فهرست کتاب


سرگذشتهای عبرت انگیز

محمد محمدی اشتهاردی‏

7- قهرمانی که تاریخ آفرید

...به خدا سوگند اگر بدنم را با شمشیرها پاره پاره کنید دهانم را به سختی که موجب خشم پروردگار و خشنودی شما گردد نمی گشایم...
حجر بن عدی شیعه علی علیه السلام
ای چشمها! این دیده ها! شما را به آن کسی که به شما بینایی بخشید سوگند، باز هم سوگند، پرده های قرون را کنار بزنید و ابرهای تیره غفلت را بشکافید، و غبارهایی را که شما را در پشت تاریک خود متوقف ساخته به عقب برانید و بالاخره اوراق تاریخ را برگردانید، تا به تماشای چهره نورانی و سیمای انسانی که مرد ایمان و صبر و پایمردی بود بپردازید، مردی که جان خود را نثار تقویت حق کرده بود و هیچگاه مرعوب زرق و برق باطل نشد.
او حجربن عدی بود که اینکه به اختصار فرازهایی از زندگی درخشان او را می نگرید:
او با برادرش هانی در مدینه به حضور پیامبر اسلام صلی اللّه علیه و آله شرفیاب شده و به آیین اسلام گرویدند.(17)
با این که او در آن موقع نوجوان بود، ولی به خاطر روح پاک و نیرومندش، پیامبر اسلام صلی اللّه علیه و آله در برخی از جنگها او را پرچمدار خود کرد.(18)
پیامبر صلی اللّه علیه و آله با او آنچنان نزدیک بود که حتی بعضی از اسرار را با او در میان می گذاشت، چنانکه حجر در روز شهادتش گفت:
حبیب و دوستم رسول خدا صلی اللّه علیه و آله چگونگی شهادت مرا در این روز، به من خبر داد.(19)
پس از رحلت پیامبر اسلام صلی اللّه علیه و آله حجر همواره از مدافعان نیرومند اسلام، و از سرداران بزرگ در جنگهای اسلامی به شمار می آمد، در جنگ بزرگ قادسیه یکه تاز میدان بود و با دشمنان می جنگید، و سپس کوفه را برای سکونت انتخاب کرد، و در آنجا به عنوان رئیس خاندان کندی و از رجال و شخصیتهای ممتاز و برازنده اسلامی شناخته می شد.
او از افرادی است که تبعیضها و بی عدالتیهای عثمان را، برای عثمان برمی شمرد و او را به استعفا از خلافت فرا می خواند، و با صراحت با روش عثمان مخالفت می کرد.(20)
هنگامی که علی علیه السلام مهار خلافت را به دست گرفت، حجر که به آرزوی دیرینه رسیده بود، به زودی در شمار یاران و مدافعان درجه اول علیه السلام قرار گرفت، و در حقیقت باید حجر بن عدی را در چهره این عصر و در این موقعیت، همواره با دشمنان علی علیه السلام می جنگید، در همه جنگهای علی علیه السلام با دشمن، در رکاب علی علیه السلام بود.
در جنگ جمل در پیشاپیش سپاه علی علیه السلام فریاد می کشید:
ایها الناس! اجیبوا امیرالمؤمنین و ایفروا خفافاً و ثقالاً، مروا و انا اولکم؛ ای مردم! دعوت امیرمؤمنان علی علیه السلام را لبیک بگویید، و برای جنگ، سبکبار و مجهز بیرون روید، حرکت کنید، من در پیشاپیش شما هستم.(21)
در نبرد صفین حضرت علی علیه السلام سپاه خود را دارای هفت جبهه کرده بود، حجر بن عدی را امیر و فرمانده جبهه خاندان کنده و حضر موت و قضاعه قرار داده بود.(22)
در همین جنگ بود که در روز هفتم ماه صفر به سال 37 هجری که درگیری جنگ در اوج شدت بود، حجر بمیدان آمد، و در برابرش پسر عمویش حجر بن زید کندی که در سپاه معاویه بود قرار گرفت، و در اینجا بود که حجر بن عدی با لقب حجرالخیر و حجر بن یزید با لقب حجر الشر، خوانده شدند.(23)
آری حجر شایسته آن بود که علی علیه السلام و پیروانش، او را حجر پاک و نیک بخوانند.
