فهرست کتاب


سرگذشتهای عبرت انگیز

محمد محمدی اشتهاردی‏

گفتگوی شیرین ابراهیم علیه السلام و عابد، و هر دو به یاد قیامت

ابراهیم علیه السلام که دوست خوبی پیدا کرده بود و ماریا نیز به مهمان بزرگوار و عزیزی رسیده بود، با هم به گفتگو پرداختند و از وضع روزگار صحبت می کردند، تا اینکه ابراهیم علیه السلام از او پرسید، غذای تو از کجا به دست می آید؟
عابد اشاره به چند درخت بزرگی که در چند قدمی منزلش بودند کرد و گفت: این درخت ها هر سال میوه بسیار می دهند، وقت رسیدن محصول میوه های این درخت ها را جمع می کنم و در تمام روزهای سال از آن می خورم و همین مقدار برای من کافی است.
سپس سخن از مرگ و روز قیامت و فانی بودن دنیا یه میان آمد، ابراهیم پرسید: کدام یک از روزها از همه روزها بزرگتر است؟
عابد گفت: آن روزی که خداوند، انسانها را به پای حساب می کشد و آنچه در دنیا انجام داده اند، مو به مو رسیدگی می کند و نیکان را به بهشت و بدان را به جهنم می فرستد که روز قیامت نام دارد.
ابراهیم از جواب جالب و کامل عابد خوشحال شد و به او گفت: بیا با هم برای خود مؤمنان گنهکار دعا کنیم تا خداوند آنها را در آن روز بزرگ، نجات دهد و از خطرهای آن روز حفظ کند.
عابد با ناراحتی گفت: من دعا نمی کنم.
ابراهیم پرسید: چرا؟
عابد گفت: مدت سه سال است یک خواسته ای دارم هر چه دعا می کنم و از خدا می خواهم که خواسته ام را برآورد، دعایم به استجابت نمی رسد و خواسته ام برآورده نمی شود، از این رو دیگر از خدا شرم دارم تا دعای دیگر کنم، لابد بنده خوبی نیستم که دعایم مستجاب نمی شود.
ابراهیم علیه السلام گفت: دوست عزیز. هیچگاه چنین سخن نگو، اگر خداوند دعا را مستجاب می کند یا مستجاب نمی کند علت دارد؟ عابد گفت: چه علتی دارد؟
ابراهیم گفت: هرگاه خداوند بنده ای را دوست داشته باشد، نفس و مناجات و راز و نیاز او را نیز دوست می دارد، مدتی دعای او را مستجاب نمی کند تا آن بنده، بیشتر در درگاه خدا راز و نیاز و مناجات کند، ولی به عکس اگر نسبت به بنده ای خشمگین باشد، گاهی دعای او را زود مستجاب می کند یا ناامیدش می کند که او دیگر دعا نکند، زیرا خدا از نفس و مناجات او بدش می آید، مناجات و راز و نیازی که از دل پاک و با صفا برخیزد، ارزش دارد، نه مناجات و راز و نیاز دروغین که از دل ناپاک برمی خیزد.
خوب، حال بگو بدانم دعای تو چیست که در این سه سال مستجاب نشده است؟
