فهرست کتاب


سرگذشتهای عبرت انگیز

محمد محمدی اشتهاردی‏

3- گرایش شاه و تمام مردم کشورش به آیین مسیح علیه السلام

به راستی چنین است، در هر موضوعی حتی در تبلیغات دینی نیز باید کاملاً مقتضیات و مقامات اشخاص رعایت گردد، ای بسا تبلیغاتی که در موردی، بسیار مؤثر واقع شده و از آن نیکوترین نتیجه گرفته می شود ولی همان تبلیغات در مورد دیگر نه تنها مؤثر نیست، بلکه منجر به عکس مطلوب می گردد. این است که باید در تبلیغات، مقامات اشخاص و اختلاف موارد و مقتضیات به طور کامل رعایت شود و مبلغ با رموز و نحوه وعظ و نصیحت آشنایی به سزایی داشته باشد.
بر همین اساس، پیامبران و فرستادگان خداوند در تلاش تبلیغاتی خود راههای گوناگونی را به پیش می کشیدند و از تبلیغات خود نتیجه سودمندی گرفته و پیشرفتهای چشم گیری می کردند. حتی گاهی در مراحل نخستین، خود را هماهنگ با مردم منحرف می کردند آنگاه با روش جالب و حکیمانه ای ضربات تبلیغاتی خود را بر آن مرام و عقیده وارد می آوردند و پیشبرد قابل توجهی عاید آنان می شد. در این رابطه نظر شما را به ماجرای عجیب زیر جلب می کنم:
دو نفر از ناحیه حضرت عیسی علیه السلام مأمور تبلیغات در یکی از شهرهای روم به نام انطاکیه شدند، ولی آن دو مأمور به راه صحیح تبلیغی آشنا نبودند، طولی نکشید نه تنها احدی به آنها گرایش پیدا نکرد بلکه مردم از آنان دوری کردند و به دستور پادشاه روم، آنها را دستگیر کرده در بتکده ای زندانی نمودند.
حضرت عیسی علیه السلام از نتیجه نگرفتن تبلیغی آن دو نفر و زندانی شدن آنها با خبر شد، وصی از خاص خود شمعون الصفا را که مبلغی پخته و آشنا بود برای نجات آن دو نفر و دعوت مردم انطاکیه به راه سعادت و اجتناب از بت پرستی، به شهر انطاکیه اعزام کرد.
او با کمال متانت و روشن بینی با روش جالبی وارد شهر شد، و در آغاز چنین اعلام کرد:
من در این شهر غریب هستم، تصمیم گرفته ام خدای شاه را پرستش کنم در این صورت من با روش شاه موافقم، و با او هم مرام هستم.
همین گفتار موجب شد که او را نزد شاه راه دادند.
شاه، فوق العاده او را تحسین کرد و از روش او خرسند شد و دستور داد که او را به احترام خاصی در بتکده گردش دهند.
شمعون به عنوان دیدار و گردش در عبادتگاه عمومی اهل شهر، وارد بتکده شد، هنگام گردش، آن دو نفر زندانی او را دیدند، خواستند اظهار ارادت و رفاقت کنند، او با اشاره به آنها خاطر نشان کرد که هیچگونه تظاهر به دوستی و رفافت با من نکنید.
شمعون حدود یک سال به بتکده آمد و شد می کرد و در ظاهر از بتها پرستش می نمود، و در ضمن این مدت، شالوده دوستی و رفاقت خود را با شاه، پی ریزی کرد، بر اثر دوراندیشی و روش خاص و جالب خود؛ مقام والا و احترام شایانی نزد پادشاه کسب کرد.
مدتها گذشت، روزی در جلسه خصوصی به پادشاه روم چنین گفت: من در این مدت که به بتکده آمد و شد داشتم، دو نفر زندانی را مشاهده کردم، اینک با کسب اجازه می خواهم بپرسم که علت زندانی شدن آنان چیست؟.
پادشاه: این دو نفر، سفره فتنه را در این شهر پهن کرده بودند و ادعا می کردند که خدایی جز این بتها که آفریدگار جهانیان می باشد هست، از این رو برای رفع این اخلالگریها دستور حبس آنها را دادم.
شمعون: آنها چگونه ادعای وجود خدای غیر از بتها می کردند؟ دلیل آنها چه بود؟ اگر صلاح می دانید. دستور احضار آنها را بفرمایید، خیلی مایلم به مذاکرات آنها گوش دهم، خیلی متشکرم.
پادشاه: بسیار خوب! برای اینکه شما هم از روش آنها با خبر گردید. فرمان احضار آنها را می دهم.
به این ترتیب با اجازه و فرمان شاه، آن دو نفر را به مجلس حاضر کردند.
شمعون در حضور پادشاه با آنها بحث و گفتگو را از اینجا شروع کرد: عجبا! مگر در جهان غیر از خدایانی که در بتکده هستند، خدای دیگری وجود دارد؟
