فهرست کتاب


سرگذشتهای عبرت انگیز

محمد محمدی اشتهاردی‏

5- رسوایی منافق کوردل

آنان غرق در اسلحه شده بودند و کاملاً آمادگی خود را برای جنگ با مسلمانان اعلام داشتند، غرور و خودکامگی سراسر وجود فرزندان مصطلق را گرفته بود و با نعره های تند و خشن بر ضد حکومت اسلامی شعار می دادند.
مسلمانان جنگاور و رشید به فرماندهی پیامبر اسلام صلی اللّه علیه و آله به عزم سرکوبی این دودمان مغرور تا کنار نهر آبی که از آن فرزندان مصطلق بود رفته و در همان مکان، آتش جنگ در گرفت، ولی طولی نکشید که این آتش، گروه بسیاری از سپاه دشمن را به کام خود برد و پس از خاموشی، شکست دشمن و پیروزی مسلمانان بر همه آشکار گشت.
پیامبر صلی اللّه علیه و آله با سپاه اسلام با پیروزی کامل به سوی مدینه مراجعت کردند، در راه سر آبی رسیدند. جهجاه نوکر عمر و محافظ مرکب او از مهاجران (9) بود برای پیشدستی در گرفتن آب با سنان که از انصار(10) بود، برخورد خشن کردند.
همین برخورد باعث نزاع آن دو نفر شد، به طوری که جهجاه مهاجران را به حمایت از خود دعوت کرد و فریاد بر آورد: ای گروه مهاجران مرا کمک کنید!
از سوی دیگر، سنان فریاد زد: ای گروه انصار به فریاد من برسید شخصی از مهاجران بنام جعال که مردی فقیر بود به حمایت از جهجاه برخاست و او را یاری کرد.
عبداللّه فرزند ابی که از منافقان سرسخت از اهالی مدینه بود و در موارد حساس دشمنی خود را به اسلام ظاهر می کرد، با خشونت و تندی به جعال گفت: تو مرد بی شرم و متجاوزی هستی! جعال نیز پاسخ او را به خشونت داد، عبداللّه ناراحت شد، و این گفتار جسورانه را به زبان آورد: اینها عجب مردمی هستند، از راه دور آمده اند و در وطن ما بر ما چیره شده اند. آری چنین می گویند: اگر سگ خود را چاق کردی تو را می خورد ولی آگاه باشید! وقتی که به مدینه رفتیم، آنکه عزیزتر است ذلیل را بیرون می کند.
سپس به دودمان خود رو کرد و گفت:
تقصیر شما است که این مردم را در وطن خود جای داده و ثروت خود را به آنها حلال کردید، به خدا سوگند اگر زیادی طعام خود را به جعال و امثال او نمی دادید کار به اینجا نمی کشید که امروز چنین بر شما سوار شوند. آنان را بیرون کنید تا به دیار خود برگردند و به دودمان و اربابهای خود بپیوندند.
قیافه حق به جانب عبداللّه جلوه حق مآبانه او را در صف مسلمانان قرار داده بود ولی با این گفتاری که از کاسه نفاق و بی ایمانی آب می خورد، به طور نا خودآگاه او را از صف مسلمانان با ایمان بیرون کرد و دادگاه اسلامی او را به عنوان منافق و آشوبگر معرفی نموده و با سرعت تمام جلو او را گرفت اینک بقیه ماجرا را بخوانید.
سخنان جسارت آمیز عبداللّه زید فرزند ارقم را که در آن هنگام جوانی نورس بود سخت ناراحت کرد، به عنوان دفاع از حریم اسلام عزیز، به عبداللّه رو کرد و گفت:
سوگند به خدا، ذلیل و خوار تو هستی، محمد صلی اللّه علیه و آله عزیز خدا و محبوب همه مسلمانان است، پس از این گفتار، هرگز ترا به دوستی نمی گیرم.
عبداللّه از گفتار آتشین غلام جوانی بسان زید در خشم فرو رفت و گفت: ساکت باش و این طور با من سخن مگو!
زید به خاطر حفظ حوزه اسلام و طرد ناپاکان منافقی چون عبداللّه، صلاح دید که سخنان وی را به رسول خدا صلی اللّه علیه و آله گزارش دهد، وظیفه شناسی و احساس مسؤولیّت، او را پس از پایان جنگ به حضور پیامبر صلی اللّه علیه و آله آورد، و با کمال صراحت به پیامبر صلی اللّه علیه و آله عرض کرد: عبداللّه فرزند ابّی در راه در کنار آبی چنین و چنان گفت و شما را ذلیل و خود را عزیز معرفی کرد.
رسول خدا صلی اللّه علیه و آله که با سپاهیان به سوی مدینه رهسپار می شدند، عبداللّه را به حضور پذیرفت و با گفتار صریح و جدی به او فرمود:
به من خبر داده اند که حرفهای بی اساس و نادرستی زده ای! این کجرویها و گفتار بی پایه چیست؟!
عبداللّه قیافه حق به جانب به پیامبر رو کرد و گفت:
سوگند به آن کسی که قرآن را بر تو نازل کرد، من چنین سخنانی نگفتم و زید به دروغ این گزارشها را داده است.(11)
اطرافیان عبداللّه از وی دفاع کردند و به تهمت او سرپوش گذاشته و گفتند: رسول خدا هرگز حرف سرور و بزرگ ماعبداللّه را به خاطر گفته یک غلام جوانی رد نمی کند! شاید زید این طور خیال کرده، بلکه سخن او پنداری بیش نیست.
عبداللّه در ظاهر معذور و بی گناه معرفی شد ولی به همین مناسبت زید دروغگو و تهمت زننده قلمداد گشت و انصار از هر سوی او را سرزنش می کردند، هنگامی که زید به مدینه آمد، بسیار دماغ سوخته و گرفته و پژمرده به نظر می رسید، به طوری که به خانه خود رفت و در را به روی خود بست و در انتظار رفع این تهمت و قیحانه به سر برد.

