فهرست کتاب


سرگذشتهای عبرت انگیز

محمد محمدی اشتهاردی‏

ابراهیم علیه السلام و عابد و دریا:

عابد برخاست و همراه ابراهیم علیه السلام به سوی دریا روانه شدند، وقتی به دریا رسیدند، عابد به خدا توکل کرد و با یاد خدا پا روی آب گذاشت و روی دریا حرکت کرد، ابراهیم نیز بسم اللّه گفت و به دنبال عابد حرکت کرد، بی آنکه غرق شود، یا ترس و وحشت کند.
عابد تعجب کرد، جای تعجب هم بود، زیرا او در تمام عمر طولانیش جز خود کسی را سراغ نداشت که روی آب راه برود، ولی اینک می بیند این تازه مهمان ناشناس خیلی آرامتر و مطمئن تر از خود با سرعت از روی آب راه می رود، فهمید که در دنیا بندگانی هم هستند که در بندگی از او بالاترند، چنانکه گفته اند: دست بالای دست بسیار است. این دو به راه خود ادامه دادند تا به ساحل دریا رسیدند و از آنجا به منزل عابد رفتند.
عابد که لحظه به لحظه به شخصیت معنوی و بزرگ ابراهیم علیه السلام پی می برد، کم کم احساس کوچکی نزد ابراهیم می کرد، از این رو بیشتر به ابراهیم احترام می گذاشت و از پیدا کردن چنین دوست، بسیار خوشحال بود.