عابد گفت: روزی در محلی مشغول نماز و عبادت بودم، و سپس گردشی کردم ناگاه جوانی بسیار زیبا را دیدم که چند گوسفند و گاو را می چراند که آنها نیز آنچنان قشنگ و خوش رنگ و جالب بودند که در تمام عمرم چنین زیبایی را ندیده بودم، به خصوص آن جوان به قدری نورانی بود که گویا نور از پیشانیش می بارید، رفتم جلو و از او پرسیدم تو کیستی؟ در جواب گفت: من فرزند ابراهیم خلیل علیه السلام هستم و این گوسفندها و گاوها نیز از آن ابراهیم علیه السلام است که من آنها را می چرانم. محبت ابراهیم خلیل در دلم جای گرفت، از آن روز تا حال قلبم برای دیدار ابراهیم خلیل علیه السلام می تپد که نزدیک است به سوی او پرواز کند، از این رو از آن روز تا حال دعا می کنم که خداوند افتخار زیارت ابراهیم علیه السلام را به من بدهد ولی هنوز دعایم مستجاب نشده است.
ابراهیم بی درنگ خود را معرفی کرد و در حالی که لبخندی در چهره داشت گفت: من ابراهیم خلیل هستم و آن جوان پسرم می باشد.
عابد دریافت که دعایش مستجاب شده، تا ابراهیم علیه السلام را شناخت با شور و شوق برخاست و دست محبت برگردن ابراهیم علیه السلام نهاد و او را در آغوش گرفت و بوسید و با دلی سرشار از معنویت و خلوص و امید گفت:الحمد لله رب العالمین؛ حمد و سپاس و شکر خداوند جهانیان را که مرا به آرزویم رسانید. سپس عابد گفت: اینک وقت را غنیمت شمرده برای همه مردان و زنان با ایمان دعا کنید تا خداوند آنها را از خطرهای روز قیامت نجات بخشد، ابراهیم علیه السلام دست به دعا بلند کرد و با دلی پاک و حالتی روحانی عرض کرد: خدایا!پروردگارا! تو را به عزت و جلالت، همه مردان و زنان با ایمان را از خطرات و سختیهای روز قیامت نجات بده.
عابد گفت: آمین.(3)
به این ترتیب عابد به آرزویش رسید و دعایش بر آورده شد، ابراهیم علیه السلام نیز در سیر و سیاحت خود، دوست خداشناس و خوبی پیدا کرد و گاهی به دیدار او می رفت، و هر دو از این دوستی، خوشحال و شاد شدند.
و سرانجام این دو بزرگمرد درسهای زیر را به ما آموختند:
1- باید دباره نشانه های خدا در جهان فکر کرد، و خدا را به خوبی شناخت.
2- باید خدا را با جان و دل عبادت و پرستش کرد و همواره در یاد او بود، و از نعمت های متنوع و بسیار او شکر و سپاس گفت.
3- باید دوستان خوبی برگزید، و دنبال دوستان خداجو رفت و با دوستان خدا خوب بود و با دشمنان خدا دشمن.
4- باید ما اهل مناجات و راز و نیاز با خدای بزرگ باشیم و روح و جان خود را با مناجات، صفا بخشیم.
5- باید هیچگاه روز حساب و کتاب و سخت قیامت را فراموش نکنیم، و با اعمال نیکمان برای آن روز توشه تهیه کنیم تا در آن روز رو سفید باشیم.
6- بالاخره باید هم برای خود و هم برای دیگران دعا کنیم، تا خداوند همه را از خطرها نجات دهد و همگی را ببخشد.