زندانیان: آری ما معتقد به خدای آسمان و زمین هستیم. خدایی که در فصل بهار، صحراها را سبز و خرم می نماید و در فصل پاییز، این خرمی و شادابی را از آنها می گیرد، خدای که خورشید جهانتاب و ستارگان چشمک زن را آفریده است.
مردم دل آگاه و دانشمند هیچ ادعایی را بی دلیل نمی پذیرد، و هرگز بدون رهبری استدلال زیر بار ادعا نمی روند، از این رو شمعون از آنها دلیل خواست و چنین اظهار داشت:
این گفتار پی درپی را کنار بگذارید، ادعای بی دلیل چون کلوخ به سنگ زدن است آیا شما در ادعای خود دلیلی دارید؟!
زندانیان: آری اگر ما از خدای خود بخواهیم کور مادرزاد را بینا می کند و شخص زمینگیر را لباس تندرستی می پوشاند.
شمعون به پادشاه گفت: دستور دهید کوری را حاضر کنند، به دستور شاه کور مادرزادی را به مجلس آوردند، آنگاه شمعون به آن دو نفر گفت:
اگر شما در ادعای خود راست می گویید از خدای خود بخواهید تا این کور، بینا شود.
آن دو نفر بی درنگ به سجده افتادند و از خدای خود بینایی کور را خواستند (خود شمعون در دل آمین می گفت) هنوز دعا پایان نیافته بود که چشمان آن کور باز شد و خداوند دو چشم بینا به او عنایت فرمود.
شمعون: عجیب نیست اگر شما این کار بزرگ را کردید، خدایان ما هم کور مادر زاد را شفا می دهند (شاه آهسته به شمعون گفت: خدایان ما هیچ نفع و ضرری نمی توانند به کسی برسانند، هرگز قادر به شفای کور نیستند) به دستور شمعون کوری را حاضر کردند، دعا کرد، کور شفا یافت، آنگاه به آن دو نفر رو کرد و گفت: حجة بحجة دلیل به دلیل خدای شما یک نفر کور را شفا داد، خدایان ما هم چنین کردند.
زندانیان: خدای ما زمین گیر را شفا می دهد!
زمینگیری را حاضر کردند، به دعای آن دو نفر شفا یافت، به دستور شمعون زمینگیر دیگری حاضر کردند دعا کرد، شفا یافت.
زندانیان: ما به خواست خدا مرده را زنده می کنیم.
شمعون: اگر شما واقعاً مرده را زنده کنید و شاه اجازه دهد من به خدای شما ایمان می آورم.
بی درنگ شاه گفت اگر آنها مرده را زنده کنند من هم به خدای آنها معتقد می شوم.
اتفاقاً هفت روز از مرگ فرزند جوان شاه می گذشت. شمعون گفت زنده کردن مرده از عهده ما و خدایان ما خارج است، اگر خدای شما قادر به زنده کردن پسر شاه باشد، من و شاه و معتقد به خدای شما می شویم.
آن دو نفر مهیای عبادت شدند، با توجهی خاص از خدای خود زنده شدن جوان را خواستند، به سجده افتادند، (خود شمعون نیز از صمیم قلب از خداوند طلب یاری می کرد) پس از چند لحظه، سر از سجده برداشتند و گفت: کسی را به قبرستان بفرستید خبری بیاورد، فرستادگان شاه به قبرستان رفتند، فرزند جوان او را دیدند که تازه سر از خاک برداشته و از سر و صورتش خاک می ریزد، او را نزد شاه آوردند، تا چشم شاه به فرزند دلبندش افتاد، او را در بر کشید آنگاه گفت: فرزندم! قصه خود را برای ما شرح بده.
فرزند: پدر عزیزم! وقتی که مرگ سراغ من آمد به عذاب سخت گرفتار بودم تا اینکه امروز دو نفر را دیدم که به سجده افتادند و از خدا، زنده شدن مرا می خواهند، خداوند مرا به دعای آن دو نفر زنده کرد.
شاه: اگر آن دو نفر را ببینی، می شناسی!
فرزند: آری کاملاً آنها را می شناسم.
به دستور شاه بنا شد تمام مردم به صحرا روند و در جلو جوان زنده شده عبور کنند، تا ببینند، پسر شاه آن دو نفر را در میان جمعیت پیدا می کند یا نه؟
تمام مردم در کنار شاهزاده عبور کردند، همین که آن دو نفر از مقابل او رد شدند، او با اشاره خبر داد که آن دو نفر اینها بودند!
شاه هماندم با صمیم قلب به خدای آن دو نفر که خدای واقعی جهان خلقت است، ایمان آورد، شمعون و تمام اهل کشور و شاه نیز از او پیروی کردند و به خدای جهانیان ایمان آوردند.
به این ترتیب شمعون، نماینده زیرک حضرت عیسی علیه السلام با به کار بردن روش حکیمانه خود، شاه و همه مردم کشورش را به آیین عیسی گرایش داد.(6)