در جنگ نهروان حجر و جنگاور یکه تاز میدان بود، او طبق انتخاب پیشوایش علی علیه السلام فرمانده جبهه راست سپاه بود و در این جنگ فداکاریهای چشمگیری کرد و تا پایان جنگ با جانبازی در راه حکومت عدل پرور علی علیه السلام ادامه داد.(24)
حجر همواره همراه علی علیه السلام بود، تا آن روزی که آخرین روز عمر علی علیه السلام بود فرا رسید، حجر که در بالین علی علیه السلام به سر می برد و چهره پریده و پیشانی شکافته سرورش را می دید، در میان التهاب این غم می سوخت، چند شعر که از سوز و انقلاب درونش حکایت می کرد، خواند، در این موقع علی علیه السلام به او رو کرده فرمود:
ای حجر! در آن موقعی که تو را به بیزاری از من دعوت می کنند چگونه خواهی بود؟
حجر در حالی که قطرات اشک به گونه هایش می ریخت، با زبانی پر اخلاص که از قلبی پر شور برمی خاست، گفت: اگر تنم را با شمشیر قطعه قطعه کنند، و یا مرا در میان شعله های آتش بیفکنند، از دوستی تو دست نمی کشم، با کمال استقامت، پایمردی کرده و از تو بیزاری نمی جویم.
علی علیه السلام به او فرمود: خداوند تو را در راه آیینش، استوار و موفق بدارد و پاداش نیکی از سوی خاندان پیامبر صلی اللّه علیه و آله به تو عنایت فرماید.(25)
هنگامی که حضرت علی علیه السلام شهید شد، معاویه که هر لحظه آرزوی آن را داشت، بدون مزاحم بر سراسر عراق حکومت کند، مغبرة بن شیعه نامرد خونخوار و جنایت پیشه را به عنوان حاکم کوفه به کوفه فرستاد.
شگفتا! به جای ندای روحبخش علی علیه السلام صدای خشن و پلید مغیره در فضای مسجد کوفه به گوش می رسد، او همانند رییسش معاویه از هیچ چیز باک ندارد، در میان سخنرانیهای خود، کار را به اینجا رسانیده که از عثمان تمجید، ولی به علی علیه السلام دادگر روزگار و پدر یتیمان ناسزا می گوید...
حجر نمی تواند سکوت کند، هر لحظه که مغیره لب به بدگویی علی علیه السلام می گشود، حجر با صدای رسا بی آنکه بهراسد، فریاد می زند:
ای مغیره. از خدا بترس! او را که مدح و ستایش می کنی سزاوار ملامت است، او را که سرزنش می کنی، شایسته مدح و ستایش است! هان ای مغیره! زبانت را حفظ کن و از خدا بترس!
ای مغیره! قرآن می گوید: یا ایها الذین آمنوا کونوا قوامین بالقسط شهداء اللّه و لو انفسکم؛ ای کسانی که که ایمان آورده اید، در راه عدالت و درستی، استوار باشید، برای خدا گواهی دهید، گرچه آن گواهی به ضرر شما باشد.(26)
مغیره، حجر را با سخنان خشن، تهدید می کرد و او را از خشم حکومت می ترساند، و گاهی از در نصیحت وارد می شد، و می گفت: این حجر! من خیر خواه تو هستم، از معاویه بترس، او اگر بخواهد با شدیدترین مجازات، تو را به قتل می رساند.
ولی تهدیدهای مغیره گویا همچون بادی بود که بر شعله های آتش می وزید، حجر بیشتر گداخته می شد و فریاد می زد ای مغیره! بهتر است به جای بدگویی از علی علیه السلام به عدالت رفتار کنی و حقوق مسلمانان را حیف و میل نمایی...
