فهرست کتاب


سرگذشتهای عبرت انگیز

محمد محمدی اشتهاردی‏

پیشنهاد فرزند

فرزند عبداللّه که جوانی نیرومند و غیور بود، با شنیدن این سر و صداها و گفتار نفاق آمیز پدر، به حضور پیامبر صلی اللّه علیه و آله شرفیاب شد و چنین به عرض رساند:
ای رسول خدا: شنیده ام می خواهی دستور قتل پدرم را صادر کنی اگر ناگزیر از این دستور هستی به خود من اجازه بده تا او را بکشم و سرش را برای تو بیاورم. زیرا خزرجیان می دانند من نسبت به پدر و مادر خیلی خوش رفتار هستم، از آن می ترسم که اگر دیگری او را بکشد نتوانم قاتل پدرم را بنگرم، در نتیجه ممکن است مؤمنی را عوض کافری به قتل رسانده و مستحق دوزخ گردم.
پیامبر در پاسخ فرمود:نه هرگز چنین نکن، تا وقتی که پدرت با ما هست با او نیکو رفتار کن.
با این که رسول خدا این سفارش را به فرزند عبداللّه کرد، او جلو دروازه آمده وقتی که پدرش را دید که به سوی مدینه می آید، جلو او را گرفت و گفت: تا پیامبر اجازه ندهد، نمی گذارم وارد مدینه شوی، تا بدانی که ذلیل تو هستی و پیامبر عزیز است.
عبداللّه برای رسول خدا پیام فرستاد و از وضع خود، آن حضرت را با خبر ساخت، حضرت برای فرزند او پیام داد که از پدرت جلوگیری نکن، او هم گفت: اینک که پیامبر صلی اللّه علیه و آله امر فرموده وارد شو! زید که به خاطر حفظ حوزه اسلام و معرفی دشمنان آشوبگر خائن، گفتار عبداللّه را به پیامبر صلی اللّه علیه و آله رسانده بود، اینک خانه نشین گشته و او را به عنوان دروغگو لقب داده اند، شرم و خجلت او را افسرده کرده و گاه و بیگاه به خدا عرض می کند: من از پیامبرت دفاع کردم تو هم از من دفاع کن!
خداود به زید لطف فرمود، پس از چند روزی سوره مبارکه منافقون در تکذیب عبداللّه و تصدیق زید از طرف خداوند نازل شد و به این ترتیب زید راستگو و بی تقصیر معرفی گردید.(12)
پیامبر صلی اللّه علیه و آله به خانه زید رفت و او را از خانه نشینی بیرون آورد و نزول آیات را خاطرنشان ساخت و فرمود:
ای زید! زبانت راست گفته و گوشت درست شنیده خدا تو را تصدیق کرده است.
نفاق و خیانت و رسوایی عبداللّه ظاهر شد، درست به عکس گفتارش، وقتی که به مدینه آمد با بیچارگی و ذلت، چند صباحی زندگی کرد، ولی دیری نپائید که با کفر و نفاق از این جهان رخت بر بست و مارک ذلت خود را در صفحات تاریخ نصب نمود.(13) و برای همیشه این درس را به جهانیان آموخت: که به هیچ عنوانی گرچه زیر ماسک ظاهری آراسته و قیافه حق به جانب باشد نمی توان با حق جنگید، این طبیعت و سرنوشت است که مردم تباهکار و کج رو را در همان راه تباهی و کج، به سرانجامی ذلت بار می کشاند، و این انتقام را خدای طبیعت در دل طبیعت خود قرار داده است.

6- تنبیه خلافکاران، با اعتصاب بر ضد آنها

ماه رجب سال نهم هجرت بود، به پیامبر صلی اللّه علیه و آله خبر رسد که امپراطور روم برای حمله به مدینه مرکز اسلام آماده شده است. رودرویی جنگی با سپاه روم، با مشکلات سختی مانند موارد زیر مواجه بود:
1- هنگامی رسول خدا صلی اللّه علیه و آله اعلام خروج از مدینه برای جنگ با رومیان کرد که فصل جمع آوری زراعت و محصول کشاورزی و فصل رسیدن خرما بود.
2- هوا بسیار گرم بود که با در نظر گرفتن راه طولانی بین مدینه و تبوک، مشکلات بسیاری را به دنبال داشت.
3- جنگ با ابر قدرت روم آن هم در سرزمین روم (تبوک)، دشواری جنگ را بیشتر می کرد، زیرا رومیان در آنجا بر همه چیز مسلط بودند.
4- سفر دو ماهه و طولانی با خالی گذاشتن مدینه نیز مشکل دیگری بود.