2- مکافات عمل، و لطف یوسف علیه السلام

زلیخا همسر شاه مصر بود، به حضرت یوسف علیه السلام تهمت زنا زد، سالها غرق در ناز و نعمت بود، ولی اینک ببینید فرجام او چه شد؟
سالهای قحطی، شوهرش عزیز از دنیا رفت، و وضع او نیز به فلاکت عجیبی رسید. او که همواره در کاخ با انواع نعمتها و زرق و برقها روبرو بود، اکنون پیرزنی فرتوت و نابینا شده و بقدری تهیدست گشته است که به صورت گدایانی در آمده و سرکوچه و بازارها دست گدایی به این و آن دراز می کند. چنان سنگی بزرگ به پایش خورده که جهان با آن وسعتش چون سوراخ سوزن برایش تنگ گشته است.به او پیشنهاد کردند که خوب است به حضور یوسف علیه السلام سرور مصر بروی و از او تقاضا کنی تا به تو عنایتی کند. بعضی می گفتند: نه، چنین مکن، زیرا ممکن است یوسف به خاطر سوابق تو، از تو انتقام بگیرد. او در جواب گفت: یوسفی که من می شناسم، معدن کرم و اخلاق است، هرگز مرا کیفر نخواهد کرد. تا آنکه روزی زلیخا بر سر راه، روی مکان بلندی نشست. وقتی که یوسف با جمعیت کثیر و شکوه خاصی از آنجا می گذشت، زلیخا گفت:
سبحان الذی جعل الملوک عبیداً بمعصیتهم و العبید ملوکاًبطاعتهم؛
پاک و منزه است خداوندی که پادشاهان را به خاطر معصیت و گناه، بنده کرد و بنده ها را به خاطر اطاعت، پادشاه نمود.
حضرت یوسف علیه السلام که این صدا را از این پیرزن نابینا شنید، فرمود: تو کیستی؟ او جواب داد:
من همان کسی هستم که لحظه ای تو را از یاد نبردم و همواره تو را خدمت می کردم، اینک به کیفر هواپرستی خود رسیده ام به طوری که گدایی می کنم. نخستین زن مصر در شکوه و جلال بودم، اینک به صورت خوارترین زنان مصر در آمده ام.
سوز دل زلیخا، یوسف علیه السلام را به گریه در آورد، در حال گریه پرسید: آیا هنوز چیزی از محبت من در قلبت هست؟
زلیخا گفت:
آری، به خدای ابراهیم سوگند، یک نگاه کردن به صورتت از برای من بهتر از تمام دنیا است که پر از طلا و نقره باشد.
یوسف از کنار او رد شد. بعد برای او پیام فرستاد که ناراحت نباش، اگر شوهر داری، تو را از مال دنیا بی نیاز می کنم، و اگر نداری تو را همسر خود قرار می دهم.
زلیخا وقتی این پیام را شنید گفت: پادشاه مرا مسخره می کند، آن وقت که جوان بودم و زیبایی داشتم به من اعتنا نکرد، اینک که پیر و نابینای درمانده شده ام با من ازدواج می کند؟
ولی حضرت یوسف علیه السلام به عهد خود وفا کرد. دستور تشکیل ازدواج و عروسی داد. در شب عروسی، دو رکعت نماز خواند و خدا را به اسم اعظمش یاد کرد. جوانی و زیبایی و بینایی زلیخا را به او باز گرداند. شب زفاف، یوسف زلیخا را دوشیزه یافت. خداوند دو پسر به نامهای افرائیم و منشأ از زلیخا به او داد. با هم مدتی (به قول بعضی سی و هفت سال) زندگی کردند تا مرگ بین آنان جدایی افکند.(4)
آری، چوب خدا، دوا هم دارد. نباید گفت: ما که غرق شده ایم، چه یک نی چه صد نی!
سایه حق بر سر بنده بود ----- عاقبت جوینده یابنده بود
گرنشینی بر سر کوی کسی ----- عاقبت بینی تو هم روی کسی
گر زچاهی برکنی چندی تو خاک ----- عاقبت اندر رسی بر آب پاک

از امام صادق علیه السلام نقل شده؛ یوسف علیه السلام به زلیخا گفت: چرا در گذشته با من آنگونه رفتار کردی؟ (و می خواستی اسیر دام عشق تو شوم) زلیخا گفت: چهره زیبای تو مرا به این کار وا داشت.
یوسف علیه السلام فرمود: پس اگر تو پیامبر آخر الزمانبه نام محمد صلی اللّه علیه و آله و سلم را می دیدی؟ که در جمال و کمال از من زیباتر و سخاوتش از من بیشتر است چه می کردی؟
زلیخا گفت: راست گفتی
یوسف گفت: از کجا دانستی که من راست گفتم؟
زلیخا گفت: هنگامی که نام محمد صلی اللّه علیه و آله و سلم را ذکر کردی، محبت او در دلم جای گرفت.
در این هنگام خداوند به یوسف علیه السلام وحی کرد؛ زلیخا راست می گوید، من به همین خاطر که او محمد صلی اللّه علیه و آله و سلم را دوست دارد، او را دوست دارم آنگاه خداوند به یوسف علیه السلام امر کرد که با زلیخا ازدواج کن.(5)

