فهرست کتاب


سرگذشتهای عبرت انگیز

محمد محمدی اشتهاردی‏

1- ملاقات حضرت ابراهیم علیه السلام با ماریا، عابد پیر

حدود 22 قرن پیش، شخصی بود به نام ماریا کنار دریا زندگی می کرد، او منظره های زیبا و قشنگ دریا و دشت سرسبز، گیاهان، شکوفه ها، گلهای قشنگ و شاداب، دلربا، و مرغان و پرندگان رنگارنگ، گوناگون رفت و آمد آنها و صدا و ترانه و چه چه دلنواز آنها، آن هم در هوای بسیار مطبوع و گوارای بهاری کنار دریا را می دید و می شنید.
غروب کنار دریا و شب مهتابی و ستارگان چشمک زن و هوا و فضای معطر و با صفای صبحگاهان و خیلی چیزهای دیگر را نیز می دید که همه با نظم، زیبایی و قشنگی مخصوصی، هر کدام در جای خود به زندگی ادامه می دهند.
با خود می گفت: اینها همه نشانه وجود خدای بزرگ است، او است که چنین منظره های شاد و باصفا را پدید آورده، او است که این نظم و هماهنگی را آفریده، اوست که ماه و خورشید و کوه و دشت و دریا و پرندگان و آهوهای قشنگ را خلق کرده است... آری این همه نقشه های عجیب که در در و دیوار جهان موجود است، همه نشانه های اوست، بنابراین هرکس درباره خدای آنها نیندیشد، همچون نقش دیوار خواهد بود.
ماریا دور از اجتماع، با فکر آزاد و باز خود به زودی پی برد که خداوند بزرگ، این جهان را آفریده و باید به سوی او رفت و بندگی او کرد.
از آن پس ماریا دل از دنیا کنده و لباس مویین می پوشید، و همواره در یاد خدا بود، و ستایش و سپاس او می کرد، و چون عاشق دلداده، با همه وجود به عبادت خدا مشغول بود صدای دلنواز بلبلان، کنار غنچه های رنگارنگ، و صوت امواج ملایم دریا، و ناله مناجات گونه پرندگان دیگر در نیمه های شب و سحرگاهان باعث می شد که ماریا بیشتر عبادت خدا کند، و سجده هایش را طولانی تر نماید و هماهنگ با سایر موجودات به راز و نیاز با خدا بپردازد.
او دیگر از آن پس عابد خوانده می شد، زیرا چنان شیفته خدا شده بود که همواره در یاد خدا بود و عاشقانه خدا را پرستش می کرد، و زندگی را سالها به این ترتیب گذراند، گرچه بسیار سالخورده شده بود اما دلی شاد و جوان داشت.
ماریا گاهی در دشت خرم و آزاد و سبز کنار دریا گردش می کرد، روزی در حال گردش، چند گاو و گوسفند بسیار زیبا، چشم او را خیره کرد، به نزدیک رفت، جوان بسیار زیبایی را دید که چند گاو و گوسفند را در بیابان می چراند، چهره گوسفندان به قدری زیبا بود که آدم می خواست شب و روز به آنها نگاه کند، و پوست گاوها و بچه هایشان به قدری شفاف و براق بود که گویا روغن صاف بر بدن آنها مالیده اند، خلاصه منظره بسیار دلربا و قشنگ بود، به ویژه اینکه جوانی با قد و قامتی همچون سرو، و با سیمایی همچون ماه درخشنده در کنار آن گوسفندها و گاوها به چوب دستیش تکیه داده بود و آنها را می چراند. ماریا که از این منظره، شگفت زده شده بود، خود را به نزدیک جوان رساند؟ و پرسید: تو کیستی و این گاو و گوسفندان از کیست؟
جوان گفت: من اسحاق فرزند ابراهیم خلیل علیه السلام که از پیامبران بزرگ الهی است هستم.
ماریا تا این سخن را شنید، عشق و شور سرشاری به دیدار ابراهیم علیه السلام پیدا کرد، از آنجا رد شد و از آن پس همواره از خدا می خواست که زیارت ابراهیم خلیل علیه السلام را نصیبش گرداند.