4- خرمای خوشبو!

ابوطالب عموی پیامبر صلی اللّه علیه و آله با دختر عموی خود فاطمه دختر اسد ازدواج کرد خداوند سه پسر به نامها: طالب، عقیل، و جعفر به او عنایت کرد، در این ایام، روزی فاطمه دید پیامبر اکرم صلی اللّه علیه و آله خرما میل می کند ولی خرمایی که خیلی خوشبو است و تاکنون چنین بوی خوشی به مشام فاطمه نرسیده بود، گفت: از آن خرما اندکی به من بده بخورم
پیامبر: صلاح نیست که این خرما را بخوری مگر اینکه گواهی دهی که خدایی جز خدای یکتا و بی همتا نیست و من محمد فرستاده خدا هستم.
فاطمه بی درنگ گواهی داد، آنگاه خرما را گرفته و خورد، میل او بیشتر شد، این بار برای شوهر گرامیش ابوطالب در خواست خرما کرد، رسول خدا صلی اللّه علیه و آله با او پیمان بست که خرما را قبل از آنکه ابوطالب گواهی به یکتایی خدا و رسالت آن حضرت بدهد به او ندهد، فاطمه این پیمان را پذیرفت، خرما را به خانه آورد، شامگاه ابوطالب گفت در خانه بوی بسیار خوشی به مشام می رسد که در تمام عمر چنین بویی را احساس نکردم، فاطمه خرما را نشان داد و قصه آن خرما را بیان کرد.
ابوطالب به طور مکرر خرما خواست، فاطمه گفت: پس از ادای شهادتین، خرما را خواهم داد، بالاخره ابوطالب شهادت به یگانگی خدا و رسالت محمد صلی اللّه علیه و آله داد و با او عهد کرد که نزد قریش این اقرار را فاش نسازد، فاطمه هم پذیرفت.(7)
آن شب ابوطالب آن خرمای شگفت انگیز را میل فرمود: فاطمه هم که از آن خورده بود، در همان شب نور علی علیه السلام منعقد گردید، فاطمه از آن هنگام به بعد در جهان جدیدی وارد شد، روز به روز بر شکوه و عظمت او می افزود تا آن هنگام که در درون کعبه، علی علیه السلام از او چشم به جهان گشود.(8)