به این ترتیب حجر در ملأ عام، مغیره دیو سیرت را محکوم می کرد و با سخنان آتشین خود، نمی گذاشت تا مغیره، از امیر مؤمنان بدگویی کند، با اینکه سرانجام این اعتراضها را می دید و شعاع سفارش سرورش علی را در مورد شهادتش، می نگریست.(27)
عمر مغیره سپری شد، به جای او زیاد بن آبیه حاکم کوفه گردید، او نیز طبق سفارش معاویه، ظلم و طغیان و ناسزاگویی به علی علیه السلام را از حد گذراند، و حتی حجر را به حضور طلبید و به عنوان اندرز، به او گفت: ای حجر! از عواقب وخیم این کار بترس! و از آشوبگری بپرهیز...
ولی حجر، فردی نبود که با این سخنان از پای درآید و با زیاد سازش کند.
زیاد مدتی به بصره، رفت، عمرو بن حریث را به نمایندگی در کوفه گذاشت، وی نیز به نمایندگی از زیاد، در خطبه های خود، معاویه و خاندان او را تمجید و تحسین می کرد، و از علی و خاندان علی علیه السلام که مظهر حق و عدالت بودند بدگویی می نمود، حجر در برابر او نیز آرام نمی گرفت و با لحنی تند، جواب او را می داد.
حجر با تبلیغات خود، عده ای از مسلمانان را به عنوان دفاع از حریم مقدس اسلام و پاسدار اسلام علی علیه السلام به دور خود جمع کرده بود، عمرو بن حریث برای زیاد نوشت که هر چه زودتر از بصره به کوفه بیا که من تاب و مقاومت در برابر یاران علی علیه السلام را ندارم.
زیاد پس از گزارش با عجله به کوفه آمد، و با کمال بی پروایی و پلیدی، روزها به منبر می رفت و از علی و طرفداران علی بدگویی می کرد تا روزی آنقدر در این مسیر سخن گفت که وقت نماز گذشت.
حجر فریاد زد: موقع نماز است.
زیاد گوش نکرد و ادامه سخن داد، برای دومین بار حجر فریاد زد: موقع نماز است، کم کم عده ای از یاران حجر با او همصدا شدند و همصدا فریاد زدند: وقت نماز است وقت نماز است... در نتیجه، به این وسیله سخن زیاد را قطع کردند، و زیاد ناگریز از منبر به پایین آمد.
به همین ترتیب، حجر سخنان خود را در فرصتهای مختلف به زیاد می رسانید و از حریم مقدس سرورش علی علیه السلام دفاع می کرد، حتی در ضمن گفتگوی مفصلی با زیاد، با اینکه تحت شکنجه او به سر می برد فریاد می زد:
به خدا سوگند اگر بدنم را با تیغ ها پاره پاره کنید، دهانم را به سخنی که موجب خشم پروردگارم و خشنودی شما گردد نمی گشایم...
سرانجام به دستور زیاد، حجر را به زندان کشیدند و سپس یاران او را یکی پس از دیگری دستگیر کرده به او ملحق ساختند.
زیاد پس از پرونده سازی، حجر را با یازده نفر از یارانش و سپس دو نفر دیگر را به شام نزد معاویه فرستاد، وقتی که آنان به مرج عذراء (28) رسیدند، آنان را همانجا تحت نظر نگه داشتند، نماینده زیاد به شام نزد معاویه رفت و نامه زیاد را با پرونده ها که برای ظاهر سازی به امضای دروغین شریح قاضی رسیده بود، ارائه کرد.(29)
سه نفر به دستور معاویه، به مرج عذراء برای کشتن حجر و یارانش رهسپار شدند، قابل توجه اینکه این سه نفر مأمور، وقتی که به مرج عذراء رسیدند طبق دستور معاویه هشت قبر با هشت کفن حاضر کردند (30) بلکه حجر و یارانش با دیدن قبر و کفن، مرگ را به چشم خود ببینند و از مرام خود برگردند ولی آنها هرگز اهل تسلیم نشدند.