3- گرایش شاه و تمام مردم کشورش به آیین مسیح علیه السلام

به راستی چنین است، در هر موضوعی حتی در تبلیغات دینی نیز باید کاملاً مقتضیات و مقامات اشخاص رعایت گردد، ای بسا تبلیغاتی که در موردی، بسیار مؤثر واقع شده و از آن نیکوترین نتیجه گرفته می شود ولی همان تبلیغات در مورد دیگر نه تنها مؤثر نیست، بلکه منجر به عکس مطلوب می گردد. این است که باید در تبلیغات، مقامات اشخاص و اختلاف موارد و مقتضیات به طور کامل رعایت شود و مبلغ با رموز و نحوه وعظ و نصیحت آشنایی به سزایی داشته باشد.
بر همین اساس، پیامبران و فرستادگان خداوند در تلاش تبلیغاتی خود راههای گوناگونی را به پیش می کشیدند و از تبلیغات خود نتیجه سودمندی گرفته و پیشرفتهای چشم گیری می کردند. حتی گاهی در مراحل نخستین، خود را هماهنگ با مردم منحرف می کردند آنگاه با روش جالب و حکیمانه ای ضربات تبلیغاتی خود را بر آن مرام و عقیده وارد می آوردند و پیشبرد قابل توجهی عاید آنان می شد. در این رابطه نظر شما را به ماجرای عجیب زیر جلب می کنم:
دو نفر از ناحیه حضرت عیسی علیه السلام مأمور تبلیغات در یکی از شهرهای روم به نام انطاکیه شدند، ولی آن دو مأمور به راه صحیح تبلیغی آشنا نبودند، طولی نکشید نه تنها احدی به آنها گرایش پیدا نکرد بلکه مردم از آنان دوری کردند و به دستور پادشاه روم، آنها را دستگیر کرده در بتکده ای زندانی نمودند.
حضرت عیسی علیه السلام از نتیجه نگرفتن تبلیغی آن دو نفر و زندانی شدن آنها با خبر شد، وصی از خاص خود شمعون الصفا را که مبلغی پخته و آشنا بود برای نجات آن دو نفر و دعوت مردم انطاکیه به راه سعادت و اجتناب از بت پرستی، به شهر انطاکیه اعزام کرد.
او با کمال متانت و روشن بینی با روش جالبی وارد شهر شد، و در آغاز چنین اعلام کرد:
من در این شهر غریب هستم، تصمیم گرفته ام خدای شاه را پرستش کنم در این صورت من با روش شاه موافقم، و با او هم مرام هستم.
همین گفتار موجب شد که او را نزد شاه راه دادند.
شاه، فوق العاده او را تحسین کرد و از روش او خرسند شد و دستور داد که او را به احترام خاصی در بتکده گردش دهند.
شمعون به عنوان دیدار و گردش در عبادتگاه عمومی اهل شهر، وارد بتکده شد، هنگام گردش، آن دو نفر زندانی او را دیدند، خواستند اظهار ارادت و رفاقت کنند، او با اشاره به آنها خاطر نشان کرد که هیچگونه تظاهر به دوستی و رفافت با من نکنید.
شمعون حدود یک سال به بتکده آمد و شد می کرد و در ظاهر از بتها پرستش می نمود، و در ضمن این مدت، شالوده دوستی و رفاقت خود را با شاه، پی ریزی کرد، بر اثر دوراندیشی و روش خاص و جالب خود؛ مقام والا و احترام شایانی نزد پادشاه کسب کرد.
مدتها گذشت، روزی در جلسه خصوصی به پادشاه روم چنین گفت: من در این مدت که به بتکده آمد و شد داشتم، دو نفر زندانی را مشاهده کردم، اینک با کسب اجازه می خواهم بپرسم که علت زندانی شدن آنان چیست؟.
پادشاه: این دو نفر، سفره فتنه را در این شهر پهن کرده بودند و ادعا می کردند که خدایی جز این بتها که آفریدگار جهانیان می باشد هست، از این رو برای رفع این اخلالگریها دستور حبس آنها را دادم.
شمعون: آنها چگونه ادعای وجود خدای غیر از بتها می کردند؟ دلیل آنها چه بود؟ اگر صلاح می دانید. دستور احضار آنها را بفرمایید، خیلی مایلم به مذاکرات آنها گوش دهم، خیلی متشکرم.
پادشاه: بسیار خوب! برای اینکه شما هم از روش آنها با خبر گردید. فرمان احضار آنها را می دهم.
به این ترتیب با اجازه و فرمان شاه، آن دو نفر را به مجلس حاضر کردند.
شمعون در حضور پادشاه با آنها بحث و گفتگو را از اینجا شروع کرد: عجبا! مگر در جهان غیر از خدایانی که در بتکده هستند، خدای دیگری وجود دارد؟