پیشنهاد فرزند

فرزند عبداللّه که جوانی نیرومند و غیور بود، با شنیدن این سر و صداها و گفتار نفاق آمیز پدر، به حضور پیامبر صلی اللّه علیه و آله شرفیاب شد و چنین به عرض رساند:
ای رسول خدا: شنیده ام می خواهی دستور قتل پدرم را صادر کنی اگر ناگزیر از این دستور هستی به خود من اجازه بده تا او را بکشم و سرش را برای تو بیاورم. زیرا خزرجیان می دانند من نسبت به پدر و مادر خیلی خوش رفتار هستم، از آن می ترسم که اگر دیگری او را بکشد نتوانم قاتل پدرم را بنگرم، در نتیجه ممکن است مؤمنی را عوض کافری به قتل رسانده و مستحق دوزخ گردم.
پیامبر در پاسخ فرمود:نه هرگز چنین نکن، تا وقتی که پدرت با ما هست با او نیکو رفتار کن.
با این که رسول خدا این سفارش را به فرزند عبداللّه کرد، او جلو دروازه آمده وقتی که پدرش را دید که به سوی مدینه می آید، جلو او را گرفت و گفت: تا پیامبر اجازه ندهد، نمی گذارم وارد مدینه شوی، تا بدانی که ذلیل تو هستی و پیامبر عزیز است.
عبداللّه برای رسول خدا پیام فرستاد و از وضع خود، آن حضرت را با خبر ساخت، حضرت برای فرزند او پیام داد که از پدرت جلوگیری نکن، او هم گفت: اینک که پیامبر صلی اللّه علیه و آله امر فرموده وارد شو! زید که به خاطر حفظ حوزه اسلام و معرفی دشمنان آشوبگر خائن، گفتار عبداللّه را به پیامبر صلی اللّه علیه و آله رسانده بود، اینک خانه نشین گشته و او را به عنوان دروغگو لقب داده اند، شرم و خجلت او را افسرده کرده و گاه و بیگاه به خدا عرض می کند: من از پیامبرت دفاع کردم تو هم از من دفاع کن!
خداود به زید لطف فرمود، پس از چند روزی سوره مبارکه منافقون در تکذیب عبداللّه و تصدیق زید از طرف خداوند نازل شد و به این ترتیب زید راستگو و بی تقصیر معرفی گردید.(12)
پیامبر صلی اللّه علیه و آله به خانه زید رفت و او را از خانه نشینی بیرون آورد و نزول آیات را خاطرنشان ساخت و فرمود:
ای زید! زبانت راست گفته و گوشت درست شنیده خدا تو را تصدیق کرده است.
نفاق و خیانت و رسوایی عبداللّه ظاهر شد، درست به عکس گفتارش، وقتی که به مدینه آمد با بیچارگی و ذلت، چند صباحی زندگی کرد، ولی دیری نپائید که با کفر و نفاق از این جهان رخت بر بست و مارک ذلت خود را در صفحات تاریخ نصب نمود.(13) و برای همیشه این درس را به جهانیان آموخت: که به هیچ عنوانی گرچه زیر ماسک ظاهری آراسته و قیافه حق به جانب باشد نمی توان با حق جنگید، این طبیعت و سرنوشت است که مردم تباهکار و کج رو را در همان راه تباهی و کج، به سرانجامی ذلت بار می کشاند، و این انتقام را خدای طبیعت در دل طبیعت خود قرار داده است.