با اعلام پیامبر صلی اللّه علیه و آله ارتش منظمی که از حدود سی هزار نفر تشکیل می شدند به فرماندهی و رهبریت رسول اکرم صلی اللّه علیه و آله از مدینه عازم تبوک شدند.
در این میان همانگونه که پیش بینی می شد گروهی از منافقان، به علت نفاق و نداشتن ایمان، نه تنها از شرکت در این جنگ امتناع ورزیدند بلکه در بعضی از موارد حساس، نقشه هایی از قبیل رم دادن شتر پیامبر صلی اللّه علیه و آله و... طرح کرده بودند که هر کدام در جای خود نقش بر آب شده و از نطفه خفه گردید.
وقتی که پیامبر صلی اللّه علیه و آله با ارتش منظم اسلامی از مدینه به قصد تبوک به افتادند سه نفر به نامهای: هلال، کعب و مراره با اینکه از مسلمانان واقعی بودند، با در نظر گرفتن فصل جمع آوری محصول و گرمی هوا و... امروز و فردا کردند، ناگهان دریافتند که دیگر به سپاه اسلام نمی رسند.
ولی به خوبی فهمیده بودند که خلاف بزرگی را مرتکب شده اند، به مدینه خبر رسید که سپاه روم با دیدن عظمت سپاه اسلام، عقب نشینی کرده است، از این رو جنگی بروز نکرده، و سپاه اسلام منطقه را ترک کرده و به سوی مدینه باز می گردند. وقتی که خبر بازگشت سپاه اسلام به مدینه رسید، آن سه نفر خلافکار تصمیم گرفتند که برای جبران تخلف خود به استقبال پیامبر صلی اللّه علیه و آله و مسلمین بروند، سلام و تبریک عرض کنند و پوزش طلبند، به دنبال این تصمیم از مدینه خارج شدند و به حضور پیامبر صلی اللّه علیه و آله رسیدند، ولی پیامبر به آنها اعتنا نکرد و جواب سلامشان را نداد، و پس از ورود در مدینه دستور داد که مسلمانان، همه گونه روابط خود را با آنها قطع کنند، اعتصاب عمومی شروع شد، حتی همسران آنها به دستور پیامبر صلی اللّه علیه و آله بنا شد در خانه های آنها بمانند ولی با آنان همبستر نشوند، این سیاست خردمندانه اسلام نسبت به آن سه نفر خلافکار به قدری عرصه را بر آنها تنگ کرد که به تعبیر قرآن و ضاقت علیهم الارض بما رحبت؛ زمین با آن همه وسعت بر آنها تنگ شد.(14)
این سه نفر چون از تعالیم اسلامی بهره مند بودند ولی دنیاپرستی آنها را به این روز نشانده بود، در فکر چاره جوئی افتادند در نتیجه دانستند که پناهگاهی جز خدا نیست.(15)
مدت اعتصاب پنجاه روز طول کشید ولی این سه نفر پس از چهل روز که در مدینه به سر می بردند، ده روز آخر از مدینه خارج شدند و در بیابانها با کمال پریشانی به عبادت پرداختند و سه روز آخر روزه گرفتند و با خداوند راز و نیاز کردند و اظهار پشیمانی از کار خود و استغفار و در خواست عفو نمودند تا آنکه جبرئیل بر پیامبر صلی اللّه علیه و آله نازل شد و آیه 118 سوره توبه را نازل کرد، پیامبر صلی اللّه علیه و آله کسی را فرستاد و مژده پذیرفتن توبه آنها را به آنها خبر داد.
کعب می گوید: به مدینه آمدم پیامبر صلی اللّه علیه و آله در مسجد نشسته بود و گروهی از مسلمانان در اطرافش بودند، به پیامبر صلی اللّه علیه و آله سلام کردم، صورتش را که از خوشحالی می درخشید به طرف من کرد و در جواب سلام مرا داد و فرمود:
مژده می دهم به توبه بهترین روزی که از روز تولدت تا حال چنین روزی را نداشتی.
عرض کردم: پذیرفتن توبه من از ناحیه خدا است یا از ناحیه شما؟
فرمود: از ناحیه خدا است، عرض کردم به شکرانه این موهبت می خواهم همه اموالم را در راه خدا و رسولش انفاق کنم، فرمود: قسمتی از ثروتت را برای خود نگهدار بقیه را انفاق کن...(16)

7- قهرمانی که تاریخ آفرید

...به خدا سوگند اگر بدنم را با شمشیرها پاره پاره کنید دهانم را به سختی که موجب خشم پروردگار و خشنودی شما گردد نمی گشایم...