یاران حجر را یکی پس از دیگری کشتند، وقتی که متوجه حجر شدند، حجر درخواست کرد که مهلت دهند دو رکعت نماز بخواند، مهلت دادند وضو گرفت و نماز خواند و بعد از نماز گفت:
به خدا سوگند تا امروز نمازی به این تندی نخونده ام، از این جهت نماز را تند خواندم که شما تصور نکنید من از ترس مرگ نمازم را طول می دهم.
سپس با حالی پرشور دست به دعا برداشت و عرض کرد: خداوندا! تو را بر ضد مردم کوفه به کمک می طلبم، آنها بر ضد ما گواهی دادند و اهل شام را به قتل می رسانند، سپس گفت: گرچه مرا می کشید ولی بدانید من نخستین سوار از مسلمانان بودم که در بیابانهای این سرزمین خدا را ستایش کردم و سگهای مشرکان در آنجا به طرفش عوعو می کردند.(31)
جلادان، دیگر مهلتش ندادند، او در حالی که می گفت: آهن را از پا نگشایید، خون بدنم را نشویید تا در دادگاه معاویه را با چنین وضع ملاقات کنم به سویش یورش بردند.
و بدن شلاق خورده و ضعیفش را بخونش رنگین ساختند.
ای چشمها ای دیده ها بار دیگر شما را به آن خدایی که بینایی و درک به شما داد، پرده های ضخیم قرون و اعصار را به کنار بزنید تا چهره زیبای حجر، یار وفادار علی علیه السلام را بنگرید، و بینش و انگیزش شهادت او را در صفحات تاریخ بخوانید... بخوانید و دریابید.
درود بر تو ای راد مرد و قهرمان بزرگ که سالار شهیدان امام حسین علیه السلام با یاد تو و جانبازیهای تو افتاد و ضمن نامه ای به معاویه نوشت:
ای معاویه! آیا تو قاتل حجر بن عدی و آنان که اهل عبادت و نماز بودند و با ستم و بی عدالتی تو مبارزه می کردند و از بدعتها جلوگیری می نمودند، نیستی؟! تو قاتل آن افرادی هستی که در راه خدا از سرزنش هیچ ملامت کننده ای نهراسیدند.(32)

8- عظمت آیةاللّه العظمی بروجردی

یکی از علمای زاهد و فرزانه مرحوم آیةاللّه حاج شیخ محمد حسین تنکابنی (عمو و پدر زن خطیب توانا حجةالاسلام و المسلمین محمد تقی فلسفی) بود که در تهران مسجد همت آبادی، خیابان خراسان نزدیک راه آهن سابق اقامه جماعت می نمود این بزرگوار در عصر مرجعیت آیةاللّه العظمی سید ابوالحسن اصفهانی (وفات یافته 13 آبان سال 1325 شمسی) نماینده تام الاختیار آن مرجع در تهران بود.
آیةاللّه شیخ محمد حسین تنکابنی پس از رحلت مرحوم آیةاللّه العظمی سید ابوالحسن اصفهانی رحمة اللّه متحیر بود با پولهایی که از وجوهات در اختیار داشت چه کند؟
مرحوم آیةاللّه العظمی حاج حسین قمی رحمة اللّه در نجف اشرف به مقام مرجعیت رسیده بود، ولی نام افراد دیگری نیز به عنوان مرجع، مطرح بود، آیةاللّه تنکابنی همچنان متحیر بود که مردم را چه کسی ارجاع دهد و پولها را برای کدام مرجع بفرستد؟ (زیرا بسیار وظیفه شناس و محتاط بود) گاهی در باطن به امام عصر (عج) متوسل می شد و از ایشان می خواست تا هدایتش کند.
