سرگذشتهای عبرت انگیز

نویسنده : محمد محمدی اشتهاردی

پیشگفتار

درس عبرت از روزگار

یکی از امور سازنده و تکان دهنده و تحول بخش، فراز و نشیبهای تاریخ و عبرت گرفتن و پند گرفتن و پندگیری از سرگذشتهای آن است، که برای همه لازم است وارد این کلاس عجیب شوند، و از درسهای زندگی پرفراز و فرود گذشتگان عبرت بگیرند، چرا که تاریخ همواره تکرار می شود، و روزی خواهد آمد که زندگی برای ما نیز برای آیندگان، تاریخ می گردد، و تاریخ مجموعه ای از تجربه ها، کامها و ناکامیها است، و اصولاً فلسفه تاریخ همین است که تجربه های آن را دریافت کنیم و در زندگی خود عبور دهیم، که گفته اند عبرت از عبور است.
همان گونه که خون در رگهای کالبد ما عبور می کند و موجب ادامه حیات جسمی ما می شود، فراز و نشیبهای تاریخ نیز باید در رگهای روح و روان ما عبور کنند و به ما حیات معنوی ببخشند.
مرد خردمند پسندیده را - عمر دو بایست در این روزگار
تا به یکی تجربه اندوختن - با دگری تجربه بستن به کار
ولی باید گفت: عمر دیگر لازم نیست، زیرا تاریخ، عمر صد بار و هزار بار را به ما آموخته، بنابراین ما به اندازه کافی در تاریخ دارای تجربه هستیم.
گویند: در عصر ابوریحان بیرونی دانشمند پرآوازه ایرانی، مردم می گفتند الماس دارای زهر است. مدتی بود شاگردان او همان حرف مردم را تکرار می کردند، ولی ابوریحان می گفت: الماس زهر ندارد، این موضوع جار و جنجال به راه انداخت، سرانجام ابوریحان خواست با نشان دادن تجربه، به آنها بفهماند که الماس زهر ندارد، تصمیم گرفت در اجتماع مردم مقداری الماس را داخل نان نموده و به سگ بخوراند، مردم از هر سو اعتراض می کردند، چرا سگ زبان بسته را می کشی؟ و فریاد می زدند: الماس، زهر دارد.
سرانجام ابوریحان بدون توجه به جوسازی مردم، مقداری زهر در میان نان ریخته، در مقابل داد و فریاد مردم، آن نان را به سگ داد، سگ آن را خورد، الماس همراه نان را بلعید.
ساعتها از این حادثه گذشت، دیدند سگ مسموم نشد، و دریافتند که الماس دارای زهر نیست، و به این ترتیب ابوریحان با نشان دادن تجربه، به همگان فهمانید که الماس زهر ندارد، آری باید از تجربه این گونه استفاده و باور کرد.
از این رو خدا در قرآن به پیامبرش می فرماید:
فاقصص القصص لعلهم یتفکرون؛ این سرگذشتها را برای انسانها بازگو کن، شاید بیندیشد و بیدار شوند. (اعراف - 176)
و امیرمؤمنان علی علیه السلام می فرماید:
و ان لکم فی القرون السّافة لعبرة؛ همانا برای شما از سرگذشتهای پیشینیان درسهای مهمی است.(1)
و در سخن دیگر افسوس می خورد که چرا بشر خیره سر از آن همه عبرتها عبرت نمی گیرد؟! و چرا عبرت گیرنده اندک است؟ و می فرماید:
ما اکثر العبر و اقل الاعتبار؛ درسهای عبرت چه بسیارند، ولی عبرت گیرنده اندک است!.(2)
در این کتاب به فرازهایی از سرگذشتهای آموزنده و عبرت آور تاریخ بخصوص تاریخ سازنده اسلام از آغاز تاکنون، در 75 داستان، پرداخته شده، به امید آنکه همه ما از آموزندگیهای این سرگذشتها بهره مند شویم.
قم: محمد محمدی اشتهاردی
آبان 1376

