستا قرار گرفته بود رفت و در ته چاه خوابید و به وسیله طنابی که بگردن آویخته بود، خودکشی کرد و به سرنوشت ویرانگر مواد مخدر رسید و برای همیشه خاموش گشت.
روزها و شبها، هفته ها و ماه ها بر او گذشت، کسی از حال او خبری نداشت، تا روزی بچه ای به هوای صید گنجشکهایی که در دیواره همان چاه آشیانه داشتند، داخل چاه شده، تا گنجشکها را از آشیانه بیرون آورد، ناگاه چشمش به لباس مخصوص افتاد، ترسان و لرزان و وحشت زده، از چاه بیرون آمده، و با شتاب به مردمی که در نزدیک آن چاه، مشغول زراعت، بودند خبر داد.
آنان که خود را به چاه رسانده و پس از کنجکاوی دیدند: آری اکبر به وسیله طنابی که در گردن دارد، خودکشی کرده است، پیکر متلاشی شده او را چنان بیرون آورده، و این خبر هولناک را به مردم دادند، پدر و مادر با شنیدن این خبر جانگداز، در دنیایی از غم و غصه افتادند، و برای هر کسی که از حال و حسن سابقه اکبر اطلاع داشت، این حادثه، دردناک و ناراحت کننده بود.
به مسؤولین گزارش دادند، و پس از اجازه طبیب قانونی، پیکر سیاه سوخته اکبر را در میان کیسه ریخته و با وضع رقت باری دفن کردند.
شما ای جوانان غیور! ای انسانهای با شخصیت! ای جوانمردان نجیب! ای پاک دلان پاک طینت! ای نونهالان اجتماع! ای رجال و زمامداران آینده! و بالاخره شما ای کسانی که به انسانیت احترام می گذارید.
بار دیگر سرگذشت واقعی اکبر آن جوان خوش استعداد و فداکار که با انتخاب دوست ناباب و اعتیاد به مواد مخدر، رفاقت با سنگ لحد و خاک گور را انتخاب کرد، بخوانید، و تصمیم آهنین بگیرید که هرگز با همنشین بد همدم نشوید و به هیچ نوع از مواد مخدر حتی دخانیات خود را آلوده نسازید و فریب انواع و اقسام جالب و مدرن سیگارها که هر روز با نقش و نگارهای دلربا با بازار می آید نخورید.
تصمیم آهنین و عزم راسخ و اراده نیرومند لازم است.
و همواره این شعر آویزه گوشتان باشد:
تا توانی می گریز از یار بد - یار بد بدتر بود از مار بد
مار بد تنها تو را بر جان زند - یار بد بر جان و بر ایمان زند