6- تنبیه خلافکاران، با اعتصاب بر ضد آنها

ماه رجب سال نهم هجرت بود، به پیامبر صلی اللّه علیه و آله خبر رسد که امپراطور روم برای حمله به مدینه مرکز اسلام آماده شده است. رودرویی جنگی با سپاه روم، با مشکلات سختی مانند موارد زیر مواجه بود:
1- هنگامی رسول خدا صلی اللّه علیه و آله اعلام خروج از مدینه برای جنگ با رومیان کرد که فصل جمع آوری زراعت و محصول کشاورزی و فصل رسیدن خرما بود.
2- هوا بسیار گرم بود که با در نظر گرفتن راه طولانی بین مدینه و تبوک، مشکلات بسیاری را به دنبال داشت.
3- جنگ با ابر قدرت روم آن هم در سرزمین روم (تبوک)، دشواری جنگ را بیشتر می کرد، زیرا رومیان در آنجا بر همه چیز مسلط بودند.
4- سفر دو ماهه و طولانی با خالی گذاشتن مدینه نیز مشکل دیگری بود.
با اعلام پیامبر صلی اللّه علیه و آله ارتش منظمی که از حدود سی هزار نفر تشکیل می شدند به فرماندهی و رهبریت رسول اکرم صلی اللّه علیه و آله از مدینه عازم تبوک شدند.
در این میان همانگونه که پیش بینی می شد گروهی از منافقان، به علت نفاق و نداشتن ایمان، نه تنها از شرکت در این جنگ امتناع ورزیدند بلکه در بعضی از موارد حساس، نقشه هایی از قبیل رم دادن شتر پیامبر صلی اللّه علیه و آله و... طرح کرده بودند که هر کدام در جای خود نقش بر آب شده و از نطفه خفه گردید.
وقتی که پیامبر صلی اللّه علیه و آله با ارتش منظم اسلامی از مدینه به قصد تبوک به افتادند سه نفر به نامهای: هلال، کعب و مراره با اینکه از مسلمانان واقعی بودند، با در نظر گرفتن فصل جمع آوری محصول و گرمی هوا و... امروز و فردا کردند، ناگهان دریافتند که دیگر به سپاه اسلام نمی رسند.
ولی به خوبی فهمیده بودند که خلاف بزرگی را مرتکب شده اند، به مدینه خبر رسید که سپاه روم با دیدن عظمت سپاه اسلام، عقب نشینی کرده است، از این رو جنگی بروز نکرده، و سپاه اسلام منطقه را ترک کرده و به سوی مدینه باز می گردند. وقتی که خبر بازگشت سپاه اسلام به مدینه رسید، آن سه نفر خلافکار تصمیم گرفتند که برای جبران تخلف خود به استقبال پیامبر صلی اللّه علیه و آله و مسلمین بروند، سلام و تبریک عرض کنند و پوزش طلبند، به دنبال این تصمیم از مدینه خارج شدند و به حضور پیامبر صلی اللّه علیه و آله رسیدند، ولی پیامبر به آنها اعتنا نکرد و جواب سلامشان را نداد، و پس از ورود در مدینه دستور داد که مسلمانان، همه گونه روابط خود را با آنها قطع کنند، اعتصاب عمومی شروع شد، حتی همسران آنها به دستور پیامبر صلی اللّه علیه و آله بنا شد در خانه های آنها بمانند ولی با آنان همبستر نشوند، این سیاست خردمندانه اسلام نسبت به آن سه نفر خلافکار به قدری عرصه را بر آنها تنگ کرد که به تعبیر قرآن و ضاقت علیهم الارض بما رحبت؛ زمین با آن همه وسعت بر آنها تنگ شد.(14)
این سه نفر چون از تعالیم اسلامی بهره مند بودند ولی دنیاپرستی آنها را به این روز نشانده بود، در فکر چاره جوئی افتادند در نتیجه دانستند که پناهگاهی جز خدا نیست.(15)
مدت اعتصاب پنجاه روز طول کشید ولی این سه نفر پس از چهل روز که در مدینه به سر می بردند، ده روز آخر از مدینه خارج شدند و در بیابانها با کمال پریشانی به عبادت پرداختند و سه روز آخر روزه گرفتند و با خداوند راز و نیاز کردند و اظهار پشیمانی از کار خود و استغفار و در خواست عفو نمودند تا آنکه جبرئیل بر پیامبر صلی اللّه علیه و آله نازل شد و آیه 118 سوره توبه را نازل کرد، پیامبر صلی اللّه علیه و آله کسی را فرستاد و مژده پذیرفتن توبه آنها را به آنها خبر داد.
کعب می گوید: به مدینه آمدم پیامبر صلی اللّه علیه و آله در مسجد نشسته بود و گروهی از مسلمانان در اطرافش بودند، به پیامبر صلی اللّه علیه و آله سلام کردم، صورتش را که از خوشحالی می درخشید به طرف من کرد و در جواب سلام مرا داد و فرمود:
مژده می دهم به توبه بهترین روزی که از روز تولدت تا حال چنین روزی را نداشتی.
عرض کردم: پذیرفتن توبه من از ناحیه خدا است یا از ناحیه شما؟
فرمود: از ناحیه خدا است، عرض کردم به شکرانه این موهبت می خواهم همه اموالم را در راه خدا و رسولش انفاق کنم، فرمود: قسمتی از ثروتت را برای خود نگهدار بقیه را انفاق کن...(16)