1- ملاقات حضرت ابراهیم علیه السلام با ماریا، عابد پیر

حدود 22 قرن پیش، شخصی بود به نام ماریا کنار دریا زندگی می کرد، او منظره های زیبا و قشنگ دریا و دشت سرسبز، گیاهان، شکوفه ها، گلهای قشنگ و شاداب، دلربا، و مرغان و پرندگان رنگارنگ، گوناگون رفت و آمد آنها و صدا و ترانه و چه چه دلنواز آنها، آن هم در هوای بسیار مطبوع و گوارای بهاری کنار دریا را می دید و می شنید.
غروب کنار دریا و شب مهتابی و ستارگان چشمک زن و هوا و فضای معطر و با صفای صبحگاهان و خیلی چیزهای دیگر را نیز می دید که همه با نظم، زیبایی و قشنگی مخصوصی، هر کدام در جای خود به زندگی ادامه می دهند.
با خود می گفت: اینها همه نشانه وجود خدای بزرگ است، او است که چنین منظره های شاد و باصفا را پدید آورده، او است که این نظم و هماهنگی را آفریده، اوست که ماه و خورشید و کوه و دشت و دریا و پرندگان و آهوهای قشنگ را خلق کرده است... آری این همه نقشه های عجیب که در در و دیوار جهان موجود است، همه نشانه های اوست، بنابراین هرکس درباره خدای آنها نیندیشد، همچون نقش دیوار خواهد بود.
ماریا دور از اجتماع، با فکر آزاد و باز خود به زودی پی برد که خداوند بزرگ، این جهان را آفریده و باید به سوی او رفت و بندگی او کرد.
از آن پس ماریا دل از دنیا کنده و لباس مویین می پوشید، و همواره در یاد خدا بود، و ستایش و سپاس او می کرد، و چون عاشق دلداده، با همه وجود به عبادت خدا مشغول بود صدای دلنواز بلبلان، کنار غنچه های رنگارنگ، و صوت امواج ملایم دریا، و ناله مناجات گونه پرندگان دیگر در نیمه های شب و سحرگاهان باعث می شد که ماریا بیشتر عبادت خدا کند، و سجده هایش را طولانی تر نماید و هماهنگ با سایر موجودات به راز و نیاز با خدا بپردازد.
او دیگر از آن پس عابد خوانده می شد، زیرا چنان شیفته خدا شده بود که همواره در یاد خدا بود و عاشقانه خدا را پرستش می کرد، و زندگی را سالها به این ترتیب گذراند، گرچه بسیار سالخورده شده بود اما دلی شاد و جوان داشت.
ماریا گاهی در دشت خرم و آزاد و سبز کنار دریا گردش می کرد، روزی در حال گردش، چند گاو و گوسفند بسیار زیبا، چشم او را خیره کرد، به نزدیک رفت، جوان بسیار زیبایی را دید که چند گاو و گوسفند را در بیابان می چراند، چهره گوسفندان به قدری زیبا بود که آدم می خواست شب و روز به آنها نگاه کند، و پوست گاوها و بچه هایشان به قدری شفاف و براق بود که گویا روغن صاف بر بدن آنها مالیده اند، خلاصه منظره بسیار دلربا و قشنگ بود، به ویژه اینکه جوانی با قد و قامتی همچون سرو، و با سیمایی همچون ماه درخشنده در کنار آن گوسفندها و گاوها به چوب دستیش تکیه داده بود و آنها را می چراند. ماریا که از این منظره، شگفت زده شده بود، خود را به نزدیک جوان رساند؟ و پرسید: تو کیستی و این گاو و گوسفندان از کیست؟
جوان گفت: من اسحاق فرزند ابراهیم خلیل علیه السلام که از پیامبران بزرگ الهی است هستم.
ماریا تا این سخن را شنید، عشق و شور سرشاری به دیدار ابراهیم علیه السلام پیدا کرد، از آنجا رد شد و از آن پس همواره از خدا می خواست که زیارت ابراهیم خلیل علیه السلام را نصیبش گرداند.