حجر بن عدی شیعه علی علیه السلام
ای چشمها! این دیده ها! شما را به آن کسی که به شما بینایی بخشید سوگند، باز هم سوگند، پرده های قرون را کنار بزنید و ابرهای تیره غفلت را بشکافید، و غبارهایی را که شما را در پشت تاریک خود متوقف ساخته به عقب برانید و بالاخره اوراق تاریخ را برگردانید، تا به تماشای چهره نورانی و سیمای انسانی که مرد ایمان و صبر و پایمردی بود بپردازید، مردی که جان خود را نثار تقویت حق کرده بود و هیچگاه مرعوب زرق و برق باطل نشد.
او حجربن عدی بود که اینکه به اختصار فرازهایی از زندگی درخشان او را می نگرید:
او با برادرش هانی در مدینه به حضور پیامبر اسلام صلی اللّه علیه و آله شرفیاب شده و به آیین اسلام گرویدند.(17)
با این که او در آن موقع نوجوان بود، ولی به خاطر روح پاک و نیرومندش، پیامبر اسلام صلی اللّه علیه و آله در برخی از جنگها او را پرچمدار خود کرد.(18)
پیامبر صلی اللّه علیه و آله با او آنچنان نزدیک بود که حتی بعضی از اسرار را با او در میان می گذاشت، چنانکه حجر در روز شهادتش گفت:
حبیب و دوستم رسول خدا صلی اللّه علیه و آله چگونگی شهادت مرا در این روز، به من خبر داد.(19)
پس از رحلت پیامبر اسلام صلی اللّه علیه و آله حجر همواره از مدافعان نیرومند اسلام، و از سرداران بزرگ در جنگهای اسلامی به شمار می آمد، در جنگ بزرگ قادسیه یکه تاز میدان بود و با دشمنان می جنگید، و سپس کوفه را برای سکونت انتخاب کرد، و در آنجا به عنوان رئیس خاندان کندی و از رجال و شخصیتهای ممتاز و برازنده اسلامی شناخته می شد.
او از افرادی است که تبعیضها و بی عدالتیهای عثمان را، برای عثمان برمی شمرد و او را به استعفا از خلافت فرا می خواند، و با صراحت با روش عثمان مخالفت می کرد.(20)
هنگامی که علی علیه السلام مهار خلافت را به دست گرفت، حجر که به آرزوی دیرینه رسیده بود، به زودی در شمار یاران و مدافعان درجه اول علیه السلام قرار گرفت، و در حقیقت باید حجر بن عدی را در چهره این عصر و در این موقعیت، همواره با دشمنان علی علیه السلام می جنگید، در همه جنگهای علی علیه السلام با دشمن، در رکاب علی علیه السلام بود.
در جنگ جمل در پیشاپیش سپاه علی علیه السلام فریاد می کشید:
ایها الناس! اجیبوا امیرالمؤمنین و ایفروا خفافاً و ثقالاً، مروا و انا اولکم؛ ای مردم! دعوت امیرمؤمنان علی علیه السلام را لبیک بگویید، و برای جنگ، سبکبار و مجهز بیرون روید، حرکت کنید، من در پیشاپیش شما هستم.(21)
در نبرد صفین حضرت علی علیه السلام سپاه خود را دارای هفت جبهه کرده بود، حجر بن عدی را امیر و فرمانده جبهه خاندان کنده و حضر موت و قضاعه قرار داده بود.(22)
در همین جنگ بود که در روز هفتم ماه صفر به سال 37 هجری که درگیری جنگ در اوج شدت بود، حجر بمیدان آمد، و در برابرش پسر عمویش حجر بن زید کندی که در سپاه معاویه بود قرار گرفت، و در اینجا بود که حجر بن عدی با لقب حجرالخیر و حجر بن یزید با لقب حجر الشر، خوانده شدند.(23)
آری حجر شایسته آن بود که علی علیه السلام و پیروانش، او را حجر پاک و نیک بخوانند.
در جنگ نهروان حجر و جنگاور یکه تاز میدان بود، او طبق انتخاب پیشوایش علی علیه السلام فرمانده جبهه راست سپاه بود و در این جنگ فداکاریهای چشمگیری کرد و تا پایان جنگ با جانبازی در راه حکومت عدل پرور علی علیه السلام ادامه داد.(24)
حجر همواره همراه علی علیه السلام بود، تا آن روزی که آخرین روز عمر علی علیه السلام بود فرا رسید، حجر که در بالین علی علیه السلام به سر می برد و چهره پریده و پیشانی شکافته سرورش را می دید، در میان التهاب این غم می سوخت، چند شعر که از سوز و انقلاب درونش حکایت می کرد، خواند، در این موقع علی علیه السلام به او رو کرده فرمود:
ای حجر! در آن موقعی که تو را به بیزاری از من دعوت می کنند چگونه خواهی بود؟
حجر در حالی که قطرات اشک به گونه هایش می ریخت، با زبانی پر اخلاص که از قلبی پر شور برمی خاست، گفت: اگر تنم را با شمشیر قطعه قطعه کنند، و یا مرا در میان شعله های آتش بیفکنند، از دوستی تو دست نمی کشم، با کمال استقامت، پایمردی کرده و از تو بیزاری نمی جویم.