گفتگوی شیرین ابراهیم علیه السلام و عابد، و هر دو به یاد قیامت

ابراهیم علیه السلام که دوست خوبی پیدا کرده بود و ماریا نیز به مهمان بزرگوار و عزیزی رسیده بود، با هم به گفتگو پرداختند و از وضع روزگار صحبت می کردند، تا اینکه ابراهیم علیه السلام از او پرسید، غذای تو از کجا به دست می آید؟
عابد اشاره به چند درخت بزرگی که در چند قدمی منزلش بودند کرد و گفت: این درخت ها هر سال میوه بسیار می دهند، وقت رسیدن محصول میوه های این درخت ها را جمع می کنم و در تمام روزهای سال از آن می خورم و همین مقدار برای من کافی است.
سپس سخن از مرگ و روز قیامت و فانی بودن دنیا یه میان آمد، ابراهیم پرسید: کدام یک از روزها از همه روزها بزرگتر است؟
عابد گفت: آن روزی که خداوند، انسانها را به پای حساب می کشد و آنچه در دنیا انجام داده اند، مو به مو رسیدگی می کند و نیکان را به بهشت و بدان را به جهنم می فرستد که روز قیامت نام دارد.
ابراهیم از جواب جالب و کامل عابد خوشحال شد و به او گفت: بیا با هم برای خود مؤمنان گنهکار دعا کنیم تا خداوند آنها را در آن روز بزرگ، نجات دهد و از خطرهای آن روز حفظ کند.
عابد با ناراحتی گفت: من دعا نمی کنم.
ابراهیم پرسید: چرا؟
عابد گفت: مدت سه سال است یک خواسته ای دارم هر چه دعا می کنم و از خدا می خواهم که خواسته ام را برآورد، دعایم به استجابت نمی رسد و خواسته ام برآورده نمی شود، از این رو دیگر از خدا شرم دارم تا دعای دیگر کنم، لابد بنده خوبی نیستم که دعایم مستجاب نمی شود.
ابراهیم علیه السلام گفت: دوست عزیز. هیچگاه چنین سخن نگو، اگر خداوند دعا را مستجاب می کند یا مستجاب نمی کند علت دارد؟ عابد گفت: چه علتی دارد؟
ابراهیم گفت: هرگاه خداوند بنده ای را دوست داشته باشد، نفس و مناجات و راز و نیاز او را نیز دوست می دارد، مدتی دعای او را مستجاب نمی کند تا آن بنده، بیشتر در درگاه خدا راز و نیاز و مناجات کند، ولی به عکس اگر نسبت به بنده ای خشمگین باشد، گاهی دعای او را زود مستجاب می کند یا ناامیدش می کند که او دیگر دعا نکند، زیرا خدا از نفس و مناجات او بدش می آید، مناجات و راز و نیازی که از دل پاک و با صفا برخیزد، ارزش دارد، نه مناجات و راز و نیاز دروغین که از دل ناپاک برمی خیزد.
خوب، حال بگو بدانم دعای تو چیست که در این سه سال مستجاب نشده است؟
عابد گفت: روزی در محلی مشغول نماز و عبادت بودم، و سپس گردشی کردم ناگاه جوانی بسیار زیبا را دیدم که چند گوسفند و گاو را می چراند که آنها نیز آنچنان قشنگ و خوش رنگ و جالب بودند که در تمام عمرم چنین زیبایی را ندیده بودم، به خصوص آن جوان به قدری نورانی بود که گویا نور از پیشانیش می بارید، رفتم جلو و از او پرسیدم تو کیستی؟ در جواب گفت: من فرزند ابراهیم خلیل علیه السلام هستم و این گوسفندها و گاوها نیز از آن ابراهیم علیه السلام است که من آنها را می چرانم. محبت ابراهیم خلیل در دلم جای گرفت، از آن روز تا حال قلبم برای دیدار ابراهیم خلیل علیه السلام می تپد که نزدیک است به سوی او پرواز کند، از این رو از آن روز تا حال دعا می کنم که خداوند افتخار زیارت ابراهیم علیه السلام را به من بدهد ولی هنوز دعایم مستجاب نشده است.
ابراهیم بی درنگ خود را معرفی کرد و در حالی که لبخندی در چهره داشت گفت: من ابراهیم خلیل هستم و آن جوان پسرم می باشد.
عابد دریافت که دعایش مستجاب شده، تا ابراهیم علیه السلام را شناخت با شور و شوق برخاست و دست محبت برگردن ابراهیم علیه السلام نهاد و او را در آغوش گرفت و بوسید و با دلی سرشار از معنویت و خلوص و امید گفت:الحمد لله رب العالمین؛ حمد و سپاس و شکر خداوند جهانیان را که مرا به آرزویم رسانید. سپس عابد گفت: اینک وقت را غنیمت شمرده برای همه مردان و زنان با ایمان دعا کنید تا خداوند آنها را از خطرهای روز قیامت نجات بخشد، ابراهیم علیه السلام دست به دعا بلند کرد و با دلی پاک و حالتی روحانی عرض کرد: خدایا!پروردگارا! تو را به عزت و جلالت، همه مردان و زنان با ایمان را از خطرات و سختیهای روز قیامت نجات بده.
عابد گفت: آمین.(3)
به این ترتیب عابد به آرزویش رسید و دعایش بر آورده شد، ابراهیم علیه السلام نیز در سیر و سیاحت خود، دوست خداشناس و خوبی پیدا کرد و گاهی به دیدار او می رفت، و هر دو از این دوستی، خوشحال و شاد شدند.
و سرانجام این دو بزرگمرد درسهای زیر را به ما آموختند:
1- باید دباره نشانه های خدا در جهان فکر کرد، و خدا را به خوبی شناخت.
2- باید خدا را با جان و دل عبادت و پرستش کرد و همواره در یاد او بود، و از نعمت های متنوع و بسیار او شکر و سپاس گفت.
3- باید دوستان خوبی برگزید، و دنبال دوستان خداجو رفت و با دوستان خدا خوب بود و با دشمنان خدا دشمن.
4- باید ما اهل مناجات و راز و نیاز با خدای بزرگ باشیم و روح و جان خود را با مناجات، صفا بخشیم.
5- باید هیچگاه روز حساب و کتاب و سخت قیامت را فراموش نکنیم، و با اعمال نیکمان برای آن روز توشه تهیه کنیم تا در آن روز رو سفید باشیم.
6- بالاخره باید هم برای خود و هم برای دیگران دعا کنیم، تا خداوند همه را از خطرها نجات دهد و همگی را ببخشد.