ابراهیم خلیل روزی از خانه بیرون آمد و تصمیم گرفت که به سیر و سیاحت و گردش در دشت سرسبز و خرم فلسطین بپردازد، او همچنان که به گردش خود ادامه می داد کوه های سر به فلک کشیده و گیاهان رنگارنگ و شکوفه ها و گلها و هوای آزاد و گوارا را می دید و نشانه های خدا را مشاهده می کرد و لذت می برد به گونه ای که می خواست دل از کوه، دشت و صحرا نکند و به خانه بر نگردد، در این سیر خود به نزدیک دریای مدیترانه آمد، و مدتی نیز به دیدن منظره های دریا و کرانه دریا پرداخت و آثار خداوند بزرگ را از نزدیک می دید و روح پاکش به عشق خدا نزدیک بود از بدن کوچکش به سوی ملکوت پرواز کند... قلبش به یاد خدا می تپید، و همه وجودش همراه گلها، غنچه ها، بلبلها و پرندگان دیگر صحرایی، با خدا سخن می گفت و محور نور و عظمت خدا شده بود.
ابراهیم علیه السلام همچنان به دیدار از دریا و اطراف دریا ادامه می داد ناگهان دید پیرمردی در گوشه ای از همه چیز دست کشیده و مشغول نماز و عبادت است، رکوع ها و سجده های مکرر، و حالت روحانی آن پیرمرد، ابراهیم علیه السلام را به خود جلب کرد، ابراهیم علیه السلام از همه چیز برید و به سوی او متوجه شد، و با عجله خود را به نزد آن پیر مرد عابد (که همان ماریا) بود رسانید، دید او لباس مویین پوشیده و صدایش به نام خدا بلند است.
ابراهیم که دوستان و یادکنندگان خدا را بسیار دوست داشت، در حدی که حاضر بود جانش را فدای آنها کند، نزد او نشست تا نمازش تمام شود، پس از نماز او پرسید:
تو کیستی، برای چه کسی نماز می خوانی؟
عابد گفت: من بنده خدا هستم و برای خدا نماز می خوانم.
ابراهیم در فکر فرو رفت که آیا آن عابد، خدای حقیقی را می پرستد و یا چیزهای دیگری را به نام خدا پرستش می کند، از این رو پرسید: منظور تو از این خدا کیست؟
عابد گفت: خدا کسی است که تو و مرا آفریده است.
ابراهیم علیه السلام دریافت که عابد، خدای حقیقی را پرستش می کند، بسیار خوشحال شد از اینکه در این سیر و گردش، دوست عزیز و همکیشی را پیدا کرده است، از این جهت با چهره ای باز و پر محبت به عابد رو کرد و گفت:
عقیده، روش و شیوه تو مرا مجذوب کرد، محبت تو در جای جای دلم قرار گرفت، اگر مایل باشی دوست دارم با تو مأنوس باشم و همچون یک برادر مدتی در کنارت بسر برم.
عابد گفت: من نیز مقدم شما را گرامی می دارم و از دیدارت خوشوقتم (با توجه به اینکه عابد هنوز نمی دانست که او ابراهیم خلیل علیه السلام است).
ابراهیم علیه السلام پرسید: منزل تو کجا است که هرگاه خواستم به زیارت و دیدارت بیایم.
عابد گفت: منزل من آن طرف دریا است. ولی چون در جلو، آب است و وسیله ای هم در اینجا نیست، تو نمی توانی با من بیایی.
ابراهیم گفت: پس تو چگونه از روی آب به منزل خود می روی؟ عابد گفت: من چون بنده خدا هستم و همواره عبادت او را می کنم، خداوند به من لطف کرده، به آب فرمان داده که مرا غرق نکند از این رو به اذن خدا روی آب راه می روم تا به منزل خود می رسم.
ابراهیم گفت: همان خدایی که به تو چنین لطفی کرده، شاید به من نیز چنین لطفی کند و آب دریا را تحت تسخیر من نیز قرار دهد، نباید ناامید بود، بنابراین برخیز با هم به منزل تو برویم و امشب را در منزل تو باشیم.