زندانیان: آری ما معتقد به خدای آسمان و زمین هستیم. خدایی که در فصل بهار، صحراها را سبز و خرم می نماید و در فصل پاییز، این خرمی و شادابی را از آنها می گیرد، خدای که خورشید جهانتاب و ستارگان چشمک زن را آفریده است.
مردم دل آگاه و دانشمند هیچ ادعایی را بی دلیل نمی پذیرد، و هرگز بدون رهبری استدلال زیر بار ادعا نمی روند، از این رو شمعون از آنها دلیل خواست و چنین اظهار داشت:
این گفتار پی درپی را کنار بگذارید، ادعای بی دلیل چون کلوخ به سنگ زدن است آیا شما در ادعای خود دلیلی دارید؟!
زندانیان: آری اگر ما از خدای خود بخواهیم کور مادرزاد را بینا می کند و شخص زمینگیر را لباس تندرستی می پوشاند.
شمعون به پادشاه گفت: دستور دهید کوری را حاضر کنند، به دستور شاه کور مادرزادی را به مجلس آوردند، آنگاه شمعون به آن دو نفر گفت:
اگر شما در ادعای خود راست می گویید از خدای خود بخواهید تا این کور، بینا شود.
آن دو نفر بی درنگ به سجده افتادند و از خدای خود بینایی کور را خواستند (خود شمعون در دل آمین می گفت) هنوز دعا پایان نیافته بود که چشمان آن کور باز شد و خداوند دو چشم بینا به او عنایت فرمود.
شمعون: عجیب نیست اگر شما این کار بزرگ را کردید، خدایان ما هم کور مادر زاد را شفا می دهند (شاه آهسته به شمعون گفت: خدایان ما هیچ نفع و ضرری نمی توانند به کسی برسانند، هرگز قادر به شفای کور نیستند) به دستور شمعون کوری را حاضر کردند، دعا کرد، کور شفا یافت، آنگاه به آن دو نفر رو کرد و گفت: حجة بحجة دلیل به دلیل خدای شما یک نفر کور را شفا داد، خدایان ما هم چنین کردند.
زندانیان: خدای ما زمین گیر را شفا می دهد!
زمینگیری را حاضر کردند، به دعای آن دو نفر شفا یافت، به دستور شمعون زمینگیر دیگری حاضر کردند دعا کرد، شفا یافت.
زندانیان: ما به خواست خدا مرده را زنده می کنیم.
شمعون: اگر شما واقعاً مرده را زنده کنید و شاه اجازه دهد من به خدای شما ایمان می آورم.
بی درنگ شاه گفت اگر آنها مرده را زنده کنند من هم به خدای آنها معتقد می شوم.
اتفاقاً هفت روز از مرگ فرزند جوان شاه می گذشت. شمعون گفت زنده کردن مرده از عهده ما و خدایان ما خارج است، اگر خدای شما قادر به زنده کردن پسر شاه باشد، من و شاه و معتقد به خدای شما می شویم.
آن دو نفر مهیای عبادت شدند، با توجهی خاص از خدای خود زنده شدن جوان را خواستند، به سجده افتادند، (خود شمعون نیز از صمیم قلب از خداوند طلب یاری می کرد) پس از چند لحظه، سر از سجده برداشتند و گفت: کسی را به قبرستان بفرستید خبری بیاورد، فرستادگان شاه به قبرستان رفتند، فرزند جوان او را دیدند که تازه سر از خاک برداشته و از سر و صورتش خاک می ریزد، او را نزد شاه آوردند، تا چشم شاه به فرزند دلبندش افتاد، او را در بر کشید آنگاه گفت: فرزندم! قصه خود را برای ما شرح بده.
فرزند: پدر عزیزم! وقتی که مرگ سراغ من آمد به عذاب سخت گرفتار بودم تا اینکه امروز دو نفر را دیدم که به سجده افتادند و از خدا، زنده شدن مرا می خواهند، خداوند مرا به دعای آن دو نفر زنده کرد.
شاه: اگر آن دو نفر را ببینی، می شناسی!
فرزند: آری کاملاً آنها را می شناسم.
به دستور شاه بنا شد تمام مردم به صحرا روند و در جلو جوان زنده شده عبور کنند، تا ببینند، پسر شاه آن دو نفر را در میان جمعیت پیدا می کند یا نه؟
تمام مردم در کنار شاهزاده عبور کردند، همین که آن دو نفر از مقابل او رد شدند، او با اشاره خبر داد که آن دو نفر اینها بودند!
شاه هماندم با صمیم قلب به خدای آن دو نفر که خدای واقعی جهان خلقت است، ایمان آورد، شمعون و تمام اهل کشور و شاه نیز از او پیروی کردند و به خدای جهانیان ایمان آوردند.
به این ترتیب شمعون، نماینده زیرک حضرت عیسی علیه السلام با به کار بردن روش حکیمانه خود، شاه و همه مردم کشورش را به آیین عیسی گرایش داد.(6)