خطیب توانا آقای فلسفی می نویسد: تا اینکه روزی به منزل عمویم آیةاللّه تنکابنی رفتم، گفت: دیشب در خواب دیدم - نگفت امام عصر را در خواب دیدم - در خواب بمن گفتند: این پولها را به ولوگردی بده. ایشان تا مدتی متحیر بود که ولوگردی کیست، طولی نکشید که آیةاللّه العظمی حاج آقا حسین قمی رحمة اللّه در 17 بهمن 1325 شمسی (یعنی حدود 94 روز بعد از رحلت آیةاللّه سید ابوالحسن اصفهانی) از دنیا رفت، کم کم مرجعیت آیةاللّه العظمی بروجردی رحمة اللّه مطرح شده و مورد قبول مجتهدین و اهل خبره واقع شد، مرحوم عمویم آیةاللّه تنکابنی مطمئن گردید که ولوگردی همان آیةاللّه بروجردی است، همه وجوهات را به ایشان پرداخت.
سرانجام مرحوم آیةاللّه حاج شیخ محمد حسین تنکابنی در روز 24 مرداد سال 1327 شمسی از دنیا رفت.(33)
سرانجام مرحوم آیةاللّه العظمی بروجردی رحمة اللّه در پیشگاه امام زمان (عج) می باشد.

9- حسن ظن عجیب آیةاللّه بروجردی به خدا

در اوایل مرجعیت آیةاللّه العظمی بروجردی رحمة اللّه مقداری وجوه به حوزه علمیه قم می رسید، و آیةاللّه العظمی بروجردی، به طلاب حوزه شهریه مختصری می داد. در سال دوم یا سوم اقامت ایشان، چند نفر از علمای برجسته دریافتند که وجوه به مقدار شهریه آن ماه نرسیده است، و آقای بروجردی نمی تواند شهریه آن ماه را بپردازد.
چند نفر از آن علمای بزرگ از جمله آنها امام خمینی رحمة اللّه که در آن عصر با عنوان حاج آقا روح اللّه خوانده می شد، نامه محرمانه ای برای آقای فلسفی (خطیب توانا و مشهور) فرستادند که در قسمتی از آن نامه چنین نوشته شده بود:
آقایان حاج علینقی کاشانی، خسروشاهی و حاج حسین آقا شالچی و بعضی دیگر را به منزلتان دعوت کنید، و به آنها بگویید حوزه در معرض خطر است، مبلغی به عنوان وام بدهید، تا آقای بروجردی شهریه این ماه را بدهد، بعد کم کم وجوهات می رسد و وام شما پرداخت می گردد.
آقای فلسفی می نویسد: چون موضوع مربوط به آیةاللّه بروجردی بود، فکر کردم بهتر است خود ایشان را ببینم و بپرسم آیا اجازه می دهند، چنین اقدامی کنم. به قم رفتم و به محضرش رسیدم و ماجرا را عرض کردم، ایشان با کمال صراحت و متانت فرمود:
خداوند هرگز مرا از عنایت خود، محروم نفرموده است، من به خدا حسن ظن بسیار دارم، این مطلب مالی را با آنها در میان گذاشتن و مطالبه کمک کردن، با حسن ظنی که من به خدا دارم سازگار نیست، اگر پولی از وجوه رسید که به طلاب می دهم و گرنه از کسی تقاضا نمی کنم.
عرض کردم: به عنوان قرض از آنها بگیریم نه رایگان فرمود:
خیر، من به خدا حسن ظن دارم.
فردای آن روز خدمت ایشان برای خداحافظی رفتم، در آنجا حاج احمد خادمی و دیگران گفتند: دیروز عصر وجه قابل ملاحظه ای از کویت رسید و پرداخت شهریه طلاب شروع شده است، به محضر آیةاللّه بروجردی رفتم و عرض کردم بحمداللّه خداوند یاری نمود، فرمود:آری! یاری فرمود و باز یاری می فرماید.
آری ارتباط آقای بروجردی با ذات پاک خداوند این گونه قوی و تنگاتنگ بود، و بر حسب روایات و به تعبیر خودشان، حسن ظنی به ذات اقدس الهی داشت.(34)