ابراهیم خلیل روزی از خانه بیرون آمد و تصمیم گرفت که به سیر و سیاحت و گردش در دشت سرسبز و خرم فلسطین بپردازد، او همچنان که به گردش خود ادامه می داد کوه های سر به فلک کشیده و گیاهان رنگارنگ و شکوفه ها و گلها و هوای آزاد و گوارا را می دید و نشانه های خدا را مشاهده می کرد و لذت می برد به گونه ای که می خواست دل از کوه، دشت و صحرا نکند و به خانه بر نگردد، در این سیر خود به نزدیک دریای مدیترانه آمد، و مدتی نیز به دیدن منظره های دریا و کرانه دریا پرداخت و آثار خداوند بزرگ را از نزدیک می دید و روح پاکش به عشق خدا نزدیک بود از بدن کوچکش به سوی ملکوت پرواز کند... قلبش به یاد خدا می تپید، و همه وجودش همراه گلها، غنچه ها، بلبلها و پرندگان دیگر صحرایی، با خدا سخن می گفت و محور نور و عظمت خدا شده بود.
ابراهیم علیه السلام همچنان به دیدار از دریا و اطراف دریا ادامه می داد ناگهان دید پیرمردی در گوشه ای از همه چیز دست کشیده و مشغول نماز و عبادت است، رکوع ها و سجده های مکرر، و حالت روحانی آن پیرمرد، ابراهیم علیه السلام را به خود جلب کرد، ابراهیم علیه السلام از همه چیز برید و به سوی او متوجه شد، و با عجله خود را به نزد آن پیر مرد عابد (که همان ماریا) بود رسانید، دید او لباس مویین پوشیده و صدایش به نام خدا بلند است.
ابراهیم که دوستان و یادکنندگان خدا را بسیار دوست داشت، در حدی که حاضر بود جانش را فدای آنها کند، نزد او نشست تا نمازش تمام شود، پس از نماز او پرسید:
تو کیستی، برای چه کسی نماز می خوانی؟
عابد گفت: من بنده خدا هستم و برای خدا نماز می خوانم.
ابراهیم در فکر فرو رفت که آیا آن عابد، خدای حقیقی را می پرستد و یا چیزهای دیگری را به نام خدا پرستش می کند، از این رو پرسید: منظور تو از این خدا کیست؟
عابد گفت: خدا کسی است که تو و مرا آفریده است.
ابراهیم علیه السلام دریافت که عابد، خدای حقیقی را پرستش می کند، بسیار خوشحال شد از اینکه در این سیر و گردش، دوست عزیز و همکیشی را پیدا کرده است، از این جهت با چهره ای باز و پر محبت به عابد رو کرد و گفت:
عقیده، روش و شیوه تو مرا مجذوب کرد، محبت تو در جای جای دلم قرار گرفت، اگر مایل باشی دوست دارم با تو مأنوس باشم و همچون یک برادر مدتی در کنارت بسر برم.
عابد گفت: من نیز مقدم شما را گرامی می دارم و از دیدارت خوشوقتم (با توجه به اینکه عابد هنوز نمی دانست که او ابراهیم خلیل علیه السلام است).
ابراهیم علیه السلام پرسید: منزل تو کجا است که هرگاه خواستم به زیارت و دیدارت بیایم.
عابد گفت: منزل من آن طرف دریا است. ولی چون در جلو، آب است و وسیله ای هم در اینجا نیست، تو نمی توانی با من بیایی.
ابراهیم گفت: پس تو چگونه از روی آب به منزل خود می روی؟ عابد گفت: من چون بنده خدا هستم و همواره عبادت او را می کنم، خداوند به من لطف کرده، به آب فرمان داده که مرا غرق نکند از این رو به اذن خدا روی آب راه می روم تا به منزل خود می رسم.
ابراهیم گفت: همان خدایی که به تو چنین لطفی کرده، شاید به من نیز چنین لطفی کند و آب دریا را تحت تسخیر من نیز قرار دهد، نباید ناامید بود، بنابراین برخیز با هم به منزل تو برویم و امشب را در منزل تو باشیم.