علی علیه السلام به او فرمود: خداوند تو را در راه آیینش، استوار و موفق بدارد و پاداش نیکی از سوی خاندان پیامبر صلی اللّه علیه و آله به تو عنایت فرماید.(25)
هنگامی که حضرت علی علیه السلام شهید شد، معاویه که هر لحظه آرزوی آن را داشت، بدون مزاحم بر سراسر عراق حکومت کند، مغبرة بن شیعه نامرد خونخوار و جنایت پیشه را به عنوان حاکم کوفه به کوفه فرستاد.
شگفتا! به جای ندای روحبخش علی علیه السلام صدای خشن و پلید مغیره در فضای مسجد کوفه به گوش می رسد، او همانند رییسش معاویه از هیچ چیز باک ندارد، در میان سخنرانیهای خود، کار را به اینجا رسانیده که از عثمان تمجید، ولی به علی علیه السلام دادگر روزگار و پدر یتیمان ناسزا می گوید...
حجر نمی تواند سکوت کند، هر لحظه که مغیره لب به بدگویی علی علیه السلام می گشود، حجر با صدای رسا بی آنکه بهراسد، فریاد می زند:
ای مغیره. از خدا بترس! او را که مدح و ستایش می کنی سزاوار ملامت است، او را که سرزنش می کنی، شایسته مدح و ستایش است! هان ای مغیره! زبانت را حفظ کن و از خدا بترس!
ای مغیره! قرآن می گوید: یا ایها الذین آمنوا کونوا قوامین بالقسط شهداء اللّه و لو انفسکم؛ ای کسانی که که ایمان آورده اید، در راه عدالت و درستی، استوار باشید، برای خدا گواهی دهید، گرچه آن گواهی به ضرر شما باشد.(26)
مغیره، حجر را با سخنان خشن، تهدید می کرد و او را از خشم حکومت می ترساند، و گاهی از در نصیحت وارد می شد، و می گفت: این حجر! من خیر خواه تو هستم، از معاویه بترس، او اگر بخواهد با شدیدترین مجازات، تو را به قتل می رساند.
ولی تهدیدهای مغیره گویا همچون بادی بود که بر شعله های آتش می وزید، حجر بیشتر گداخته می شد و فریاد می زد ای مغیره! بهتر است به جای بدگویی از علی علیه السلام به عدالت رفتار کنی و حقوق مسلمانان را حیف و میل نمایی...
به این ترتیب حجر در ملأ عام، مغیره دیو سیرت را محکوم می کرد و با سخنان آتشین خود، نمی گذاشت تا مغیره، از امیر مؤمنان بدگویی کند، با اینکه سرانجام این اعتراضها را می دید و شعاع سفارش سرورش علی را در مورد شهادتش، می نگریست.(27)
عمر مغیره سپری شد، به جای او زیاد بن آبیه حاکم کوفه گردید، او نیز طبق سفارش معاویه، ظلم و طغیان و ناسزاگویی به علی علیه السلام را از حد گذراند، و حتی حجر را به حضور طلبید و به عنوان اندرز، به او گفت: ای حجر! از عواقب وخیم این کار بترس! و از آشوبگری بپرهیز...
ولی حجر، فردی نبود که با این سخنان از پای درآید و با زیاد سازش کند.
زیاد مدتی به بصره، رفت، عمرو بن حریث را به نمایندگی در کوفه گذاشت، وی نیز به نمایندگی از زیاد، در خطبه های خود، معاویه و خاندان او را تمجید و تحسین می کرد، و از علی و خاندان علی علیه السلام که مظهر حق و عدالت بودند بدگویی می نمود، حجر در برابر او نیز آرام نمی گرفت و با لحنی تند، جواب او را می داد.
حجر با تبلیغات خود، عده ای از مسلمانان را به عنوان دفاع از حریم مقدس اسلام و پاسدار اسلام علی علیه السلام به دور خود جمع کرده بود، عمرو بن حریث برای زیاد نوشت که هر چه زودتر از بصره به کوفه بیا که من تاب و مقاومت در برابر یاران علی علیه السلام را ندارم.