5- رسوایی منافق کوردل

آنان غرق در اسلحه شده بودند و کاملاً آمادگی خود را برای جنگ با مسلمانان اعلام داشتند، غرور و خودکامگی سراسر وجود فرزندان مصطلق را گرفته بود و با نعره های تند و خشن بر ضد حکومت اسلامی شعار می دادند.
مسلمانان جنگاور و رشید به فرماندهی پیامبر اسلام صلی اللّه علیه و آله به عزم سرکوبی این دودمان مغرور تا کنار نهر آبی که از آن فرزندان مصطلق بود رفته و در همان مکان، آتش جنگ در گرفت، ولی طولی نکشید که این آتش، گروه بسیاری از سپاه دشمن را به کام خود برد و پس از خاموشی، شکست دشمن و پیروزی مسلمانان بر همه آشکار گشت.
پیامبر صلی اللّه علیه و آله با سپاه اسلام با پیروزی کامل به سوی مدینه مراجعت کردند، در راه سر آبی رسیدند. جهجاه نوکر عمر و محافظ مرکب او از مهاجران (9) بود برای پیشدستی در گرفتن آب با سنان که از انصار(10) بود، برخورد خشن کردند.
همین برخورد باعث نزاع آن دو نفر شد، به طوری که جهجاه مهاجران را به حمایت از خود دعوت کرد و فریاد بر آورد: ای گروه مهاجران مرا کمک کنید!
از سوی دیگر، سنان فریاد زد: ای گروه انصار به فریاد من برسید شخصی از مهاجران بنام جعال که مردی فقیر بود به حمایت از جهجاه برخاست و او را یاری کرد.
عبداللّه فرزند ابی که از منافقان سرسخت از اهالی مدینه بود و در موارد حساس دشمنی خود را به اسلام ظاهر می کرد، با خشونت و تندی به جعال گفت: تو مرد بی شرم و متجاوزی هستی! جعال نیز پاسخ او را به خشونت داد، عبداللّه ناراحت شد، و این گفتار جسورانه را به زبان آورد: اینها عجب مردمی هستند، از راه دور آمده اند و در وطن ما بر ما چیره شده اند. آری چنین می گویند: اگر سگ خود را چاق کردی تو را می خورد ولی آگاه باشید! وقتی که به مدینه رفتیم، آنکه عزیزتر است ذلیل را بیرون می کند.
سپس به دودمان خود رو کرد و گفت:
تقصیر شما است که این مردم را در وطن خود جای داده و ثروت خود را به آنها حلال کردید، به خدا سوگند اگر زیادی طعام خود را به جعال و امثال او نمی دادید کار به اینجا نمی کشید که امروز چنین بر شما سوار شوند. آنان را بیرون کنید تا به دیار خود برگردند و به دودمان و اربابهای خود بپیوندند.
قیافه حق به جانب عبداللّه جلوه حق مآبانه او را در صف مسلمانان قرار داده بود ولی با این گفتاری که از کاسه نفاق و بی ایمانی آب می خورد، به طور نا خودآگاه او را از صف مسلمانان با ایمان بیرون کرد و دادگاه اسلامی او را به عنوان منافق و آشوبگر معرفی نموده و با سرعت تمام جلو او را گرفت اینک بقیه ماجرا را بخوانید.
سخنان جسارت آمیز عبداللّه زید فرزند ارقم را که در آن هنگام جوانی نورس بود سخت ناراحت کرد، به عنوان دفاع از حریم اسلام عزیز، به عبداللّه رو کرد و گفت:
سوگند به خدا، ذلیل و خوار تو هستی، محمد صلی اللّه علیه و آله عزیز خدا و محبوب همه مسلمانان است، پس از این گفتار، هرگز ترا به دوستی نمی گیرم.
عبداللّه از گفتار آتشین غلام جوانی بسان زید در خشم فرو رفت و گفت: ساکت باش و این طور با من سخن مگو!
زید به خاطر حفظ حوزه اسلام و طرد ناپاکان منافقی چون عبداللّه، صلاح دید که سخنان وی را به رسول خدا صلی اللّه علیه و آله گزارش دهد، وظیفه شناسی و احساس مسؤولیّت، او را پس از پایان جنگ به حضور پیامبر صلی اللّه علیه و آله آورد، و با کمال صراحت به پیامبر صلی اللّه علیه و آله عرض کرد: عبداللّه فرزند ابّی در راه در کنار آبی چنین و چنان گفت و شما را ذلیل و خود را عزیز معرفی کرد.
رسول خدا صلی اللّه علیه و آله که با سپاهیان به سوی مدینه رهسپار می شدند، عبداللّه را به حضور پذیرفت و با گفتار صریح و جدی به او فرمود:
به من خبر داده اند که حرفهای بی اساس و نادرستی زده ای! این کجرویها و گفتار بی پایه چیست؟!
عبداللّه قیافه حق به جانب به پیامبر رو کرد و گفت:
سوگند به آن کسی که قرآن را بر تو نازل کرد، من چنین سخنانی نگفتم و زید به دروغ این گزارشها را داده است.(11)
اطرافیان عبداللّه از وی دفاع کردند و به تهمت او سرپوش گذاشته و گفتند: رسول خدا هرگز حرف سرور و بزرگ ماعبداللّه را به خاطر گفته یک غلام جوانی رد نمی کند! شاید زید این طور خیال کرده، بلکه سخن او پنداری بیش نیست.
عبداللّه در ظاهر معذور و بی گناه معرفی شد ولی به همین مناسبت زید دروغگو و تهمت زننده قلمداد گشت و انصار از هر سوی او را سرزنش می کردند، هنگامی که زید به مدینه آمد، بسیار دماغ سوخته و گرفته و پژمرده به نظر می رسید، به طوری که به خانه خود رفت و در را به روی خود بست و در انتظار رفع این تهمت و قیحانه به سر برد.