ابراهیم علیه السلام و عابد و دریا:

عابد برخاست و همراه ابراهیم علیه السلام به سوی دریا روانه شدند، وقتی به دریا رسیدند، عابد به خدا توکل کرد و با یاد خدا پا روی آب گذاشت و روی دریا حرکت کرد، ابراهیم نیز بسم اللّه گفت و به دنبال عابد حرکت کرد، بی آنکه غرق شود، یا ترس و وحشت کند.
عابد تعجب کرد، جای تعجب هم بود، زیرا او در تمام عمر طولانیش جز خود کسی را سراغ نداشت که روی آب راه برود، ولی اینک می بیند این تازه مهمان ناشناس خیلی آرامتر و مطمئن تر از خود با سرعت از روی آب راه می رود، فهمید که در دنیا بندگانی هم هستند که در بندگی از او بالاترند، چنانکه گفته اند: دست بالای دست بسیار است. این دو به راه خود ادامه دادند تا به ساحل دریا رسیدند و از آنجا به منزل عابد رفتند.
عابد که لحظه به لحظه به شخصیت معنوی و بزرگ ابراهیم علیه السلام پی می برد، کم کم احساس کوچکی نزد ابراهیم می کرد، از این رو بیشتر به ابراهیم احترام می گذاشت و از پیدا کردن چنین دوست، بسیار خوشحال بود.