زیاد پس از گزارش با عجله به کوفه آمد، و با کمال بی پروایی و پلیدی، روزها به منبر می رفت و از علی و طرفداران علی بدگویی می کرد تا روزی آنقدر در این مسیر سخن گفت که وقت نماز گذشت.
حجر فریاد زد: موقع نماز است.
زیاد گوش نکرد و ادامه سخن داد، برای دومین بار حجر فریاد زد: موقع نماز است، کم کم عده ای از یاران حجر با او همصدا شدند و همصدا فریاد زدند: وقت نماز است وقت نماز است... در نتیجه، به این وسیله سخن زیاد را قطع کردند، و زیاد ناگریز از منبر به پایین آمد.
به همین ترتیب، حجر سخنان خود را در فرصتهای مختلف به زیاد می رسانید و از حریم مقدس سرورش علی علیه السلام دفاع می کرد، حتی در ضمن گفتگوی مفصلی با زیاد، با اینکه تحت شکنجه او به سر می برد فریاد می زد:
به خدا سوگند اگر بدنم را با تیغ ها پاره پاره کنید، دهانم را به سخنی که موجب خشم پروردگارم و خشنودی شما گردد نمی گشایم...
سرانجام به دستور زیاد، حجر را به زندان کشیدند و سپس یاران او را یکی پس از دیگری دستگیر کرده به او ملحق ساختند.
زیاد پس از پرونده سازی، حجر را با یازده نفر از یارانش و سپس دو نفر دیگر را به شام نزد معاویه فرستاد، وقتی که آنان به مرج عذراء (28) رسیدند، آنان را همانجا تحت نظر نگه داشتند، نماینده زیاد به شام نزد معاویه رفت و نامه زیاد را با پرونده ها که برای ظاهر سازی به امضای دروغین شریح قاضی رسیده بود، ارائه کرد.(29)
سه نفر به دستور معاویه، به مرج عذراء برای کشتن حجر و یارانش رهسپار شدند، قابل توجه اینکه این سه نفر مأمور، وقتی که به مرج عذراء رسیدند طبق دستور معاویه هشت قبر با هشت کفن حاضر کردند (30) بلکه حجر و یارانش با دیدن قبر و کفن، مرگ را به چشم خود ببینند و از مرام خود برگردند ولی آنها هرگز اهل تسلیم نشدند.
یاران حجر را یکی پس از دیگری کشتند، وقتی که متوجه حجر شدند، حجر درخواست کرد که مهلت دهند دو رکعت نماز بخواند، مهلت دادند وضو گرفت و نماز خواند و بعد از نماز گفت:
به خدا سوگند تا امروز نمازی به این تندی نخونده ام، از این جهت نماز را تند خواندم که شما تصور نکنید من از ترس مرگ نمازم را طول می دهم.
سپس با حالی پرشور دست به دعا برداشت و عرض کرد: خداوندا! تو را بر ضد مردم کوفه به کمک می طلبم، آنها بر ضد ما گواهی دادند و اهل شام را به قتل می رسانند، سپس گفت: گرچه مرا می کشید ولی بدانید من نخستین سوار از مسلمانان بودم که در بیابانهای این سرزمین خدا را ستایش کردم و سگهای مشرکان در آنجا به طرفش عوعو می کردند.(31)
جلادان، دیگر مهلتش ندادند، او در حالی که می گفت: آهن را از پا نگشایید، خون بدنم را نشویید تا در دادگاه معاویه را با چنین وضع ملاقات کنم به سویش یورش بردند.
و بدن شلاق خورده و ضعیفش را بخونش رنگین ساختند.
ای چشمها ای دیده ها بار دیگر شما را به آن خدایی که بینایی و درک به شما داد، پرده های ضخیم قرون و اعصار را به کنار بزنید تا چهره زیبای حجر، یار وفادار علی علیه السلام را بنگرید، و بینش و انگیزش شهادت او را در صفحات تاریخ بخوانید... بخوانید و دریابید.
درود بر تو ای راد مرد و قهرمان بزرگ که سالار شهیدان امام حسین علیه السلام با یاد تو و جانبازیهای تو افتاد و ضمن نامه ای به معاویه نوشت:
ای معاویه! آیا تو قاتل حجر بن عدی و آنان که اهل عبادت و نماز بودند و با ستم و بی عدالتی تو مبارزه می کردند و از بدعتها جلوگیری می نمودند، نیستی؟! تو قاتل آن افرادی هستی که در راه خدا از سرزنش هیچ ملامت کننده ای نهراسیدند.(32)