2- مکافات عمل، و لطف یوسف علیه السلام

زلیخا همسر شاه مصر بود، به حضرت یوسف علیه السلام تهمت زنا زد، سالها غرق در ناز و نعمت بود، ولی اینک ببینید فرجام او چه شد؟
سالهای قحطی، شوهرش عزیز از دنیا رفت، و وضع او نیز به فلاکت عجیبی رسید. او که همواره در کاخ با انواع نعمتها و زرق و برقها روبرو بود، اکنون پیرزنی فرتوت و نابینا شده و بقدری تهیدست گشته است که به صورت گدایانی در آمده و سرکوچه و بازارها دست گدایی به این و آن دراز می کند. چنان سنگی بزرگ به پایش خورده که جهان با آن وسعتش چون سوراخ سوزن برایش تنگ گشته است.به او پیشنهاد کردند که خوب است به حضور یوسف علیه السلام سرور مصر بروی و از او تقاضا کنی تا به تو عنایتی کند. بعضی می گفتند: نه، چنین مکن، زیرا ممکن است یوسف به خاطر سوابق تو، از تو انتقام بگیرد. او در جواب گفت: یوسفی که من می شناسم، معدن کرم و اخلاق است، هرگز مرا کیفر نخواهد کرد. تا آنکه روزی زلیخا بر سر راه، روی مکان بلندی نشست. وقتی که یوسف با جمعیت کثیر و شکوه خاصی از آنجا می گذشت، زلیخا گفت:
سبحان الذی جعل الملوک عبیداً بمعصیتهم و العبید ملوکاًبطاعتهم؛
پاک و منزه است خداوندی که پادشاهان را به خاطر معصیت و گناه، بنده کرد و بنده ها را به خاطر اطاعت، پادشاه نمود.
حضرت یوسف علیه السلام که این صدا را از این پیرزن نابینا شنید، فرمود: تو کیستی؟ او جواب داد:
من همان کسی هستم که لحظه ای تو را از یاد نبردم و همواره تو را خدمت می کردم، اینک به کیفر هواپرستی خود رسیده ام به طوری که گدایی می کنم. نخستین زن مصر در شکوه و جلال بودم، اینک به صورت خوارترین زنان مصر در آمده ام.
سوز دل زلیخا، یوسف علیه السلام را به گریه در آورد، در حال گریه پرسید: آیا هنوز چیزی از محبت من در قلبت هست؟
زلیخا گفت:
آری، به خدای ابراهیم سوگند، یک نگاه کردن به صورتت از برای من بهتر از تمام دنیا است که پر از طلا و نقره باشد.
یوسف از کنار او رد شد. بعد برای او پیام فرستاد که ناراحت نباش، اگر شوهر داری، تو را از مال دنیا بی نیاز می کنم، و اگر نداری تو را همسر خود قرار می دهم.
زلیخا وقتی این پیام را شنید گفت: پادشاه مرا مسخره می کند، آن وقت که جوان بودم و زیبایی داشتم به من اعتنا نکرد، اینک که پیر و نابینای درمانده شده ام با من ازدواج می کند؟
ولی حضرت یوسف علیه السلام به عهد خود وفا کرد. دستور تشکیل ازدواج و عروسی داد. در شب عروسی، دو رکعت نماز خواند و خدا را به اسم اعظمش یاد کرد. جوانی و زیبایی و بینایی زلیخا را به او باز گرداند. شب زفاف، یوسف زلیخا را دوشیزه یافت. خداوند دو پسر به نامهای افرائیم و منشأ از زلیخا به او داد. با هم مدتی (به قول بعضی سی و هفت سال) زندگی کردند تا مرگ بین آنان جدایی افکند.(4)
آری، چوب خدا، دوا هم دارد. نباید گفت: ما که غرق شده ایم، چه یک نی چه صد نی!
سایه حق بر سر بنده بود ----- عاقبت جوینده یابنده بود
گرنشینی بر سر کوی کسی ----- عاقبت بینی تو هم روی کسی
گر زچاهی برکنی چندی تو خاک ----- عاقبت اندر رسی بر آب پاک

از امام صادق علیه السلام نقل شده؛ یوسف علیه السلام به زلیخا گفت: چرا در گذشته با من آنگونه رفتار کردی؟ (و می خواستی اسیر دام عشق تو شوم) زلیخا گفت: چهره زیبای تو مرا به این کار وا داشت.
یوسف علیه السلام فرمود: پس اگر تو پیامبر آخر الزمانبه نام محمد صلی اللّه علیه و آله و سلم را می دیدی؟ که در جمال و کمال از من زیباتر و سخاوتش از من بیشتر است چه می کردی؟
زلیخا گفت: راست گفتی
یوسف گفت: از کجا دانستی که من راست گفتم؟
زلیخا گفت: هنگامی که نام محمد صلی اللّه علیه و آله و سلم را ذکر کردی، محبت او در دلم جای گرفت.
در این هنگام خداوند به یوسف علیه السلام وحی کرد؛ زلیخا راست می گوید، من به همین خاطر که او محمد صلی اللّه علیه و آله و سلم را دوست دارد، او را دوست دارم آنگاه خداوند به یوسف علیه السلام امر کرد که با زلیخا ازدواج کن.(5)