گفتگوی شیرین ابراهیم علیه السلام و عابد، و هر دو به یاد قیامت

ابراهیم علیه السلام که دوست خوبی پیدا کرده بود و ماریا نیز به مهمان بزرگوار و عزیزی رسیده بود، با هم به گفتگو پرداختند و از وضع روزگار صحبت می کردند، تا اینکه ابراهیم علیه السلام از او پرسید، غذای تو از کجا به دست می آید؟
عابد اشاره به چند درخت بزرگی که در چند قدمی منزلش بودند کرد و گفت: این درخت ها هر سال میوه بسیار می دهند، وقت رسیدن محصول میوه های این درخت ها را جمع می کنم و در تمام روزهای سال از آن می خورم و همین مقدار برای من کافی است.
سپس سخن از مرگ و روز قیامت و فانی بودن دنیا یه میان آمد، ابراهیم پرسید: کدام یک از روزها از همه روزها بزرگتر است؟
عابد گفت: آن روزی که خداوند، انسانها را به پای حساب می کشد و آنچه در دنیا انجام داده اند، مو به مو رسیدگی می کند و نیکان را به بهشت و بدان را به جهنم می فرستد که روز قیامت نام دارد.
ابراهیم از جواب جالب و کامل عابد خوشحال شد و به او گفت: بیا با هم برای خود مؤمنان گنهکار دعا کنیم تا خداوند آنها را در آن روز بزرگ، نجات دهد و از خطرهای آن روز حفظ کند.
عابد با ناراحتی گفت: من دعا نمی کنم.
ابراهیم پرسید: چرا؟
عابد گفت: مدت سه سال است یک خواسته ای دارم هر چه دعا می کنم و از خدا می خواهم که خواسته ام را برآورد، دعایم به استجابت نمی رسد و خواسته ام برآورده نمی شود، از این رو دیگر از خدا شرم دارم تا دعای دیگر کنم، لابد بنده خوبی نیستم که دعایم مستجاب نمی شود.
ابراهیم علیه السلام گفت: دوست عزیز. هیچگاه چنین سخن نگو، اگر خداوند دعا را مستجاب می کند یا مستجاب نمی کند علت دارد؟ عابد گفت: چه علتی دارد؟
ابراهیم گفت: هرگاه خداوند بنده ای را دوست داشته باشد، نفس و مناجات و راز و نیاز او را نیز دوست می دارد، مدتی دعای او را مستجاب نمی کند تا آن بنده، بیشتر در درگاه خدا راز و نیاز و مناجات کند، ولی به عکس اگر نسبت به بنده ای خشمگین باشد، گاهی دعای او را زود مستجاب می کند یا ناامیدش می کند که او دیگر دعا نکند، زیرا خدا از نفس و مناجات او بدش می آید، مناجات و راز و نیازی که از دل پاک و با صفا برخیزد، ارزش دارد، نه مناجات و راز و نیاز دروغین که از دل ناپاک برمی خیزد.
خوب، حال بگو بدانم دعای تو چیست که در این سه سال مستجاب نشده است؟
عابد گفت: روزی در محلی مشغول نماز و عبادت بودم، و سپس گردشی کردم ناگاه جوانی بسیار زیبا را دیدم که چند گوسفند و گاو را می چراند که آنها نیز آنچنان قشنگ و خوش رنگ و جالب بودند که در تمام عمرم چنین زیبایی را ندیده بودم، به خصوص آن جوان به قدری نورانی بود که گویا نور از پیشانیش می بارید، رفتم جلو و از او پرسیدم تو کیستی؟ در جواب گفت: من فرزند ابراهیم خلیل علیه السلام هستم و این گوسفندها و گاوها نیز از آن ابراهیم علیه السلام است که من آنها را می چرانم. محبت ابراهیم خلیل در دلم جای گرفت، از آن روز تا حال قلبم برای دیدار ابراهیم خلیل علیه السلام می تپد که نزدیک است به سوی او پرواز کند، از این رو از آن روز تا حال دعا می کنم که خداوند افتخار زیارت ابراهیم علیه السلام را به من بدهد ولی هنوز دعایم مستجاب نشده است.
ابراهیم بی درنگ خود را معرفی کرد و در حالی که لبخندی در چهره داشت گفت: من ابراهیم خلیل هستم و آن جوان پسرم می باشد.
عابد دریافت که دعایش مستجاب شده، تا ابراهیم علیه السلام را شناخت با شور و شوق برخاست و دست محبت برگردن ابراهیم علیه السلام نهاد و او را در آغوش گرفت و بوسید و با دلی سرشار از معنویت و خلوص و امید گفت:الحمد لله رب العالمین؛ حمد و سپاس و شکر خداوند جهانیان را که مرا به آرزویم رسانید. سپس عابد گفت: اینک وقت را غنیمت شمرده برای همه مردان و زنان با ایمان دعا کنید تا خداوند آنها را از خطرهای روز قیامت نجات بخشد، ابراهیم علیه السلام دست به دعا بلند کرد و با دلی پاک و حالتی روحانی عرض کرد: خدایا!پروردگارا! تو را به عزت و جلالت، همه مردان و زنان با ایمان را از خطرات و سختیهای روز قیامت نجات بده.
عابد گفت: آمین.(3)
به این ترتیب عابد به آرزویش رسید و دعایش بر آورده شد، ابراهیم علیه السلام نیز در سیر و سیاحت خود، دوست خداشناس و خوبی پیدا کرد و گاهی به دیدار او می رفت، و هر دو از این دوستی، خوشحال و شاد شدند.
و سرانجام این دو بزرگمرد درسهای زیر را به ما آموختند:
1- باید دباره نشانه های خدا در جهان فکر کرد، و خدا را به خوبی شناخت.
2- باید خدا را با جان و دل عبادت و پرستش کرد و همواره در یاد او بود، و از نعمت های متنوع و بسیار او شکر و سپاس گفت.
3- باید دوستان خوبی برگزید، و دنبال دوستان خداجو رفت و با دوستان خدا خوب بود و با دشمنان خدا دشمن.
4- باید ما اهل مناجات و راز و نیاز با خدای بزرگ باشیم و روح و جان خود را با مناجات، صفا بخشیم.
5- باید هیچگاه روز حساب و کتاب و سخت قیامت را فراموش نکنیم، و با اعمال نیکمان برای آن روز توشه تهیه کنیم تا در آن روز رو سفید باشیم.
6- بالاخره باید هم برای خود و هم برای دیگران دعا کنیم، تا خداوند همه را از خطرها نجات دهد و همگی را ببخشد.